بایگانیِ دستهٔ ‘Uncategorized’

                  حیاط خانه سید ولی در آواز سارنج

یک : پیش درآمد

خانه خانه سه خانه چهارخانه در واقع خانه های کوچهٔ ما بیشتر از خانه های کوچه های همجوارش بود وهست ونمی دانم خواهد بود یا نخواهد بود چون شمردن بلدم می دانم خانه های کوچهٔ ما چندتا بیشتر از خانه های کوچه های همجوار است اما به شما نخواهم گفت تا به قول ِپدرم که جز با مادرم با هزار زن دیگر هم همخوابه شد تا شهوت ِهمیشه نیم حشری اش محشر شود و نشد که نشد و بماند تا خودتان خانه خانه سه خانه و چهار خانه بشمارید که حوصله تان سر نرود که ته دیگ می گیرد و ته دیگ که می دانید اگر با زبان بلاسد و دندان همین دلاوران ِ عرصه دهان که کار و بارشان وقتی روبراه می شود یا خواهد شد که چیزی دندانگیر را گاز بگیرند و می گیرند و اگر نگیرند به قول پدرم که از هم خواب هاش به جز مادرم که بگذریم دندان های همه گی پوسید تا دندان های پدر را بپوسانند و دندان های پدر نپوسید مثل مادر چون روکشی از پلاتین سفیدتر و از عشق طلایی تر داشت و دارد و ضمنن در بارهٔ شمارش که گفتم خودم همیشه معکوس ِشمارشاتم  را ته دلم نگه می دارم تا ریاضیاتتان پیشرفت کند که به قول قدیمی ها حساب و جبر خواهر و برادر همند اگرچه من به حرفهای قدیمی دیگر اعتقاد ندارم چون اعتقاد داشتن اعتبار آدم را معتاد می کند و آدم معتاد برگ برنده اش سیگار است که این روزها بسیار کمیاب است به دلیل هجوم میلیاردها ملخ از نوع بالگردهای آپاچی و بگذریم که در خانهٔ ما املت ِملخ دو طرفدار دارد من و خواهرم که مثل همه دخترهای دم بخت قصه نویس است و همیشه از آخرین فصل ِقصهٔ ناتمامش شاکی ست به خاطر این که نمی داند آیندهٔ قهرمانش باید با مرگ تمام شود یا با تولدی دیگر ولی داستان ِآخرین قصهٔ ما اما دربارهٔ سید ولی هست و بود و خواهد ماند که موجودی بسیارهیز است و بود و خواهد ماند ولی خانه اش از همه خانه های کوچه ما و کوچه های همجوار کوچکتر اما حیاط خانه اش از حیاط همهٔ خانه های کوچهٔ ما و کوچه های همجوار بزرگتر و دیوار خانه اش هم از دیوار همهٔ خانه های ما و همجوارها تا دیوارهای کوتاه قد ِخانه های کوچه پس کوچه های زورآباد کرج بلندتر وبه خاطر همین برتری دروازهٔ خانه سید ولی سبز و سفید و قرمز رنگ شده ولی گاهی که آفتاب چپ می زند همین دروازه بر خلاف دروازه های هم سایه ها که دلیل اش مثل شب تاریک است به رنگ چمن و ابر و خون تغییر رنگ می دهد تا شاید چرا نمی دانم و شما هم نپرسید که دلیل خاصی ندارد مثل خود سید ولی که گاهی بی دلیل لاغر و ریشو و عینکی است و والنستعین را دقیقا والنستعین می گوید و گاهی که عینک نمی زند و بی دلیل ریش می تراشد و چاق می شود در وقت باز و بسته کردن یک لنگه از دو لنگهٔ دروازه مخصوصن در روزهای بارانی مثل عباس چوچوله والنستعین را والانتین عین می گوید و به همین دلیل ِساده ولی عمیقن پیچ در مُهره بی درنگ  لکنت از نوع بدخیم به لب هاش گیر می دهد و تبدیل به لبخندی می شود زورمند اما زنانه که بسته به طرز باز شدن ِلنگ از لنگهٔ دروازه گاهی فقط به رنگ عنابی است و گاهی غیرعنابی می شود و به همین رنگ می ماند تا سید ولی بگذرد از مقابل کسی مثل من که از کسی نمی ترسم جز سید ولی و نخواهم ترسید از کسی غیر از سید ولی چرا که چراغ روشن ِ تیم گل کوچک محله ام و بودم و خواهم ماند به دلیل اینکه هم کتک خورم از همه ملس تر و هم حوضهٔ فضولی هام از همه فضله تره و هم حیاط ِخانهٔ سید ولی را مثل همه حیاط های محله هر روز رصد می کردم و می کنم و خواهم کرد تا خدای نکرده یک موردی نادیده نماند و توپ ما در آن بیفتد و چاقوی بی صاحاب صاحبخانه  توپ گرد را نیم گرد کند و بازی ما تا خریدن توپ نو به تعویق بیفتد و عرق ِتن بازیکنان خشک نشده باد بخورد و گلر و بک باز و هافبک و مهاجم بچایند و نتوانیم در بازی ی بعدی تیمی از محله ایی دیگر را از رو ببریم  و بگذاریم قبل از نیمه نهایی بیست و هشت مرداد که همیشه باید سرشاخ می شدیم و می شویم با تیم کوچه شهید امیر زاهد ضرابی که دقیقاً مثل ما از بیست و پنج مرداد با خودشان مثل ما که خودمان با خودمان برای آماده گی ی بیشتر بازی می کنیم بازی کنند و اما بار آخر بود انگار که با شوت ِاریب ِمراد فسقلی عباس گلر چنان توپ را مشت کرد که بیچاره توپ در آسمانی بی ستاره چون هنوز غروب بود و هوا نه دوغ و نه فسنجان شده بود دور خودش چند بار پیچید و مانور داد و چرخید و قبل از اینکه مجید دوستباز با کلهٔ کچل اش مهارش کند  یله شد به حیاط سید ولی که می گفتند دشمن ِهرچه مهمان ِناخوانده و خود خوانده بود و هست وشاید هم شایعه باشد یا نباشد که آه از نهاد محسن پلید که ریزترین هافبک تیم بود و حالا نیست برخاست و فریادش درست روی پیشانی من که در ضمن مربی تیم هم بودم و هستم و خواهم بود نشست که از دیوار سید ولی بالا نمی رم که نمی رم و تو حیاط سید ولی نمی پرم که نمی پرم چون سید ولی به کلفت شان گفته که بال ِهر که چپ یا راست یا میانه به حیاط ما نگاه کنه می شکنم و محرم و نامحرم هم سرم‌ نمی شه و من هم البته حق را بهش دادم به این دلیل ِناقابل که طفلکی محسن همیشه زابراه بود و هست و خواهد بود بسکه مادرزاد کوچولو بود و هست و اما برای اینکه به قول ِقدیمیا من که بزرگ تر از فسقلی و پلید بودم و هستم و از قُمبل ِاسب قُپ کرده هیچوقت پایین تر نیامدم و نخواهم آمد خودم  را پیش مرگ و پیشگام تیم کردم یا ناخواسته شدم به یک جست روی دیوار سید ولی نرفتم که پریدم و چپ و راست و میانهٔ حیاط را وارسی کردم که کسی توش در حال مثلن جیش کردن نباشه که شرمنده بشه از دیدنم که دیدم خود سید ولی توپ در بغل چشم دوخته به هیکلم  که مثل ِکلم قمری در خودم چمباتمه شده بودم و می لرزیدم نه از ترس که از حریم نامحرم و حرمت ِمحرم شکستن و در همین حین سکوت سید ولی یک کاره از هر دو سوراخ دماغش ماغ کشید : هی خطا نکن نترس نکنه از ترس بچُسی یا بگوزی که آفت به جان خیارام بیفته که پدر ِپدر سوختهٔ پدر سگ ِپدر قرمساق ِتورو قیمه قیمه می کنم و من با همین نهیب ِماغ های تو دماغی در محوطهٔ هیجده متر مانده تا کون ام چنان سوراخ اش را فشردم که هیچ منفذی برای عبور هیچ صدا و بادی حتی کوچک تر از گلوی نوزادی  نمانه که خدای نکرده مصیبت ِرقیه بشه برای بابام که گلوش تنگتر از گلوی تمام باباهای کوچهٔ ما بود و هست و خواهد بود .
همانطور که چشمم چمباتمه به توپ ِدو رنگ چسبیده در بغل سید ولی بود چرخی سریع به مردمک هام دادم و حیاط را کاویدم و دهانم از تعجب خواست باز بشه که از ترس سید ولی فوری مثل سوراخ کون ام سفت بستم تا رقیهٔ بابام اصلن آسیب نبینه بسکه گلوش باریکتر از گلوی باباهای کوچه و بگذریم که قبلن گفتم و به قول بابام حرف دوبار ریخته شده رو باید نذر ِحضرت رقیه کرد که ثوابش دوبله حساب شه .
چه دیدم که از ناگفتنی ها چقدر دیدنی تر که اگه نگم غمباد می گیرم و غمباد ِدرون از قدیم می گن همان قدیمیا که اگه به سرعت با زیرزبانی گویه و درگوشی گویه و یواشکی گویه واگویه نشود فشار به شُش ها می آورد و هشت سوراخ اصلی بدن غیر از میلیاردها سوراخ میکروسکوپی ی پوست را منحرف می کند از وظایفی که خداوند بر عهده اشان گذاشته تا آدم کجراه منحرف نشه از راه راست و من ِکجراه برای اینکه منحرف نشم از راه راست میگم که چه دیدم در حیاط سید ولی که کافر نبینه که فوری و در اسرع وقت و بی وقتی مسلمان می شه و مسلمان نشنوه که به کُل کافر به خود ِخدا و قرآن و رسول ِخدا و چهار خلیفه بعد از رسول خدا و دوازده امام و چارده معصوم و هفتاد و دو تن شهیدان ِلب تشنه و به خون خفتهٔ صحرای کربلا و یک صد و هشتاد و شش هزار حدیث از هفده حدیث گوی ی حرفه ایی و سه صد و بیست و هفت حدیث نویس آماتور می شه و بیچاره بابام که کاش آن شب ساز دودولش کف نمی زد تا زیر تخم هاش دُم نمی زد تا من که تنها  موجودی اش هستم و خواهم بود غیر از خواهرم که بالاخره مال غریبه هاست یا می شود یا خواهد شد به وجود نمی آمدم که حالا مشغول ذمهٔ بچه های توپ زن محله نباشم که تا نگم که در حیاط سید ولی چه دیدم و چه ها ندیدم نتونم از دیوار پایین بیام یا بپرم که قدیمیا البته همراه بابام گفته اند که تمام تلاش یک انسان با معرفت همیشه نصف ِتلاش یک انسان بی معرفته و بگذریم چکار به حرف ِقدیمیا داریم و حرف بابام که خدا زنده و مردهٔ هر که مرده و زنده است بیامرزد یا رب الظالمین ببخشید عالمیین یا هر چه که شما می پسندید یا نه که بگذریم .

سید ولی تمام حیاط خانه اش را خیار کاشته بود قد هر خیار کمی کمتر یا بیشتر از یک متر و کمی لاغرتر یا چاق تر از مچ پام که هنوز مو در نیاورده و هیچ‌ وقت هم مویی روی مچ پاهام در نخواهد آمد در آینده ایی که به قول ِقدیمیا تاریخ بیهقی را هم می شود در آن آینده از ته به سر صحیح تر خواند تا از سر به ته غلط نخواند و به همین دلیل ساده است که مو الکی نمی روید بر مچ پای کسی که همه فوتبالیست های کوچه های شکست خورده از ضرب شست ما بهش می گن یا گفته اند یا خواهند گفت : هدا پا مچ طلا .
سید ولی همان طوریکه سیر نگاهش به من بود و تیر چشماش به طرف یک موجود ناشناس شاید دشمنی که نمی دیدم و او هدفش گرفته بود یکدفه و به قول قدیمیا ناگهان  توپ دو رنگ را به وسیله دست های درازتر از دسته جاروی مادرم که روبانی نقره ایی مایل به کهربایی اما مات بر کلهٔ سوراخش بسته بود تا جبران ناکامی اش باشد بعد از زاییدن من و ترک ِمشق ِسه تار که از چشم های باهوش اما سبز متمایل به شوخ استاد ارشد می آموخت به کوچه پرتراند یا به قول ِما جدیدیا پراند و به قول ِ مارادونا انداخت و راز خیارهای  سبز و ستبرش را هم به وسیلهٔ زبان ِسرخ من بر سر و گوش اهالی ی کوچه ما و محله های همجوار تا همهٔ خیابان های منتهی به شهر مجاور که کرج بود و هست و خواهد ماند حتی بعد از تصادفات منجر به آشتی کنان راننده گان مترو بین شهری با شوفرهای همیشه شاکی ی مسافرکش های شرور خارج از شهری که نه تهرانی محسوب می شدند و می شوند و نه کرجی کوبید و تازه قصهٔ ما از این به بعد شروع می شود یا خواهد شد و ادامه خواهد داشت گرچه عمر بابام کفایت نمی کند یا کفاف نکرد یا کافی نخواهد بود که دوباره سوختن پدرش رو ببینه که از جوانی شغل شریف اش آبدارچی گری در ساواک زیر پل حافظ بود بس که هِل به اندازهٔ کافی داخل چای می ریخت تا معطر باشه و انقلاب که شد در همان آبدارخانهٔ ساواک در حین گذرانیدن  میانسالی در پرانتز ( پنجاه و شش سال و یازده ماه ) با تبانی ی انقلابیون و به وسیله تپاندن پنج کیلو هِل ِآسیاب نشده به دهان و هم کون اش به هلاکت رسید و او اولین شهید سازمان تامین اجتماعی بود که به دلیل غیرمکفی بودن دلایل ِعقلیه به قول ِقدیمیا غیر قانونی به رسمیت شناخته شد و هنوز هم مستمری اش را البته غیرقانونی مادرم می گیرد که آرایشگر روزهای پنجشنبهٔ خانم جان ِسید ولی است که حالا برای خودش دبدبه و کبکبه و ناهار بازاری دارد با کباب کوبیده های سفارشی هر کدام سی و سه سانت و حلقه پیچ لای فلفل های مینی مضحکی با پلوی زعفرانی و پیازچه های اضافه به قد و بازوی آخرین نوهٔ جناب  تولیت زاده حضرت شاه فانوس لقدالله الحکیم جد سید ولی محصول رودهن اما بالا دره.

دو : درآمد

سید ولی بعد از این که توپ را پرتراند یا به قول سهراب کاشانی که صدای پای آبش هنوز شرشر می ریزد به کوچه ما پرواز داد سوی زمین همواره در هیاهوی سکوت کوچهٔ ما و من هم افتادم از ترس وسط هیاهوی سکوت مثل تاپاله یا گوشت کوبیده  که محترمانه تر یا به قول بابام که درست در همین مواقع یک دفه محترمانه تر از پدرش می شد چون حضور پیدا می کرد و می گفت:  فرود آمد پسرم مثل اسپایدرمن در کف اسفالت سیاه و شرحه شرحه از شبیخون خورشید عالم تاب اما بی حیا و البته مزاح می کرد تا درد ِ جانکاه ِبی درمانم از یادم بره یا برود فرقی ندارند در زبان ِخواص ِمحاوره گو یا عوام الناس های گزیده گو چون همیشه در همین مواقع بود و هست و خواهد بود که  فقط خاچ ِحاج آقام کمی زخمی می شود یا می شه و فریادم جفتک می زنه یا می زند به تاق ِطویله که یادش به خیر تابستان ِکوتاه اما پیش از جنگ ِ هشت ساله پشه در حبشه و به قول بچه های تیم که می دانم هیچوقت بچه باز نمی شن دروازه ام باز می لنده چون لنگ هام تا ساعت ها از هم قهر می کنند و بگذریم چون سید ولی دروازهٔ سه رنگ را باز کرد و اول نعلین و بعد دامن ِعبا و بعد قاب ِبالای دماغ و همراه همیشگی اش تشعشع شیشه های عینک طبی و بعد نصف از طول تن و بعد تمام هیکل لاغر اما بلند قامتش به کوچه آمد یا به قول قدیمیا که هر چه بدبختی بر سر اهالی این کوچه و کوچه های همجوار تا شهر همسایه که کرج بود و هست و خواهد بود می آید از تصدق سر همین قدیمی هاست به کوچه  تشریف فرما شد و با سیر نگاهش تمام کوچه با دو دوجین بچه کمی بیشتر یا کمتر از هم سن و سال های من را تیرباران کرد و آرام که شد با مهربانی ی غیض آلود یا به قول بابام محبت ِنیش ناک گفت : از امروز به بعد چُسیدن و گوزیدن تا شعاع هیجده متری از باغ من غدغن چون خیار کاشتم اگه شیر فهم شدین به خانواده های محترم هم سلام و پیام منو برسانید و لاغیر وگرنه پدر پدر سوخته پدر سگ پدر قرمساق هر که جز این کند را می دانید که چه می کنم و تمام .
و بر گشت و یک لنگهٔ در که اتفاقاً سفید نبود و سرخ و کمی بیشتر یا کمتر از زیاد خون وش بود با صدایی نرم و نوازشگر چون چُسناله ایی که از من به قول قدیمیا با طمئانینه گاهی خروج می کرد یا می کند یا کرد شاید در زمانی که مشغله ام شلوغ است پشت سرش بسته شد و همه گی با عسل خانم زن دوم حاج خاتم که تصادفن از خرید می آمد و سبد آبی پر از گلابی و باقی ی جنس هاش این بار برای بار دوم که تصادفن همرنگ ِکیف مشکی اش نبود نفسی به راحتی بیرون دادیم و سپید مردهٔ رنگ ِصورتمان سرخ شد همراه با مویرگ های سرخآبی تنیده برگونه های مشترک ِما وعسل خانم که به قول قدیمیا البته باز مانده از تاریخ بیهقی وجاهتی شهوت الوده داشت چون رخ همیشه آرایش ناک ِعروس در چهاردهمین شب دیدار ماه از اتاق خواب ِ یک ستاره از نوع سلبریتی های کمیاب .

سه : کرشمه

هوشیار داغستانی کوچکترین پسر آقای داغستانی معلم ریاضیات مدرسه در واقع دختری بود ده سالی بزرگتر از ما که چون عاشق ِکفتر بود و یک صد و پنجاه و هفت کفتر به گفته خودش که مطمئن ام حقیقت را می گفت و می گوید و خواهد گفت و داشت و حالا دیگر ندارد نصفه سیگارش را مثل همیشه از بالا پراند برای ما پایینی ها که دل و دماغی لایق بازی داشتیم و  حالا دل و دماغ شکسته کیپ هم نشسته بودیم چون شب داشت سیاهی ی سکوتش را به قول هوشیار ترانه می کرد تا تنها نماند و البته که دلیلش لوچ بود مثل همیشه اما ما می پذیرفتیم چون مجبور بودیم و خواهیم پذیرفت چون به چشمان خودمان اعتماد نداشتیم که هوشیار پسر است یا دختر یا نصف پسر و نیم دختر یا بالعکس که عکسی داشتم ازش و از ترس کون گربهٔ رباب ملوچ که در دوازده ساله گی عاشقش شده بودم چون نوزده ساله بود و ابروهاش مثل ابروهای گوگوش قیطانی و بگذریم که هوشیار از همان بالای بام چشمکی زد که مرتضی دنبلان با همان چشمای تا به تاش تا دید بی هوش بود و مدهوش شد بس که شیفته چشم و چال بغل لب های هوشیار بود و هست و خواهد بود و این را فقط من می دانم و به شما نمی گم یا خواهم گفت چرا و گفت هوشیار : یکی یه پک بزنید تا گوزتون خوشبو بشه و غصهٔ اضافی میل نکنید و حسن موش وسط زمین و هوا سیگار سر سرخ را بسرعت قاپید قبل از اینکه به زمین بخوره و آتش حروم بشه و فوری بهش پُکی محکم دمید تا گُر بگیره و دادش به من که بپوکم اش و دادم به بعدی که هوشیار یکی دیگر آن هم تا نیمه جرقه افشان به طرفمان پراند و خرفهم کرد ما نفهم ها را که هول نزنیم و آنوقت آرام گرفتیم و پُک هامان متعادل شد و نرم دمیدیم تا بیشتر نشئه بشویم و بی خیال تهدیدهای سید ولی که لابد داشت حالا باقلا پخته با گلپر کوفت می کرد چون کلفت قد کوتاه و سینه گنده خانه شان که هم اسم مرضیه خواهر احسان چاخان راضیه بود و همیشه خدا حتمن با سایر اقلام باقالی هم باید می خرید بس که سید ولی به قول زن های محله که در ضمن مادرهای ما هم بودند باقلا پخته با گلپر لواسان که لطیف تر از گلپر تفرش است دوست داشت تا هرغروب بعد از نماز عشا یا غشا یا چه به قول مادرها ما هنوز بچه هستیم و بودیم وهمیشه بچه خواهیم ماند و زود است از مبطلاعات اطلاعات اضافی داشته باشیم میل می فرمود و ما همیشه گلپر تفرش که زبرتر از گلپر لواسان اما ارزانتر است و فقط بعضی غروب ها که بابا سرحال بود به عنوان حاضری و جای شام با کمال میل مجبورمان می کرد دانه دانه می فرمودیمش یا می خوردیمش تا گرسنه نخوابیم که باز به قول زن های همسایه که بعضی معمولن مادرند و بعضی خواهر و از بعضی دیگر هم که بگذریم گاهی می فرمودند بالش و پتو هم آدم گرسنه را نفرین می کنه تا خواب بد ببینه و سکته بزنه بس که پیرهای محلهٔ ما را بالش ها زیر پتوهاشان سکته زده بودند و می زدند و خواهند زد تا عمرشان به دنیا نماند که باقالی خورشان قاطی پاتیل ِباقالی فروش های  مشکوک نشوند که مدام ریب تک چرخ می زنند که معمولن بعد از فوت جانگدازشان نمی زنند چون قدیمیا گفته اند و خواهند گفت که خاک ِمرده خیلی زود بی خیال می شه و دست از سر صاحب عزا بر می داره و باقالی فروش ها و باقالی دوست ها سر قبر دیگری اجتماع می کنند چون باقالی پارتی یک سنت ِ به قدیمیا ثوابه اما حقیقت نداره مثل خیلی از حرف های قدیمیا که باید دو منظوره به آن ها رید تا آن روی روز را هم دید که مطمئنم شب شعوری مشکوک داره به قول هوشیار که گاهی از پشت بام سقوط می کرد وسط بازی ما و دریب هاش به چشم خواهر برادری حرف نداشت بسکه ریز می بافت و گل که می زد حرف داشت چون قبل از این که شوت کنه توپ در چشم گلر خال می شد و بعد خار می شد و خار هم که می گویند خارمادر نداره بس که تیزه و گلرهر که بود هم جرئت نداشت خاری به تیز توک نوک شوت ِهوشیار را بگیره چون دست جر می داد و می دهد و خواهد داد .

چهار : بسته نگار

بعد از الدرم بولدورم سید ولی و به قول پدر مصطفی مستراح دوست که جزو وسایل دفتری در کلانتری خیابان جمشید و حالا خیابان شهید مهران مطهری که همیشه سرجوخه مانده بود و بعد از سال های سال پلاسیدن میان بایگانی ی هزاران برگه شکایت و گریه و لابه و اشک و خون و کتک و تجاوز هزاران جنده و مزلف و موفرفری و صدها برگه عدم پیگیری از جانب ده ها پا انداز دُم کلفت و گنده لات ِچشم گلابی یک سال پیش از آنکه شاش ما نوجوان ها کف کند و تیم ترتیب بدهیم فوتبالی و بلای چُرت بعد از ناهار اهالی کوچه بشویم بازنشسته شده بود و الدرم بولدورم سید ولی را التیماتوم ملک المالکانه ترجمه می کرد و بعدها نکرد چون باد در یکی از فتق هاش پیچیده بود و در نمی رفت و من از این التیماتوم ملک المالکانه که چه راحت از دهان پدر مصطفی مستراح دوست بیرون می ریخت و از دهان ما راحت بیرون نمی آمد یا نمی ریخت و حتی از دهان باباهامان هم راحت نمی توانست بریزد بازی های ما بی رونق شد و دلیل آن البته غیر از الدرم التیماتوم بلدرم ملوکانه سید ولی تمایل شدید به مهار گازهای معمولی در معده و روده و حتی گلو و گُرده و مُرده تن خسته بازیکنان بود که قبلن با هر شوت نا به جا حتی به جا به راحتی گوزی دو قلو در می دادند تا خسته گی تبدیل به مستانه گی شود زیرا گل زدن به قول طرفداران دو آتشه تیم عیاران کوچه مهوش موازی با کوچه ما  که همیشه از ما باخته و حالا شده کوچه شهید یاسر رزمباف هدف را توجیه می کند و می کرد ولی حالا با این ملوکانه بلدروم التیماتوم الدرم  سید ولی حتی به قدر یک چُسک فسقلی و بی بو هم نمی شد بیرون داد تا گل زدن بدون توجیه موجه هدف بندهای گره در گره کتانی های سبکبار اما معمولن پاره پوره ما شود و بگذریم جز یکی که هوشیار بود و حتی کبوترهاش همین جوری بدون توجیه چُسان فُسان کرده و نکرده همچنان می پریدند و شیرجه می زدند تا کوچه شهید میرچه که قبل از قیام قران خوان هاش علیه مردم عادی معروف بود به کوچه فتانه و پشتک زنان بر می گشتند به پشت بام هوشیار چه در آسمان ِ آفتابی و چه ابری و چه گه مرغی و خودش هم  در این قضیه بغرنج به قول باز هم شاید قدیمیا شاید هم بابای مصطفی چه می دانم که گاه قاطی هم می زده اند مابین ِپشتک ها شیرجه و وسط شیرجهٔ ناگهانی پشتکی از قضا بسیار خطرناک تر از به دست آوردن دل یک جفت ِ خفن برای خالی نبودن اوقات تنهایی و تره هم برای تُرهات ِسید ولی خورد نمی کردند تا ننه هامان یا گراند ماهامان به قول معلم انگلیسی که چیز را پنیر معنی می کرد و می کند و خواهد کرد و ما نمی کنیم چون پنیر خور نیستیم به یک معنی و ترشی تره خوریم که عاشقانه ترین خورش گانه های گیلک هاست با زرده های یک تکه پخته شده از تخم اردک های پارکهای طلایی حومه صومعه سرا و بگذریم و از این به بعد بود که صلح شکننده بین هوشیار و کفترهاش از یک طرف و سید ولی و خیارهای موشک مشنگ اش از طرف دیگر شکست و خردک جرقه های شروع یک دشمنی ی قدیمی از زیر انبوه خاکستر ماسیده در منقل ِچشم هم چشمی های رایج اما نامرسوم چشمک زد و یواش یواش بیرون جهید و قبل از اینکه به قول کفتربازهای پیش کسوت تاول ِچمخاله اش توک بزند تیم ما تصمیم گرفت در این میانه به طور نامحسوس ستون پنجم هوشیار باشد اما باباها و مامان ها و خواهرها و برادرها به اضافه بعضی از عمه یا عموها که جزو اسباب اثاثیه برخی از خانه ها بودند از ایام قدیم که ما جدیدی ها از آنها بی خبر نبودیم چون غالبن یا نخودی تریاک می انداختند یواشکی یا گردویی تلخه می کشیدند دورهمی و بوش تا هفت خانه از هر طرف می رفت بی طرف یعنی در واقع به قول ِمعلم تاریخ دخترمحترم خانواده جواهریان ماندانا خانم که من هیچوقت ماندانا صداش نکردم چون هیچوقت عاشقش نشدم و نبودم و نخواهم شد تا بعدها همسرم نشود بس که محترم بود و بی طرف یعنی خاکستری و گاهی اینوری گاهی آنوری و گاهی آنورتر از اینوری و بگذارید تا بگذریم البته نه از ساده انگاری ی گراندپاها و گراندماها که یک پاشان لب گور گیر کرده بود و به همین دلیل بنا به تجربهٔ پس انداز کرده در قلب مخ هاشان نمی توانستند هر دو پا را سریع داخل گور کنند چون هنوز آخر زمان اشان نشده بود و به طورغیرعلنی و بشدت نامحسوس طرفدار کفترهای دوست داشتنی و بلند پرواز هوشیار بودند قبل از آنکه کفترهای معصوم اما چموش تر از موش های باغچه بیدی در بعد از ظهرهای کسالت بار چُرت مرغی هاشان روی تاشوصندلی هاشان از دست های چروکیده اما سخاوت مندشان گندم بو داده و جو دوسر بر چین کنند و بچپانند در سنگدانه هاشان عشوه کنان تا فضلهٔ تبرک نشده اما مبارک ببارانند تا کود گلدان های تنهای شب بوی مادربزرگ من و اقاقیاهای خاطره پرداز پدر بزرگ دیگری که احتمالن خود شماید بشود که نشد در ادامه بارباریدند اما به باغ دیگری .

 پنج : سَیَخی

 روایت ِماندانا جواهریان از شروع جنگ :

واه  واه پرده باز کردم تا کمی آفتاب ِجهانتاب بتابه از پشت پنجره به آیینه بزرگنمایی که داشت با منقاش پره پره موی زیادی فضول از زیر ابروهام بر می داشت تا آبروم پیش باران و سحر و ساحل و ستاره هم کلاسی هام نره و در ضمن دل این پا مچ طلا هم بترکه یا بترکونه فرقی نمی کنه که دیدم دم چتری ی هوشیار چرخی زد درست بالای خانه سید ولی اینا و پشنگی مشکی پراند تو حیاط شان که شنیدم با همین گوش های بدون گوشواره ام چون هنوز تصمیم نگرفته بودم که دونه مرواری محکم کنم تو نرمک یا چرخ نقره ایی که فریاد سید ولی پیچید تو سراسر کوچه خدا به دور بددهن داد می کشید ریدی رو کلاه سوگلی ی خانم جان می رینم تو تمام سئله و سهولات و سوراخ سنبه هات .

روایت پدر مصطفی مستراح دوست از شروع جنگ :

داشتم مخ آقا بزرگ ِمراد فسقلی رو می زدم تا یه نخود تلخکی ازش بکنم که فریاد سید ولی عن تو کون آم آلاسکا کرد لامصب چنان داد کشید که ریدی رو کلاه سوگلی ی خانم جان می رینم به تمام سئله و مسئله و سوراخ سنبه هات که آقا بزرگ هولکی به اندازه فندقی سمنانی چسباند کف دستم و پول نگرفته پنجره بست و خدا شاهده کفتر مفتری ندیدم اما حق به جانب سید ولی می دم که گاهی از پشم و پیله اش کُرکی می ماسه تا مدیون غیر نباشیم .

روایت سوم ازعمهٔ بهرنگ که زیرعموی بهادر داشت حض ِفراوان از فوران ِحضور می برد :

 

یک ساعت بود که خلوت کرده بودیم تا امن الیجیب مِن استر رضا الحاجات الموجبات المراسلات و الاصابت الارضین فی مستحبات الرضایتن دوره می کردیم که به فریادی گمانم از سوی سید ولی بود که صدای پتیاره اش پرده سمعک ام را لرزاند و قیش عمو بهادر را قرشمال کرد و حسرت به دوز و کلک زیر شکم صابمرده هر دومان ماند حالا بگیر تا کی این خانه خلوت شه اما امان از داد و فریاد دهان بی چاک و چرک بستهٔ سید ولی که بی جهت به هر طرف می چپلاند که ریدی رو کلاه سوگلی ی خانم جان می رینم بر تمام سئله و مسئله و سوراخ سنبه هات .

و روایت ِماقبل آخر از من که یواشکی داشتم از لای پرده رد موچین جواهرنشان ماندانا را دنبال می کردم و با هر پری که از زیر ابروش بیرون می کشید آه از نهادم تا اعماق قلبم می رفت و بر می گشت تا یک باره صدای انکرالاصوات سید ولی رابطهٔ با ضابطهٔ من و ماندانا خانم را محترمانه از پرده بیرون انداخت تا کیپ شود همچنان تا سال های سال بعد اسرار مگوی ما که بگذریم و بزنیم روی ذهن ِسلیطه صفت سید ولی که همچنان یک ریز زار می زد ریدی رو کلاه سوگلی ی خانم جان می رینم بر تمام سئله و مسئله و سوراخ سنبه هات .

 و روایت ِآخر از احسان چاخان که بعدها در جمع آوری مستندات شروع این جنگ جانفرسا مجاهدت ها کرد اما به جایی شایسته که بایسته هم باشد نرسید و ناکام از دار وطن گردنش را خلاص کرد و به غربت تورنتوصفتان ِکانادا مسلک پناهنده شد تا روایت ها را بار دیگر مرور کند و بار دیگر باز روی هم بگذارد تا وجوه مشترکاتشان مشخص شود اما به این نتیجه رسید که تمام روایت ها در حروف ِاضافه مثل به ، بر ، با و تا و چیزهایی چون همین اضافه های بی اهمیت با هم اختلاف دارند ولی جمله اصلی در تمام روایات یک سان است و به همین دلیل حتی عاملان آغاز جنگ را که بقو بقو کشان به سلامت به سئله بر گشتند را ندید اما به عاملیت اشان شهادت داد در چهار جلد از تاریخ جنگ هشت روزه .

 شش : چهارپاره

در جلد اول از آغاز جنگ به روایت احسان چاخان که سال ها بعد در شهر تورنتو به شغل شریف پیتزا میکری در یکی از شعبه های شلوغ پیتزا هات در داون تاون مشغول کار یا به قول ِخودش خرحمالی بوده و حالا نیست چون سرانجام در همین اواخر به علت شدت یافتن بیماری واریس ِمتوسط در پای راست و اگزما از نوع دیس هیدروتیک حاد در دست چپ فرصت سر خاراندن پیدا کرده و چون مویی بر سرش نمانده که بخاراند و در عوض سبیلی چخماقی پشت لبش چنان مخ اش را به آتش می کشید و می کشد که نیازی به خاراندن نداشت و ندارد پس توانسته چاخان را به چخماق تبدیل کند و این خودش به قول پدرش که هنوز چشم به همت پسرش بود تا ویزایی چرب و چیلی و پُرملات ارسال کند تا پدرهم این آخر عمری روانه غربت ِغریب ِغرب شود و آخر عمری دنیا را ببیند و کاری کند کارستان و چون احسان هنوز نتوانسته پدر را به دیدارغربت دعوت کند چون کار ثابت نداشته و ندارد و حتی یک دلار مالیات به قانون که حکومت ایالتی باشد نپرداخته و نمی پردازد تا کور شود هر که می خواهد راپورت دهد و به همین دلیل ساده تاریخ نویس شده و دیگر نه پیتزایی می سازد و نخواهد ساخت حتی برای شکم به قول خودش کارد خورده نه پیتزایی می خورد تا عُق ِنفرتش را فرو بنشاند جز در مواقعی که دول اش دیت دارد یا داشت با ماری موطلایی که همان اعظم فدایی بود و حالا نیست که در سال های جوانی مجاهدتی هم کرده بوده است گاهی برای حزبی از احزاب چپ میانه به پایین که به علت تمایلات راست از نوع اپورتونیسم مذهبی مخلوط با شوخی های رکیک ِسکتاریستی و تقریبن سال های سال است که در حالت نیمه منحل همچنان تقلایی انقلابی ولی مذبوحانه می کند تا انقلابی نونوایانه برای بینوایان به پا کند اما ماری یا اعظم دیگر به انقلاب از طریق قیام مومن نیست و مبتلابه ماری جوانا شده است و برای تامین همین گیاه بی آزار و به قول علف کِش های حرفه ایی پُر آزرم و شرم شکن گاهی بغل خوابی هم می کند و به قول داون تاونی های سابقه دار تورنتو دودره باز قهاری نبوده و شده هم مسلک آنجلینا مجلینا که من نمی شناسمش ولی روزی روزگاری از قحبه ترین فال قهوه گیرهای تورنتوی کوچک بود و عاشق سینه چاک پیتزا پپرونی و به علت مصرف زیاده از حد پپرونی به ثقل رودهٔ بزرگ مبتلا شد و

زمانی که تورنتو دیگر کوچک نبود و بزرگ شده بود سکتهٔ ناقص کرد و قدیس شد و نام نیکی از خود بر تابلوهای بعضی از پیتزا فروشی های تورنتو گذاشت‌ و به همین دلیل ساده احسان برای خوشباش شیرین شفای میعادهای گهگاهی چنان پیتزای پپرونی برای هماغوشی می پرداخت که پیر را تین ایجر می کند و ماری اعظم را به قول هموطنان نوجوان و بگذریم و بپردازیم به بیان تفسیری نو از آغاز جنگ هشت روزه به روایت احسان چاخان یا چخماق که این القاب به قول قدیمیای اهل شهرهای قطبی چندان مهم نیست چون به دلیل سرمای استخوان سوز قطبی القاب هم گاهی قاطی می کنند بعد از خلاص شدن از قانون جاذبه امر ِجنسی یا اِمرجنسی یا هر چه که شما طهارت و دیگر الزاماتش را هنوز با رعایت ملزومات مراعات می کنید و این شیوهٔ تاریخ نویسی ی مدرن است که احسان هم با صلاحدید شما چنین چیزی نوشته است : بعد از فضله انداختن دُم چتری های هوشیار داغستانی بر خیارستان ِسید ولی که خودش این خیارستان معمولی را بهارستان ِمعنوی می خواند راضیه سینه گنده یعنی کلفت ِمومن خانه را با نامه ایی مملو از کلمات نامحبت آمیز اما نامستهجن ولی سوزاننده و خانمان بر باد دهنده روانهٔ خانه پدر مصطفی مستراح دوست کرد تا التیماتوم یکی مانده به آخر را به دست آقای داغستانی برساند که اگر گوش دختر پسر مسلک اش را با همه کفترهای  کفتار صفت اش نپیچاند لاجرم باید منتظر نزول بلایای زمین به هوای مقدر باشد که حضرت ِصاحب فتوا بشارت ِآخر زمانی اش را داده و هم اکنون یعنی همین فردا و پس فردا از راه معقول ولی نه عاقلانه فرا می رسد جزای جنایت پیشه گان که کافر نبیند و مسلمان نشنود و به قول قدیمیا انشاء این نوع نامه نوشتن از نوع مکتوبات ِشهید ثانی به شهید مانی است که قرن ها بعد از وفاتش به دلیل کهنسالی و برای تغییر ذائقه ٔعوام الناس که همیشه نیاز به مائده های عجیب و غریب هوایی دارند تا ارتزاق معنویات کنند شهید جاوید نامیده شد تا هر ساله همچون رسم و رسومات هرمذهب از یاد رفته دیگری با نوعی از نمایشات ِعجیب و غریب خیابانی چون توسرزنی و روسینه کوبی یادگارهاش یعنی همان خطابه هاش را در شهرهای تعطیل واخوان کنند در دو روز و سه شب از ماه سوم قمری تا شهید مانی سیه روی و فراموش شود و شهید ثانی جاودان .

هفت : رجز

تاریخ احسان : التیماتوم ماقبل آخر سید ولی به پدر هوشیار را ابتدا پدر مصطفی از راضیه تحویل گرفت  که خندان و بازیگوش هی چاک چادر سیاهش را به اندازه یک وجب و چهار انگشت چنان باز می کرد و می بست که نوشته روی تی شرت قرمز رنگش هم جلوه گری کند ومی کرد و هم به وجد می آورد هر بینندهٔ مشتاق و حریص را با هر دم و بازدم نفس که ببین و نپرس و عبارت برجستهٔ تی شرت به خط نستعلیق این جملهٔ معروف اما نه چندان مرسوم برای تزیین پیراهن های مدل ورشاچی بود که  ** منمشتعلعشقعلیم چه کنم ** و چنان این شعار معروف اما نامرسوم با ملاطفتی مایل به مهربانی می رقصید بر درهٔ میان دو کوههٔ سینه اش که در هنگام رد نامه از جانب راضیه به ناخودآگاه دست ِپدر مصطفی مستراح دوست به عادت ِدیرین که همان ملاطفت های مایل به مهربانی های پدرانهٔ باقی مانده از قرن ها پدرسالاری مزمن بود و هست و معلوم نیست که چنین بماند به جای دریافت نامه به نوازش ** منمشتعلعشقعلیم چه کنم ** پرداخت که با غمزه قاطری ظریف اما خشونت بار از طرف راضیه روبرو شد و ناچار دست خودش عقب کشید خود را از نوازشی که متاسفانه ناگهان ملتمسانه شده بود و نامه را گرفت و سلام مبسوطی هم از راه دور نثار خاک ِ پای بیرون از نعلین های مبارک سید ولی کرد تا راضیه ملاطفت ِلطیف ِمنمشتعلعشقعلیم را فراموش کند و البته راضیه هم بلافاصله با کمی عشوهٔ شرم آلوده به غم فراموش کرد و قول پدر مصطفی را قبول کرد که  به قول قدیمی ها همه رفتارهاش بشدت پدرانه بوده است و خواهد بود و راضیه هم در ظاهر پذیرفت و در باطن فقط خدا می داند چون من که خدا نیستم و از جانب خدا هم اگر چنانچه به صدی یک میلیونم درصد وجود داشته باشد توجیه دیگری که بعید می دانم چه فکرها که بسرعت عبور نمی کنند از همهٔ جوانب و جوارح  که قول دادند و قول گرفتند که بلافاصله جواب های نامه را بر گردانند و بلافاصله در جواب تشکر هم ناخودآگاه لبان ِپدر مصطفی بر دستان راضیه می خواست جفت شود که راضیه راضی نشد و دست پس کشید و پس پدر منعطف با پاهای چهار در چهار که نوعی گریز خودنمایانه در میانساله گی های متمایل به گریز از پیری ناگزیر بوده و هست و شاید ماندگار خواهد ماند به طرف خانه هوشیارها رژه رفت و راضیه با رضایتی به وجد آمده از شهوتی کمی شهودی به طرف خانه سید ولی برگشت با قرهایی که از نشاطی قرقاولی نشانی هایی اشکارا حشری داشت  .
نامه اما با همهٔ اهمیت ِمتن اش با بی اعتنایی تام و تمام پدر و پسر هوشیار بی جواب ماند و حتی سماجت ِپدر مصطفی که از قاطعیت ِزبان کم کم به عجز و ناله ٔگلوگیر کلام کشید تا جوابی مجاب کننده دریافت کند و از فاجعه ایی که می دانست در این برههٔ حساس بسیار فجیع تر از فاجعه اتفاق می افتد و باید از بروز آن مجدانه جلوگیری کند هم سبب نشد تا میانجی گری ی صادقانه اش کار ساز باشد و پس دست از پا درازتر برگشت تا محله ایی منتظر عواقب یک جنگ لاجرم بنا به استدلال اهل دسیسه های سیاسی نچندان شاید ناطاقت فرسا اما ویرانگر باشد و بود و شما هم باید در این جغرافیای حساس ِتاریخی این نوع موضوع ها را دست کم نگیرید با دست های بالا گرفته که اگر گرفتید باید بدانید شائبهٔ هیچ شایعه در آن بالا ها نمی گنجد شاید که احتمالن هم نمی گُنجید اما گنجید .

تاریخ احسانی : آخرین التیماتوم را خود سید ولی در نامه ایی که فقط نه جمله داشت و شخصن در حالی که راضیه و در پی اش پدر مصطفی به دنبالش می دویدند ولی به سرعت ِنعلین های خشم آهنگ ِشتابندهٔ پاهای درازش نمی رسیدند و عقب می ماندند چون چشمشان به خاک نرم بر خاسته از خشم پشت پاهای سید بود و سرانجام که پردهٔ خاک فرو نشست و به او رسیدند دیدند که  به عرض درب خانه هوشیارها به قول همین تازه از راه رسیده ها رسیده یعنی چسبانیده متن نامه را آنهم با سریشم جانوری مخلوط با سریش گیاهی ساخته شده  از عصاره پوست گاو و صمغ درخت سرو از فرآورده های ممتاز کارخانه چسب ولیان و شرکا که هم صاحب اصلی و هم شرکای فرعی کارخانه خود سید ولی بود و هست و خواهد ماند نه کس دیگری که اصولن سید ولی شراکت را شرک ِمشعشع می دانست و می داند و در آینده چه خواهد دانست بستگی به شرایط دارد چون در باطن هم خداپرست بود و از ظاهر  قضایا هم  نمی شود همیشه نتیجه را حدس زد دائم ورد زبانش بود که از این یکی نباید به ساده گی گذشت که من هم به قول تاریخ نویسان متجدد معتقدم که در قصص تاریخ نگارانه نباید تولید اشکالاتی ناضروری اما مشکوک کرد و نمی کنیم و نمی گذریم از نه جمله مندرج در نامه که  ** من مشتعل عشق علی ایم چه کنم جز جنگ ** بود و ماند بر سر در خانهٔ هوشیارها تا سندی مستند باشد از فرجامی بی انجام برای یکی از طرف های جنگ که در واقع صلح جو بود و ناچار جنگجو شد که بالطبع نباید از بیان آن گذشت که تاریخ همیشه غربال در دست آماده جدا کردن ناسره از صریح است  .

 هشت : رامکلی

دو کشتی متساوی اساس را در بحر
یکی‌ رساند به ساحل دگر به طوفان داد

تاریخ به روایت من : و جنگ در اولین روز از پاییزی بدنام شروع شد که دبستان ِحکیم روزبه ناگهان نه به دلیل سادهٔ آموزشی که از جمله دلایل بسیار مشکوک ِپرورشی است بلکه فقط به دلایلی پیچیده که  بعدها معلوم شد در ارتباط با سوءاستفاده جنسی معلم خوشنام شرعیات از دانش آموزان ِبالای هشت سال و شش ماه تا دانش آموزان ِهنوز نرسیده به سن فوق العاده حساس نه سال و نه ماه و نه روزاست و بود و بعدها انکار شد به دبیرستان امام قاآنی تغییر کاربری داد و تعطیل شد چون پسرهای باسن گنده نتوانستند که بتوانند روی نیمکت هایی که در واقع برای کودکان کون کوچولوی دبستانی مناسب تر بود بنشینند و به فرمان مدیر قلچماق همین مدرسه جناب آقای حکیم معافی که چماق تعطیلی اش ردخور نداشت و همیشه همین چماق ِچاق را بی معطلی در هوا تکان می داد و فریاد می کشید و حالا می فهمم که فریاد کشیدن در آن زمان از عشق بود پس شک در عشق جایز نیست و نبود و خودش هم همیشه بی معطلی عصای چماق مانندش را زیر بغل اش می زد وقتی تاخیر داشتیم و می زد لامصب به کت و کول دیر از راه رسیده های مجرم صفت که در حقیقت سرگردان های بی بضاعتی بودند که پای پیاده از مسیرهای دور و ناجور می آمدند ولی در حقیقی بودن اسم و فامیل ِمستعارشان این مدیر مستبد جرئت نداشت تردید داشته باشد چون قول ِاقلیدسی داده بود که قولی صد در صد قول بود و هست و خواهد بود مهمتر از قسم نامه بقراطی که سوگند نامهٔ فورمالیتهٔ پزشکان است قبل از تعطیلی و قولی یک چهارم در صد هم مزید بر علت ِقولش برای چفت کردن معضل داده بود که آخر فصل بر می گردید چون چماق که نمی تواند کار نکرده حق الناس بگیرد و البته تا جایی که من می دانم حقوق اش را با تمام مزایای اضافی تا حتی حق ایاب و ذهاب که غیر قانونی بود چون خانه اش چسبیده به دیوار شرقی مدرسه بود گرفت و اما ما بر نگشتیم چون جنگ شد و تا صلح موقت که معمولن تبدیل به صلح دایم می شود و نشد که بشود یا شد و ما بی خبر ماندیم چون شهید شدیم فصل ها گذشت و کبوترها کشته شدند و قرقی ها مجروح شدند که هر دو گروه به عنوان شهید زنده از سوی مراجع ذیصلاح و غالبن بی اسلحه اما وارد در هزار توی دفتر و دستک هرگز قبول نشدند و اصلن به قول همین شهیدان زنده و مجروحان ِمادام العمر اصلن نفهمیدیم چطور جنگ شد در اولین روز از پاییز بدنامی که کفتر دُم چتری و سرسینه طوقی ی هوشیار که همتا نداشت از بسکه حشری بود و مثل موشک شلیک می شد و مثل جت ویراژ می داد و مثل هلیکوپتر می نشست ناگهان بنا به دلایلی نامعلوم روی کاکل ِدرازترین خیار سید ولی سقوط کرد و کاکل ِمرطوب دفعتاً کنده شد و نوک تیز خیار که زیر کاکل پنهان شده بود سینه زیر طوق اش را تا نرسیده به نزدیکی های کون اش که دم چتری محشرش همیشه بر فرازش در اهتزاز بود را درید و نفس اش را برای همیشه برید و او اولین شهید جنگ هشت روزه بود که بلافاصله جنازه تکه پاره اش برای عبرت همه گانی به کوچه پرت شد و توپ ِما که منتظر باز ایستادن باران بود در روزی گه مرغی ناگهان با دیدن همین کبوتر مثله شده فهمید هوا پس است وهم ما و هم دریبل های ریز و درشت و هم گل های خفن از گردی ی یازده تیکه اش تالاپی افتاد چون فاجعه همیشه قبل از معجزه اتفاق می افتد که افتاد و به ناچار برای اینکه اهل مخفی کاری نبودیم و معمولن آتش بیار معرکه هم می شدیم چون لذتی گرم داشت و به قول قدیمیا که این بار باید از اقوالشان بگذریم عرق بر جبین و وجناتمان روان شد و کرد و باید هم می شد و هم می کرد پس جسد این شهید عزیز را روی راکت ِپینگ پونگ سهیل دوزاری که تیغی پینگ پونگ می زد و باخت اش را کسی غیر از من ندیده بود قرار دادیم و با احترام تمام تشییع  کردیم تا تحویل هوشیار بدهیم که دادیم چرا که خودش این بار شخصن از پشت بام پایین آمده بود و برای اولین بار دیدیم که از دو دیده یعنی چشم های عسلی اش به جای عسل اشک و زهر و کینه ریخت که باید می ریخت و وقتی جنازه شهیدش را در دستاش گذاشتیم گفت : از من به شما نصیحت نذارید هیچوقت دود سیگار مستقیم  به چشماتون بره که دشمن ِپلک چشم همین دود ِلامصبه و بی آنکه اشک هاش را پاک کنه چون بغض داشت و بغض معمولن بعد از بارش ِاشک می ترکد و قبل از اینکه بترکد بسرعت برگشت به داخل خانه و من دقیقتر از دیگران دیدم چون هنوز مربی تیم بودم و به قول بابام مثل یک مربی ورزیده رد ِکینه اش را به چشمک زدنی باید می دیدم و دیدم و درک کردم که چه درد ِعظیمی دقیق به عمق قلبش گل زد .

نه : گبری

 

تاریخ احسان : بعد از شهادت کبوتر سوگلی به هُش هُش ِهوشیار یک دوجین کبوتر پا پردار کاشانی بر فراز حیاط سید ولی بقو بقو کنان رفتند و  دو پا را باز کردند و به خطبه خطبه از خیارات قلمی و آیه آیه از جوانه های تازه رگ زده و نازنین خیارستان سید ولی هم چُسیدند و هم گوزیدند و آخر سر هم انبوهی از فضله های سر سنباده ایی باریدند که منجر به چنان خساراتی به شهادت ِشخص ِسید ولی و تایید راضییه کلفت وهمه کارهٔ آشپزخانهٔ خانهٔ خانم جان و سید ولی که گفتارشان هرگز قابل اعتماد نبود و نیست و نخواهد بود غیر قابل جبران به محصول ممتاز جالیز وارد آمد یا آوردند که  باید تاوانش را کسانی می پرداختند که کافر مطلق بودند و مرگانیدن ِکافر مطلق در بینش و پردازش ِتفکرسادات ِدوگانه سوز از نوع کهن طبایع خون جهاد کننده گان ِازلی مرتبت ِثواب العصری چون وچرا نداشت و ندارد و نخواهد داشت و در این زمینه هیچ صبوری جایز نبود و نیست و نخواهد بود حتی صبرهای اصغری که به صبرهای سه عطسه ایی مشهورند هم در این برههٔ حساس ِتاریخ دفاع ازناموس ِاولیاالخیارکاربُرد نداشته وندارد پس بلافاصله فردای یورش ِناجوانمردانهٔ کبوترها سید ولی با همراهی ی دست های کار آزمودهٔ راضیه دست به کار شد و ابتدا لوله های آلومینیومی که خودش نامشان را لوله های المومنین گذاشته بود را از انبار چسب سازی پنهان از چشم فضول ما اهل ِکوچه که همیشه در کوچه حاضر بودیم و اکنون نیستیم و باقی اهالی که بندرت از احوالات کوچه بی خبر بودند و بعدها خبردار شدند که از احوالالت ِکوچه چه بی خبر بودند و خبر نداشتند بیرون کشیدند و آوردند و با سریشم خالص حیوانی که از پوست مارماهی سمی به دست آمده بود به سر و ته هم جوش دادند و فتیله هایی از کتان ِخالص که به قول شمع سازان قدیمی در سوختن خاموشی نداشتند را در ته مخزنی از باروت ِسیاه که از کود کبوتر چاهی تهیه شده بود مستقر کردند و ابتدا خیار خسیب های کره ایی درون لوله ها فشاندند و با دقتی در حدود منفی و مثبت سه و چهار دهم گرا به طرف پشت بام خانه هوشیارها شلیک کردند که منجر به کشتار فجیع پنج کبوتر بد رنگ قزوینی که از تیز پروازترین و در نتیجه از گران ترین کبوترهای نامه بر است و مجروح شدن هفت پا پر دار ملایری شد که از اصیل ترین کبوترهای بلند پرواز به قول ِکفتربازهای گود ِمولوی است و به گفتهٔ پدر هوشیار که بی تردید گفته هایش گاهی وقت ها قابل قبول برای اهالی کوچه بود و معمولن قابل قبول ِسید ولی و راضیه نیست و نبود و نخواهد بود باقی ی ساکنین سحله ها جان به در بردند چون توانستند به موقع بپرند و از تیر رس ِخیار موشک ها در بروند و گرنه به قول ِهمهٔ غایب های بی تردید حاضر در حضور همه گان که گاهی جن اند و گاهگداری اِنس همه قتل عام می شدند که نشدند و البته ویرانی دو سئله و چهار حوضک ِگلی غیرقابل انکار بود که من به عنوان ِیک تاریخ نگار ندیده تایید می کنم اهمیت ِحوضچه های گلی را چرا که آبشخورعمومی کبوتران بخت برگشته بود و هست و خواهد بود و بخاطر داغان شدن همین آبشخورها بود و هست که اشک ِکفتر بازها جاری می شود همیشه و اشک ِهوشیار را نیز از چشم های معصوم کفترها مثل باران بهاری در غروبی پاییزی چنان رگباری بارانید که ما و اهالی محل و کوچه های همجوار تا زورآباد کرج یقین کردیم که به قول تاریخ نویسان ِمتجدد نه کلاسیک جنگ مغلوبه شده و لاجرم جنگی که مغلوب شود نه به صلح که به جنگی فرسایشی تبدیل می شود که شکل دیگری از نه صلح و نه جنگ است و به کارزار مکافات معروف است و بود و خواهد بود و بهمین دلیل به ظاهر ساده اما در باطن بغرنج بود که پدر مصطفی مستراح دوست چند ریش سفید از جمله عموی بهادر و عمه بهرنگ را خام کرد تا به عنوان سه مصلح برای مذاکره به خانه دو طرف دعوا بروند شاید پیش از شعله ور شدن دوبارهٔ آتشی که هیچ آتش نشانی هم نمی تواند قول ِخاموش کردنش را قاطعانه بدهد میز مذاکره را مهیا کنند و سوری به شکم هاشان بدهند که مورد موافقت راضیه و پدر هوشیار داغستانی قرار نگرفت چون سید ولی و هوشیار که بسیار داغدار بودند حتی فرصت ِگپ گری نداشتند چه برسد به گفت گو که فرایندی پیچیده دارد و عمر به باد می دهد  و پس در ظاهر همچنانکه مشغول ترمیم خرابی ها بودند در باطن  برای دفاع از ناموس ِازلی سخت در تدارک  دومین مرحله نبردی بودند که معمولن به قول جنگجویان ِشهنامهٔ ابومنصوری که با شاهنامهٔ حکیم طوسی کمی از لحاظ کیفی تفاوت دارد  ضرب شست نشان دادن به ضرس قاطع است که پیروزی متعارف را پیش از موعد نامعلوم معین می کند و به قول بابام که تقاضای عضویت در کمیتهٔ صلح دوستان ریش سفید را قاطعانه رد کرده بود چون از نوجوانی جنگجو نبود و نیست و نخواهد بود ولی همیشه اعتقاد داشت که مرحله دوم هر نزاع مهمتر از مرحله اول است چون تاکتیک با استراتژی معمولن طوری جور می شود که راه پیروزی در مرحله سوم را برای یک طرف هموارتر خواهد کرد و می کند و من و خواهرم که همیشه موچین اش را گم می کند و به من گیر می دهد که هیچ وقت زیر ابرو بر نمی دارم و بر نخواهم داشت با این ایده کمی متعصبانه و غیر علمی بابا به شدت مخالف بودیم و هستیم چون این پدر گاهی ناخن خشک و خسیس با افزایش پول تو جیبی روزانه به مقدار حداقل سه تومان و حداکثر هفت تومان ما فرزندان دلبندش به قول مامان مخالف بوده و علنن مخالفت کرده و حتی میانجیگری مامان هم که به قول خواهرم خوشگل ترین مادر جهان است و سیب سرخ همیشه نصیب دست چلاق می شود و با این حرفش من همیشه مخالف بودم و هستم و خواهم بود چون مرد باید پشت مرد که در خانه ما بابام باشد بایستد نه پشت زن که مامانم باشد چون گاهی تا نیمه های همیشه میانجی گریش حاصلی نداشت و ندارد که پیشنهاد کرده بود به شوهرش پنج تومان ناقابل روی پول تو جیبی روزانه ما بریزد و به همین دلیل به ظاهر ساده اما در باطن بغرنج با نظریه بابامان سه تامان مخالف بودیم و هستیم  و بابای منزوی شده این بار بر خلاف بارهای پیش چنان مضطرب شده بود که خودش هم در بیان تئوری اش دچار شک شده و بی تردید این شک است که جان شکاک ِهر تئوری مندی را در انزوا چنان بی رحمانه فلج می کند و کرده است و خواهد کرد تا در سکوت به مرگ ِمفاجات که از فراموشی میت هم مهم تر است مبتلا شود و ناپدید گردد گرچه به قول ِتئوریسین های مکتب مظفری تئوری ها هرگز نمی میرند چون ققنوس اند و هر بار قشر ضخیم و خاکستری بنیهٔ کهنه را پس می زنند و می شکوفند و نو امید وار شعله ور می شوند اما بابام که آدرس مکتب مظفری را بلد نیست و من و خواهرم هم به هم قول داده ایم که تا مشکل پول تو جیبی حل نشود آدرس این مکتب حداقل بین خودمان بماند و الهی قربان مامانمان برویم حتی به مامان هم این آدرس همیشه درخفا را لو ندهیم که باعث و بانی همه بدبختی های بشری به قول بازهم تئوریسین های مکتب مظفری همین لو رفتن های پیش از موعد مقرر است  .

ده : حجاز

تاریخ به روایت من و احسان : به قول اشکلوفسکی اُف و هماوندی پور که هر دو از تاریخ نگارانی صاحب سبک اما مشکوک و نامحبوب اند و صدها بار با تاکیدی مکرر بیان کردند و حالا بیان نمی کنند چون جهان هستی را سال های سال پیش به علت کهولت پیش از موعد و بیماری های بی شمار در روح کنکاش گرشان ترک کرده اند و معلوم نیست که در ناجهان ِجاویدان بعد از مرگ هم که کسی نمی داند اصلن وجود دارد یا نه زنده باقی مانده باشند ولی از باقی قضایا که بگذریم و به بیان در یادها مانده از اعتقاد متزلزل شان بپردازیم معتقد بودند که نگارش ِهر تاریخ منحصر به فردی به خامهٔ قلم فقط یک مورخ باید نوشته شود چون اگر دو تاریخ نگار با هم یک تاریخ منحصر به فرد را توامان و با همکاری تنگاتنگ ِهم بنویسند به قول سر آشپزان خبرهٔ رستوران های زنجیره ایی ماکسیم این چنین تاریخ نگارینه گی یا خیلی شور می شود یا فلفل و نمکش لاجرم کم و به همین دلیل به ظاهر ساده اما در باطن پیچیده منطقی معتبر نیست و جنس بی اعتبار هم معمولن قابل استناد نیست و تاریخ باید مستند باشد و هست و خواهد بود اما همین اُف و پور چون خیلی خاطر یکدیگر را می خواستند و در واقع بسیار خاطرخواه همدیگر بودند مهمترین تاریخ عصر نو را که تاریخ انسان از کشف آتش تا بنیاد اولین دولت در عصر حجر بود را شانه به شانه هم در دپارتمان تاریخ فرسایی ی دانشگاه عشق آباد نوشتند که از انستیتوهای متوسط اما صاحب کرسی های فراوان در تمام علوم انسانی و فرا آزمایشگاهی هست و بود و خواهد ماند چون هزینهٔ تحصیل در آن معمولن نقد و البته هر سه ماه یک بار از محصل دریافت می شود تا استاد بتواند با فراق بال در اشاعهٔ علوم مادون انسانی و انسانی و ماورا انسانی پرواز کند به همین دلیل من و احسان که بر خلاف همه ٔشایعات ِمعمولی مردم حاشیه نشین به هیچوجه با هم از آن رابطه های غیرمجاز نداریم و اصولن به شایعات چه شفاهی و چه کتبی از نوع مجازی هم همیشه بی توجه بوده ایم و هستیم و خواهیم بود شانه به شانه هم تاریخ دومین دور از جنگ هشت ساله که گاهی من شاهدش بودم و او غایب و در بسیاری از مواقع مبرم او غایب بود و من شاهد و در چنین شرایطی من شفاهی می گفتم و احسان مکتوب می کرد و حاصلش همین شد که سید ولی بعد از اطمینان از شکست میانجی گران در صبح کاذبی از یک سپیدهٔ کمی آلوده به رنگ عنابی که معمولن در ماه رمضان پدیدار می شود چون هنوز تشنگی بر وجود گرسنه ننشسته با رمز ( یا صاحب ِسکوت ) فرمان شلیک داد و بلافاصله خیارموشک های با بُرد  متوسط که در واقع میانه رو هم بودند و  در مدارهای منحنی و در زاویه های هفتاد و پنج درجهٔ حاده به سرعت مانور می دادند نه فقط خرپشتهٔ خانهٔ هوشیارها که خرپشته های خانه های پشت خانهٔ هوشیارها را که در کوچه مجاور کوچه ما بودند وخرپشته های خانه های ما را چنان متلاشی کردند که نه اثری از خر ماند و نه قوسی از ورودی به داخل خانه که معروف به پشته بود و هست و خواهد بود و رابط هر خانه با بام است و خانه ایی که بام نداشته باشد نامش هر چه باشد خانه نمی تواند باشد و هوشیار و پدرش و صاحبان خانه های بی خرپشته در پشت ِخانهٔ هوشیارها و ما هم به همین نتیجه رسیدند لابد که دست به کار شدند و ساعتی پس از خیارموشک باران ِسید ولی با سه سوت ِهوشیار کبوترهای جان به در برده از هجوم ناجوانمردانه که بعد از مشاهدهٔ هم پروازهای بال گسسته و در خون غلطان شان که بدجوری پرپر می زدند خونشان به جوش آمده بود تا نزدیکی های آخرین ستارهٔ رو به خاموشی صعود کردند و ناگهان با بال های از خشم فروبسته اشان به سوی باغ سید ولی چنان سقوط کردند که مدافع جان بر کف ِسید ولی که راضیه بود و به این مقام خیلی هم افتخار می کرد اما در آن زمان کور شده بود چون در خواب ِسحرگاهی غرق در رویای هماغوشی با خویشی داشت خودش را می خارید و زمانی از خارش خلاص و بینا شد که کبوترها بر خیارموشک های سیخ در حیاط ایستاده و آماده شلیک فرود آمده بودند و با نوک های کینه ورشان گوشت از تن خیارها بر می کندند و به جای بلعیدن تف می کردند به ساحت ِمقدس همه چپر های محافظ و دارچین های به ظاهر محکم اما نئین حیاط که چندان هم مستحکم نبودند به خصوص در وزش باد سحری که از عبورش مثنوی معنوی بگوش ِجان همسایه گان سید ولی می نشست و موجب فحاشی به زن و نا زن ِسید می شد

یازده : حزین

تاریخ به تقریر راضیه و تحریر سید ولی و کتابت احسان مستراح دوست : هنوز خاسک ِخارش ام می خارید و وافرش از لحاظ فِر فِر قُر قُر می زد که صدایی مثل جر جر جویدن موش شنیدم و مثل قرقی از جا پریدم توی باغ که چشمم کاش کور می شد تا نمی دیدم که دیدم کبوترهای صاب مردهٔ هوشیار از همه نوع پا پر دار و دم چتری و بد رنگ و طوقی و توک ملوس با نوک های بلانسبت بد ترکیب اشان افتاده بودند به جان خیارهای سر تیز و قلمی و کاکل به سر و از حیث سلامتی صد در صد سرحال و داشتند تیکه تیکه تن عزیزشان را پاره پوره می کردند و حیاط پُر شده بود از تیکه های گوشت نازنین و تُرد و خون سبزشان که پریدم به اتاق خواب آقا و من که هیچوقت در نزده به اتاق خواب کسی دخول نمی کنم انقدر مستأصل بودم که در نزده دخول کردم به اتاق خواب آقا و خانم و دیدم که حجم خانم و آقا زیر پتوی پلنگی انگار کلفت تر از نقش پلنگ شده بود و هن و هویی می زدند هروله ساز و البته کمی ترسیدم ولی نهراسیدم و پتو از سر پلنگ پس زدم که دیدم آقا در واقع لخت روی خانم و زبانم از لذت بند آمد و از دو لنگ ِگره خورده دور کمر آقا بگذرید که بی اراده گفتم ببخشید که مثل همیشه صدای جیغ جیغوی خانم خورد به پرده گوشم که سلیطه بارانم می کرد وسط استغفرالله گفتن های غلیظ آقا که از دری هنوز دو لنگه باز اتاق پریدم بیرون و ضجه زنان زدم توی سر خودم که بار گناهانم که این بار دیگر می دانستم خیلی سنگین شده سبک تر شود که آقا خودش ایستاد بالای سرم و با دست نمناک اش کمی موهام را نوازش کرد تا آرام شدم و ماوقع واقعهٔ جانکاه هجوم کفترهای بی شرف و بی غیرت به خیارهای شرف و غیرت آقا را وسط هق هق کمی به عمد غلیظ شده ام گفتم و بعد بلافاصله خفه خون گرفتم تا عکس العمل آقا را ببینم که دیدم تبسمی نشست روی گوشهٔ راست ِدهن از عصبانیت اش لرزان  و لبی که فشرده بود به لبش یواش یواش خود بخود وا شد که چیزی بفرستد یا بگه مثل شیطان در آیینهٔ حمام که چند بار تا حالا دیدمش به همین قبلهٔ حق قسم داخل آیینهٔ حمام وقتی موهام را سشوار می کشیدم بعد از خود شوری و هنوز حوله دورم پیچیده بود و بلافاصله به نهیب خانم جان آقا چرخید و برگشت به اتاق خواب و البته در عقب اش دیدم همان شورت و پیرهن ِخانم دوز تن اش بود پیچازی ولی در را خیلی آهسته بست تا انگاری کاری نیمه تمام را تمام کند .
دیدم به همین  قبلهٔ قائنات  که بابامان و حجلهٔ حاجات که ننه امان همیشه بعد از فحش و فحاشی و کتک و کتک کاری با هم به طرفش دست دراز می کردند و تا دم دمای سحر هم و  همدیگر و دیگری را نفرین می کردند و از خدا می خواستند که جان یکی شان را زودتر بگیرد تا دیگری زودتر از این مصیبت ِبا هم بودن خلاص بشه یا بشود و درست قبل از خواب ِسحری که به قول ننه ام سبک تر و به قول بابام سنگین تر و به قول دوتایشان که در این مورد هم قول بودند به قول حالای سید ولی و خانم جان که هر دوشان در این مورد هم قول بودند و هستند و  صد بار بیشتر ازشان شنیدم که گفتند  لذت ِبیدار خوابی ی سحری از خوردن گلابی گلابدره هم لذیذتره و حتی از خود ِخواب شب و چرت ِبعد از ظهر هم و بگذریم که سوار هم می شدند دقیقن در سایه روشن سحری بابا و ننه امان را می گم اشتباه ننویسی و با آخ و آوخ گفتن های زیر لبی و آه و آهک پراندن های یواشکی  آشتی می کردند تا به قول خواهرم که همیشه درست در همین مواقع از ترس می لرزید و سرش را وسط سینه های گنده ام فرو می کرد تا فقط صدای تاپ تاپ دل ِمنو بشنوه ناشتایی به گوشت ِتن و چارستون استخوان ِهمهٔ ما بنده گان خدا بچسبه و به قول سیروس سوپرایز پسر صاحبخانه امان که در شانزده ساله گی چه ها که ندیدم و نکشیدم ازش بی خودی کوفت و حروم نشه ناشتایی رو می گم اشتباه نشه یا نشود که دویدم تا بساط صبحانه را بسازم که به قول خواهرم چنان ساختم که آقا زیر چشمی براندازم کرد یعنی تشکر کرد کاری که هیچوقت نمی کرد و بعد از ناشتایی کمر راست کرد طوری که سه تَقی پی در پی از جناغ سینه اش مثل گوزی سه سوته اما خفه و مطمئن در رفت و با طمانینه رفت به طرف زیرزمین و فقط سه ساعت بعد بود که منو و خانوم جان را صدا کرد و رفتیم زیرزمین و چند صندوق دیدیم در شکسته که تا آن ساعت ندیده بودیم و آقا خیار از داخل اشان می کشید بیرون به قد یک شمشیر سامورایی که خانم جان بلافاصله با غمزه قاطری مخصوص به خودش در شرایط ِحساس گفت : واه واه ولی جان این جونورا چرا اینقده کلفت و مثل نازنین سر گِرد و دُم تیزن که آقا جوابی نداد بسکه سگرمه هاش در فکرهای به قول سیروس سوپرایز در اعماق ِقشلاق ِخلایق مچاله شده بود .

دوازده : چهار مضراب

به روایت ِعباس چوچوله : شنبه ساعت هنوز هشت نشده بود که داشتم پنیر می مالیدم رو بربری که خیاری به این قدی که ندیدی به خدا پنجره رو شکست و با خورده های شیشه نشست وسط سفره و شپلاقی ترکید و سبز رید به سر و صورت و استکان و شکردون و نوک ِدماغ طفلکی خواهرکم که هنو تو ننو داشت ماسماسک اش را می مکید و کیفور بود که درد نمی کشید چون دومین دندون پیش اش داشت نیش می زد و شوکه شد از صدای مهیب ِشکستن پنجره و حملهٔ باد و جز جگر کشیدن های مامان و یهویی جیغی کشید گوش خراش و یهویی ماسماسک اش پرت شد از ننوش و خورد به قوری و قوری از سر سماور افتاد وسط سفره و بربری و پنیر و قندون شد غرقابهٔ چای دو گوزن و خواهرکم یهویی ساکت شد و من و مامانم پریدیم به طرفش که دیدیم نوک و توک ِزبانش دراز شده تا بالای لب قیطانی اش و قربونش برم داشت می لیسید عن خیارهای چسبیده به سوراخ های کوچولوی دماغش .

به روایت ِمراد فسقلی : یکشنبه ساعت هنوز هشت نشده بود که داشتم با بابام تو حیاط دمبل می زدیم که بامبی بمبی موشکی مثل خیار خورد تو کلهٔ کلفت ِیکی از دمبل های بابام چون همیشه دو دوله دمبل می زد و من مثل همیشه بر خلاف ِنصیحت های مزخرف اش یک دمبل ِکمر باریک بر داشته بودم و واسه اینکه دلش نشکنه واسه خودم داشتم یواشکی الک و دولک بازی می کردم که دیدم قاچ ِبابام قیقاچ زد و هر چه کرد تعادلش نامتعادل تر شد و تالاپی افتاد مثل ِتاپاله در حوض ِنقاشی که آب نداشت و مجبورم کرده بود که رنگش کنم از بس خودش گشاد بود و من چون فوتبالیست بودم و گشاد نبودم بی اختیار دویدم طرفش که دیدم دراز به دراز خیره مانمده به یه تیکهٔ دراز از پوست ِسبز خیاری قلفتی تیغ تیغی  و تا خواستم صداش کنم که بفهمم زنده است یا مرده که سیل ِسرخ ِخونی دیدم از زیر سرش و غش کردم و بوی خیار بود انگار تیز و ترش که از دماغم تا مخ ام خیز کشید انگاری یک تکه که چشم باز کردم و دیدم چند قطره از چشم بابام اشک چکید رو گونهٔ چپ ام که فوری دلم به حالش سوخت ولی به روش نیاوردم و به روم نیاورد و انگاری به چپ مان هم نبود چون تمام حیاط با باغچهٔ بنفشه کاریش و گلدان های شمعدانی ی چیده شده دورادور حوض ِتوخالی و دمبل های دسته شکسته اش شده بود ویرانه تراز دیوانه خانهٔ امین آباد  .

به روایت ِمحسن پلید : دوشنبه هنوز ساعت هشت نشده بود که تو مستراح داشتم واسه خودم جلق می زدم بس که تمام شب توی خوابم مهوش و پریوش و مهناز و شهناز و فروزان لخت و عور ولی دور ازچشم سید ولی هراسان آمدند و تا ماچنگم خواست مغولی کنه چغولی نکرده جاشان را به جانشیناشان دادند و خیار ما خالی نکرده مثل کشمش در ماست ریسه شد و آب رفت و دوباره با دیگری راست شد و از بس ماست شد و راست شد که مثل خوک خرناسه می کشیدم که ننه ام یکی دوبار هم آمد بالا سرم و پتوم از سرم کنار زد و شپلاقی کوبید تو فرق ِسرم که هلاک نشم خدای نکرده از گازهای معدهٔ بدبو و خواب بد دیدن که هر بار به زور پهلو به پهلو شدم تا نشان بدم که زنده ام و باکی  نیست تا باور کند و برود بخوابد و باز بخوابم بیاید یک حوری لخت و لوند و طوری انگولک ام کند که بیاید و نیامد تا صبح شد و شق درد گرفتم چه دردی که باید می زدم و داشتم می زدم که سه ثانیه مانده که باید می آمد که قبل از آمدنش چیزی گرزی هزار برابر گنده تر از گراز غُرغُرکشان دیوار مستراح را ترکاند و یک ماده خوک ِحشری کُل ِهیکل مچاله شده ام را خورد و نذاشت محشرم حشر یا حشرم محشر شه که ناتمام در گندابهٔ سفید و سبزی ماسیدم و بعدها هم نفهمیدم دعای خیر ننه ام بود یا نفرین اش .

به روایت ِمجید دوستباز و مرتضی دنبلان : سه شنبه هنوز ساعت هشت نشده بود که زنگ زدم به مرتضی دنبلان که زنگ زده بود با به من و پیام گذاشته بود دو متر و بیست سانت صدای نکره تو پیامگیر ( گفتم دنبلانم و لام و صب بخیر پاشو شورتتو پشت و رو بپوش و شلوارتو ببر پایین و بکش بالا و بیا که کف کردم بس که زینگ و زنگ زدم ) تا دوتایی بریم پشت میدان آزادی صدتا سیخ بخریم آهنی و یه منقل حلبی واسه جشن ِعروسی دخترجواهریان که باباش پول ِسیخ و منقل و گوشت کوبیده و دل و جگر گوسفند و عرق واجب را جلینگی ریخته بود تو مشت شوخ و شنگ و شرط کرده بود که فقط بین خودمان باشه این اسرار و لام تا کام لالمونی بگیریم که خوبیت نداره و به قول ما اعتماد کرده بود به اندازهٔ دو چشم هیز خودش و دو چال گوشهٔ لب های راضیه و من داشتم همین اعتماد را تلفنی تُخس می کردم با بچه ها که خورهٔ خبرای مگو بودند بس که مرتضی ( گفتم مرتضام لامصب دنبلانم ناسور شد نکنه موش به موبایلت شاشیده که گوشی بر نمی داری انگار داری سوزن به تخم غازات می زنی ) که یک دفعه از کجا نفهمیدم گوشی انگار گرم کرده باشدا چنان خودشو کوبید به گوش بیچاره ام که بکارت پرده اش فکر کردم جر خورده که از ترس ِکر شدن غش کردم تا وقتی که آه و نالهٔ زن داداشم که ته مانده تاپاله جیغ جفنگ اش گرگ را فراری می ده به هوش ام آورد و دلداریش دادم تا آرام گرفت و این بار رک و صریح گفت که چرا داداشم از دست این زندگی ی نکبت بار رفت سیاسی شد و اعدامش کردند و زن قشنگ اش در عنفوان جوانی ناکام شد یا ماند نفهمیدم از بی هم خوابه گی یا تنها مانده گی و همین جور داشت می بافت و هی بیشتر خودشو تو بغلم می چپاند که متوجه شدم زنگ ِتلفن که اینهمه الکی بوق نمی زنه ( داد کشیدم مُرتِضم برش دار روشنش کن جواب بده برادر از دشمن بدترعنتر گوشواره دنبلانم کله قند شد چرا خفه خون گرفتی )  و ناگهان متوجه شدم و توجیه ایش کردم که سقف خانه الکی شکافی به این بزرگی نمی خوره که از بغلم پرید بیرون و مثل ترومپت تُتق کشید طوفانی و یک دفعه خاموش شد غش کرد شبیه شهیدی در شمایل ِعاشورا که مرتضی رو دیوار بالای تخت خوابش چسبانده بود ( به همین شمایل شهید گفتم آخرین هشدارم مرتضام دنبلانم دق کرد جواب بده جنازه جواهربدلی جوهر خشخاش خودکارسیاه مجید نابکار ) برای بهوش آوردن زن داداش دنبال چیزی بودار گشتم پیدا نکردم جز پوست و گوشت و تخم های درشت خیار بر در و دیوار و سر و روی ما و میز و مبل و تلفنی که هنوز قبراق داشت بوق بوق می غرید ( گفتم یا شهید الشهدا یا دادا یا کاکا مرتضام جواب ندادی موشک زدند به قد هزار خیار یعنی خیار زدند به اندازهٔ خمپاره چه فرقی می کنه وقتی داغم داغانم و دنبلانم هزار تیکه شده و هر تیکه اش انگاری فرو رفته به هزار ماتحت ِپشت ِمیدان آزادی که نرفتیم و نرسیدیم به سوروسات و حالا دیگه دیره و چقدردایره رو سوراخ های دیواره ).

به روایت ِحسن موش : چهارشنبه هنوز ساعت هشت نشده بود که رادیو زودتر از موقع روشن شد و شریف یعنی فرهنگ با تار زد سلام علیکم سلام علیکم و مجری هی داد زد چه زیبا صبح دلپذیری چه هوای پاکیزه نفسی چه آفتاب ِعالمتابی بر خیزید همشهریان ِشهروندم که خوابم مجبوری بیدار شد و چشم بسته نشست وسط تشک و بالشی گذاشت زیر پام تا خون به مغزم برسه که خارشش گرفته بود و هر چه شقیقه و جمجمه و ریشهٔ چرب ِموهای ژل زده را نوک ناخن ام خاراند و کف دستام مالاند و گاهی نرمه گوش ام را انگشت اشاره و شست ِقرمساق ام چلاند و گاهی جوشی ریز روی پیشانی ام را سبابهٔ دیوث ام پوکاند و هر چه از لالایی بدم می آید و می آمد و خواهد آمد باز کسی یک لالایی ی پفیوز گرفته را به توک ِزبانم می چشاند که یک باره دُمم خارشش گرفت دودولم شاش اش گرفت و دو دل شدم یا ماندم یا بودم که دل ِصابمرده کدام را اول رام می کنه آرام می کنه که دُم و دودولم قبل از دست به کار شدنم دعواشان شد و دست به یقه هم شدند یا بودند که منفجر شدم فقط یک لحظه ناخودآگاه پلک هام به قد ِپَرکی باز شد و دیدم تمام پرده توری که مثل لباس ِعروس سفید  بود برفی بسکه مادرم دور از چشم پدرم هر ماه با وایتکس می شپلوخشان یعنی چنان شفافشان می کرد که شیر ازش می شُرید یکسره سبز شده بود و کلهٔ پدرم در پاره گی های تور تورش گاهی گیر می کرد و یک سبیل سیر می خندید از پیروزی و گاهی کلهٔ مادرم به جای جای پاره گی های تور پردهٔ محبوب اش گیرمی داد و سفید می گریست از شکست و گاهی می سُرید به جایی که نمی فهمیدم کجاست و همین نفهمیدن بی هوشم کرد  .

به روایت ِمصطفی مستراح دوست : پنجشنبه ساعت هنوز هشت نشده بود که روبروی مستراح بعد از آبجی مینا و آبجی رعنا و آبجی میترا و عمه ملوک تو صف مثل مار دور خودم چمباتمه زدم از بس شاش ام شتاب داشت تا داداش مجتبی ریش تراشیده و ادکلن زده و کراوات بسته مثل هر روز با همان خندهٔ مخوف و  خاک بر سر و شوخ و شنگ و مخصوصن مشنگ اش بیرون بیاد و با یکی یکی از انگشت های الدنگ ِبلندش نوازش کنه لُپ آبجی مینا و بزنه رو دماغ آبجی رعنا و بکشه به ابروی آبجی میترا و از ته ته های سر زبان ِدرازش سر سوزنی سلام و صبح بخیرغلیظی بندازه به صورت ِعمه ملوک واز اعماق ِچشای مشمشه ایش اخم بکنه به اخم من و قبل از اینکه گورش را گم کنه مثل هر صبح دیگری و خواهرها هول هولکی بندازنم وسط مستراح تا گند نزنم به خانه و زندگی و گلدان های دم اسبی و آرالیا و آزالیا و مثلن اسپاراگوس و فرکانس یا هر چه که چه مستراح ترکید و عمه ملوک جنی شد و مقنعه اش که همیشه مثل سریش بهش چسبیده بود از سرش وا رفت و خودش پرت شد به طرف ِسقف و شاپلاقی برگشت و پهن شد جلوی من و تا خواستم بگیرمش خودش مثل قرقی بال بال زد و بلند شد و کَت و کول اش را نتکانده تویست رقصید و جیش ِمن بی اختیار تحت تاثیر رقص ِعمه و مقنعه اش از پاچهٔ پیژامه شُرشُر کشان پاشید رو کف ِپارکت ِراهرو در حالیکه خواهرها با شجاعت ِتمام بی خیال ِما به سرعتی که باد به باسن اشان نمی رسید یا رسیده بود و من متوجه نشده بودم تا آن وقت یا ندیده بودم تا این وقت دویدند و گم شدند داخل ِکابینت های آشپزخانه تا جان ِجوان و جواهرنشان و شکرافشان و شوهر نکرده اشان را نجات بدهند که در همین موقع سر بی کاکل ِخیاری چند متری از مستراح متلاشی شده بیرون زد شبیه تیرچراغ برق جلوی خونهٔ سید ولی سربی و صیقلی و سوت کشانه از پیش ِمن و پس ِعمه هم گذشت و هر چه گلدان  بر چارپایه ها نشانده بودیم را بر زمین سرد یا دیوار گرم یا کوبید یا چنان زد که همه شان بدون تبعیض شکستند وخودش همان طور افقی رفت به اتاق ِنشیمن و  از پنجرهٔ آنجا هم گذشت و در حالی که رد سبزی مثل اسهال ِبچه گربهٔ قورمه سبزی خورده پشت ِکون اش جا گذاشته بود تاپالاخی افتاد عمودی داخل ِکوچه همین کوچه که دیگر کوچهٔ کوچک ِما نیست .

به روایت ِماندانا دختر ِجواهریان : جمعه هنوز ساعت هشت نشده بود که من سه ساعت زودتر بیدار شدم تا با عکس های آلبوم خانواده گی آخرین سلفی ها را بگیرم و گرفتم یکی از یکی غمگین تر و رنگی تر و شناورتر در اشک های آه بگذریم از غم ناله و رنگ نامه و اشک باره چون امروز به قول ِافسانه مهمترین روز و رویداد زنده گی ی هر دختری که باکره است هست و نمی داند که بدترین روز زنده گی ی من همین امروز است که روز عروسی با سیروس است که یک دل ِسیر با من حرف نزده بس که سر بزیر است و به قول ِافسانه عوض اش باباش پول براش پشگل ِگوسفنده حق داره افسانه چون بابای سیروس دامداره و صد و بیست و هفت تا دامداری داره در هر دامداری بیشتر از هزار دام داره که سیروس سه بار سر بزیر و آهسته طوری که به زور شنیدم گفت فقط با فروش ِپشگل های گوسفند های بابام ویلایی برات می خرم یا خریدم تو قیطریه که کاخ شاه در کنارش کلبهٔ عمو توم هم نیست چون همیشه می دید که وقتی با همیم و ساکتم دارم عمو توم می خوانم ولی نمی دانست که جلد این کتاب جلد کلبه عموست ولی داخلش بار هستی از کوندراست که به قول ِافسانه میلان اش حرف نداره و بهش قول دادم که بعد از عروسی حتمن با هم یک سفر به میلان می رویم و خواهیم رفت آه میلان با آن دالان های پیچاپیچ و مست در دیسکوتک های سراسر عطرناک از رقص ِسالسا و سامبا و دخترهای خطرناک ِپسرباز و پسرهای فانتزی با دندان های موشی و بگذریم از سیروس و پشگل های باباش و اشک های آخرین صبح و عمو تام و کوندرا و این دل نوشته که تقدیم می کنم به افسانهٔ عزیزم که هم همکلاسم و هم همخوابم و هم همغمخوارم در طول ِ تمام شب های دردهای بی تابم و مخصوصن بعد از قاعده گی های جانکاهم بود و هست و آخ افسانه این چیست که مثل ِخیار سر کنده وکدوی پوست کنده و به قول ِ سیروس مثل ِخمیر پشگل ِهزاران هزار گوسفند زنده از پنجره آمد بی اجازه ریدمان زد به آلبوم خانواده و لباس ِعروس و تاج ِ ملکه و سه نقطه …

به روایت ِافسانه : سینه ام سوخت و دلم انگار جاکن شد و دوید و جهید و لولهٔ خشک ِگلوم را جر داد و افتاد توی دهانم که بپرد بیرون به فضای آزادی اما چون لبام از ترس کیپ هم دوخته شده بود خورد به پشت دندان های قفل شده و چسبید به سق ِسیاه که کاش سفید مرگ می شدم و  نفرین ِسرخ نثار بابای سگ زبان ِماندانا نمی کردم و نفس بد بو بالا نمی آوردم و ضجهٔ ذلیل نمی زدم و درددل نمی کردم قبل از خواب با سایه ام و فوت نمی کردم آن هم سه بار به چهار طرف اتاق ماندانا هر بار با آرزوی اینکه اِی کاش میلیون ها ویروس ِسرخ آنفلوانزای گوسفندی مثل لشکر ِملخ های مراکشی یک دفعه هجوم ببره به هر کجا و ناکجای سیروس داماد که به قول استاد خوش تیپ ِسایکولوژی که قربان لحن ِآرکائیک شاعرانه اش بشم و می شوم هنوز هرساعت سه بار که می گفت چنین ویروس ضد سلطنتی حتی خطرناک تر از فوبیای جن هراسی است و مریض را به فاصلهٔ سه نفس چنان زمینگیر می کند که با ناخن ِشست ِپاهایش فرق ِسرش را می خارد چنان که بشکافد پوست در موی آرایش کرده و خونی به رنگ ِکهربا بریزد چون آبشار نیاگارا در شبی پاییزی و هر کارناوالی را کنسل کند و هر عروسی به عزا تبدیل شود که کاش زگیل ِبد نفس ِزیگورات می افتاد به آرزوی بد سابقه ام  که به قول استاد نقاشی ام در پانزده سالگی ام که مرده شور خلط ِهمیشه در گلو قرقره چرخانش را ببرد به همان جا که گم و گور شد و نفس راحتی کشیدم بس که هیز بود و همیشه در بناگوشم قرقره فشان می شوخید مثلن که چون چشمهام سگ ِهار داره پس نباید نفرین بد عافیت بکنم و کردم و شد آنچه نباید می شد و یک دفعه دیوار بین من و ماندانا ویران شد و خیار انگار بارید هر کدام صد برابر بزرگتر از منارهٔ مسجد دانشکدهٔ شهید شهرودی که شمالی ترین شعبهٔ دانشگاه آزاد اسلامی در جنوب ِرودهن است و همانجا بار اول ماندانا را دیدم که داشت می لیسید با زبان ِسرخابی بستنی یخی گیلاسی و کاش می دانست که عشق من گیلاس در همان نگاه اول ساده ترین پوست و سخت ترین گوشت را دارد و آهسته باید لیسیدش و بعد چلانیدش و بعد آهسته با آه های یواشکی خوردش که دیوارخراب شد از ترس بود شاید یا غریزهٔ از پیش عزیز که او ماندانای من لخت و موبایل در دست و من افسانهٔ او لخت و سوتین آویزان روی شانه بی اختیار دویدیم در بغل هم تا پناه هم باشیم .

سیزده : مثنوی

در ساعت هشت و یک دقیقهٔ بامداد بعد از خیار موشک باران یا به قول ِمجری ی اخبار در صدا و سیمای میلی و محلی خانم نجیبه محجبه زاده موشک خیار باران ِسپاه ظلم علیه مواضع کفر که بلافاصله با ارسال ِپیامکی سی کلمه ایی و هر کلمه سر سوزنی و ته گرد از سوی مدیران ِمستقر در ستاد فرماندهی مرکز قم آباد ِسفلی رتوش شد و به مثابهٔ یک استثاء در شرایط حاد اکنونی تصحیح شده آرایش شد به این مضمون ِنو اما انقباضی که نجیبه بی تردید بدون لکنت ِمعمولی که در این مواقع عارض ِزبان آموزش دیده اش توسط شخص ِشوهرش استاد محمدعلی حجت الدین اصل طرابلوسی در دانشکدهٔ منقول و معقول واحد سه ماهه دوم از زمستر سوم که دو سال طول کشید چون در این مدت ِمبارک یک باره نجیبه که باردار نبود حامله شد و زایید دو قلو پسر و یک بار هم طفلکی دخترک اش پنج ماهه سقط شد و همین سقط ِنابجا که موجب ِدرد و حرمانی بی اندازه در هر مادری که بهشت را نسیه برای همبستر ِمومن اش رزرو کرده موقع عقد در کلاس ِفن ِبیان بوسیله حرکت موزون زبان پشت لبهای غنچه شده می شد لکنت ِزبان و تپق از نوع سوتی دادن های سه گوشه و این بارهنگام تصحیح خبر با تعجب دچار لکنت و تپق و سوتی حتی از نوع سرسری که معمولن مورد توجه قرار نمی گیرد و نمی شود و  نشد و به همین دلیل  موجب شادی ی درونی و اما وقفه ایی سیزده ثانیه ایی در ادامه پخش خبر شد ولی نجیبه توانست با خبره گی ی یک بانوی محجبه حجاب اش را به بهانهٔ تنظیم قلاب های روی گوش که از شرمگاه ِپیشانی پس رفته بود و  دیگر تابع شرایط شرع مقدس نبود و باید مجدد تجدید ِمجالست می شد جلو کشید و پس برد و با عرض ِتسلیت به مناسبت ِشهادت جانگداز عالم ربانی و مجتهد ِقربانی فرزند راستین صحیفهٔ محتاجیه حضرت زیادالدین زعفرانی نسب ِاصل گرکانی که در خلاصهٔ خبر آمده بود و لزومی نداشت که دوباره بیاید ولی آمد تا خبر مخدوش شده را لاپوشانی کند  که کرد و خبر جدید را به سمع حضور بیننده گان محترم و شنونده گان ِگرامی دوباره خواند که در ساحت ِربانی بینابین گرگ و میش سحری و اذان وحدت آوازپیش از صرف صبحانه  در موشک باران ِمجدد مواضع متجاسرین ِباغی و یاغی و از خدا بی خبران ِفوتبال صفت و تنیس مسلک از سوی خادمین حق تعالی و جان بر کفان ِلشکر ششم الشهدا چنان تار و مار شدند که هم اکنون مارها در محاصرهٔ کامل سپاه اعزامی از مخلصان ِقرارگاه سبحان اله و اعظم و المومنین الابصار و الخالصات و ثوابین و الصافات قرار گرفته و تارها جملگی له و لورده شده و از صدا افتاده تسلیم شده اند و سپس خارج از متن ِ قاطع و ضربتی ی پیامک شخصن از جانب بیننده گان همیشه باهوش و شنونده گان از شادی مدهوش تبریکی بی شائبه نثار ساحت ِکبیر عمارت ِطغرا و باقی اعضاء ارسال کرد که بلافاصله با کف زدن دوربین دارهای اتاق خبر تشویق شد و راضیه اولین کسی بود که این خبر را به سید ولی رساند که بار دیگر به سرعتی سراسیمه به سوی داربست های غربی ی حیاط می دوید تا در جای خالی ی پرتابگرها خیارهای جدید خود هدایت شونده بچپاند که نچپاند و در عوض با شنیدن خبر خبرگزاری ی رسمی از زبان ِغیر رسمی و لب های از هیجان کف آلوده راضیه قبل از اینکه خانم جان مثل همیشه دیر اما دوان دوان برسد با همان دست های چرب از روغن ِنارگیل که بر پوست خیارهای شلیک باید می کشید تا به قول بالستیک سیانیستیک های مدرس در مدارس ِحوزه علمیه افسران پدافندی چنان لیز شوند که نرم و بی درد حتی از ماتحت ماچه سگ ِیبس هم بگذرند از فرط پیروزی و ادای احترام به خودش راضیه را دقیقن از زیر دو  بغل عرق کرده اش که کمی مه افشان بود و اندکی آغشته به بوی مغشوش ِپریودی سه روز مانده زیر پمپرزی معطر بود و سید ولی همیشه از همین بوی حشر و نشر دچار رویا زده گی و نشئه گی می شد و خودش هم نمی دانست چرا و حالا ناگهان دنیا جلو شعورش محشر شد و دانست که چرا راضیه ناگاه با پنجاه و هفت کیلو وزن بدون احتساب ِمدفوع داخل ِمعده و روده و یکصد و پنجاه و هشت سانت قد بدون تعارف از زمین کنده شد و به آسمان برده شد و سپس نرم لیزانده شد در آغوش خسته اش از هماغوشی با پرتابگرها و موشک خیارها و بدون بازهم تعارف که معمولن با راضیه داشت و حالا نداشت زبانش را بر کف ِدوباره برآمده بر لب های راضیه کشید و مزمزه کنان راهی ملوس به داخل دهان ِبی صدا باز کرد و ایستاده خود را لیزاند و راضیه را لیساند و قبل از این که خانم جان برسد به سلامتی پیروزی حق بر ناحق آبش را پاشید بر پنهانگاه ِ ضخیم شورت اش و تا خانم جان رسید بار دیگر به فوریت به پوست ِسراسری خودش برگشت و له له زنان به راضیه تشر بزند که چرا بی کار واستاده مقابل این همه تشنگی و راه چاه را نشانش داد تا برود و از یخچال یخ بیرون بکشد و چند بطری دمنوش دم کند و یخ در دمنوش غرق کند و چند قطره عصارهٔ سمن ناز بر آن بیافزاید و بدون شکر بیاورد تا دل و دین ِهر سه اشان جرعه جرعه ناخنک بزند و خنک شود .

چهارده : رِنگ شهر آشوب ( یک )

آژیر ِماشین های آتش نشانی از دور بشنو / ریزش ِآوار ِیک خانه بر خانهٔ همسایه از نزدیک بشنو  / نالهٔ متوسط چند مجروح بشنو / ببق بقو بق های بم و باریتون و سوپرانو و متسوسوپرانو بشنو / نفرین های زیر لبی بالا لبی بشنو /  جغد جیغ و چند جِز جگر زده جنده جلق های جلف کجایید بیایید بشنو / فیر فیرهای تو دماغی ی فرار ِگازهای اتان و متان و جیرجیرهای موش های فاضلابی و سُرسُره سواری و بازی ی سوسک های سوزن سری بشنو / ریزش ِشیشه های شکسته بر شیشه های شکسته بشنو / قطره قطره های کوچک و درشت بر طبله های گچ و آهک و خاک رُس بشنو / بغض ِسقف های تا نیمه فرو ریخته بشنو / گریهٔ دیوارهای پوست دریده بشنو  / شِر و ور شُر شُر ِشریر ِشیرهای آب در شبکه های مجازی و شیارهای واقعی و ماندانا و افسانه هر دو مثل یک تندیس ِگچی چسبیده پهلو به پهلوی هم و دست در کمر هم و گیسوی بلوند و تابدار ماندانا گره خورده به دم اسبی های بافته شده و روبان بستهٔ افسانه و سه پستان بیرون افتاده از دو تی شرت ِپاره پورهٔ پُر از گُل و بلبل و گیتار و قلب های تیر خورده و یک پستان ِافسانه پنهان زیر پانسمانی خون آلوده و قاچ خورده و کوچه انگار افتاده در ظرف ِنجاست و خباثت های بی دلیل و ذلیل و سراسر ویرانه مثل کوچه های همجوار که بی دلیل و ذلیل و ویرانه ریخته روی هم تا زورآباد و آنجا در زورآباد برج میلاد ایستاده صاف مثل دودکش ِکورهٔ هرکول به روایت ِهرمس ببین و بشنو از ماندانا به افسانه با صدایی که در باد غلت می زند در واغلت و گاهی لاغر می شود و گاهی چاق و از افسانه به ماندانا با صدایی که در نسیم می رقصد و گاهی سوت در سکوت ِنی می دمد و گاهی سکوت انگار نی را درسته می بلعد و سخت شنیده می شود بشنو

افسانه : یک مناره مثل برقگیر ِجن در برج میلاد .
ماندانا : می گن مناره های میلان مثل مناره های مکه ساخت اجنه معمارهای مسلمانه .
افسانه : غلط کرده هر کی می گه مگه هر کی به هر کیه
ماندانا : تو همون کتابی خوندم که بار اولی که دیدمت به من کادو دادی یادته ؟
افسانه : آره پلی کپی ی جاودانگی بود مال ِکوندرا بدون سانسور و رو جلد سفیدش خودم نقش زده بودم از گل و بلبل و گیتار و قلب های تیر خورده
ماندانا : عاشق گل و بلبل و گیتار و قلب های تیر خورده ام و این پروانه که می خواد از پشت پنجرهٔ درب و داغان رنگ بپاشه از بالای بال هاش به زندگی ی ویران اما جاویدان
افسانه : پس بیا با هم یکصدا بهش بگیم
هفت روشناچراغ ِرنگارنگ در هفت بند ِنی نوای آرزوها و رویاها و قهر و آشتی هات توی اول و آخر حلق مون و عوض اش رویاهامون آرزوهامون و قهر و آشتی هامون بشینه رو بال ِپروازت ببردمون به میلان تا دوباره ویلان بشیم تو دهلیزهای بعد از مرگ هم تا که یه جور دیگه با هم زندگی می کنیم  .

رِنگ ِشهر آشوب ( ۲ ): 

شهر پَر برقص کوچه پَر برقص هوشیار و فسقلی و دوستباز و پلید و چاخان و مستراح دوست و چوچوله و دنبلان و مچ پا طلا و داغستانی ها پَر برقص مراد و مجید و محسن و مصطفی و عباس و احسان و هوشیار و ماندانا و افسانه و رقیه و عسل و باران و ساحل و ستاره پَر برقص و حالا بر عکس شهر تمام شهر مال ِسید ولی بشمار کوچه سرتاسری تا کوچهٔ همجوار مال ِسید ولی بشمار کوچه های همجوار تا کوچه های پیچاپیچ زورآباد آباد مال ِسید ولی بشمار برقگیر برج میلاد که واستاده مثل دودکش ِهرکول به روایت ِهرمس به پاس ِجان فشانی ی سیده جان خانم با خود خانم جان سیده همچنان مال ِسید ولی بشمار رستوران گردان برج ِدودکش ِمیلاد به یاد ِلنگ های همیشه در گردش ِکلفت ِخانه که بگرده باز هم هزار بار دور کمر سید ولی ولی دورادور از چشم خانم خانه بشمار تمام هیکل دخترانه پسرانه و وسط این شاغلین در شاقُل برج دود کش ِمیلاد از زیر رستوران تا کف دوغاب و سیمانی ‌و سرامیک و موزاییک و پارکت ِتحتانی ترین پارکینگ ِزیرزمین الصاقی به باقی مانده از قباله سید ولی بشمار.
حالا دوباره بر عکس ِپاهاش روی سرش راه می رود سید ولی از فرط شادی و دستهاش یکی قلاب شده به دست راست ِبی موی خانم جان ِخانه و دیگری را سفت و سخت گیر داده به کرک های نامریی اما کمی گیزویزی ی آرنج تا مچ دست ِچپ ِکلفت خانه و می شمارد و می خواند و  بشمار می شنود و رقص ِچند خیار چنبر بر فراز پرتابگرهای چرب و چیلی در گذر ِاز شیون ِباد اما بی صدا .

رِنگ شهر آشوب ( ۳) حاشیه و متن 

رِنگ ِحاشیه به ساز ِهدا پا مچ طلا و رَپ رقص ِیک تیم شهدای ناشکیب : بازی بازی سه بازی چهار بازی در واقع بازی کنان ِکوچه ما بیشتر از بازی کنان ِکوچه های همجوارش نبوده و نیست و چون من شمردن بلدم می دانم بازی کنان ِکوچه ما چندتا کمتر از بازی کنان ِکوچه های دیگری است که حتی همجوار کوچهٔ ما هم نیست تا چه برسد به زورآباد که حالا مفت آباد هم در مقابلش عرض اندام می کند که آباد مانده مفت اما به شما نخواهم گفت چرا چون به قول هوشیار داغستانی هیچ مفتی الکی آباد نمی ماند مگر در وقت ِمناسب و راه حل ِنامناسبی که پیدا می کند یا می شود یا بر عکس وقت ِنامناسب و راه حل ِمناسبی که پیدا می شود یا می کند به قول ِکفتربازهای میدان ِناشهید اما شهیر قیصر که همیشه توامان ِامت ِامین و ملتی بی ایمان درتنبان یا تمبان ِملتی امین و امتی نامطمئن مخفی بود و هست و خواهد ماند تا سئله ها خالی از سکوت ِ کفترها نماند یا نشود و نمی ماند و نمی شود و این را وقتی خواهید شنید که در ادامهٔ زندگی ی مخفی به صندوق خانه امنی خزیده باشید زیر مثلث ِمخوفی که خودش بعد از جنگ ِسه روزه یا به قول ِتاریخ نویسان ِروایت های پاورقی هشت ساله ایجاد شده بود زیر ِزیرترین زیرزمین های پنهان مانده مابین خانه های عسل خانم و رباب خانم و اعظم خانم فدایی سابق که خانه اش ویرانه تر از ویرانه ترین خانه هایی همسایه ها بود و به همین دلیل ساده اما سه منظوره به قول ِنگاه حتی فضول ِهدا پا مچ طلا که منم مخفی مانده بود مثل ِهوشیار این آخرین ایستاده در تاریخ که باید می ایستاد تا با سشوار نفتی بادی مثبت ِسی و هشت درجه سانتی گراد بدمد به تخم های هنوز در سِتر که مرحلهٔ مهمی در نطفه بندی ی تخم های قبل از سه روزه های سرنوشت ساز هچر است که تخم باید تَرَک بخورد و پوسته دریده بشود و جوجه خودش با تقلایی قلابی تخم را بشکند تا توک اش نوک بشود برای بر چیدن ِارزن و گرفتن ِکرم های خاکی و تک و توکی ریزه سنگ های چُس وزن برای آسیاب کردن ِحبوبات جان سخت در سنگدان های صفحه در صفحه صحیفهٔ مبارزه . 

رنِگ ِمتن به رضایت روضهٔ سید ولی و رقص ِشکم خانم جان و چاقاله گردانی ی راضیه و دست افشانی ی پدر مصطفی مستراح دوست و کلاه پرانی ی عموی بهادر : آی به فدای فرودگاه ِسر به هوای بازی بازی سه بازی و چهار بازی که مجبور شدیم قبول ِپیروزی ‌کنیم چون دیگه شکستی در پاچهٔ شلوار نداشتیم و نداریم و نخواهیم داشت به قول اصحاب ِصاحب حدیثه یا مخبران ِاخباری و چیزی در حدود همین چیزهای حول و حوش ِحول و ولایت های الهی تا زیر میزی به دست بیاریم و روی رومیزی بریزیم تا آخرین تکه های جهیزیهٔ زن و اولین جزیه ها از منکر و کافر و معتاد و طلاق گرفته و زوج های نامزدوج و مزدبگیرهای موسمی و چُسناله خوان های بیت پاره کن و گوزنده های شاخ شقاقلی که این ها این ذلیل ها این بی دلیل مرده های زنده هنوز دشمن ِوحشت اند و خواهند بود و باید به یاری ی حق تعالی بازوی توانای بازو نقره ایی نابود شود که تا بوده همین بوده و بزنید یک بند و دو بند بر طبلی که به قول ِآقا صداش سکوت بشکنه شکن شکن بشکنه هی بشکن بشکن بزنه خانم جان و بشکن بزنه راضیه و بشکنه شکن شکن شکم بر آمدهٔ آقا مستراح دوست و بشکن بزنه بهادر جان عمو و بشکنه سید ولی که من نمی شکنم بش باد کاکل هر خیاربش باد کاهک ِهر موشک ِمیان برد و دور برد و نزدیک برد باد در باد بردش بیشتر باد من نمی شکنم بش باد بهش بگو بگو بگو .

و سرانجام سکوت به قول ِمادام بیکل و روایت ِاحمد آقا که همیشه سرشار از داد و فریاد و قیل و قال ِناگفته های گفتنی هست و بود و خواهد ماند از تخم های هوشیار کفترمراد پا پردار و کفترمجید بد رنگ و کفترمحسن دُم چتری و کفترعباس توک ملوس و کفترمصطفی میگسار و کفترحسن سینه طوقی و کفترسهراب دمنده و کفتر مرتضی شاهی و کفترسهیل مکه و یک دو جین کفتر چاهی از انواع عسلی و ربابی و اعظمی و بهرنگی و ملوکی به همراه چند دم بولی نایاب و گرانبها افسانه و ماندانا ناگاه از زیرترین زیرزمین به زیرزمین و بعد روی زمین یواشکی سُریدند و سپس سرکی کشیدند و بعد در آغوش آفتابی سربی و قیرنفس پرکی پر بر پر زدند و کُرک های جوجه گی از پوست کندند تا دو بال از هم جدا شد و باز بال بر بال زدند تا با سه سوتی که از اعماق شنیدند از روزنه‌ٔ ریزنوری زلال سوی آسمان پریدند یا پر کشیدند یا پروازیدند یا هر چه شما را چشم شاد می کند تا وسط ابری سراسر خاکستری را چاک چاک کنند . 

  فروردین /  ۱۳۹۹
Mar  / 2020 

ریچموند هیل / کانادا 

مهدی رودسری

دفترهای روز

منتشرشده: ژوئن 2, 2019 در Uncategorized

 

 

دفتر روز ۳۱

///////////////

 

امروز همهٔ باغ سبز شده از بوی واماندگی و نم

داخل ِغلافی ها را کسی جدی نمی گیرد

نوازش می کنند پوست های زبر ِلوبیا

دستِ بیگانه با زنده گی ی یک بعد از ظهر را

پیشِ چشمم پنجره ایی همیشه بسته‌

پشت به دری که گاهی باز می شود

تابستانی دعایی گرم می خواند و می بینم

باغی مانده و زندان های پنهانِ خسته گی

مثل آغاز زمستان که دعایی سرد سرود و رفت

غلاف ها را همسرم می چیند در قاب ِنقاشی

لوبیاها را آزاد کرده و از این ریا می میرم

که خورشید چرا فقط متولد می شود در

در قابی خاموش در یکِ بعد از ظهر در

در کاسهٔ زنده گی ی مرده ها مادرد.

 

دفتر روز ۳۲

/////////////

 

امروز ابری سیاه چشمهام را بست

گم شدم در خودم و بی تو باریدم

و ناگهان همان میز در همان کافه و‌ همان قاب

بر دیواری رطوبت ناک از جنس ِوا‌رهاشده گی

همان قلب های رنگی و مردمی که قطره قطره

در تابلوی شلوغ پلوغِ زنده گی‌ و همان شعر ناتمام

هیچ نمی فهمم از این نقاشی جز چیزی که باید

شاید جهان ناگهان در یک ِبعد از ظهر می میرد

نمی دانم شاید باید پیش از خورده شدن بریزم

داخلِ قهوهٔ داغ ویسکی سرد چون شصت ساله ام

می نوشم اِی تک گل ِآرزویی دور در گلدانی سرخ

می دانم که‌ اگر شعر فکر می کرد که نمی نوشت

شاعرانِ واقعی شعر نمی فکرند که می رقصند

می نوشم اِی رقاصِ شعر در حجم ِیاد آوری

گاهی در یک ِبعد از ظهری در همین کافه بود

باز مانده از انقلابی مغلوب مثل ِگلِ سرخی

آخرین بار در همین کافه روی همین صندلی

همین شعر ناتمام را نوشت اما خیس و خیره

به قلب های وارهاشدهٔ رنگی در قابی بر دیوار.

 

دفتر روز ۳۳

//////////////

 

برای تولد هانا.

 

امروز در گردهمایی ی غازها سخنران سنجابی

آبی رنگ با چشمانی سبز و دمی سیاه و سفید

در کنار برکه ما آدم ها با تلفن عکس های تلفنی

به رنگ های متفاوت چون ما آدم ها متفاوتیم

در سایزهای مختلف چون ما آدم ها مختلفیم

در سایت های متفرقه چون ما متحدثیم هانی

عسلم زنبورم امروز به سه زبان دوستت دارم

در این تفاوت و عسل هوشِ منفی شعر نیست

چشم های شهدبار خودته که کنار برکه و من

سنجابی آبی رنگم در جمع غازها با دمی سیاه

و سفید مثل کیبورد مثل قلم

مثل امروز که به سه زبان دارم بهت می گم

تولدت دوست داشتنی ترین ترانهٔ من.

غازها دست افشان بال ها پراکنده

من و تو و تنهایی با برکه و فندک و سیگار

یک لاک پشت روی شاخه ایی بر برکه

موافقی که روز تولدت بتو بگه

من هم پیپ می کشم عسلم.

 

دفتر روز ۳۴

////////////////

 

امروز کسوف و خبرها همه دربارهٔ کسوف

بی خیال کسوف به دنیای ماهی ها می رویم

سال هاست کسوف آفتابشان را خورده

و از این حیرتِ شگفت تعجب هم نمی کنند

چرا در بارهٔ کسوف هیچ نمی دانند جز حرفی

که خبرهای سانسوری را سیگاری می کند

سیگاری بنام تو آتش می زنم دود می کنم

این ساحل ِخزر چه می کند با این همه غزل

در هوای کسوف و گریه و گاهی نافراموشی

خبرهای بد بعد از خبر های خوب می رسد

بی خیال ِکسوف باش شناور در وارهاشده گی

چرا این همه دوری که حرفام را نمی شنوی

و بعد حرف ماهی و وارهاشده گی از نشئه ام

چرا تمام نمی شود کسوف از آفتابم نمی رود.

 

دفتر روز ۳۵

///////////////

 

امروز هیچکس تنهاست و تنهایی هیچ کس نیست

تنها اگر ضرب ِتنهایی شویم ما دو تا چه تنهاییم

چه خوب است در ادامه هستی جای مرگ خالی

چه خوشبختی که در ادامهٔ مرگ هستی هست

بزودی دوباره در جای خالی ی تخت می گذاریم

راهی را دوباره تا پیدا کنیم برای عشق بازی

راهی که از دنیای کوچولوی شعر بازها جدا باشد

موبایل ها را ببندد و در جواب مسیج ها لال باشد

نگو که می دانم نباید با دنیای مدرن قهر کرد

گاهی ولی اما لاجرم به هر حال آشتی لازم نیست

وقتی زمان یک بعد از ظهر است و سریع می گذرد

دوباره ان خبر را نخوان که مرگ نابود می شود‌

نخوان آن یکی خبر را که تنهایی تعدیل می شود

خبر تمامی ندارد جوی و رود همچنان خشک

با خبرهای تر و تاریک که دریاچه دریا نمی شود

بروم باز کنم صدایی که از پشت پنجره آمد

شبیه ترمز ِتاکسی و پیاده شدن ِکسی شاید تو

ولی اما کو کجا رفت تاکسی و کسی پیاده نشد

باید صبور بود و کمی هم مطالب ِسیاسی خواند

خاموشی اِی موبایل و چه فراموشی ی بی هشتگی

شارژت نمی کنم تا باز به یک ِبعد از ظهر برگردیم.

 

دفتر روز ۳۶

////////////////

 

امروز را دوست ندارم این نماها را

دوست ندارم چه خیسم کو چترم

دوست ندار م چترم هم راهم نباشد

دوست ندارم دنبالم کسی را بکِشم که نیست

با عشق دو بار خودم‌ را کشتم ببینم چه می بینم

گاهی تناقض های دوست نداشتنی را دوست دارم

من یک تناقضم گاهی مثل روبات زار می زنم

اینطور برات بگم یا هر طوری که دوست داری

ساختار دانای کل را ندانسته نمی لیسم

دلیل زابراهی ی امروز را گردن دیروز نمی گذارم

آی معشوقِ من که با گردن بندم روبروتم

چرا خود به خود با عاشقت سیگار نمی کشی

گردنم از غروب گرفته را کی می داند درد چیست

انقلابی قلابی را دریایی طوفانی گرفت

بعد از یک مبحث ِ ناکافی بلعید

ما ماهی های متوهم هم سیگار می کشیدیم

باور نمی کردیم انقلابی قلابی را به تمامی چنان کنند که کردند

که حالا در زاویهٔ خروشانی از دریای مست و ابر چنان

سرمایه و سوسیالیسم و آب و آب نما و نماد می ریزد

که تشنه گی و گرسنه گی و و لیبرالیگی و انارشیسم می ریزد

توهم و پوست ِیک ایده که قلفتی کنده شده می ریزد

حجم ِچند وجهی در این جا هم هست صلح کم آمده می ریزد

در تعارض با یک میدان تا چشم می بیند این دوربین چشم می ریزد

در بعد از ظهری خیس از تنهایی می ریزد از چشمم چی چه کو چترم.

 

دفتر روز ۳۷

//////////////

 

امروز صدای رقص را دست بند زدند و زمین قلنبید

دندان ِمینای پایی که گرفتن و کوفتن را فراموش کند ‌

مرواریدی مدفون در جورابی بوگندو و لجن خو است

ساکن ِکاخ ِمطلق ِسیاه کاری نمی داند طنازی چیست

وقتی فریب می خوردش ناخن ِشیطان تیزتر می شود

کلاغ ِسینه اهورایی یا چرک ِسیاه زادی بر زبان ِآزادی

از این دو که بگذریم هیچ نمی بینم جز مرگ ِصدف

که رقص و کلیدش را خورده و مرواریدی درونش پوکیده

کجام من پشت ِپلک ِغربت که پرسش ها زنجیر است

و کفش ِرقص کو تا پام گریه که می کند بهش بنوشانم

چلچله های سر بریده در آشپزخانهٔ سیاه کاری در تهران

هنوز با پاهای لهیده سکوت ِاوهام را‌ جشن می گیرند

و شیفتهٔ رقصان در خفقان ِیک ِبعد از ظهر مروارید است.

 

دفتر روز ۳۸

///////////////

 

امروز سینه باز کردم و قفل بر قلبم زدم

دیگر دوست داشتن را عاشق نمی شوم

پرنده از ِدریا وقتی حبابی بر می چیند

تابستانی شناورم در خزری که چه دور

مادرم بدون چادری که به جانش چسبیده بود

شناور است در این عکس در ساحلی لاجوردین

عشق هدیهٔ دوست یا بگذریم حالا تنهام

دوربینی بده تا بینِ دور تا نزدیک عکسی بگیرم

اشکی بریزد فتوشاپ کنم بچسبانم بر فیس بوکم

که اگر نبودم یادت بیاید که آمادهٔ بوسیدنت بودم

حالا سال ها از لب ها فاصله داریم

گمان نکن بر عکس ِفراموشی عکس می گیرم

من بودم و یک ِبعد از ظهر و خزر و تو و مادرم

ماسه ها مدفونت کردند و پیدات نکردیم

و وقتی تنها برگشتم حبابی از پرنده گرفتم

روی حجم خالیش نوشته شده بود پرواز کن

تا تنهایی ی مریخ و بعد از تنهایی عکسی بگیر

جای دو چشم مادرت هم دو قفل فتو شاپ کن

بسته به میل ِخودت که بازش کنی تا باز ببینی

عشق دوست داشتن ِیک آرزو در سینه است

یا عشق ِیک دوست در سینهٔ آرزو مدفون است.

 

دفتر روز ۳۹

///////////////

 

امروز به یک درخت ِخاموش گوش می دهم

میانِ این همه جنگل چه تنهایی ی دوری دارم

همین را داشتم می گفتم که گم شدم

یک سیگار از سیگارها جدا می کنم تنهاتر می شویم

به یاد این جنگل چقدر حرف با درخت ها می زدیم

زنی می گوید یک نخ درخت با یک جنگل سیگار

همیشه با سیگار حرف می زد و توی مخ می زد و

حرف هاش همه بیگانه با فراموشی و من خاموش

مانده ام توی سه راهی ی درخت و جنگل و سیگار

گاهی از چیزهایی حرف می زد که حالا یادم‌ نیست

( هستی و انگار یک درخت با جنگل حرف می زند)

تصمیم می گیرم حالا دودی به پا کنم و بدوم

باقی راه را تا رود تا پل تا آنکه چکه چکه چکه.

 

دفتر روز ۴۰

///////////////

 

امروز گل ِخورشید و بلبلی بر شاخه

از آوازی عکسی می گیرم زرد و سفید

همین دو رنگ را آرزو اگر کنی می فرستم

سفید مثل بادبادکی که وقتی می پرید

زرد می پوشیدیم در این عکس ها که هست

به یاد تو چه نزدیکترم چون بادی که می وزد

رسانه های عمومی یا خصوصی یا عاشقانه

یادت را نزدیکتر از دور می کنند وقتی ناپیدایی

گاهی شیر یا خط می زدیم که زرد را که بپوشد

انگار رنگ ِصلح سفید نبود دوستش نداشتیم

نداشتیم که وقتی پریدی سفیدها و زردها پریدند

بلبلی پرید خورشیدی خاموش شد

برای بستن ِاین شعر به عکسی دیگر

به یک بعد از ظهری دیگر نیازم نیست

آزادی پشت ِدر است و زنگ زنگ زنگ .

 

دفترهای روز

منتشرشده: ژوئن 1, 2019 در Uncategorized

 

دفتر روز ۲۱

///////////////

امروز بی دلیل پرسیدم چتر چرا باز است

چرا چتر باید بسته باشد در آفتاب یا باران

ما عادت داریم عادتامونو ببریم زیر چتر

چای با قصه و شعر با بستنی و نقد با قهوه

هم رفیقِ چای و بستنی و‌هم کافی میکر خودتی

ما از رفقای قدیمی فقط خود ِما یادمان نیست

چرا اشک همیشه از جمله در همین جا می ریزد

از جمله همین قصهٔ اشک ساز که می خوانم

خندهٔ شعر در بستنی از جمله در شعری بود

طولانی و به درد نخور که بستنی ی خنده بود

هر بیت قاشقی وانیلی یخی قطبی بی بامعنایی

کافی میکر ِبی آب و قهوه هم خنده اش می گیرد

همین کافی میکر که با ماریای آواز خوانِ ساز تو دوست

هر پاراگرافش جرعهٔ تلخ و بعد دردهای دردِ دل

از چیزی باید بنویسم که عقب بر نگردم

در سفری به آنا لوییزا ماگنا پولیا بودیم

سیارهٔ ناشناسی که تبعیدگاه نیست حالا هست

فهمیدیم به جای اشک شراب می شود سفارش داد

دادیم به طولِ دیدارت نوشیدیم بگو‌ چقدر دور نبودیم

یک چتر باز مانده باز از هر چه گذشته

گیلاسی تا نیمه سرخ و عکسی از آسمانی آبی

یک گفتگوی یک ِبعد از ظهر ی دراز جمله

فیلمی تبعیدی در از جمله یک ِبعد از ظهر …

دفتر شب ۲۲

/////////////////

هر شبی که می گذرد روز کوچکتر می شود

و چنان سبک که هرگز به اعماق نمی رود

وقتی که بچه بودم شب آنقدر کوچک بود

که در درازای روز چند بار به اعماق می رفتیم

مرواریدهای پنهان در صدف دوستانمان بودند

حرف ها می زدیم گاهی گلایه از بی خوابی

هرگز از شکار مروارید خاطره ایی ندارم

ما بچه های دریای روزهای بی شب

قایقِ خورشید را می راندیم و آفتاب

چون رفیقی فقط تنهایی را می سوزاند

تنهایی اما چنان کمیاب بود که نمی سوخت

به یاد ندارم روزی شبیه سوختن دیده باشم

حتی وقتی توپ را شوت می کرد فوتبال

و گلری تنها گل می گرفت شادتر می شدیم

گل در دروازه همان مروارید در صدف بود

در انتهای بی پایانِ روز گل ها در گلدانِ شب

شب فقط لیوان ِآبی برای آبیاری ی گل ها

شب چنان کوتاه بود که گل ها نمی پژمردند

میانِ این شب ِطولانی به روزی فکر می کنم

که آفتاب تا طلوع می کند می میرد و گل ها

در گلدانِ صدف به مروارید تبدیل نمی شوند.

دفتر روز ۲۳

//////////////

امروز راهی ما دو نفریم آبی

سیل در خیابان بند آمده آژیر

در ترافیکی شلوغ و پلوغ چی می گن

چی دارن که بگن : چه طوفانی ترافیکی

چه طولانی دو تنهایی با هم طی کردیم

تو چه ها هدیه دادی چه کردم

از این جا به بعد ممنوع

چه دادم تو چه ها هدیه کردی

شست ساله ها طغیان کنید

شست ساله گی فقط یک بار می آد

طغیان کنید بر عکس شوید عکس شوید

عکسی که با تو گرفتم در شانزده ساله گی

طغیانی هست از تو مثل امروز که آرامم

چی دارن بگن : چه ترافیکی چه طوفانی

چه راهی طی شد چه طغیانی طی کردیم

کافی نیست.

دفتر روز ۲۴

///////////////

امروز این جا منتظرم نور بیاید

ببردم مقصدی جایی که ببینمت

اتوبوسِ ۹۱۱ در مسیر بی تُو

نمی خواست توقف کند مجبور شد

شاید شعری دید رانندهٔ مو بور کمی چاق

مجبور شد توقف کند نمی خواست

شعری که دید پُر از فیل و زرافه بود

در خلوتی داشتند پیپ می کشیدن

من و تو چقدر پیپ کشیدیم

در راهی جنگلی یا قایقی روی رود

اعلانی بر این اتوبوس : از مضراتِ دود

حضرات شاعر می شوند ببخشید

نقشی از وارهال و دودی دو نفری

چند نفر هم چیزی می خوانند .

چشمی که نگام می کند سخت آشناست

چیزی می خوانند مثل شعر می گوید :

موافقی بعد از سال ها که ندیدمت موافقی

ببینمت بعد بگویی از عکس هایی که از تنهایی گرفتی

آخرین عکس من و تو اولین عکس من و تو بود

نه سال و یازده ماه پیش با امروز

نه سال و یازده ماه و یک روز.

دفتر روز ۲۵

////////////

امروز روزِ پرنده است

در برکه و تالاب جشن

گرچه سلطانِ دل نازک یعنی قو

گردن دراز می کند برای حرف زدن

اردکی اما زود می رود توی میکروفون :

بینندگانِ گرامی کمی جا بجا شوید

تا شنوندگانِ گرامی هم بشنوند

که من و تو فقط ما و شما نیستیم

بیننده و شنوندهٔ گرامی هم هستیم .

و ادامه می دهد و حواسم اما پرت است

هر پنجره که می بینم کیپ می بینم

مهاجرا مثل ِتبعیدیا کنار هم نشسته اند

تعداد مهاجرا و تبعیدیا مساوی نیست

با سال هایی که در این شهر هستیم

در جشنِ پرنده ها حضور یک لک لک اما

حادثه ایی باور نکردنیست برای پرنده ها

بلبلی روی دستم می نشیند و می خواند

حادثه ای باور نکردنی اما باور می کنم

یک ماهی بر نوک ِ لک لک می رقصد

همین را می نویسم می خواند بلبل

استاد است او می خواند ایراد هم می گیرد

امروز برای اولین بار عکس هام مکث می کنند

در ساعتِ یک بعد از ظهر زمان می ایستد

حالا زمانی مانده در باقیمانده را می نویسم

کاش این جشن از ادامه نمی ماند.

دفتر شعر ۲۶

////////////////

امروز آمد و خورد و‌ نوشید و کشید و مُرد

قاصدکهای سرگشته که کنترل نمی کنند

صدای یکِ بعد از ظهر را هم نشنیدیم

نای موسیقی هشدار مرگ را نمی شنود

حجمی سبک مانده از او

من راویت گری نمی دانم

می دانست گل اگر سبز چیده شود

زود زرد می شود

و حیوان را باید دور از قفس دوست داشت

رنگِ حرف هاش بینِ طلایی و‌ نقره

رنگ‌ به کلی براش بی تفاوت نبود

به بی رنگی بیش‌تر احترام می گذاشت

از حرکتِ ابر می فهمید عشق خیس است

وقتی ابر ساکن بود شانه بالا می انداخت

شمع را وقتی خاموش بود دوست نداشت

خودش شعله های شعر در درون داشت

خورد و‌ نوشید و کشید و مُرد و پرسیدم

حالا چه احساسی از نبودن هستی

وقتی نیستی اما حرف می زنیم

دلش را گذاشت پشتِ میز تا صندلی ببیند

صندلی همیشه با صندلی حرف می زند

به زودی می بینمت به زودی می بینیم

شمردن از آخر به اول شروع می شود

اگر مخالفی باز با هم بخندیم

دوست داشت بر شقایق وحشی

قاصدکی بنشیند که بخواهد بپرد

از پروازِ قاصدک و حسرت شقایق

با شانه بالا انداختنی عبور می کرد.

دفتر روز ۲۷

///////////////

امروز اتفاقی معمولی صاعقه کرد

یکِ بعد از ظهری گریان را آتش باد

ما فکر کردیم می خندد اشتباه نشد

بینِ گریه و خنده فاصله همیشه نیست

که ایست بدهد هم کسی نمی افتد

ما اما مقابلِ آتش که زیبا بود و هار بود

و زیبایی بی محابا بود بی هوش ایستادیم

بالاتر از درد بی دردی است و صدای سوختن

بدتر از فریادی که لال مانی یاد می دهد

یادمان نداد که بعد از ماندن باید رفت

شاید آخرین پیامبر پرنده ایی پر سوخته بود

که ناگهان از میانِ آتش بیرون پرید و گفت:

ماجرا همین بود و تمام شد بروید حالا

جز این چی بگم که گریختیم از ساعتی تا حالا

که خاکستر شد و جز عقربه های یکِ بعد از ظهر

چیزی نمانده تا اشک ریزان از دود چیزی بگوید.

دفتر روز ۲۸

///////////////

امروز پنجره تابید و شعر بیدار شد

پرت کرد هر لغتی به هر طرف لعنتی

لغتی که فکر نکند بازی را ناتمام رها می کند

تو باز روزنامه باز رادیو باز نِت باز تلویزیون

من یخ می زنم در اواخر این بهار میان خون

همیشه خبرها را که می خوانم یخ می زنم

من از اهالی خاورمیانه ام و بهارِ یخ زده ام

در رویایی جنوبی هر روز با بمب تکه تکه

در تخیلی شمالی هر روز با مین پاره پاره

در نفرتی شرقی هر روز با خنجری خمیده

در حسرتی غربی هر روز در غربتی آواره

یخ می زنم لعنتی خاموش باش کور شو

هر لغتی در قفسی خبری عقیم است

باز لعنتی ابر کرد و‌ شعر پنجره نشد.

دفتر روز ۲۹

/////////////

امروز قشنگترین شدی پستانهات انگور انگار

خواستم بنویسم خوردم خجالت خورد مرا

حالا نیستی در دوستت دارم انگار دیگری

می نویسد یک نفس و‌ خجالت هم نمی کشد

دست از مستی بر نمی دارد انگار این خسته

ول نمی کندم یکِ بعد از ظهر بهارم خودتی

می آیی تا آفتاب ‌را لخت کنی مثلِ ونگوک انگار

از کودکی برگردی تا نوزاده گی تا ارگاسم تولد

‌‌شیر بریزی از لب انگار شرابِ فراموشت نمی کنم

تصویرِ تو در خوابِ یکِ بعد از ظهر هم انگار پرنده

فراموشت نمی کنم که رفتی قابی چوبی خریدی

همیشه بعد از یکِ بعد از ظهر خرابِ توام

می خواهم از مستی به آب برسم تشنه ام انگار

فقط تو می دانی که همهٔ دوستام اعدام شدند

نباید می نوشتم شاید قفسی در جنگلم انگار

تا دست از سرم بر داری بر می گردم تلو تلو خوران

آخرین نگاه منی پیاده از قاب این قفس نرو .

دفتر روز ۳۰

//////////////

امروز تمام کتابهام فدای چشمهات سوخت

بدونِ متن سبک تر نمی کشم نفس عاشقتم

آمدی می دانی اشتباه نیامدی اما نرو عزیزم

وقتی هستی در حاشیهٔ اشتباهاتم دلخوشم

در فاصله یک بطری همیشه شیراز

تا ته اش شراب تشنه گی شاید بمانم

کاش خالی نبود پاکتِ سیگارت تا دودت کنم

این شعرت یادمه که دود با دود حرف می زنه

و منطقِ دود را دود می فهمه نقاشی ی ونگوکی

خراب ِهمین شعرم که شیشهٔ شراب رو می شکنه

فاصلهٔ من با تو را بلافاصله بی فاصله می کنه

در یکِ بعد از ظهر خاکسترِ کتابهاتم

در انجمادِ یک بعد از ظهر مانده اند

فدای چشمانت این متن و این حاشیه

این زبانِ فراموشی که فراموشم نمی کند

این ماندگاری شعرت در این ساعت ِمچی .

 

دفترهای روز

منتشرشده: مه 31, 2019 در Uncategorized

دفتر روز ۱۱

/////////////

امروز یاهوی محزون قمری ناگهان

مرا برد به دستگاه همایون و ناگهان

در گوشهٔ موتزارت ماندم و در جا زدم

دو گلاس شراب شیراز و یک سیگاری

ما دوتا چه دور از هم وحدتِ نظر داریم

مادر همهٔ موزیک ها نتی متناقض است

هر سیم این ساز با ملودی قمری هم کوک

هر ملودی قمری فقط چهار نت است

خانه هایی که در اطراف پنجره نبسته اند

با هر نت بالا می پرند و هو می کشند

و همین جا در زیر زمین ما که ماهی ها

در آکواریوم ها اشک ریزان می شاشند

یا هرچه که دوست دارید تصور کنید

غم چنان بزرگ است که گریه نمی کند

پایین تر اگر برویم هو نمی شنویم

چند کاسهٔ آکوستیک و دستهٔ موزون

چند مضرابِ موم مالیده و ناخنِ شکسته

چند برگ نت نوشته از چند غایب از نظر

یک چوب سیگار و یک فیشِ کهنهٔ بانک

یک لیوانِ لب پریده تا نیمه کف آلود

شعرهایی ناتمام و‌ معلق در فضای مجاز

که‌ برای تکه نوری به هم طعنه می زنند

به خاطر تو ای نور از پله ها بالا می روم

و گل های یاهو در باغ مرده می کارم

جز این شغلِ دیگری ندارم.

دفتر روز ۱۲

////////////

امروز بازی جدیدی جور شد

توپ لغزانِ خورشید خروشید

از چشم یک بعد از ظهر گذشت

در شاخِ پیچ پیچِ گوزنی نشست

که اتفاقن داشت از تخیلِ درختی

لذت می برد که بوی شاش می داد

در کوچه هیچکس با کسی نبود

بهار همیشه بوی شهوتِ شاش می دهد

کودکی ی من همیشه در چهار سالگی

چهار چنگولی به شاخِ گوزنی می چسبید

که در قصهٔ صبحی جیغِ بنفش می کشید

با همین بنفشِ جیغ ها شاعر شدم

تا توپِ لغزانِ خورشید را بگیرم

در کوچه فوتبال بازی کنم

ببرم و ببازم و هیچوقت مساوی نکنم

حالا دمِ مرگی این‌بازی را دوباره اجرا می کنم.

دفتر روز۱۳

////////////

امروز بعد از ظهر خورد مرا

و این که دارد حرف می زند

با درخت و آجر و آدم و گنجشک

بادبادکی نخ پاره کرده است

که اتفاقن خودِ من است

من هم اعتقاد نداشتم و ندارم

به وحدتِ روحانی و جسمانی

و اعتقاد داشتم و همیشه دارم

به تناقضِ روحانی با جسمانی

در این جدالِ عظیم طبقاتی

من و‌ بادبادک رفیق و همرزمیم

هر دو‌ هر روز نخ پاره می کنیم

و‌ با بادی بی در کجا آواره می شویم

فرود نمی آییم مگر در فرودگاهی

که پاره های وحدت بچسبد به تناقض

و روحانی همان جسمانی شود

حیف که چنین چیزی نمی شود

به همین دلیل هم خورده می شویم

ساده در بعد از ظهری از بند رها

من اشکِ بادبادکی‌ مجروح را می فهمم

درخت و آجر و آدم و گنجشک هم می فهمد

چرا همیشه اشک از حرف هام جدا نمی شود.

دفتر روز ۱۴

//////////////

امروز خبرها همه سپید شد

این اتفاق در هفت صبح افتاد

و میز صبحانه از عسل و مربا پُر شد

فریاد کشیدم از شادی و پرنده شدم

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که جنگ و ترس شدند خواهر و

برادرِ صلح و نترسیدن اتفاق افتاد

رسید و پرسید نان را برشته کردی

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که وقتی پرید از خواب پرید مثل

کبوتری سپید و نشست در بغلم

و شهوتِ زندگی را مثل بوسه

نشاند روی لبم در هفت و پنج دقیقه

گفت : دوست دارم که دوستِ مشترک ما

می رقصید این جا روی میز و اعدام نمی شد

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که اعدام یک دوست انجام نشد

در هفت و ده دقیقه آفتاب آمد

سپید و چابک و با ما همراه شد

و نپرسیدیم صورتت را شستی

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که صورتِ نشستهٔ او شسته بود

انگار آیینهٔ نشکسته از حمام آمد

دوان دوان و خندان در آغوش

انگار در هفت و پانزده دقیقه بارید

شیر از آسمان به شکل شکوفه

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که هیچ گاوی اعتراض نکرد.

دفتر روز ۱۵

///////////////

امروز خطر از بیخِ گوشم گذشت

نزدیکِ نوکِ دماغم بود ولی رد شد

خاری خطرناک ولی فرو‌ نرفت به چشمم

ساعت آرام آرام داشت از یک دور می شد

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

زنی با پیراهنی آبی و شلوار آبی و چشم آبی

قهوه در دست و کفش آبی از آبی می گذشت

که باران بعد از ارگاسم معشوق ساخته بود

رودی روی خیابان خوابیده بود

شاهینِ تلخ بلندگو را تصرف کرده بود

داخلِ ماشین فضای اتاق خواب

بدون بالش و ملافهٔ بهار و سرخی چراغ

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

و زن ناگهان از آبی ها جدا شد

چشمش در آب افتاد و غرق شد

برای ترمز نکردن فرصت نبود

همیشه فرصت ها همین جوری از دست می روند

همین جور از دست رفته اند و

این بار نرفته خطر کردم

با تمام لباس های عاشقم از اتاق خواب

بیرون پریدم و شناور شدم

آبی ی دو تنهایی جنسیتِ آدمی را انکار نمی کند

بعد از ارگاسم و انزال به حرف های دریایی

پناهنده شدیم و جلیقه های نجات را ندیدیم

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

تاب از دست داد و آرام شد

اقیانوسی بی خطر

تبعیدی بی افسوس

خطر از قلبِ دل گذشته بود.

دفتر روز ۱۶

//////////////

امروز باران ناگهان از عشقِ ابر ریخت

فاصلهٔ چشم‌ و چتر در‌ سایه مُرد

هنوز ظهر بینِ قبل و بعد مردد بود

از قرار معلوم بینِ قبل و‌ بعد تردید داشتم

بهار منزلِ انزال همین حفره های سبز است

مردی که آرزوی فردای هیچکسی نیست

و آیندهٔ همگانی ی ما در رفتنی است

صفحهٔ تابلت را بست و باز گرسنه بود

نیاز به اعتماد نداشتم اعتقاد داشتم

هر ظهر برای کشیدنِ سیگار بروم

غم را از یاد ببرم رنجی که هر تبعیدی

وقتی عشق را می بازد بازی را می برد

به سرزمینی که در این ظهر شب است

لاتاری ی سیاسی مساوی ندارد

برنده با بازنده فرقِ کوچکی دارد

که هر روز در هر ظهر سبک می شود

اهمیتی ندارد که پرنده به آن نوک بزند

اگر از جنسِ غربت نباشد بگیرد و ببرد

در این فاصله ابر به انزال می رسد

شلوارِ هنوز خیس را می پوشد بعد می رود

ما چتر دود را می بندیم و بر می گردیم

مطمئنم صدای تو را می شنوم.

دفتر روز ۱۷

///////////////

امروز هیچ کس تعطیل نیست تعطیلی هست

از دیشب شروع شد که تنهایی به شانهٔ زنی خورد

هر دو به تاریکی می رفتیم که تنها تعطیل ِمطلق

شانه را از زمین بر داشتم دادم قناری در تاریکی

گرفت تشکر کرد تکاند باران را قناری خواند

تمام این لحظات ِسبک به باد می رود اگر بادی

با هم به تاریکی رفتیم به ژرف ناهای تعطیلی

لحظات ِسبک را بردیم خیس تا باد با خود نبرد

در این میان با انقلابی درگیرم که دارد می آید

جایی که رفتیم امروز بود بدون نِت و تلفن

آیا بدون نِت و تلفن می شود زندگی کرد

کردم و کرد و جهان در مدار ِجنگل گشت

چند بار وسط جنگل فریاد کشیدم انقلاب

چند بار در دریاچه فریاد کشیدم انقلاب

با مجموع انقلاب هایی که تو فریاد کشیدی

خلاء مقدس ِجنگل و دریاچه را بارانی کردیم

فاصلهٔ بیداری از خواب همان نجوای اساطیر

فاصلهٔ بیداری تا خواب نجوای سبک ِشعر

بعد از انقلاب چهل سال اشک ریختیم سبک

سنگین سنگین درد حمل کردیم و مُردیم

این زبانِ آشنا در اعماق ِتاریک شعر است

نمی میرد نزدیکتر بیا انقلاب خواهد آمد.

دفتر روز ۱۸

//////////////

امروز شکوفه بر درخت گرفته چشمم

بهاری آسمانی آبی بر دیوار

سایه روشن ها و شاید از نبودنم اینجا

این جا این برکه می بیند می نویسم

بچه غازها و مادر هم همین قصه ها

استراحتگاهی سنگی و تندیسی از آهن

پدرم تندیسی از آهن بود مادرم قصه

قصهٔ چهل و پنج درجه در عرضِ جنوب

کمکم کن این قصیده را بنویسم مادر

چهل و پنج درجه در عرضِ شمال گاهی

بنویسم مادر این قصیدهٔ تنهایی

چهل و پنج درجهٔ شرق و عرضِ شرقِ خودم

ماهی ی رویایی کمکی عروسِ چهل و

پنج برکهٔ بیوه مادرم

یک امروز تا ساعتی دیگر

باران و قصه و سنگ و تندیس می نویسم

عرضِ این فراموشی را حالا دوازده ظهر

مادرم همیشه در دوازده ظهر با ما نیست

با مادرم می زنم حرف می نویسم

می داند بر درخت و شکوفه حرفم.

دفتر روز ۱۹

///////////////

امروز یک ساعت راه شنیدم رفتم

رفتم و بر نگشتم تا ازش تشکر کنم

نفرینم می کند نفرین در راهم

نفرینی سنگین رگباری در بهاری خیس

امروز شنیدم در هفت سالگی گم شدم

پیدا نمی شدم مادرم بیچاره گریهٔ مرگ می زد

از اینجا هم گریهٔ زنی می شنوم

هفده ساله گی ی من با من همراه نشد

گم شدم مرگِ مادرم گریهٔ این بار از سر چاره جویی

هم ماریا و معصوم هم مریمی

بیست و سی و چهل و پنجاه و هفت و حتی

راه های الهی نفرینم می کنه همین جا

نکته همین جاست این راه همین های وی ی ۴۰۱

به های سلام می کنه به مادر های می کنه

ماریا سلام رویا شدی مدت هاست ندیدمت

دل به رویای کهنهٔ یک ترافیک گم شدن دادن

گم در شلوغ پلوغی تعارف نمی کنم

ترافیکی سخت مادرم بود رویا یا ماریا یا مریم

هر چه که می رسیدیم دیر رسیدی نمی افتاد

از زبانش تا بر نمی داشتیم آرام نمی گرفت.

دفتر روز. ۲۰

//////////////

امروز زمستانی در وسط دوازده ظهر

در وسط بهاری که دیروز تابستانی داشت

رفتم دید گرفت گفتم هستم باشه

اسپرچنچ نداشتم رفتیم تیم هورتونز

ماریا قهوه داد نی هم بر داشتیم

ماریا همیشه شلوغ پلوغ نیست مادرِ مریم هم هست

باقی ی اسپرچنچ را دادم گفت سبک است

در یک تابلوی چینی پُر از ماهی بر دیوار

یک ماهی ی زمستانی دلی در چشم دارد می دهد

یک ماهی ی بهاری متلک به حبابی می اندازد

یک ماهی ی تابستانی رنگین کمان شده

تا میز ما خم شده که چه دارم می نویسم

هملسی که روبروست با آیندهٔ من دو فردا

یا با تو سه فردا فاصله داره دارم پرت می گم

اسپرچنچ ِما اسیر گیسوی تو از نشستن خسته ام

دیگر در این راه اگر گم شوم پیدا نمی شوم که ببینمت

مریمی وسط خالی ها بازی می کند

گاهی خجالت می کشم از بازی بنویسم

ماریا به مریم چیزی می دهد ما بای بای

چرا از آیندهٔ دیروز چیزی شنیدم یا می شنوم.

دفترهای روز

منتشرشده: مه 30, 2019 در Uncategorized

دفترهای روز

—————-

 

دفتر روز ۱

/////////////

 

امروز با خودم گفتم نباید

نباید دیگر با خودم بگویم

از این نوع گفتنی ها نباید

که عطسه به سرفه ام انداخت

فقط پرندهٔ قفسم خندید

رفیقم گفت : من که با خودم هیچ اختلافی ندارم

و زنش : ما اصلن نمی دانیم تضاد چیست

روی میز قهوهٔ کلمبیا بود و شیر و ودکای روس

گاهی روز این جوری تسلیم غروب و شب

و زنش با رفیقم که رفت باز پرندهٔ قفسم خندید

فردا که زنم از سفر برگردد خواهم گفت:

این پرنده فرقِ تضاد و اختلاف را نمی داند

و در جواب چرا خواهم گفت :

دیروز هم مثل همهٔ روزها نبود

با خودم چیزها گفتم که نباید می گفتم

به خاطرِ فراموشم نکنی باز پرندهٔ قفسم.

 

دفتر روز ۲

////////////

 

امروز مردی هستم که همیشه در ساعتِ ظهر

هر کجا باشم در هر شرایطی و با هر پوششی

جایی می روم که آسمان چترِ چشمم باشد

و در لحظه ایی که ماه لبِ خورشید را می بوسد

از تضادِ بین خنده و گریه بی هوش می شوم

چنان که وقتی به هوش می آیم سبکم

چنان رویایی سبک که مردگان را می بینم

چنان مردگانی که بینِ خنده و گریه می مانند

و از راه سومی می روند که ناآشناست

حرفی هم می زنند توضیح این رفتن

حیف که زبانِ مرده ها را نمی فهمم.

 

دفتر روز ۳

/////////////

 

امروز آفتاب می خندد و عرق می کنم

و به جبران عرقی که بخار می شود

آب می خورم تا عرق کنم و

آفتاب بخندد و به جبرانِ خنده اش

بخار می شوم تا فراموش نکنم

سه ماه پیش در چنین روزی بارید

برفی سنگین و تصادف کردی

و بیمارستان پُر از مصدوم بود

بغلی ی مصدومی پُر از ودکا

هم صدا شدیم و نوشیدیم

و روی درد هم عرق ریختیم

روزی چون امروز مست کردیم

و از مبحث‌ِ تضاد بین سرما و

گرما و نوشیدن لذت بردیم.

 

دفتر روز۴

///////////

 

امروز تصمیم گرفتم روز نوشته ها را دلنوشته نکنم

مردی سنگدلم که گاهی به پرنده ایی می خورم

پرنده اگر مجروح شود به خانه می برم

خانهٔ من بستری است همیشه زیر پلی

در خیابانی که دوست ندارد نامش را

هرکسی بداند که ناکس است

مجروح را پانسمان می کنم تا بخندد

به نام خیابانی که میعادگاه هملس ها

این نام را فراموش نکنید روزی اگر کس‌ شدید

و دل درد گرفتید و خواستید دردِ دلی کنید

با پرنده ایی که از پرواز فقط یک خاطره دارد

سنگی رها شده از دلی در این دنیای متمدن

که هملس ها و پرنده هاش رفیقِ رویایند.

 

دفتر روز ۵

//////////////

 

امروز شراب و ودکا را با هم خورد یکِ بعد از ظهر

و مستی مجبور است که بشاشد یک و یک دقیقه بعد

به دیواری چوبی به درختی به کلبه ایی سوخته

و همسایه ها سوت می کشند در یک‌ و دو دقیقه

و سگ هاشان جیغ می کشند در یک و سه دقیقه

و پلیس آژیر می کشد در یک و‌چهار دقیقه

و هلیکوپتری بمبارانش می کند با فحش

و نیروی دریایی آماده باش می دهد در یک و پنج دقیقه

و ناسا از سیاره ایی دور رصد می کند که شاشِ یک هملس

برای بشریت سودمند است یا باید با مادون زرد پاستوریزه شود

احتمالن در یک و‌ شش دقیقه شاخک های جنگ جهانی سوم

و ساعت از یک و هفت دقیقه رد می شود

‌از دیوار چوبی و درخت و کلبهٔ سوخته رد می شود

از بخار متصاعد شده از شاش که در هوا می رقصد

و در یک و هشت دقیقه شراب با ودکا دوباره می آمیزد

و در یک و نه دقیقه دوباره به هملس حال می دهد

اما یک و ده دقیقه در تاریخ ثبت می شود

همیشه صلح در یک و ده‌ دقیقه

همیشه خوابم در یک و‌ صلح‌ دقیقه.

 

دفتر روز ۶

/////////////

 

امروز بعد از ظهر گنجشکها خوابند

پنجرهٔ همسایه ها باز است ماریا

تا پنبه از چشم ها بچینند با آواز تو

بریزند کفِ اتاق‌ها به یادِ آن زفاف

لذتی که دیگر تکرار نمی شود

و با نوازشِ پیانوی تو رگ بزنند

خونِابهٔ آبی بپاشند بر خاطره ها

شناور در رودِ استمنا و بی خبری

اما ماریا تو از همه جا با خبری

حتی می دانی گربهٔ مقدس زاییده

حتی می دانی خرگوش ها گاهی

که نر ندارند لزبین می شوند

ماریا با عصای سفید و عینک دودی

با کفش پاشنه طلایی و مژهٔ مصنوعی

هر روز از روز پیش جوان‌تر می شود

و برای شادی دل همهٔ تبعیدیان

خورشید را به حجله گاهِ ماه می برد

هر بعد از ظهر به همین حجله معتادیم

سپس سکوت ‌و چک چکِ عصا و بیداری

صدای گریهٔ گنجشک پشتِ پنجرهٔ بسته.

 

دفتر روز ۷

/////////////

 

امروز به حیاط خلوتِ این خانه آمد

بر دستی قفسِ پرنده و بر لب سیگاری

شکوفه های سیب را نواخت با لبخندی

و اخم‌کرد به آسمان که چرا نمی بارد

ما پنجره زیاد در اطراف داریم

با شکوفهٔ سیب شکست شیشه ها

آزادشان کرد از زندانِ قاب ها

قفس ها تناقضِ باد و ابرند

نام دیگر قاب قفس نیست

با همین پرسش سیگاری روشن کرد

می داند دود می رقصد و عروج می کند

هرگز هبوط نمی کند ولی ما خروج کردیم

از حیاط خلوتی که فقط یک راه

قفسی بدون‌ پرنده یعنی وحدت

به درون دارد و آخرین سیگار

برای بیرون از امروز یعنی تضاد

باید دود شود و دود می شود

مرگ گاهی همین جورها می آید.

 

دفتر روز ۸

/////////////

 

امروز تو دریایی و من قایقم

بر تنِ تو با لذت می رانم

با تو می خوابم و با تو بیدار می شوم

از هم عبور می کنیم و به هم بر می گردیم

دوباره یکدیگر را در آغوش می گیریم

من الکتریسیته را دوست دارم

مثل مادری که پسرش را

من باطری ها را دوست دارم

مثل پدری که دخترش را

من شارژ شدن را برترین شعور معنوی می دانم

و این تصویرِ نورانی را دوست دارم

مثل امتی که پیامبرش را

من از همخوابگی با تو به انزال می رسم

تو از همخوابگی با من‌ به ارگاسم می رسی

انزال من در ارگاسم تو تکرار می شود

ساعت ها ساعت ساعت ها ساعت

و اگر بمیری به جان مرگ قسم

یکی دیگر از تو بهتر خواهم خرید.

 

دفتر روز۹

//////////

 

امروز شهر از آدم خالی است

فقط شاپرک ها حضور دارند

به نوزادشان شیر می دهند

و شیری که از لب و لوچه شان می ریزد

رودی در شهر شده شیری رنگ

زیر پل ها هملس ها خوابند

و خوابِ بطری ها را می بینند

هر بطری خودش می رود زیر پستانِ گاوی

می مکد با لذتی شهوانی نوکِ پستانِ گاو

و گاو به ارگاسم که می رسد شاپرک می شود

لگد می زند به شکم پُر از شیر و شهوت بطری

شاپرک می پرد و بطری می افتد در دهن هملسی

که خوابیده و شهوتِ شیر هم بیدارش نمی کند

مثل نوزادی شیر می خورد و از لب و‌لوچه اش

شیر می ریزد زیر پلی که سال ها رود ندیده

اگر بیدار نشود هملس پل از تنهایی می شکند

شاپرکی روی شانهٔ چپم به نوزادش می گوید:

گوسالهٔ من پل فقط شب می شکند

حالا ساعت یک بعد از ظهر است.

 

دفتر روز ۱۰

//////////////

 

امروز اسبی ساعتِ سه پیشانیم را شکافت

دیتای مخم خاموش شد و خودت می دانی

بدون نِت چند بایت بدبختی سوارم می شود

خرطوم های این دنیای مجازی چقدر باریکند

نه ایمیلی دیده ام نه تکستی گرفته ام

بازی های آن لاین هم تعطیل

سرم از درد دارد می ترکد

خرطوم های این دنیای متمدن چقدر درازند

هر چه فکر می کنم به سرعت دزدیده می شود

مادرم سوار بر اسب از موج اشکم می جهد

تا بر می گردد در دریاها غرقم کو قایقی

از درد هر چهار برادرم چهار اقیانوس طوفانی

دورم و دیگر از گذشتن همین قدر خسته ام که نگذرم

خرطوم های این دنیای متمدن چقدر خونخوارند

هر چه فکر می کنم بدون فضای مجازی

اندوهم گیج تر از هوای این روز بهاری

عاقبت بر این تناقضِ دیجیتال زین می بندم

سوار وحدتِ اجزا می شوم و بر می گردم

به پیشانیم تا دیتای عزیزم وصل شود

خرطوم های این دنیای متمدن چقدر معتادند.

 

چراغ خواب معجزه

منتشرشده: مه 12, 2019 در Uncategorized
چراغ خواب ِ معجزه
———————-
پیرزنی خوشگل و خوش پوش داد زد بیا و‌ من هم به طرفش رفتم و بغلم کرد و ماچ ِکوچکی از ماتیک ِکاکائویی رنگش بر لپ ِچپم گذاشت و گفت : این چراغ خواب ها معجزه می کنند
من : ترجیح می دم شبا تو تاریکی بخوابم
پیرزن : ولی این چراغ خواب ها روز و شب نمی شناسند و ضمنن ارزانند
من : قیمتش مهم نیست اما قبول داری که تاریکی اسرارآمیز تر از روشناییه
پیر زن : ولی نورهای ناهمرنگ در تاریکی می تونن اسرار مصیبت بار شب را بهتر آشکار کنن و ضمنن پانزده دلار هم برای این همه دلیل کمتر از زیاده
من : با پانزده دلار می شه سه تا از این چراغ خواب ها خرید
پیرزن : ولی چون خریداری ده دلار آخرشه
من : با ده دلار می شه دو تا خرید
پیرزن : ولی وقتی هفت دلار بدی هفده رنگ در تاریکی نصیبت می شه
من : و لابد یک ماچ ِدیگه
پیرزن : بوسه با ارزش ترین تفکر خداست ولی باز می بوسمت تا بعدترها وقتی به بهانهٔ شکستن ِبهت ِتنهایی ی کسالت بارت به لذت ِساز پناهنده می شی فقط به صدا فکر نکنی و ارزش ِسکوت ها را هم در نظر داشته باشی.
شاید به خاطر همین آخرین جملهٔ طولانی ی بغرنج نمای ساده اش بود که نُه دلار دادم و چراغ خوابی به اضافهٔ ماچی مجانی گرفتم و به شتاب رفتم اما هفت قدم نرفته برگشتم تا کف ِدستی برای خداحافظی و تشکری دوباره براش به کف ِدستم بچسبانم که دیدم نیست و هرچه به اطراف چرخاندم چشم ِعسلی رنگم را نبود و سرانجام سرگیجه گرفتم از این همه چرخیدن ِزنبور نگاهم و نیافتن و شرمگین شدن برای چه شاید چانه زدنی بی مزه که مرده شور این چانهٔ حراف ِحرفهام را ببرد که ریشی لنگری بر آن همیشه سبز است.
شاید به دلیل همین ریش لنگری ی زیر چانه است که هر روز سبیلم را می تراشم تا دو سوراخ کوچک ِدماغم راحت تر و تمیز تر و سریع تر نفس بکشند و ضمنن در خوابی که هر شب به آن نیازی فراوان دارم از خرناسه های خودم بیدار نشوم که بیماری ی بدخوابی از نوع مسخره ترین مریضی ها است و لعنت نکنم بهِ شیطانی که می دانم آغوش ِتنهایان فقط خوابگاه اوست.
شب که شد بعد از لخت شدن ِکامل چون تجربهٔ لولیدن در رحِم مادر لذتبخش ترین لحظات ِزیستن ِهر مرد است و زن ها را نمی دانم چون لای پاهاشان همیشه حفره ای دارند عکس برگردان ِاتاقی شبیه رحِم مادر گرم و تاریک با چراغ خوابی سرخ که خود به خود شارژ می شود بر خلاف ِچراغ خواب ِقدیمی ی من که باید از یک منبع خارجی نیرو بگیرد وگرنه خاموش بودن را معمولن ترجیح می دهد به چُس نور پراکنی پس دو‌ دست ِکوچولوی چراغ خواب ِنو را نبوییده و نبوسیده فرو کردم در دو حفرهٔ ِپریزی صورتی رنگ و زیر پتویی رفتم که همیشه نقش ِپلنگی بر آن مترصد ِشکاری و چشم در تاریکی ی مطلقِ باز کردم تا کمی از بار تفکرات ِپیش از خوابم سبک شود که نشد تا پلک هام بیفتد مثل هر شب ِدیگر روی هم که نیفتادند و این پلک های متظاهر ِسست کردار همچنان بر سبکی ی خالی از تفکراتی عمیق پر پر زدند و در ابتذال ِپُر هرج و مرج ِفکرهایی بی سر و ته آنقدر خود را باز و بسته کردند که عاقبت خسته شدم ‌از این همه نیفتادن در خوابچالهٔ رویا و سرزندگی ی جاودانه که واقعیت ِبودن در جهانی بی عشق و مشمئز کننده است.
به ناچار پتو را از سرم کنار زدم چون خشکی ی دهانم نمی گذاشت تا چندتا فحش ِتُپل به خودم بدهم که چرا یک بطری آب کنار تخت نگذاشتم که دیدم غرقم در رنگِ آبی و بطری آبی کنار تختم ایستاده تا گردن پُر از بی رنگی ی حیات و تا دست بردم که کمرش را بگیرم دیدم غرقم در رنگِ سبز و پرواز کرد بطری بطرفم و خودش را در مشتم جا داد و تا خواستم که درش را باز کنم دیدم که‌غرقم در ماتِ هِلی رنگی و درش خود به خود پیچید و باز شد و تا خواستم به طرف ِدهانم ببرم که دیدم غرقم در رنگِ قرمز و آنچه می نوشم گرچه ولرم و به طعم خونی که گاه‌ از زخمی ناهنگام بر انگشتی مکیده ام اما درونم را چنان داغ کرد که انگار شعری در آن می جوشید تا زاده شود و آرزو کردم که کاش موبایلم را خاموش نکرده در کنارم داشتم که دیدم غرقم در رنگِ بنفش و موبایلم روشن به طرفم پرواز می کند که در هوا قاپیدمش و خودش در صفحهٔ نُت بوک باز شد و آمادهٔ نوشتن که دیدم غرقم در دریای لاجوردین از کلمات و شعری خودش نوشته می شود پیش از اینکه واژه ها را جمله کنم و از این مکاشفه به وجد آمده بودم که دیدم غرقم در رنگِ زردناک ِمهتابی که زنی میانش ایستاده و تا نگاهش کردم به طرفم آمد و پرسید : تمام شد ؟
من : شعری که سریع نوشته بشه هیچوقت تمام نمی شه چون نقص هایی داره نادیدنی که بعدها معلوم می شه و این شاید یکی از شگردهای ادبیات باید باشه و شاید یکی از دلایل ِماندگاری ی بعضی متن ها در طول ِتاریخ که خودش بحثی مفصله
او : پس بخوان شعرت را با صدای بلند تا گوش ِمن همراهی کند با زبانت تا گوش ِتو بهتر بشنود موافقی ؟
و چون موافق بودم شعرم را خواندم به صدای بلند تا بازخوردش را در زن ببینم که دیدم غرقم در رنگ ِارغوانی و زن در کنارم روی‌ پتویی دراز کشیده که هنوز پلنگی مترصد ِشکاری افتاده بر بدنِ لختم و از این موضوع‌ در عذابی درونی خودم را شماتت می کردم که از او شنیدم : خجالت نکش و بیا بیرون از زیر پتو و دوباره متولد شو که ما هر دو‌ از یک جنس و جسمیم .
که دیدم غرقم در رنگِ کهربایی که باید از معدن ِسنگ و سکوت ِواقعیت بیرون بیاید که بیرون آمدم و دیدم غرقم در رنگِ قهوه ایی و شورت و زیر پیراهنم روی صندلی ی قهوه ایی رنگی منتظر که پریدند از فراز سر زن و پوشاندنم سریع و بلافاصله هوس قهوه کردم که دیدم غرقم در رنگِ فیروزه ایی و روبروی میزی کوچک از شیشهٔ آبگین ام و بر آن فنجانی قهوه که بخارش عطر تلخ ِشبهای استانبول و یکدفعه اما بی دلیل نمی دانم چرا شرمنده شدم که دیدم غرقم در رنگ ِنیلی و بدون تعارف قهوه ام را به زن دادم که نگرفت و ناگهان دیدم غرقم در رنگِ یشمی و فنجانِ قهوه در نزدیکی ی لبهام که زن گفت :
موافقی بعد از نوشیدن قهوه برویم ؟
دیدم غرقم در رنگِ موافقِ بژ و قبل از اینکه موافقتم را اعلام کنم خودش فهمید و غرق شدیم‌ در رنگ های گوناگونی که از چراغ خواب ِجادو ساطع می شد ‌و چنان نوشیدنِ قهوه را گوارا می کرد که هیچ ‌به یاد ندارم چنین قهوه ایی نوشیده باشم که لامصب مثل پژواک ِیک نخود تریاک نشئه می کرد.
خانهٔ من در کوچه ایی خلوت و پُر از کاج و نارون در داون تاونِ شهری امریکایی قرار دارد منشعب از یکی از شلوغترین خیابان هایی که شب تا سپیدهٔ سحر روز است و مردمی شب پیما در گشت و گذار کاباره کازینوها و کافه های تیبل دانس و دانسینگ هاش که در همسایگی ی هم به دعوت ِشادخواری و لذت های عجیب و غریب اما معمولی رقیب و رفیق هم اند.
و من در حالی که آرزو می کردم کاش در جیب هام پولی داشتم و البته نداشتم چون همیشه با هوملس ها دو قدم فاصله دارم و این دو قدم هرگز به یک قدم نرسیده با زنی که زیباییش سرد چون مانکن واره های فروشگاه های گِس به خیابان زدیم و وارد اولین کافه شدیم که آبجو با بال مرغ سرو می کرد در ظرف های نقره که می گفتند شهوت را ‌شهوانی تر می کند ده بار قوی تر و بهداشتی تر از وایاگرای بیضی و البته باعث ِقوت ِقلب هم می شود ولی دلم برای جیب های بی پولیم می سوخت که او زیر گوشم گفت : نگران جیب‌های خالی نباش که اگر پُر از پول نباشند شرمنده اند.
که بلافاصله دست کردم در جیب راستِ شلوارم که یک کُپه کاغذ چپیدند در مشتم و بیرون که کشیدم دیدم صد دلاری های مچاله هر یک با تصویری پیکاسویی از اخم متین ملکه‌ایی بعد از پیروزی در جنگ ِِدوم جزیرهٔ مالویناس و به سرعت مشتم را سر جایش برگرداندم و خالی کردم در ته جیبم و دست چپم را فرو کردم برای اطمینان در جیبِ چپ کاپشنم که بر خورد به یک بستهٔ حجیم که فوری بیرونش کشیدم و دیدم یک دسته اسکناس صد دلاری اتو کشیده و ملکه ایی بر آن نشسته با لبخندی مرموزتر از لبخند ِژوکوند بعد از سپری کردن سال های سالخورده گی که هیچ نمی گفت جز : تو هیچ و من فقط نگاه.
و نگاه ملکه‌ را بر گرداندم همان جایی که از آن آمده بود که ناگهان نگاهم ‌پرید بر استیچ مدوری در وسط کافه و دوید بین ِمردها و زن‌هایی لخت که در حباب هایی رنگارنگ و مخروطی از جنس ِمه والس می رقصیدند به وزن ِشش چهارم آداچیو که بی اختیار داشتم به طرفشان می رفتم که او گردنم را گرفت و پیچاند و برد به اهستگی به سوی میزی مدور که فقط دو صندلی کنار هم داشت و آبجو و بال مرغ سفارش داد بی نگرانی از نگاه ِحریصم که مشتاق ِآغوش و والس رقصیدن با او بود و او با دقت ِیک مانکن واره من و رقصندگان را در کلوزاپ یک ِتصویر همگن انگار می دید که اهمیتی براش نداشت به همین دلیل تند می نوشید ‌‌و چیزی نمی خورد.
من : خوردن بال مرغ می گن پرواز را سبکتر می کنه.
او‌: ولی خلوص ِالکل را رقیق تر می کند موافقی ؟
من‌: همه می گن الکل اگه بی مزه میل بشه باعث حواس پرتی های بامزه می شه.
او : مزهٔ آبجو کیک ِتوت فرنگی است نه بال ِمرغ چون من گیاه خوار از نوع ویگنیستم
من : همیشه ویگنیست‌ها را دوست داشتم و دارم چون من آنارشسیت از نوع پرودونیستم.
او : می دانم‌ مهمتر از آنارشیست بودن والس با ویگنیست هاست داخلِ حبابی به رنگ ِآلبالویی که شرارت ِشهوت را مهار می کند بعد از پیروزی بر دیو‌ درون یعنی چیرگی بر گرسنگی و بالا بردن ِغلظت الکل در خون ِخمار البته اگر موافقی ؟
به خودم‌ گفتم در پرانتز ( چشمان ِسرب فام تو که فرمان می دهد بخور و بنوش و فکر نکن به هیچ تفکری چون در فکر توام چرا صدای گرم مرا در نمی یابد و می خواهد مدام سردم کند.
او : موافقی که پرانتز را بعد از سردم کند ) ببندیم ؟
موافق بودم و اما بعد از پرداخت ِنقد ِمیز با انعام نرقصیدیم چون حبابی خالی در استیج نبود و باید قبل از سفارش غذا حبابی رزرو می کردیم که نکرده بودیم.
من : حماقت گاهی با دست پاچگی همدست می شه.
او : دست پاچگی همیشه از حماقت رو دست می خورد موافقی ؟
من : آیا حماقت و دست پاچگی رفیق هم اند ؟
او : شفقت ِحماقت از مشقت ِدست پاچگی دو قدم جلوتر است موافقی ؟
من : چرا دو قدم ؟
او : پس چند قدم ؟
من : سه قدم و نیم.
او : چرا سه قدم و نیم ؟
من : پس چند قدم ؟
او : چهار قدم و پنج ششم
من : چرا چهار قدم و پنج ششم ؟
او : پس چند قدم ؟
و من و او در ادامه قدم زنان از کافهٔ بال ِمرغ بیرون زدیم هم زبان ِهم گوی هم در بازی ی قدم به چند قدم و دستی در دست هم چرخان و دست ِدیگر در کمر هم لغزان چون ناکام مانده گانی در طلب ِکام گرفتن از هم که هنوز تا ناامیدی هایی که داشتم و او نداشت امیدها بود که به همین سبب سریع پیوستیم به موجی بی شتاب که در دریای نور باران ِخیابان جاری بود و می رفت و گاه بر می گشت و ناگهان رسیدیم به کافه ایی مثل ِتقدیر ِ مقرر خودمان و ایستادیم تا موافق شویم با کام گرفتن از همین دریای نور که‌ ممتازترین کابارهٔ شرقی در خیابان ِبلور غربی بود و هست از سال ها سال پیش که حتی متولد نشده بودیم با سر دری به شکل ِلب های اُم ِمریلین که نمی دانستم کیست و‌ او دقیقن در ِگوشم به دقت یک تاریخ نگار زمزمه کرد :
او که من نیستم ملکهٔ مطلقهٔ جزیرهٔ میاندوآب در قارهٔ بین الحرمین بود در واقع کمی قبل تر از هفتصد سال پیش از تولد موسی و به همین دلیل سمبل ِمطلق ِدموکراسی در تمدن های پیش از مکتوب شدن ِاوستای متاخر است که تمامن به شعر منثور بوده جز تکه هایی که در یادهای ناخودآگاهی نمانده اما گاهی در پیروانِ مذهب ِآمرزدیسناییان در حین اجرای عبادت در حضور ِآتش خودخوان می شود که بلافاصله توسط متوسلین به ساحت تنها عنصر ِعصر باقی ضبط می شود تا دوباره بازیافت شود آنچه تمامن از بین رفته و چرا من چنین چیزهایی از او می شنوم را بگذاریم و بگذریم که از لب های اُم ِمریلین گذشتیم و فرو رفتیم به اعماق ‌ِنور در دریای جهانی توامان ِموسیقی و معاشقه و میزی که ویترسی چشم بادامی و پستان نارگیلی به ما داد مثل همهٔ میزهای ژاپنی که به همه می دادند پُر بود از کاسه های کوچک ِچینی پُر از پفک ها و برنجک های رنگی و چند قوری به شکل قناری که از منقارش شهدی از شراب و اسکاچ  به رنگ عسل باید ریخته می شد در گیلاس های پنج پری که گنجایش سه شات داشت و ما نشمرده شات هایی در آن ها می ریختیم و به سلامتی ی هم می نوشیدیم اما هر چه‌ می نوشیدیم تمامی نداشت چون بلافاصله ویترس هایی که در واقع دست هایی روبات واره بر سقف بودند فرود می آمدند و جای قناری های خالی قناری های پُر می گذاشتند و انعامی می گرفتند و می گریختند.
و ما می نوشیدیم شات شات از آن شهد ِبی شاهد و انعام بر انعام معمولی اضافه می دادیم و همین انعام ها بر مستی ی ما تاثیری مثبت داشت چون من که نمی دانستم شراب و برنجک خواهران دو قلوی شراب اند و پفک برادر ناتنی ی اسکاچ و او که می دانست هم چیزی نمی گفت چون می‌ دانست که گفتن ِاسرار سبب نقصان ِمستی می شود و نمی خواست که اسرار مستی را نقص کند و نکرد تا سرانجام سیاه مست بر خاستیم تا برقصیم که ناگهان فهمیدم هیچ کدام از پاهایم از من فرمان نمی برد و من فرمانبردار پاهام شده ام که همین را به او گفتم : پاهام به اختیارم نیست
او : پس قدمی به معجزه نزدیکتر شدی حالا موافقی که دستت را به من بدی ؟
خواستم دست ِچپم را به طرفش دراز کنم نشد یا نتوانستم و دستِ راستم جلو آمد و عقب رفت و افتاد که گفتم : دستام هم به اختیارم نیست
او : پس معجزه به دست هات نزدیکتر از پاهات شدند حالا اگر موافقی شعری بگو
خواستم شعری که بیشتر ترانه باشد به ریتمی شش هشتم بخوانم اما زبانم در دهانم قفل شد و گفتم : دا ددا ددا دا دددا دددا دا ددا دددا
او : پس زبانت هم به معجزه وصل شده حالا پلک ببند
خواستم پلک ببندم که نشد و دیدم از قعر چشمهام چند تا او بیرون آمد و به من چشمک زدند مثل ستاره ها در شبی که سقف ِآسمان انقدر پایین می آید که می شود سری تکان داد و با افشانهٔ مو ابری جا به جا کرد و خواستم به او بگویم که صداش در گوشم پیچید : بیدار شو حالا از معراجِ معجزه پایین بپر تا خواب فریبت نداده بیا با من همراه شو و‌ فقط با من و نه با دیگری که فریبت می دهد و به نرمی نرمکِ گوشم را گازی کوچک گرفت و از لذتی که مثل برق گرفته گی تا قلبم دوید از خواب ِمستی انگار گریختم که نگذاشت بیشتر بگریزم چون باقیماندهٔ آبرویم هم در این میان از بین می رفت که خوبیت نداشت و او بهتر از من در این شرایط ِمشکوک می فهمید و‌ من چنان منگ‌ بودم‌ که کمتر می فهمیدم.
و سرانجام ریتمی سبک در سه چهارم بود که آرام آرام والسِ درونم را متوازن کرد ‌‌و توانستم با کمک او از جا کنده شوم تا برقصیم بغل در بغلِ هم و کیپ در کیپ ِزوج هایی که گاه بدن های ما بدن های آنها را نوازش می کرد گاه بدن های آنها بدن های ما را لمس می کرد ولی به شکلی کلیدی اما ژله وار از قفل ِهم عبور می کردیم و باز از همین راه عبور بر می گشتیم تا ناگهان‌ خرگوش ِملوسی با چتری گشوده بر سر پس از پروازی و ویراژی بر فراز صحن ِما رقصنده گان افقی ماند و فرمان ایست داد و موسیقی سکوت کرد و پس هر که در هر حالتی هر کجا که بود بی حرکت ماند و خرگوش عمودی شد و خواند : بیایید که تا صبح نمونده فقط سه ساعت ِدیگه / واسه هر رقصنده ایی هر دقیقه یه زندگیست دیگه / پس باید نقشه نو کشید و رفتاری نو کرد دیگه / که هر ساعت فقط شست دقیقه است دیکه / پس بیایید آماده شوید برای پذیرش ِجهانی دیگه / برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجانی دیگه / برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان.
و ما یک صدا : برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان.
و سپس پنجهٔ همنواز ِگیتاریست ها بر سیم ها و ِفواره های چرخندهٔ نور باران بر اندام ها و ترانهٔ خرگوشی در ریتم هفت چهار که موج بر پاهای دراز فلامینگوی موزیک می زد و میزان به میزان سریع تر اوج می گرفت و ما با همین ریتم لنگ در آغوش هم می غرقیدیم و جدا می شدیم و باز غرق ِعرق ِ هم می شدیم که توامان ِعطر ِ تلخ ِکوچی گاما بود و بوی گس و شهوت ناک ِزیر بغل که تا مرکز لذت پذیر مغز می دوید و نشئهٔ مستی ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان ) را شدیدتر می کرد.
از ساعت ِاول هنوز مانده بود دقیقه ها شاید که‌ باز خرگوش ِخوشخوان فرمان ِایست داد و دستی به طنازی بر گوش های درازش کشید و دُمی به عشوه تکاند و با چرب زبانی ی یک فروشندهٔ حرفه ایی : دوستانِ اُم ِمریلین ِکافهٔ دریای نور مثل هر شب دیگه که مثل امشب نیست حباب هایی داریم وای ی ی ی که مخزن ِلذت های نوری و ناسوتی به رنگ های دلخواه برای زوج هایی که مایلند به میل خودشان داخل آنها باشند ساعتی تا بتونند عشق را به هر شکلی که خودشان می پسندند ببینند و شکل بدند تا به آتش شان بکشد یا که نه چنان داغ شان کند که سونا با همهٔ سوز و گدازش از حسادت گم و گور بشه و فریاد کشید ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وشِ جان ) ‌و ما واخوان کردیم ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وشِ جان ) و ادامه داد : پس حبابی اجاره کنید از اُم ِمریلین فقط با چند صد دلاری و یک ماچ ِکوچک که می دونم که میدونید وصل جان به روح خیلی مهمه‌ و البته می دونم که می دونید وصل ِروح هم به جان خیلی مهمتره ه ه ه ه و این طنین از اِکوی میکروفون تا چند ثانیه ادامه داشت و همین طنین ولوله ایی بر انگیخت که سرانجام اگرچه همیشه می ترسیدم وحشتناک و هنوز هم می ترسم از  رفتن به ارتفاع و از بودن در آسانسور اما او با لبخند سردش مطمئنم کرد که مایل است در حبابی سرخابی با من باشد و برقصد و من هم بناچار پذیرفتم چون وسوسهٔ شعله ور بودن در عشقی ناممنوع و لذت ِداغ هماغوشی بد جوری به جانم افتاده بود.
پیر زنی‌که قبض ِدریافت ِحبابی برای ساعتی صادر می کرد حسابی قشنگ بود با موهای بور که معلوم بود خوب رنگ شده بود و لبخندی دندان نما که مروارید ِهر دندان چنان چشم نواز که ناخودآگاه به دندان پزشکش آفرین می گفت هر که حبابی به سه صد دلاری می گرفت و من هم آخرین پول های باد آورده را دادم و حبابی به رنگ ِسرخابی خواستم که بلافاصله با بوسه ایی آناناس طعم و موز بو گرفتم و نفسی بلند به رضایت بیرون دادم از سینه ایی که داشت از فرط دلشوره می ترکید.
حباب ها خودشان به استیج وسیع کافه آمدند چرخان و هر یک به رنگی رسواگر که موسیقی در مقابلش فوری شکست می خورد و عقب می نشست و ما فقط به تشویق خرگوش نبود که ناخودآگاه ما می خواست و خودآگاه‌ او وگرنه فریاد نمی زد : بروید به داخل ِسرزمین کوچک ِدلچسب ِرویاهای خودتان که جان ِشرطی شده تان را جدا می کنه از شرطی شده گی هاتان و روح کلیشه شده تان را دور می کنه از همهٔ کلیشه شده گی هاتان و شما می مانید و آزادی های بی قید و شرط که آرزوش را همیشه داشته اید و نمی دانستید که دارید و حالا اما نصیب تان می شود و ناگهان گوش ها و دُمش هماهنگ رقصیدند در حالی که جانش بی حرکت بود و ما بشکن زنان به داخل حباب هامان رفتیم تا نصیب ِرنگ هایی بشویم که آگاهانه ما را انتخاب کرده بودند و ما هم مثل همیشه گمان می کردیم که آنها را بر گزیده ایم و این همان معجون ِشرطی شده گی و کلیشه بوده گی چیره بر تمام زنده گی ی ما تا حالا بود که بیگانه امان کرده بود از من ِواقعی و از واقعیتی که باید می بودیم و نبودیم و نیستیم و او نیز با همان نگاه ِمانکن واره اش که دیگر گرم بود و ناکفته های درون را تایید می کرد و در پرانتز ( لبخند ِژوکوند ) واره اش که ناگهان محو شد و همراه با قهقهٔ خودمانی اش پرت شدیم در جهانی که فقط حبابی با حدود مشخص و ارتفاع معین بود و هر رویایی در آن فوری به واقعیتی معمولی تبدیل می شد و اولین رویای من لخت بودن ِما بود که به پلک زدنی خلاص شدیم از شرم ِهمهٔ لباس هایی که زندانبان ِاندام هامان بودند و دومین رویایم دریافت ِعسلی معجون شده با افیون بود تا بمالم بر سینهٔ سوخته از رنج ِهجران های بی معنا و گذر از مرگ هایی بی دلیل تا دلشوره هاش گم و گور شود که شد و این همان بی درد نمانی ی آرامش نمایی ی سبک پروازی ی پری در نسیم.
حالا دیگر نمی دانم در چه محیط ِبی زمانی هستم بعد از آن شب ِبی صبح ولی می دانم که معجزه ایی اتفاق افتاد که خلاص شدیم از خود ِخود مدارمان و حالا شکلی کامل از وجود دیگر باور خود شده ایم و این حاصل ِجمع زیستن در حبابی بی هوازی ضربدر منشور نورهایی است که به هوش ِمنفی وابسته نیست و هرگاه بخواهیم به هر رنگی متولد می شویم تا خِرد ناخود پسندانه امان بتواند منشور رویاهامان را پژواک بدهد با احساسی عمیق از با خویش بودنی که خود تنظیم است و مثل مردمی بی خویشتن نباشیم که نمی دانند چرا نمی توانند حسِ بودن را بی حد و مرز منتقل کنند.
این انتقال در ما اما وقتی اتفاق افتاد که عقربه های سیاه ساعتی که بر پیشانی ی کافهٔ دریای نور نصب بود و چون ماه سپید ِشب ِچهارده از هر کجای بی جایی دیده می شد ناگهان بر پنج و سی و هفت دقیقه ماندند و اولین اشعه های صبح کاذب را سوی ما در حباب بوده گان تاباندند و ذره ذره از خود ِناچیز پسند ِوجودمان جدامان کردند و کوچکتر از جانی نازنده اما نامُرده شدیم در پهنهٔ حبابی کهکشان پیما و گرچه این کوچک شده گی را حس می کردیم اما چنان از لذت ِبی مصیبتی اشباع بودیم که شدت ِاشباع شده گی وقوع هر ناممکن را بدون چون و چرا و با کمال میل به ما می پذیراند و ما با کمال ِخوش بختی می پذیرفتیم تا چنان در هم تنیده شویم که او بشود من و من بشوم او تا سرانجام بفهمد حباب که فهمید فقط یک مهمان در رحم دارد چنان کوچک که با طلوع صبح کامل خاموش می شود تا بخوابد.
وقتی بیدار شدم که صدای آشنایی گفت : بوسه با ارزش ترین تفکر خداست ولی باز می بوسمت تا بعدترها وقتی به بهانهٔ شکستن ِبهت ِتنهایی ی کسالت بارت به لذت ِساز پناهنده می شی فقط به صدا فکر نکنی و ارزش ِسکوت ها را هم در نظر داشته باشی.
و بعد به چپ و راست و بالا و پایین کشیده شدم و بعد خودم را دیدم که به دقت دارد مرا در داخل ِحبابم وارسی می کند که مطمئن شود نقصی نداشته باشم شاید چیزی مثل ِشکسته گی و بعد اَُم ِمریلین بود که پیش آمد و چشمکی زد و نقش ِماتیک ِکاکائویی ی لبش را بر قلب ِچراغ خواب ِجادویی مُهر کرد و بعد مرا در لفافی حریری پیچید و در جعبه ایی خاکی رنگ با نقش ِآبشاری از قطره های قیطانی گذاشت و بعد رها کرد در قعر کیسه ایی پلاستیکی و بعد صدای کوچک ِماچی شنیدم ‌و رفتن و ایستادن و باز رفتن ِخریداری که بودم و هست تا به معجزهٔ جاودانگی ایمان بیاوریم.
مهدی رودسری
۲۲ فرودین ۱۳۹۸
11 اپریل ۲۰۱۹
کانادا / ریچموند هیل

( در هرگز از هرگز مگو بگو) چهار

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


از چرا زشت چرا زيبا بگو مگو مى گذرم

عادت از آلوده شدن عادى مى شود  

اين زمانِ منفعل كه همواره به سوى كهنه شدن 

رويا شدن رها نشدن

  در آغوشم مى كشد نرم مى كُشدم 

 دستتو از دستم پس نكش

سقوط چيست جز افتادن در دامِ دستكش ها

ما بر سنگ فرشى از شانس يا اقبال روانيم

شير يا خط تصور كن يال يا ايده

بدونِ دستكش از لمس از تماس از احساس

از سايشِ زمان مى هراسيم

 مى ترسم از مستى جهانى كه خنثى نگام مى كند

بگو نگذرد اين گونه لغزنده توى دست هاى توام

دستتو از دستم نكش بيرون نزديكتر بيا

سگِ ترسو چتر بر سر حمل مى كند

تا گربه را بخنداند كه از باران مى ترسد

ما از لمسِ معشوق بدونِ دستكش گريزانيم

تو از تماسِ عشق بدونِ دستكش سرما مى خورى

داورِ علم و جهل دستكش به دست مى كند

او بهاى اجارهٓ جهاد در سرزمينِ ايمان و كفر 

توامان  تبعيض و عدل را بى اجازه دستمالى مى كند

از فقط سينهٓ برجسته و پُزِ عالى كافى نيست بگو

ضُرطه هاى كون پاره كن خود مى دانند 

در تشتِ زرينِ تعهد چرا حبابِ تنهايى دست نمى شويد

اِى قصيدهٓ بيدارى از خوابى طولانى 

اِى شرقِ  شريعت و حجله و بردگى و باكرگى و سنگسار و مسلسل

شق كردگى بى حجابِ قدرت و صورت هاى همواره سنگواره

و زير بغل هاى پوشيده از مو و شپش هايى كه هم موش و

هم شهبالند  و هم افاده و هم افتخار

آفتابه هاشان ببين چگونه آب در كام مى افشانند

چرا از يادم نمى رويد ماتم 

          از ماتم چه حاصل

چه صبح بى اندوه و بى حدود و  بى حريف و

كو حكيمى كه دستكش بكند از دست هاى شعر

لطفش استارت بزند سايه اش چشمك زنان

بپر بالا بگويد آهسته از اين لامكان دور شويم

كه مكان گم شده در دستكش هاش بيزارى بيدارى

به همسايه مى گويم تا بنوازى ساز

 برقصم بر زمينى  كه مريدم كه مرادم

يكى شده قرارم و فرارم ديگر قابلِ نقاشى نيست

دست از دستكش دست بيرون بكش 

امكانِ مُردن هر دم ممكن است حالا زود و دير نيست

 

مادلينا همين كه منو ديد گفت

چرا چشات سرخه دوباره نكنه انقلابى شدى دوباره

يا گراس زدى دوباره به ياد مادرت گل كاشتى دوباره توى باغِ وطنت دوباره 

او هميشه از دوباره آغاز مى كند تا فراموش نكند كه سكته كرده است و 

گاد به گا داده در نيمه شبى كه گوگِل به دخترش تجاوز كرد

و افشاء اين راز ممكن نيست

كه اخراج از آيندهٓ اكبيرى است

من عذر مى خواهم مادلينا از تجاوز به ديالوگى كه حرف ندارد

گل هاى باغ از سوراخ هاى شلنگ آب مى آشامند

وگرنه خداى من با گادِ تو فرقى ندارد

هر دو غرقِ عرقند در اين شرجى ى بى ترحم 

بى توهم و بى سهم و تمام بى رحم

خداى مرده گيس مى بافد به ريش 

مُرده كه زنده باشه هم حروفشو نمى شمرن

براى ايجاد تفاهم راه آبِ توهم همواره درازتره

باور نمى كنى قدتو اندازه بگير 

سى سال پيش دو برابر بودى 

من عذر مى خواهم مادرِ رحم و رجم با هم

بايد بروم مادلينا 

از اين خانه كه دست مى شكند از ايمان انگشت ها بشكن مى زنند

من اكواريومى لب بسته ماهى در سينه دارم

تو سكاندونيومى دل شكسته جنسيت به باد داده ولى لب چاك  

دستكش هام براى تو با آن ها ساز بزن

هنوز زنى تو مى توانى تو بدونِ ويلچر تو  

به ديدار عاشق يا آرايشگرت بروى تو روزى 

تا ببينند كه تو دوباره به قامتِ سى سالگى تو

هم خوشگل شدى هم اندازه من عذر مى خواهم

پرنده ام از كتابى پريده كه سال ها سال پيش

مى خواندمش ولى به اتمام تن نداد

روى گلى نشسته حالا در باغچه

روى درياى روبرو كه صدام مى كند

اگر مى شنوى براى كشتى هاى شناور 

يا شكسته فرقى نمى كند در موج هاى من

دعا كن سرخى از چشم مى رود

ميان سفيدى هميشه مردمكى هست

و مردمى كه مى گذرند از آن ميان

تو نورى تو بنفش

رنگِ ماتيكِ مادرم. 

 

 

پایان ارديبهشت ١٣٩٤

 

مهدی رودسری

ریچموند هیل – کانادا