خاک ِغریب( شانزده)

منتشرشده: اکتبر 2, 2013 در Uncategorized

 

مقابل ِپاییزی رنگ پاشیده بردرخت درخت

در ایستگاهی بی خبر از اتوبوس

درون ِ نگاهِ خمار ِ زن ِ نیم لختِ روزنامه به مرد ِ کیف به دست

و گریۀ کودکی که شکلاتش را بلعیده و هنوز می گرید

بطری عرقی خالی مانده در دستش رهاش نمی کند

آیینۀ رویاهاش را چشمانش

بقیۀ اندامش را دنج ِ کیسۀ خوابش

رهاش نمی کند

آژیری متوقف می شود

دوربینی فلاش می زند

برانکاردی می آید

سگی که صاحبش را سخت بغل کرده می گوید مرده است؟

صاحبی که سگش را محکم می بوسد می گوید زنده نیست؟

پلیسی به پرستاری یاد آوری می کند خوش به حالش که مُرد

رادیو خبر داد همین امروز از زمستانی پُر از برف وتوفانی

سرمای سی درجه زیر ِ صفر و طولانی

و مالیات و گرانی و از این حرف ها که می دانی 

اگر نمی مُرد و می شنید باور کن سکته می کرد

مقابل ِپاییزی که رنگ پاشیده بردرخت درخت

اتوبوس سرانجام می رسد

ما یکدیگر را می بوسیم

به خداحافظی تبدیل می شویم

جنازه فردا تشییع خواهد شد.

 

مهدی رودسری

2013-10-02

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s