از شانس ها و بد شانسى ها ( یک )

منتشرشده: جون 30, 2014 در Uncategorized

 

شانسم شهر بود و بد شانسى هام كوچه هاش

بى خوابى هاش خيابان هاش 

سه ساله بودم كه تهران بودم

در كوچه تبسم هزارخانى خيابانى در سينا 

عاشق شدم

خواهرم دو بزرگتر بود

تا پنج سالگى پنجاه گل پرپر كرديم

هنوز مزارش زير اوار است

در هفت سالگى پايم شكست

در بويين زهرا زلزله امد 

ما به سليمانيه اثاث كشى كرديم

من عاشق زهرا شدم

مى گفت بوى برادرانش 

بوى قران مى دهد بس كه سخت گيرند

تا يازده سالگى سيب و مداد و فلسفه

اولين بار من بوسيدمش

سرخ شد

در هفده سالگى هفت اتفاق مهم افتاد

هفت بار دلم شكست

يكى از شكسته ها يارم شد

در بيست سالگى چپ نبودم

عاشق تو بودم

در سى سالگى

چپ چپ نبودم

عاشق عاشق تو بودم

در چهل سالگى

چپ چپ چپ نبودم

عاشق عاشق عاشق تو بودم

ببين از سليمانه به حافظ رفتيم

سه راه عزيز خان

از عزيز خان به اكباتان بعد جنت اباد بعد سعادت اباد بعد تورنتو 

يك وجب مانده تا قطب اما حالا تابستانى

در پنجاه سالگى

اى

عشق

مكان هاى أباد هستى

عاشق تو هستم .

 

مهدى رودسرى .

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s