میمون و دزد

منتشرشده: اوت 8, 2014 در Uncategorized

 

یک :  

فامیلی به تبعید آمده بودند .

خانواده هایی که از انقلاب گریخته بودند پول ِ فراوانی داشتند اما از همه چیز ایراد می گرفتند حتی آفتابی که چون همیشه پوست مردم را به شکلی طبیعی می سوزاند یا کلاغ ها که غار غار کشان از شرق به غرب می رفتند و غروب بر می گشتند یا سرفه هایی که صاحب مسافرخانه جهت ِسلام داشتِ مسافران از ته گلویش پرت می کرد .

کلاته بن بست شهری در سی کیلومتری مخزن آباد که سه طرفش دریاست و یک طرف جادۀ ورود آنقدر توریست می پذیرد که رییس اتحادیۀ فروشندگان صنایع دستی و رستوران دارها از سوی تمامی اعضاء با کمال ِ میل به پلیس رشوه می دهد تا از خریداران محافظت شود .

منیر خانم که شوهرش اعدام شده بود روز دوم ورودشان به هتل شاداکلاته پیشنهاد کرد گشتی در شهر بزنند و از قلعۀ اکبرکاپو که در دوران ِ سلطۀ مغولان ِمسلمان شده منزل ِمهاراجه ویشتی بودا بود دیدن کنند ؛ یکی از خدمت کاران ِمسافرخانه که فارسی دری می دانست ولی از اهالی افغانستان نبود در مقام ِ هم زبانی چنین توصیه کرده بود و در ضمن یادآوری کرده بود که حتمن ناهار را در رستوران کاپوجاکارا صرف کنند که لذیذترین ماهی کبابِ نوک نیزه ایی را ارزانتر از رستوران های دیگر می دهد به اضافۀ ترشی انبه و سس ِجادوکا که غلیظ ترین شرابِ بادنجان سفید است و چای زنجفیل تمامن مجانی .

تا دیگران آماده شوند منیر خانم تمثال ِ مبارک شوهر رااز چمدان بیرون کشید و به یاری دستمال کاغذی و کمی تف ِ دهانش قاب ِطلایش را صیقل داد و به گردن آویخت

نگاه ِ مصمم و محزون ِ شوهر به ناکجا بود هرجا که منیر خانم می گردید.

دیگران به جز دوربین وساعت های مچی که هنوز به وقتِ وطن بود هم چون منیر خانم عینکِ آفتابی زده بودند به توصیۀ کارمند ِبخش رزرو هتل که گفته بود : آفتاب سوزان عینک دودی نزد کورشد .

شهر بنفش و پیاده رو سرخ بود ، انبوه درختان ِ انبه و بادرنگ و انجیر معابد فضایی روحانی اما بنفش به دیدار کنندگان عرضه می کرد و سرخی پیاده رو از      ناس و زرنیخی بود که هندی ها زیر لب فرو می کردند و عصاره اش را می مکیدند و نشئگی اش را قورت می دادند و تفاله را پرت می کردند به روی پیاده رو که زیر کفش عابران پخش می شد و سنگ فرشها را امپرسیون می کرد .

تابلوهای اخطار از تابلو های علائم رانندگی بیشتر بود و محمود خان که دبیر بخش انگلیسی یک نشریۀ علمی سیاسی بود که سردبیرش را انقلاب اعدام کرده بود با ترجمۀ بعضی از اخطارها همه گان را آگاه می کرد .

متن ِ یکی ازتابلوها : هشدار هشدار مواظب ِ اشیاء براق ِ خود باشید.

و محمود خان در تفسیر اشیاء براق به همراهانش توضیح داد : احتمال می دهم منظور از براق همان برق دار باشد مثل ِ دوربین یا ساعتِ مچی و دلیلش این که مردم شبه قاره چون سیصد سال در استعمار انگلیس بودند و زبان ِ غیر رسمی و اداری انگلیسی بود بعد از اعادۀ استقلال به رهبری مهانداس گاندی و خروج ِ انگلیسی ها نخواستند آن زبان ِانگلیسی کهنه را نو کنند به همین دلیل مثلن به برق می گویند براق و برای همین قدم به قدم هشدار داده شده که مواظب ِ دوربین و ساعت مچی هاتون باشید که احتمالن برق دارند یعنی با باطری که نوعی برق ِ جامده کار می کنن در واقع…

که بهار خانم خواهر باجناقش حرفش را برید و گفت : محمود خان انگار یاد ِ مجله افتادی دوباره و رفتی رومنبر قربونت کاتش کن بذار عرقمونو پاک کنیم دستمال کاغذی خدمتتون هست .

و این گفت و گو تصادف کرد با بازار صنایع دستی و آب میوه فروش هایی که آب انبه و هویج و نارگیل و موز در یخ رنده شده می فروختند و صندلی های ساخته شده از نی به رنگ های زرد و نارنجی و آبی زیر سایبان های تبلیغ سونی و ساری ساچرا و تاج محل .

اگر منیر خانم یک لحظه نمی ایستاد تا پیشنهاد کند برای رفع خستگی و تشنگی آب میوه ایی بنوشند احتمالن میمونی بر دوشش نمی پرید و تمثال ِ آویخته بر سینه را نمی کند و نمی گریخت و خودش هم از ترس غش نمی کرد ولی جیغی کشید و قبل از غش کردن با انگشتِ اشاره پرنده ایی را نشان ِ داد که میمون لاغری بود با زنجیری طلایی لای دندان ها .

محمود خان طبق ِ راهنمایی انگشت ِ اشاره سریع تصمیم گرفت به تعقیب ِ میمون پرنده ایی بدود که به طرف ِ جنگل ِ وحشتناکی از کلاغ و برگ های قهوه ایی می جهید ولی زنی با لهجۀ ایرلندی راهش را سد کرد و گفت : استاپ ! کجا ؟ آن جا خیلی خطرناک ؛ و خدا خیرش بدهد که با دست ِمشت شده اش جهت ِ مخالف را نشان داد و قاطعانه اما متین فرمان داد : بهتر است آن جا بروید ایستگاه پلیس.

و محمود خان که همسرش هنوز در زندان ِ انقلاب بود چنان جذبِ چشم های دریایی زن ایرلندی شد که ایستاد و تشکر کرد و از او آدرس گرفت و داشت منیر خانم را فراموش می کرد که بهار خانم فریاد کشید : محمود خان باز تو یه زن ِ تنها دیدی و گیر دادی تورو جان ِ زن ِ زندونیت بیا فکری به حال منیر بکنیم . 

دو :

در ادارۀ پلیس مسئولی که گروهبان بود ولی همه کلنل خطابش می کرد از جمله زن ِ ایرلندی که همراه منیر خانم ودیگران و محمود خان برای شهادت آمده بود بعد از شنیدن ِ شرح واقعه و اعلام تاسف گفت : اما ما برای هشدار تابلوهای فراوانی در خیابان ها قرار داده ایم که شما توجه نکرده اید و اینک کاری از ما بر نمی آید تا برای شما انجام بدهیم .

و چون بسیار آهسته و شفاف می گفت محمود خان به سادگی موفق به ترجمه می شد .

منیر خانم می خواست التماس کند ولی محمود خان نمی دانست چگونه به انگلیسی التماس کند که آن تمثال ارزش ِ معنوی دارد و قیمتش مهم نیست که زن ِ ایرلندی زیر گوش ِ محمود خان گفت : پنچ دلار بهش بده ولی از زیر میز.

و محمود خان چنین کرد .

کلنلی که گروهبان بود بلافاصله خودکارش را از خودکاردانش بیرون کشید و روی کاغذی مارک دار شروع به نوشتن کرد در حالی که زن ِ ایرلندی مشاهداتش را سلیس بیان می کرد و محمود خان نیز گاهی کلمه ایی می پراند .

در آخر شکایت نامه منیر خانوم باید آن را می خواند و آدرس و تلفن محل اقامتش را می نوشت و امضاء می کرد که جز امضاء کردن باقی در خواست ها را محمود خان و زن ِ ایرلندی انجام دادند با نشانی و شماره تلفن محل ِ اقامت و نام های نوشته شده در پاسپورت ها : منیر مهتابی و محمود ظفرشکن و ماریا نیکولاس.

و ماریا از همان روز به همراهان افزوده شد اگرچه از هیچ انقلابی نگریخته بود و فقط توریستِ تنهایی بود هم سن و سال ِ بهار خانم اما مهربانتر و قاطع تر که نعمتی زمینی بود زیرا به انگلیسی معمولی حرف می زد و همۀ همراهان از جمله محمود خان برای گذران ِ باقی سرنوشتشان سخت به آن نیازمند بودند .   

سه :

 سه روز بعد خدمت کاری که فارسی دری می دانست اما نه افغان و نه هندی بود به منیر خانم اطلاع داد که پلیس او را احضار کرده است و چون موضوع سرقت را می دانست توصیه کرد : دو دو دلاری یا چهار یک دلاری به پلیس بدهید اگر مالت یافتند ورنه باید بروید تا مخزن آباد و بیست دلار خرج کنید تا مال پس گیرید .

آن روز باران می بارید و امپرسیون پیاده روها را می شست و بعضی از مردم بومی هم درست روبروی مهمان خانه صابون به سر وتن می مالیدند و کف کنان می رقصیدند و حمام می کردند و ماریا و محمود خان نیز دست در دست هم از آن ها عکس می گرفتند که منیر خانم و بهار خانم مجبورشان کردند عیش را کات کنند و به ادارۀ پلیس بروند. 

چهار :  

کلنلی که گروهبان بود خود به پیشباز چهار نفر آمد و با خانم ها روبوسی کرد و با محمود خان دست داد و بهار خانم که از این حرکت شوک زده شد به دنبال ِ دستمال کاغذی گشت تا رد بوسه را پاک کند اما نیافت و بی خیال گذشت و گوش به توضیحات گروهبانی سپرد که چون آمیتاباجان در شهرۀ شهر با چرخاندن ِ دست ها و لب ها چگونگی به دام انداختن ِ دزدان ِ نابکار را فیلم بازی می کرد و آنگاه که خیس عرق به سوی اتاق کارش رفت تا چیزی بیاورد محمود خان حرف هاش را ترجمه و توضیح کرد : مردم دهات ِاطراف که از اهالی این شهر محسوب نمی شوند فقیرند و یکی از معدود کارهایی که برای امرار معاش انجام می دهند تربیت ِ میمون های دزد است به این ترتیب : اول یک جفت میمون نر و ماده صید می کنند و دوم از آن ها بچه کشی می کنند و سوم بچه میمون را از پدر و مادر جدا می کنند و چهارم این بچه را گرسنگی می دهند و پنجم به آن ها یاد می دهند که چطور گردنبند و دوربین و چنین چیزهایی از مردم و به خصوص توریست ها بقاپند یعنی بدزدند و ششم به صاحب شان بدهند و برای رفع گشنگی موز و نان و نارگیل بگیرند و کلنل به خاطر ما با عملیاتی حساب شده توانسته دزد گردن بند منیرخانم را پیدا کند و حالا دستمزدش را باید بدهیم و چشمکی زد و گروهبانی که کلنل نبود با یک بسته دستمال کاغذی از اتاق بیرون آمد و تعارف کرد و بهار خانم دو برگ بر داشت و محمود خان که چهار یک دلاری از منیر خانم دریافت کرده بود هر چهار تا را با دو دلاری که خودش به آن اضافه کرده بود لای برگی از دستمال گذاشت و ضمن تشکر به گروهبان برگرداند و همگی کف دست ها را برهم کوبیدند و تا صورت بالا بردند و تشکرتشکر کردند و آنگاه خواستند تا دزدها را ببینند که بی درنگ با این درخواست آنها بعد از آن که به هر کدام دو ماسک دادند تا دهان و دماغ را بپوشانند موافقت شد و منیر خانم چنین نکرد و به پوزخند کلنل یا گروهبان که فرقی با هم ندارند بی اعتنا پوزخندی تحویل داد .

در سلولی که از بوی شاش و عن داشت منفجر می شد منیر خانم قبل از اینکه غش کند ماسک بر ماسک کوبید و بر دماغ و دهان زد ، مردی چون بن کینگزلی در فیلم گاندی به کارگردانی ریچارد اتنبورو گوشۀ سلول شولای مندرس بر خود پیچیده و مچاله در خود فرو رفته بود که با ورود ماسک ها و کلنل پیشانی بر خاک فشرد و دورتر از او عنتری با چشمان ِ مضطرب به دیوار زنجیر شده بود ، پاهای منیرخانم سست شد و بر بهارخانم که شانه به شانه اش بهت زده ایستاده بود یله شد و ماریا جیغ نازکی کشید محمود خان آب خواست که سرباز محافظ سلول که به این سیاه چال زندان می گفت دوید تا بیاورد .

در فرهنگ نامۀ بومیان ِ شرق سوماترا پیش از استعمار هلند چنین آمده است : نگاه میمون بر انسان شوم است و موجب طاعون و وبا می شود.

این مرد و میمونش گردن بند شما را دزدیده اند حالا اگر رضایت بدهید مرد را آزاد می کنیم و میمون را می کشیم و گوشتش را به باغ وحش می دهیم تا خوراک ِ ببرها باشد و اگر رضایت ندهید این مرد همین جا می ماند تا دادگاهی شود اگر پولی داشته باشد و وکیل بگیرد چند سالی زندان می ماند .

محمود خان ترجمه کرد .

انگار میمون حرف آدم ها را می فهمید که زوزه کشید و ملتمسانه نگاهشان کرد

اشکی از چشمش پرید و از لای پاهایش شاشی بیرون ریخت .

منیر خانم : من رضایت می دم هر دو آزاد بشن.

کلنل گروهبان : میمون باید بمیرد چون عادت به دزدی کرده است .

بهار خانم یک دلار داد و گفت : بانانا فور مانکی .

و دو دلاری هم با اشاره به مرد سر بر خاک .

گروهبان کلنل : دوست دارید اعدام میمون ببینید .

ماریا گفت : رضایت نامه را بنویسید امضاء می کنیم .

و اشاره به منیر خانم کرد که داشت پس می افتاد .

مرد زندانی نگاهی چون گاندی مهربان داشت پیش از شلیک ِ گلوله به تن ِ نحیف و و مایوسش در نمایش نامۀ ساتیاگراها از فیلیپ گراس.

بر خاست و دو کف ِ دست بر هم نهاد و نشست و پیشانی بر خاک نهاد. 

مهدی رودسری

2014-08-08 

   

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s