خاک ِغریب( بیست و دو)

منتشرشده: نوامبر 1, 2013 در Uncategorized

 

رفت دکان ِ عینک فروشی

جیغ کشید از فاصلۀ سه متری هم نمی بیند

مثل ِ خاطره های در وطن مبهم اند

مثل ِ سیگار دود می کنند و دور می شوند

شک / ضعف / تشنگی و چیزهای دیگر

پزشک گفت  ندارم

گاهی که سرعت می گیرم به سنگی می خورم

که در راهم

پا پیچ می دهد

دست می شکند

خاک به موهایم چنگ می زند

و گاهی مشتی از آن به باد می دهد

دوربینی به چشمش داد و گفت : ببین

من فقط یک کارگرم

از این همه تابوت که روی هم چیده اند

چه می فهمی

گاهی سکوت فاصله را شفاف می بیند .

 

مهدی رودسری

2013-11-01

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s