( در هرگز از هرگزمگو بگو ) دو

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

از ناشناخته مگو  بگو

از آنچه گفت بگو  مگو

سكوتِ سست شكستنى است

با جعلِ رواديد عبور مى كنم از مسير

در اين سطر شناسنامه ها پاره مى شود

 

از هوا فرود مى آيم نه عقابم نه كلاغ

ناسوده ترين سرودها سوره ها سروده ها

ابرهاى سترون اند حاصلِ ساك هاى پاره و

ساق هاى شكسته تا زمين را تشنه بليسد

در گمرك كلاهِ كوير بى كاف است لا الهه الله هو 

گير مى دهد پاس مى خواهد ندارم

پورت مى كند ميخكم  هارت مى زند قلبم  

فلامينگو مى شوم ميانِ مسافران 

ببين مسافران چه زيبا مى شوند وقتى 

به آغوش عزيزى به بوسه به لبخند 

به ماشينى كه عزمِ خانه دارد

 به جانبِ باغِ آشنايى

به سوى وطنِ كوچكِ خويش مى روند 

نه پلنگم نه گربهٓ دست آموز كه دمم بريده نيست

اما قلبم را معده ام قورت داده اجازه است مستراح بروم 

و زنى از آن سوى شيشه ها مى گذرد

زنى كه آبى چشمانش در مه چشمانم گم مى شود 

مى خندد و ابرم نمى بارم  غمگينم و فكر مى كنم

در كدام دستشويى خواهد شاشيد خواهد دست شست

خواهد ماتيك ماليد بر لبانِ شكلات خورده  و حسرتى 

اجازه است قلبم را در مستراح برينم كه بى تابم

ور آر يو فرام 

…………… سكوت

اجازه است قلبم را از آت و اشغال ريخته در مانداب بر دارم 

بشورم دوباره توى سينه بگذارم كه عشق دارد غش مى كند

 مدهوش مى شود در هوشى كه شين به باد داده است

كجاست اتاقى و تختى تا در آن خاموش بنشينم

و شروه آواز كنم 

دو يو وانا ترانس ليتر

…………… و سكوت

 توپِ تنيسم با راكت هاى مزور كوبيده مى شوم

 توپِ هندبالى گرفتارم در دست هاى دسيسه ها ناآرام

 توپِ فوتبالم ببين پاهاى شيطان چطور شوتم مى كنند

كن يو اسپيك انگليش 

……………… و و سكوت

                        نمى شكند در واقع

بر سينه ام نوشته اند به پارسى

            با احتياط جا به جاش كنيد 

اما بينا كه نخواند سنگپاره ام بر كفِ نابينا

 

از ناشناخته بگو داستانِ دريده سينهٓ سهراب 

در مسلخِ انقلابى كه دزد به كاهدان برد

و اسبِ پروار را يابوى بى دماغ كرد 

 روزى كه كودك بوديم گاوى شكست گارى 

خشمگين شاخ شد و دريد شكمِ گاريچى 

                                   ما گريستيم

انقلاب كودكانِ گريان خويش را مى ترساند مى فريباند

مى گاياند تكه تكه مى كند با شوشكه و شلاقِ شكنجه

مى خوراند به اعدام يا مى گريزاند به بى نهايتِ عدم

 

از ناشناخته بگو قصهٓ بريده گيسوانِ منيژه

در خيابانِ انقلابى كه خائن به خانه برد

و از پس و پيش به او تجاوز كرد تا فرزند

بى لب بى لبخند و خِنگ  و بى خشم زاده شود

روزى كه جوان بوديم مجاز بوديم جيغ بكشيم

در جوارِ قارى پيرى كه انقلاب را خريد

سندش را در جيبِ پيژامه فرو كرد و روى صندلى 

بر ايوان نشست و فرمان داد هر كه براى ما جيغ نكشد

جَنَمش بشكنيد قلمش را كباب كنيد جگرش را حراج

جراحتِ اين جريده هرگز جبران نمى شود

 

از ناشناخته بگو روزى كه جنگل بى درخت شد

در واقع زندانيانِ اين فصل را داس ها درو كردند

شاليزار سرخ شد از هواى شور

گندم زار گمراه شد در بادِ گرم

ما كه مزرعهٓ جو نديده نبوديم آبجو شديم

داس ها به دست به راستى سرور شدند

 

از ناشناخته بگو كه وقتى مى شكند

در خاكِ بيگانه مى رويد مى بالد مى تراود

ديگر درخت خود مى داند كه آشيانِ پرنده بماند

يا ريشه بدواند آب بمكد ميوه ندهد به هدهدِ گرسنه

يا تو كه تشنه مقابلِ بازجوى مهاجرت هوس دود دارى

و او به تو سيگار مى دهد تا در حياطِ پشتِ پناه گاه 

پرستويى ببينى كه شعرِ آشيانه مى سازد 

مى سرايد بهتر است و سرانجام سكوت

بر ميز صبحانه مى شكند مى سخناند

 

سخن چيست جز سرايهٓ زبانى سياه كه از دور سبز 

روزى رُز هاى سرخ بردم براى عيادتِ زنى كه الزايمر داشت گفت

پسرجان اين قُرصاى زرد و سفيد سه تارند يا دوچرخه

سخن چيست جز جا به جا گفتنِ اشيا در سرابِ تنهايى

زن در آن بيمارستان زير ملافه مدام به جستجوى دستانش

مّدِ درياچه را جزر مى كرد و لبانِ خلاء مى مكيد

همانجا فهميدم كه انكارِ خرد بى واسطهٓ پلك 

در همين نزديكى موس مى كشد

 

سخن چيست جز الفاظِ بى ثباتى كه در گلدانِ شعر مى پوسد

روزى در حضور شاعرى پير اقرار كردم كه شكوفه هاى شعرش

از شيرابه هاى شرابى سرشار است كه تاكِ كهن كرامتش داده است

 در حالى كه ناخن مى جوييد گفت

كاش به اندازهٓ ناخنى كه مى كنَم 

                    از سر انگشتِ قلم 

شعرى مى نوشتم كه شانسِ شعور شدن داشت

همان جا فهميدم كه شعرِ واقعى  بى شك بى شرم است

 

اين مطلب را هر ننه عقربى مى داند 

نيش وقتى بى زهر است

خيال از آغاز مى گريزاند

تا سرزمينِ جديد سخن مى تازاند

 

بازجو پذيرفت كه داد را فصل بعد به گاه ببرم

زيرا جوانم و بدونِ شك كيسِ سياسى

بى خطرتر از دفاع طبيعى است

 

كسى كه پشت به صحنه مى نشيند در هرگز

هرگز نمى بيند چگونه در ادامهٓ نمايش

 بى وطنى  كه بليط مى خرد

 قنارى ى خستهٓ تشنهّ قراضهٓ سودازدهٓ

بى تماشاگريست كه سوت مى كشد

سوى قطارى بر ريل هاش  پر پر پرى

آيا آزادى هم قيمتِ قفس است ؟ 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s