نت ها ( شش )

منتشرشده: ژوئن 4, 2013 در Uncategorized

 

چه باید می گفتم بارانی بود

چتر افشان پایین آمد از پله ها

عینک ِ بورخس روی کلاه ِ گلف

سیگار ِ کاسترو می جوید لای دندان ها

 

آبی ی چشمش پاز یا حکمت

یا همان بهیار ِ داستان ِ همینگوی

که هیچکی را ندید دیگر

 در اسپانیای بعد از جنگ

 

یک پای بریده اش شاملوی شکست

قبل از تبعید به اطراف ِ کرج

بعد از تصرف ِ تهران

که گنجشک ها همگی کوچ کردند

 

چه باید می گفتم جز سلام شما خدایید؟

از کاپشن ِ خیسم فاصله گرفت

فندکش را آتش کرد

دودها به دنبالش بلعیدنش

 

پله ها خالی ماند

از عبور ِ کفش ها جای پایی نماند

به جُستاری از نیچه فکر می کنم

در آپارتمان ِ او گاهی اتاقی مشترک است .

 

مهدی رودسری

2013-06-04

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s