خانوادۀ لای

منتشرشده: ژانویه 14, 2014 در Uncategorized

 

پاییز در محلۀ کلارک وحشتناک رنگی است .

ما اول نوامبر به کلارک آمدیم، حیاط پشت خانه هفت درخت صد وپانزده ساله دارد.سن ِاین درخت ها را صاحب ِ قبلی خانه که میسیز جین است به هانا چنین گفت: این درخت های صد وپانزده ساله در پاییز وحشتناک رنگی اند.

موهای میسیز جین یکدست سفید است چون برفِ کریسمس ولی زیر نور ِشرمندۀ  آفتاب ِ پاییزی به نقره ایی می زند.

می گوید : بعد از مرگِ مستر جونز در پانزده نوامبر سال پیش از رنگ ها متنفرم البته هنوز سفید را دوست دارم اما سفید که رنگ نیست فقط سفید است نه؟

از این استدلال خنده ام می گیرد ، وقتی بعد از جا بجا کردن نیمی از اثاثیه خسته از حمل کارتن های احمق و چمدان های یغور و خنده های الکی رفتم زیر یکی از درخت های صد وپانزده ساله ایستاده سیگاری  بکشم ابتدا کلاه و بعد چشم های بادامی  او آهسته از پشت ِ دیوار چوبی همسایۀ شرقی بالا آمد و در حالی که یکی از بادام ها به من و بادام ِ دیگر به باغ نگاه می کرد گفت : چقدر این درخت ها در پاییز وحشتناک رنگیه مثل درخت ها پاییزی در تلویزیون ، خوش به حالتون .

در حیاط خانه شان چند درخت کوتاه و لاغر و جوان و بی برگ ما را نگاه می کردند اما بافته های کلاه روی موهاش وحشتناک رنگی بود.

نخندیدم چون دو روز بود فرصت نکرده بودم دندان مسواک کنم به دو دلیل : اول اثاث کشی از محلۀ ویکتوریا که هنوز سبز و سیاه بود و دوم آبسه کردن دندان عقلم.

گفت : آن طرف صورتت تپل شده من فکر می کنم دندانت چرک کرده ، نه ؟

وقتی به علامت تایید سر تکان دادم بلافاصله گفت : مامانم دندانپزشکه

اما بابام کار نمی کنه چون پای چپش شکسته ولی ساعت ها لیوچین می زنه و خسته نمی شه چون موزیسینه اما من لیوچین دوست ندارم چون وحشتناک غمگینه مثل بلوز، شما بیلی هالیدی دوست دارید ؟

یک بار دیگر به علامت تایید سر تکان دادم و بلافاصله گفت : ولی من اگه غمگین باشم بیلی هالیدی گوش می کنم چون دوست دارم همیشه لیدی گاگا بشنوم شما لیدی گاگا دوست دارید؟

باز که به علامت تایید سر تکان دادم گفت : از بریتنی بدم می آد اما ریحانا زیاد گوش می کنم شما آمبرلای  ریحانا را دوست دارید؟

وقتی تایید کردم گفت: من یک چتر دارم وحشتناک رنگیه از چایناتان خریدم ، دوست دارید کارت ِ مامانم را داشته باشید ؟

کمی لبهامو باز کردم و سوت کشیدم : یس یعنی بله .

بلافاصله دو انگشت به علامت  پیروزی به سوی آسمان برد وپرسید : می تونم یک سیگارت …

 سوت کشان حرفش را قطع کردم : چند سالته ؟

فیفتی یعنی پانزده .

پرسیدم : فیفتی سنتو دوست داری ؟

وحشتناک عاشق ِ رَپم ، وحشتناکه نه ؟

سوت کشیدم :  چرا؟

فاک می گه خیلی زیاد  نه ؟ 

که هانا از داخل خانه داد کشید : مگه سیگار برگ می کشی بابا جان بیا از پا افتادم.

گفتم : هاناست همسرم

خیلی دوستش داری ؟

یک بار دیگر به علامت ِ تایید سر تکان دادم .

 ولی بابام منو از مادرم خیلی بیشتر دوست داره و بلافاصله دست مشت کرده اش از پشت ِ دیوار به باغ ما وارد شد : من مَی لای ، من هم دست ِ راستم را مشت کردم و از دور به طرف مشتش تکاندم چون به شدت خسته بودم و نمی خواستم حتی چند قدم هم بروم و مشت به مشتش بکوبم : مه دی.

مشتش را باز کرد وی دو  انگشتهاش چنان به نشاط رقصیدند که به اجبار تا دیوار رفتم و یک نخ سیگار لای پیروزی انگشتانش گذاشتم .

بر ساعدش النگوی پهن و یغوری با  سنگ های وحشتناک رنگی و غمگین داشت مثل ِ ترانۀ (  سوزان ) از لئونارد کهُن .

وقتی داشت تشکر می کرد پرسیدم : بابات باب دیلون دوست داره ؟

نه چون دیگه سیاسی نیست.

غروب در نوامبر به طور وحشتناک از چهار و پانزده دقیقه آغاز می شود همراه رقص سبکِ برگ های رنگی در بادی که لیوان های کاغذی را از دست ها می دزدد و قهوه اش را به لباس ها می پاشد .

زنگ که زد دست از سر سه تار بر داشتم و در را که باز کردم دست خیس مَی لای با کارتِ سفید و قهوه چکان ِ مادرش دراز شد:

باد لعنتی فاک قهوه ریخت روم آخ ژاکت ِ سفیدم .

تکه تکه لکه های قهوه ایی رنگ روی ژاکت ِ سفیدش وحشتناک شبیه پیکاسوهای کوبیسم بود

هانا داد کشید : کیه ؟

دادکشیدم : دختر همسایه

دوباره داد کشید : بیارش تو منم دارم می آم

گفتم :  بیا داخل 

هانا چون از حمام می  آمد و وحشتناک از سرما بی زار است روی انبوه گیسوانش شال ترکمنی بسته بود که رنگ هاش وحشتناک.

وای روسری  شما وحشتناک پاییزیه.

لازم ندیدم که آن ها را به هم معرفی کنم  انگار از سال ها پیش وحشتناک با هم دوست بودند .

مَی لای برای من از مادرش وقت معاینه  گرفته بود.

فردا ساعت یازده و پانزده یا دو و پانزده یا پنج وپانزده و باید خودت همین حالا تصمیم بگیری و تلفن بزنی و تایید کنی .

هانا گفت : وای ژاکت ِ خوشگلت ببین چی شده ، و اظهار تاسف کرد که لکه بر یا حتی وایتکس ندارد .

 نگران نباش هانا یکی مثل ِ همین دارم از اچ اند ام خریدم و سریع توضیح داد : همیشه دو تا یک شکل می خرم چون وحشتناک بای وان گِت فری( یکی بخر و یکی مجانی ) می شه شما اچ اند ام دوست دارید  ؟

گاهی ولی ترجیح می دم لباسامو از وینرز بخرم .

وای چرا شما که هنوز پیر نیستید.

 من هم مثل ِ هانا ناگهان به حقیقتی وحشتناک چون سکتۀ ناشی از انفلوانزا مبتلا شدم .

ساعت دو و پانزده دقیقۀ فردا دکتر نِل لای در حالیکه عکس ِ کامل ِ دندان های یکی در میان خالی و متاسفانه وحشتناک کج و معوجم را روی تابلوی شیری رنگی آنالیز می کرد گفت : مجبورم دندان عقل شما را زود بکشم چون ریشه اش حسابی پوسیده و چرکی شده و به قلبت آسیب می رسانه البته برای مصرفِ آنتی بیوتیک هم فرصت نداری وای  چرا اینقدر دیر ؟

 و ادامه داد :  می دانم  اثاث کشی  خیلی سخته من تجربه های تلخی دارم .

 یاد ِعزت الله دوست ِ افغانم افتادم که گفت : تو این مملکت جاکشی (اثاث کشی ) سخت تر از مهاجرته .

نِل لای گفت : من در اینجا پانزده بار اثاث کشی  داشتم . هر بار هم بعد از جابجا کردن ِنیمی از اثاث ها خیلی گریه کردم از پا درد و دست درد و کمر درد و بلافاصله پرسید : کجایی هستی ؟

 و با طمانینه به خودش جواب داد :  خاور میانه ، نه ،  می دانم ، عربی .

همچنان که دهانم باز و شلنگی وحشتناک آب دهانم را می مکید با تکاندن سر به سوی سقف گمانش را تکذیب کردم وبا چشم های مسخ  شده از تابش نوری که نمی گذاشت دقیق ببینمش ناگهان سرنگی وحشتناک ظریف دیدم که سریع وارد دهانم شد و دردی بی دلیل در ریشۀ ناخن شست ِ پای راستم دوید که همیشه زیباتر از ناخن شست ِپای چپم است ، با مقایسۀ دو ناخن ِ شست پاهایم  توانستم  دمی سبک شوم از تزریقی وحشتناکی لای استخوان های دردناک لثۀ زیر دندان ِ عقلم :                                         مثل خاطره ایی مبهم در وطن

                     زنی طالشی می خواند

                     گاهی دشتی به موهاش چنگ می کشد

                     گاهی شوری به چشم هاش موج می پاشد

                     چون قطاری در باران

                    ملودی های وحشتناک

                    از میان ِ ناودان

                   غم و شادی این جهان ز کجا .

دکتر نِل لای گفت : تمام شد عزیزم لطفن چشمهاتو وا کن

و بلافاصله پس از باز کردن ِ چشمها توضیح داد : برای دردهای احتمالی اَدویل نوشتم و آنتی بیوتیک لطفن هر هشت ساعت یکی میل کنید و یک سلام بزرگ برای ها نا بای .

پانزده روز بعد با جی لای آشنا شدم و بالعکس ، با عبور هر نرمه بادی برگ های سرگردان کپه می شد روبروی خانه و وحشتناک خود را می کوبید به در ورودی که چوبی بود و تقریبن گران خریده بودمبه تازگی ، دستکش به دست در حالیکه تلاش می کردم کُپه ها  را بچپانم  در کیسه  های کلفت ِ کاغذی لنگان آمد و وحشتناک نگاهم کرد، از زندانی کردن ِ برگ در بگ دست کشیدم و دست راستم  را از دستکش بیرون کشیدم  و خودش را معرفی کرد :

 جی لای پدر مَی لای و همسر نِل لای

 گفتم : مه دی همسر ها نا

خوشحالم از ملاقاتت همسایه

گفتم : من هم همین طور .

باد خودش برگ می آورد و خودش می برد، بیخودی آن ها را جمع می کنی  

گفتم : بازی کردن با کُپه برگ ها را دوست دارم .

 زُل زد به جیغ ِغازهایی که هشت می رفتند به شرق .

گفتم : غاز ها وقتی فرار می کنند غمگین ترند ، نیست؟

دیروز غروب دیدم مَی در باغ سیگارمی کشد و ادامه نداد

گفتم : من پانزده ساله بودم که اولین سیگار را ، و ادامه ندادم

گفت : ما فرق داشتیم چون وحشتناک زود مرد می شدیم حتی  دختر ها هم وحشتناک زود زن می شدند حالا پسرها وحشتناک دیر مرد می شوند و دخترها هم وحشتناک ، می دانی مَی هنوز وحشتناک بچه است ولی تصمیم دارد برود با دوست پسرش زندگی کند یعنی آرزو می کند هر چه زودتر برود حتی  یک سگ وحشتناک دوست داشتنی هم خریده خیلی گران و سه  روسری یک شکل که لابد ببندد به گردن ِخودش  و سگ و موهای پسره ، شما تا حالا مرد دیدید که روسری ببندد ؛ وید هم می کشند من از خنده هاشان فهمیدم ، مادرش نمی داند چون معمولن خانه نیست ولی من و می وحشتناک با هم معمولن تنهاییم.

گفتم : من پانزده ساله بودم تقریبن که وید، و ادامه ندادم

 من هم  پانزده ساله بودم که وید کشیدم برای اینکه زخم های جنگ وحشتناکه ، هم چرک می کنه و هم از دردش بی طاقت می شدم و چون در مزرعه کار می کردم نمی توانستم هم گریه کنم .

از این استدلال خنده ام می گیرد اما از بادی که سرد می وزد می لرزم

گفتم : من وقتی پانزده ساله بود در کارخانه کار می کردم وچون وحشتناک کِسل می شدم وید می کشیدم چون دودش سریع تر از دود سیگار خستگی را فراری می دهد.

گفت : می دانم مَی با هانا وحشتناک دوست شده به اچ اند ام هم رفته اند و ژاکت خریده اند می توانم از شما تقاضا کنم از همسرت تقاضا کنی  که ازمَی بخواهد دیگر وید نکشد و از پیش ما نرود و من و نِل را تنها نگذارد .                   

پانزده روز بعد وقتی برفِ زود رس ِنوامبر وحشتناک محلۀ کلارک را تصرف کرد ولی مدارس تعطیل نشد آمبولانسی مقابل خانۀ همسایه ایستاد .

داشتم برف ِ جلوی گاراژ را پارو می کردم که فهمیدم می لای برای اولین بار خودش را کشته اما زنده مانده .

فردای بردن ِ می لای به بیمارستان  پدرش مرا به خانه اشان دعوت کرد .

برای اولین بار بود به خانه ایی می رفتم که نیم سوگوار بود و وحشتناک یاد ِ دندانی افتادم که لثه اش چرک کرده بود و باید کشیده می شد تا دهان به خوردن ِ زندگی ادامه می داد.

گفت : جنین می لای مرده متولد شد.

برای اولین بار سازهامان را هماهنگ کوک کردیم و چارداش نواختیم .

موسیقی کولی معمولن وحشتناک تلفیقی است چون زمستانی که ناگهان هوس ِ عشق بازی با پاییزی نابالغ می کند.

جی لای گفت : وقتی مَی لای برگردد نِل لای می خواهد از سربازی وحشتناک جوان چون تصویر ِ همین بودای جوان بر دیوار برایش بگوید که وقتی پانزده  سالش بود و جنگ برادرش را کشته بود شبی که از خانه دور مانده بود و وحشتناک ترسیده بود و سخت می گریست در تنهایی بی انتهای یک خیابان که تا سایگون می رفت  معصومانه به او تجاوز کرد و بلادرنگ خود را کشت ولی آخرین عکسش را به نل لای داد  تا آخرین خاطره اش را برای خانواده اش در امریکا  پست کند و نِل لای هیچوقت  چنین نکرد چون پدر و مادرش سه ماه بعد جنینی را که وحشتناک دوست  داشت کشتند در شبی که برای اولین بار در سراسر جنوب ویتنام برفی بارید بدون دلهره و رقصان و وحشتناک سفید و می دانی چون سفید  رنگ های دیگر را دوست ندارد و می داند چطور آن ها را زیر ِژاکت ِ ارزان قیمتش پنهان کند خون و جنین مرده را هم پنهان کرد در ته خاطره های خانوادۀ نل لای ؛  بعد که  لباس ِ سوگ پوشید و بیماریش را پیش مردی برد که ناتمام طب خوانده بود واما پزشک ِ مردم ده بود تا مداوایش کند من درد را فهمیدم وعاشقش شدم .

می دانی آنوقت ها سربازها وقتی دهات  را تصرف می کردند ابتدا به تمام دختران پانزده ساله تجاوز می کردند تا وحشت ِ مردم را پانزده برابر کنند چون در تقویم های به جا مانده از یک مذهبِ فراموش شده در تاریخ ِ کهن چین پانزده نمادِ پیروزی کامل بر شکست خوردگان است.

چون نمی دانستم و به تاسف سرم را بی خودی تکان می دادم  بیلی هالیدی گذاشت و بلوز گوش کردیم و قهوه نوشیدیم و سیگار کشیدیم .

گفتم : شاید بیلی هالیدی هم پانزده ساله بود که بهش تجاوز کرد آن مست ِ متکبر وگرنه اینقدر محزون نمی خواند.

ساعتی بعد که خداحافظی می کردیم گفت : شاید

هانا و نِل لای به وینرز رفته بودند تا برای زمستانی سخت برفی و سرد که زود آمده بود ژاکت های سفید و کـُرکی بخرند. 

مهدی رودسری

 2014-01-14

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s