هانا کسرایی
ایستاده همان جا
محکم و ستبر فیل
خیره به عکاسی که
فرو می لغزد
در مردمک هاش
عکس های ما
وقتی تاریکی
لزج.
………
تاریکخانه
می ایستیم و
زمان منقضی حالا
پا بر بی پله ایی
که هر چه می پیچیم بالا
پایین تر می لغزد در ما
پی چشم هایی که هر چه
پروازتر می کنند در هوا
هر کدام سوی یک ماه
کورتر می ماند این پنجره
رو به یکی از همین چهار راه ها
که هرچه چراغ تر می شود سبز
بر سنگفرشی که خونی نداریم دیگر
مأیوس تر می گردد زرد
زیر آفتابی که هر چه ظهرتر
حرف می زند یک ریز
از زبان او
گرم و گیرا خدا
در ازدحام اسکلت ها
بی سینه سپر برابر ساچمه
سر باتوم/ شانه شوکر / تن تیزر
سردتر می شود تن ما
گوش به آرواره هایی که هر چه
قرچ فک تر می زند قروچ
صدای خنده ی ما آوارتر
بر او یا خدا نمی داند
نازل تر می شود ناخدا اما
در تن پوکیده اش
می دانیم.