بایگانیِ دستهٔ ‘Uncategorized’

چراغ خواب معجزه

منتشرشده: مه 12, 2019 در Uncategorized
چراغ خواب ِ معجزه
———————-
پیرزنی خوشگل و خوش پوش داد زد بیا و‌ من هم به طرفش رفتم و بغلم کرد و ماچ ِکوچکی از ماتیک ِکاکائویی رنگش بر لپ ِچپم گذاشت و گفت : این چراغ خواب ها معجزه می کنند
من : ترجیح می دم شبا تو تاریکی بخوابم
پیرزن : ولی این چراغ خواب ها روز و شب نمی شناسند و ضمنن ارزانند
من : قیمتش مهم نیست اما قبول داری که تاریکی اسرارآمیز تر از روشناییه
پیر زن : ولی نورهای ناهمرنگ در تاریکی می تونن اسرار مصیبت بار شب را بهتر آشکار کنن و ضمنن پانزده دلار هم برای این همه دلیل کمتر از زیاده
من : با پانزده دلار می شه سه تا از این چراغ خواب ها خرید
پیرزن : ولی چون خریداری ده دلار آخرشه
من : با ده دلار می شه دو تا خرید
پیرزن : ولی وقتی هفت دلار بدی هفده رنگ در تاریکی نصیبت می شه
من : و لابد یک ماچ ِدیگه
پیرزن : بوسه با ارزش ترین تفکر خداست ولی باز می بوسمت تا بعدترها وقتی به بهانهٔ شکستن ِبهت ِتنهایی ی کسالت بارت به لذت ِساز پناهنده می شی فقط به صدا فکر نکنی و ارزش ِسکوت ها را هم در نظر داشته باشی.
شاید به خاطر همین آخرین جملهٔ طولانی ی بغرنج نمای ساده اش بود که نُه دلار دادم و چراغ خوابی به اضافهٔ ماچی مجانی گرفتم و به شتاب رفتم اما هفت قدم نرفته برگشتم تا کف ِدستی برای خداحافظی و تشکری دوباره براش به کف ِدستم بچسبانم که دیدم نیست و هرچه به اطراف چرخاندم چشم ِعسلی رنگم را نبود و سرانجام سرگیجه گرفتم از این همه چرخیدن ِزنبور نگاهم و نیافتن و شرمگین شدن برای چه شاید چانه زدنی بی مزه که مرده شور این چانهٔ حراف ِحرفهام را ببرد که ریشی لنگری بر آن همیشه سبز است.
شاید به دلیل همین ریش لنگری ی زیر چانه است که هر روز سبیلم را می تراشم تا دو سوراخ کوچک ِدماغم راحت تر و تمیز تر و سریع تر نفس بکشند و ضمنن در خوابی که هر شب به آن نیازی فراوان دارم از خرناسه های خودم بیدار نشوم که بیماری ی بدخوابی از نوع مسخره ترین مریضی ها است و لعنت نکنم بهِ شیطانی که می دانم آغوش ِتنهایان فقط خوابگاه اوست.
شب که شد بعد از لخت شدن ِکامل چون تجربهٔ لولیدن در رحِم مادر لذتبخش ترین لحظات ِزیستن ِهر مرد است و زن ها را نمی دانم چون لای پاهاشان همیشه حفره ای دارند عکس برگردان ِاتاقی شبیه رحِم مادر گرم و تاریک با چراغ خوابی سرخ که خود به خود شارژ می شود بر خلاف ِچراغ خواب ِقدیمی ی من که باید از یک منبع خارجی نیرو بگیرد وگرنه خاموش بودن را معمولن ترجیح می دهد به چُس نور پراکنی پس دو‌ دست ِکوچولوی چراغ خواب ِنو را نبوییده و نبوسیده فرو کردم در دو حفرهٔ ِپریزی صورتی رنگ و زیر پتویی رفتم که همیشه نقش ِپلنگی بر آن مترصد ِشکاری و چشم در تاریکی ی مطلقِ باز کردم تا کمی از بار تفکرات ِپیش از خوابم سبک شود که نشد تا پلک هام بیفتد مثل هر شب ِدیگر روی هم که نیفتادند و این پلک های متظاهر ِسست کردار همچنان بر سبکی ی خالی از تفکراتی عمیق پر پر زدند و در ابتذال ِپُر هرج و مرج ِفکرهایی بی سر و ته آنقدر خود را باز و بسته کردند که عاقبت خسته شدم ‌از این همه نیفتادن در خوابچالهٔ رویا و سرزندگی ی جاودانه که واقعیت ِبودن در جهانی بی عشق و مشمئز کننده است.
به ناچار پتو را از سرم کنار زدم چون خشکی ی دهانم نمی گذاشت تا چندتا فحش ِتُپل به خودم بدهم که چرا یک بطری آب کنار تخت نگذاشتم که دیدم غرقم در رنگِ آبی و بطری آبی کنار تختم ایستاده تا گردن پُر از بی رنگی ی حیات و تا دست بردم که کمرش را بگیرم دیدم غرقم در رنگِ سبز و پرواز کرد بطری بطرفم و خودش را در مشتم جا داد و تا خواستم که درش را باز کنم دیدم که‌غرقم در ماتِ هِلی رنگی و درش خود به خود پیچید و باز شد و تا خواستم به طرف ِدهانم ببرم که دیدم غرقم در رنگِ قرمز و آنچه می نوشم گرچه ولرم و به طعم خونی که گاه‌ از زخمی ناهنگام بر انگشتی مکیده ام اما درونم را چنان داغ کرد که انگار شعری در آن می جوشید تا زاده شود و آرزو کردم که کاش موبایلم را خاموش نکرده در کنارم داشتم که دیدم غرقم در رنگِ بنفش و موبایلم روشن به طرفم پرواز می کند که در هوا قاپیدمش و خودش در صفحهٔ نُت بوک باز شد و آمادهٔ نوشتن که دیدم غرقم در دریای لاجوردین از کلمات و شعری خودش نوشته می شود پیش از اینکه واژه ها را جمله کنم و از این مکاشفه به وجد آمده بودم که دیدم غرقم در رنگِ زردناک ِمهتابی که زنی میانش ایستاده و تا نگاهش کردم به طرفم آمد و پرسید : تمام شد ؟
من : شعری که سریع نوشته بشه هیچوقت تمام نمی شه چون نقص هایی داره نادیدنی که بعدها معلوم می شه و این شاید یکی از شگردهای ادبیات باید باشه و شاید یکی از دلایل ِماندگاری ی بعضی متن ها در طول ِتاریخ که خودش بحثی مفصله
او : پس بخوان شعرت را با صدای بلند تا گوش ِمن همراهی کند با زبانت تا گوش ِتو بهتر بشنود موافقی ؟
و چون موافق بودم شعرم را خواندم به صدای بلند تا بازخوردش را در زن ببینم که دیدم غرقم در رنگ ِارغوانی و زن در کنارم روی‌ پتویی دراز کشیده که هنوز پلنگی مترصد ِشکاری افتاده بر بدنِ لختم و از این موضوع‌ در عذابی درونی خودم را شماتت می کردم که از او شنیدم : خجالت نکش و بیا بیرون از زیر پتو و دوباره متولد شو که ما هر دو‌ از یک جنس و جسمیم .
که دیدم غرقم در رنگِ کهربایی که باید از معدن ِسنگ و سکوت ِواقعیت بیرون بیاید که بیرون آمدم و دیدم غرقم در رنگِ قهوه ایی و شورت و زیر پیراهنم روی صندلی ی قهوه ایی رنگی منتظر که پریدند از فراز سر زن و پوشاندنم سریع و بلافاصله هوس قهوه کردم که دیدم غرقم در رنگِ فیروزه ایی و روبروی میزی کوچک از شیشهٔ آبگین ام و بر آن فنجانی قهوه که بخارش عطر تلخ ِشبهای استانبول و یکدفعه اما بی دلیل نمی دانم چرا شرمنده شدم که دیدم غرقم در رنگ ِنیلی و بدون تعارف قهوه ام را به زن دادم که نگرفت و ناگهان دیدم غرقم در رنگِ یشمی و فنجانِ قهوه در نزدیکی ی لبهام که زن گفت :
موافقی بعد از نوشیدن قهوه برویم ؟
دیدم غرقم در رنگِ موافقِ بژ و قبل از اینکه موافقتم را اعلام کنم خودش فهمید و غرق شدیم‌ در رنگ های گوناگونی که از چراغ خواب ِجادو ساطع می شد ‌و چنان نوشیدنِ قهوه را گوارا می کرد که هیچ ‌به یاد ندارم چنین قهوه ایی نوشیده باشم که لامصب مثل پژواک ِیک نخود تریاک نشئه می کرد.
خانهٔ من در کوچه ایی خلوت و پُر از کاج و نارون در داون تاونِ شهری امریکایی قرار دارد منشعب از یکی از شلوغترین خیابان هایی که شب تا سپیدهٔ سحر روز است و مردمی شب پیما در گشت و گذار کاباره کازینوها و کافه های تیبل دانس و دانسینگ هاش که در همسایگی ی هم به دعوت ِشادخواری و لذت های عجیب و غریب اما معمولی رقیب و رفیق هم اند.
و من در حالی که آرزو می کردم کاش در جیب هام پولی داشتم و البته نداشتم چون همیشه با هوملس ها دو قدم فاصله دارم و این دو قدم هرگز به یک قدم نرسیده با زنی که زیباییش سرد چون مانکن واره های فروشگاه های گِس به خیابان زدیم و وارد اولین کافه شدیم که آبجو با بال مرغ سرو می کرد در ظرف های نقره که می گفتند شهوت را ‌شهوانی تر می کند ده بار قوی تر و بهداشتی تر از وایاگرای بیضی و البته باعث ِقوت ِقلب هم می شود ولی دلم برای جیب های بی پولیم می سوخت که او زیر گوشم گفت : نگران جیب‌های خالی نباش که اگر پُر از پول نباشند شرمنده اند.
که بلافاصله دست کردم در جیب راستِ شلوارم که یک کُپه کاغذ چپیدند در مشتم و بیرون که کشیدم دیدم صد دلاری های مچاله هر یک با تصویری پیکاسویی از اخم متین ملکه‌ایی بعد از پیروزی در جنگ ِِدوم جزیرهٔ مالویناس و به سرعت مشتم را سر جایش برگرداندم و خالی کردم در ته جیبم و دست چپم را فرو کردم برای اطمینان در جیبِ چپ کاپشنم که بر خورد به یک بستهٔ حجیم که فوری بیرونش کشیدم و دیدم یک دسته اسکناس صد دلاری اتو کشیده و ملکه ایی بر آن نشسته با لبخندی مرموزتر از لبخند ِژوکوند بعد از سپری کردن سال های سالخورده گی که هیچ نمی گفت جز : تو هیچ و من فقط نگاه.
و نگاه ملکه‌ را بر گرداندم همان جایی که از آن آمده بود که ناگهان نگاهم ‌پرید بر استیچ مدوری در وسط کافه و دوید بین ِمردها و زن‌هایی لخت که در حباب هایی رنگارنگ و مخروطی از جنس ِمه والس می رقصیدند به وزن ِشش چهارم آداچیو که بی اختیار داشتم به طرفشان می رفتم که او گردنم را گرفت و پیچاند و برد به اهستگی به سوی میزی مدور که فقط دو صندلی کنار هم داشت و آبجو و بال مرغ سفارش داد بی نگرانی از نگاه ِحریصم که مشتاق ِآغوش و والس رقصیدن با او بود و او با دقت ِیک مانکن واره من و رقصندگان را در کلوزاپ یک ِتصویر همگن انگار می دید که اهمیتی براش نداشت به همین دلیل تند می نوشید ‌‌و چیزی نمی خورد.
من : خوردن بال مرغ می گن پرواز را سبکتر می کنه.
او‌: ولی خلوص ِالکل را رقیق تر می کند موافقی ؟
من‌: همه می گن الکل اگه بی مزه میل بشه باعث حواس پرتی های بامزه می شه.
او : مزهٔ آبجو کیک ِتوت فرنگی است نه بال ِمرغ چون من گیاه خوار از نوع ویگنیستم
من : همیشه ویگنیست‌ها را دوست داشتم و دارم چون من آنارشسیت از نوع پرودونیستم.
او : می دانم‌ مهمتر از آنارشیست بودن والس با ویگنیست هاست داخلِ حبابی به رنگ ِآلبالویی که شرارت ِشهوت را مهار می کند بعد از پیروزی بر دیو‌ درون یعنی چیرگی بر گرسنگی و بالا بردن ِغلظت الکل در خون ِخمار البته اگر موافقی ؟
به خودم‌ گفتم در پرانتز ( چشمان ِسرب فام تو که فرمان می دهد بخور و بنوش و فکر نکن به هیچ تفکری چون در فکر توام چرا صدای گرم مرا در نمی یابد و می خواهد مدام سردم کند.
او : موافقی که پرانتز را بعد از سردم کند ) ببندیم ؟
موافق بودم و اما بعد از پرداخت ِنقد ِمیز با انعام نرقصیدیم چون حبابی خالی در استیج نبود و باید قبل از سفارش غذا حبابی رزرو می کردیم که نکرده بودیم.
من : حماقت گاهی با دست پاچگی همدست می شه.
او : دست پاچگی همیشه از حماقت رو دست می خورد موافقی ؟
من : آیا حماقت و دست پاچگی رفیق هم اند ؟
او : شفقت ِحماقت از مشقت ِدست پاچگی دو قدم جلوتر است موافقی ؟
من : چرا دو قدم ؟
او : پس چند قدم ؟
من : سه قدم و نیم.
او : چرا سه قدم و نیم ؟
من : پس چند قدم ؟
او : چهار قدم و پنج ششم
من : چرا چهار قدم و پنج ششم ؟
او : پس چند قدم ؟
و من و او در ادامه قدم زنان از کافهٔ بال ِمرغ بیرون زدیم هم زبان ِهم گوی هم در بازی ی قدم به چند قدم و دستی در دست هم چرخان و دست ِدیگر در کمر هم لغزان چون ناکام مانده گانی در طلب ِکام گرفتن از هم که هنوز تا ناامیدی هایی که داشتم و او نداشت امیدها بود که به همین سبب سریع پیوستیم به موجی بی شتاب که در دریای نور باران ِخیابان جاری بود و می رفت و گاه بر می گشت و ناگهان رسیدیم به کافه ایی مثل ِتقدیر ِ مقرر خودمان و ایستادیم تا موافق شویم با کام گرفتن از همین دریای نور که‌ ممتازترین کابارهٔ شرقی در خیابان ِبلور غربی بود و هست از سال ها سال پیش که حتی متولد نشده بودیم با سر دری به شکل ِلب های اُم ِمریلین که نمی دانستم کیست و‌ او دقیقن در ِگوشم به دقت یک تاریخ نگار زمزمه کرد :
او که من نیستم ملکهٔ مطلقهٔ جزیرهٔ میاندوآب در قارهٔ بین الحرمین بود در واقع کمی قبل تر از هفتصد سال پیش از تولد موسی و به همین دلیل سمبل ِمطلق ِدموکراسی در تمدن های پیش از مکتوب شدن ِاوستای متاخر است که تمامن به شعر منثور بوده جز تکه هایی که در یادهای ناخودآگاهی نمانده اما گاهی در پیروانِ مذهب ِآمرزدیسناییان در حین اجرای عبادت در حضور ِآتش خودخوان می شود که بلافاصله توسط متوسلین به ساحت تنها عنصر ِعصر باقی ضبط می شود تا دوباره بازیافت شود آنچه تمامن از بین رفته و چرا من چنین چیزهایی از او می شنوم را بگذاریم و بگذریم که از لب های اُم ِمریلین گذشتیم و فرو رفتیم به اعماق ‌ِنور در دریای جهانی توامان ِموسیقی و معاشقه و میزی که ویترسی چشم بادامی و پستان نارگیلی به ما داد مثل همهٔ میزهای ژاپنی که به همه می دادند پُر بود از کاسه های کوچک ِچینی پُر از پفک ها و برنجک های رنگی و چند قوری به شکل قناری که از منقارش شهدی از شراب و اسکاچ  به رنگ عسل باید ریخته می شد در گیلاس های پنج پری که گنجایش سه شات داشت و ما نشمرده شات هایی در آن ها می ریختیم و به سلامتی ی هم می نوشیدیم اما هر چه‌ می نوشیدیم تمامی نداشت چون بلافاصله ویترس هایی که در واقع دست هایی روبات واره بر سقف بودند فرود می آمدند و جای قناری های خالی قناری های پُر می گذاشتند و انعامی می گرفتند و می گریختند.
و ما می نوشیدیم شات شات از آن شهد ِبی شاهد و انعام بر انعام معمولی اضافه می دادیم و همین انعام ها بر مستی ی ما تاثیری مثبت داشت چون من که نمی دانستم شراب و برنجک خواهران دو قلوی شراب اند و پفک برادر ناتنی ی اسکاچ و او که می دانست هم چیزی نمی گفت چون می‌ دانست که گفتن ِاسرار سبب نقصان ِمستی می شود و نمی خواست که اسرار مستی را نقص کند و نکرد تا سرانجام سیاه مست بر خاستیم تا برقصیم که ناگهان فهمیدم هیچ کدام از پاهایم از من فرمان نمی برد و من فرمانبردار پاهام شده ام که همین را به او گفتم : پاهام به اختیارم نیست
او : پس قدمی به معجزه نزدیکتر شدی حالا موافقی که دستت را به من بدی ؟
خواستم دست ِچپم را به طرفش دراز کنم نشد یا نتوانستم و دستِ راستم جلو آمد و عقب رفت و افتاد که گفتم : دستام هم به اختیارم نیست
او : پس معجزه به دست هات نزدیکتر از پاهات شدند حالا اگر موافقی شعری بگو
خواستم شعری که بیشتر ترانه باشد به ریتمی شش هشتم بخوانم اما زبانم در دهانم قفل شد و گفتم : دا ددا ددا دا دددا دددا دا ددا دددا
او : پس زبانت هم به معجزه وصل شده حالا پلک ببند
خواستم پلک ببندم که نشد و دیدم از قعر چشمهام چند تا او بیرون آمد و به من چشمک زدند مثل ستاره ها در شبی که سقف ِآسمان انقدر پایین می آید که می شود سری تکان داد و با افشانهٔ مو ابری جا به جا کرد و خواستم به او بگویم که صداش در گوشم پیچید : بیدار شو حالا از معراجِ معجزه پایین بپر تا خواب فریبت نداده بیا با من همراه شو و‌ فقط با من و نه با دیگری که فریبت می دهد و به نرمی نرمکِ گوشم را گازی کوچک گرفت و از لذتی که مثل برق گرفته گی تا قلبم دوید از خواب ِمستی انگار گریختم که نگذاشت بیشتر بگریزم چون باقیماندهٔ آبرویم هم در این میان از بین می رفت که خوبیت نداشت و او بهتر از من در این شرایط ِمشکوک می فهمید و‌ من چنان منگ‌ بودم‌ که کمتر می فهمیدم.
و سرانجام ریتمی سبک در سه چهارم بود که آرام آرام والسِ درونم را متوازن کرد ‌‌و توانستم با کمک او از جا کنده شوم تا برقصیم بغل در بغلِ هم و کیپ در کیپ ِزوج هایی که گاه بدن های ما بدن های آنها را نوازش می کرد گاه بدن های آنها بدن های ما را لمس می کرد ولی به شکلی کلیدی اما ژله وار از قفل ِهم عبور می کردیم و باز از همین راه عبور بر می گشتیم تا ناگهان‌ خرگوش ِملوسی با چتری گشوده بر سر پس از پروازی و ویراژی بر فراز صحن ِما رقصنده گان افقی ماند و فرمان ایست داد و موسیقی سکوت کرد و پس هر که در هر حالتی هر کجا که بود بی حرکت ماند و خرگوش عمودی شد و خواند : بیایید که تا صبح نمونده فقط سه ساعت ِدیگه / واسه هر رقصنده ایی هر دقیقه یه زندگیست دیگه / پس باید نقشه نو کشید و رفتاری نو کرد دیگه / که هر ساعت فقط شست دقیقه است دیکه / پس بیایید آماده شوید برای پذیرش ِجهانی دیگه / برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجانی دیگه / برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان.
و ما یک صدا : برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان.
و سپس پنجهٔ همنواز ِگیتاریست ها بر سیم ها و ِفواره های چرخندهٔ نور باران بر اندام ها و ترانهٔ خرگوشی در ریتم هفت چهار که موج بر پاهای دراز فلامینگوی موزیک می زد و میزان به میزان سریع تر اوج می گرفت و ما با همین ریتم لنگ در آغوش هم می غرقیدیم و جدا می شدیم و باز غرق ِعرق ِ هم می شدیم که توامان ِعطر ِ تلخ ِکوچی گاما بود و بوی گس و شهوت ناک ِزیر بغل که تا مرکز لذت پذیر مغز می دوید و نشئهٔ مستی ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان ) را شدیدتر می کرد.
از ساعت ِاول هنوز مانده بود دقیقه ها شاید که‌ باز خرگوش ِخوشخوان فرمان ِایست داد و دستی به طنازی بر گوش های درازش کشید و دُمی به عشوه تکاند و با چرب زبانی ی یک فروشندهٔ حرفه ایی : دوستانِ اُم ِمریلین ِکافهٔ دریای نور مثل هر شب دیگه که مثل امشب نیست حباب هایی داریم وای ی ی ی که مخزن ِلذت های نوری و ناسوتی به رنگ های دلخواه برای زوج هایی که مایلند به میل خودشان داخل آنها باشند ساعتی تا بتونند عشق را به هر شکلی که خودشان می پسندند ببینند و شکل بدند تا به آتش شان بکشد یا که نه چنان داغ شان کند که سونا با همهٔ سوز و گدازش از حسادت گم و گور بشه و فریاد کشید ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وشِ جان ) ‌و ما واخوان کردیم ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وشِ جان ) و ادامه داد : پس حبابی اجاره کنید از اُم ِمریلین فقط با چند صد دلاری و یک ماچ ِکوچک که می دونم که میدونید وصل جان به روح خیلی مهمه‌ و البته می دونم که می دونید وصل ِروح هم به جان خیلی مهمتره ه ه ه ه و این طنین از اِکوی میکروفون تا چند ثانیه ادامه داشت و همین طنین ولوله ایی بر انگیخت که سرانجام اگرچه همیشه می ترسیدم وحشتناک و هنوز هم می ترسم از  رفتن به ارتفاع و از بودن در آسانسور اما او با لبخند سردش مطمئنم کرد که مایل است در حبابی سرخابی با من باشد و برقصد و من هم بناچار پذیرفتم چون وسوسهٔ شعله ور بودن در عشقی ناممنوع و لذت ِداغ هماغوشی بد جوری به جانم افتاده بود.
پیر زنی‌که قبض ِدریافت ِحبابی برای ساعتی صادر می کرد حسابی قشنگ بود با موهای بور که معلوم بود خوب رنگ شده بود و لبخندی دندان نما که مروارید ِهر دندان چنان چشم نواز که ناخودآگاه به دندان پزشکش آفرین می گفت هر که حبابی به سه صد دلاری می گرفت و من هم آخرین پول های باد آورده را دادم و حبابی به رنگ ِسرخابی خواستم که بلافاصله با بوسه ایی آناناس طعم و موز بو گرفتم و نفسی بلند به رضایت بیرون دادم از سینه ایی که داشت از فرط دلشوره می ترکید.
حباب ها خودشان به استیج وسیع کافه آمدند چرخان و هر یک به رنگی رسواگر که موسیقی در مقابلش فوری شکست می خورد و عقب می نشست و ما فقط به تشویق خرگوش نبود که ناخودآگاه ما می خواست و خودآگاه‌ او وگرنه فریاد نمی زد : بروید به داخل ِسرزمین کوچک ِدلچسب ِرویاهای خودتان که جان ِشرطی شده تان را جدا می کنه از شرطی شده گی هاتان و روح کلیشه شده تان را دور می کنه از همهٔ کلیشه شده گی هاتان و شما می مانید و آزادی های بی قید و شرط که آرزوش را همیشه داشته اید و نمی دانستید که دارید و حالا اما نصیب تان می شود و ناگهان گوش ها و دُمش هماهنگ رقصیدند در حالی که جانش بی حرکت بود و ما بشکن زنان به داخل حباب هامان رفتیم تا نصیب ِرنگ هایی بشویم که آگاهانه ما را انتخاب کرده بودند و ما هم مثل همیشه گمان می کردیم که آنها را بر گزیده ایم و این همان معجون ِشرطی شده گی و کلیشه بوده گی چیره بر تمام زنده گی ی ما تا حالا بود که بیگانه امان کرده بود از من ِواقعی و از واقعیتی که باید می بودیم و نبودیم و نیستیم و او نیز با همان نگاه ِمانکن واره اش که دیگر گرم بود و ناکفته های درون را تایید می کرد و در پرانتز ( لبخند ِژوکوند ) واره اش که ناگهان محو شد و همراه با قهقهٔ خودمانی اش پرت شدیم در جهانی که فقط حبابی با حدود مشخص و ارتفاع معین بود و هر رویایی در آن فوری به واقعیتی معمولی تبدیل می شد و اولین رویای من لخت بودن ِما بود که به پلک زدنی خلاص شدیم از شرم ِهمهٔ لباس هایی که زندانبان ِاندام هامان بودند و دومین رویایم دریافت ِعسلی معجون شده با افیون بود تا بمالم بر سینهٔ سوخته از رنج ِهجران های بی معنا و گذر از مرگ هایی بی دلیل تا دلشوره هاش گم و گور شود که شد و این همان بی درد نمانی ی آرامش نمایی ی سبک پروازی ی پری در نسیم.
حالا دیگر نمی دانم در چه محیط ِبی زمانی هستم بعد از آن شب ِبی صبح ولی می دانم که معجزه ایی اتفاق افتاد که خلاص شدیم از خود ِخود مدارمان و حالا شکلی کامل از وجود دیگر باور خود شده ایم و این حاصل ِجمع زیستن در حبابی بی هوازی ضربدر منشور نورهایی است که به هوش ِمنفی وابسته نیست و هرگاه بخواهیم به هر رنگی متولد می شویم تا خِرد ناخود پسندانه امان بتواند منشور رویاهامان را پژواک بدهد با احساسی عمیق از با خویش بودنی که خود تنظیم است و مثل مردمی بی خویشتن نباشیم که نمی دانند چرا نمی توانند حسِ بودن را بی حد و مرز منتقل کنند.
این انتقال در ما اما وقتی اتفاق افتاد که عقربه های سیاه ساعتی که بر پیشانی ی کافهٔ دریای نور نصب بود و چون ماه سپید ِشب ِچهارده از هر کجای بی جایی دیده می شد ناگهان بر پنج و سی و هفت دقیقه ماندند و اولین اشعه های صبح کاذب را سوی ما در حباب بوده گان تاباندند و ذره ذره از خود ِناچیز پسند ِوجودمان جدامان کردند و کوچکتر از جانی نازنده اما نامُرده شدیم در پهنهٔ حبابی کهکشان پیما و گرچه این کوچک شده گی را حس می کردیم اما چنان از لذت ِبی مصیبتی اشباع بودیم که شدت ِاشباع شده گی وقوع هر ناممکن را بدون چون و چرا و با کمال میل به ما می پذیراند و ما با کمال ِخوش بختی می پذیرفتیم تا چنان در هم تنیده شویم که او بشود من و من بشوم او تا سرانجام بفهمد حباب که فهمید فقط یک مهمان در رحم دارد چنان کوچک که با طلوع صبح کامل خاموش می شود تا بخوابد.
وقتی بیدار شدم که صدای آشنایی گفت : بوسه با ارزش ترین تفکر خداست ولی باز می بوسمت تا بعدترها وقتی به بهانهٔ شکستن ِبهت ِتنهایی ی کسالت بارت به لذت ِساز پناهنده می شی فقط به صدا فکر نکنی و ارزش ِسکوت ها را هم در نظر داشته باشی.
و بعد به چپ و راست و بالا و پایین کشیده شدم و بعد خودم را دیدم که به دقت دارد مرا در داخل ِحبابم وارسی می کند که مطمئن شود نقصی نداشته باشم شاید چیزی مثل ِشکسته گی و بعد اَُم ِمریلین بود که پیش آمد و چشمکی زد و نقش ِماتیک ِکاکائویی ی لبش را بر قلب ِچراغ خواب ِجادویی مُهر کرد و بعد مرا در لفافی حریری پیچید و در جعبه ایی خاکی رنگ با نقش ِآبشاری از قطره های قیطانی گذاشت و بعد رها کرد در قعر کیسه ایی پلاستیکی و بعد صدای کوچک ِماچی شنیدم ‌و رفتن و ایستادن و باز رفتن ِخریداری که بودم و هست تا به معجزهٔ جاودانگی ایمان بیاوریم.
مهدی رودسری
۲۲ فرودین ۱۳۹۸
11 اپریل ۲۰۱۹
کانادا / ریچموند هیل
Advertisements

( در هرگز از هرگز مگو بگو) چهار

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


از چرا زشت چرا زيبا بگو مگو مى گذرم

عادت از آلوده شدن عادى مى شود  

اين زمانِ منفعل كه همواره به سوى كهنه شدن 

رويا شدن رها نشدن

  در آغوشم مى كشد نرم مى كُشدم 

 دستتو از دستم پس نكش

سقوط چيست جز افتادن در دامِ دستكش ها

ما بر سنگ فرشى از شانس يا اقبال روانيم

شير يا خط تصور كن يال يا ايده

بدونِ دستكش از لمس از تماس از احساس

از سايشِ زمان مى هراسيم

 مى ترسم از مستى جهانى كه خنثى نگام مى كند

بگو نگذرد اين گونه لغزنده توى دست هاى توام

دستتو از دستم نكش بيرون نزديكتر بيا

سگِ ترسو چتر بر سر حمل مى كند

تا گربه را بخنداند كه از باران مى ترسد

ما از لمسِ معشوق بدونِ دستكش گريزانيم

تو از تماسِ عشق بدونِ دستكش سرما مى خورى

داورِ علم و جهل دستكش به دست مى كند

او بهاى اجارهٓ جهاد در سرزمينِ ايمان و كفر 

توامان  تبعيض و عدل را بى اجازه دستمالى مى كند

از فقط سينهٓ برجسته و پُزِ عالى كافى نيست بگو

ضُرطه هاى كون پاره كن خود مى دانند 

در تشتِ زرينِ تعهد چرا حبابِ تنهايى دست نمى شويد

اِى قصيدهٓ بيدارى از خوابى طولانى 

اِى شرقِ  شريعت و حجله و بردگى و باكرگى و سنگسار و مسلسل

شق كردگى بى حجابِ قدرت و صورت هاى همواره سنگواره

و زير بغل هاى پوشيده از مو و شپش هايى كه هم موش و

هم شهبالند  و هم افاده و هم افتخار

آفتابه هاشان ببين چگونه آب در كام مى افشانند

چرا از يادم نمى رويد ماتم 

          از ماتم چه حاصل

چه صبح بى اندوه و بى حدود و  بى حريف و

كو حكيمى كه دستكش بكند از دست هاى شعر

لطفش استارت بزند سايه اش چشمك زنان

بپر بالا بگويد آهسته از اين لامكان دور شويم

كه مكان گم شده در دستكش هاش بيزارى بيدارى

به همسايه مى گويم تا بنوازى ساز

 برقصم بر زمينى  كه مريدم كه مرادم

يكى شده قرارم و فرارم ديگر قابلِ نقاشى نيست

دست از دستكش دست بيرون بكش 

امكانِ مُردن هر دم ممكن است حالا زود و دير نيست

 

مادلينا همين كه منو ديد گفت

چرا چشات سرخه دوباره نكنه انقلابى شدى دوباره

يا گراس زدى دوباره به ياد مادرت گل كاشتى دوباره توى باغِ وطنت دوباره 

او هميشه از دوباره آغاز مى كند تا فراموش نكند كه سكته كرده است و 

گاد به گا داده در نيمه شبى كه گوگِل به دخترش تجاوز كرد

و افشاء اين راز ممكن نيست

كه اخراج از آيندهٓ اكبيرى است

من عذر مى خواهم مادلينا از تجاوز به ديالوگى كه حرف ندارد

گل هاى باغ از سوراخ هاى شلنگ آب مى آشامند

وگرنه خداى من با گادِ تو فرقى ندارد

هر دو غرقِ عرقند در اين شرجى ى بى ترحم 

بى توهم و بى سهم و تمام بى رحم

خداى مرده گيس مى بافد به ريش 

مُرده كه زنده باشه هم حروفشو نمى شمرن

براى ايجاد تفاهم راه آبِ توهم همواره درازتره

باور نمى كنى قدتو اندازه بگير 

سى سال پيش دو برابر بودى 

من عذر مى خواهم مادرِ رحم و رجم با هم

بايد بروم مادلينا 

از اين خانه كه دست مى شكند از ايمان انگشت ها بشكن مى زنند

من اكواريومى لب بسته ماهى در سينه دارم

تو سكاندونيومى دل شكسته جنسيت به باد داده ولى لب چاك  

دستكش هام براى تو با آن ها ساز بزن

هنوز زنى تو مى توانى تو بدونِ ويلچر تو  

به ديدار عاشق يا آرايشگرت بروى تو روزى 

تا ببينند كه تو دوباره به قامتِ سى سالگى تو

هم خوشگل شدى هم اندازه من عذر مى خواهم

پرنده ام از كتابى پريده كه سال ها سال پيش

مى خواندمش ولى به اتمام تن نداد

روى گلى نشسته حالا در باغچه

روى درياى روبرو كه صدام مى كند

اگر مى شنوى براى كشتى هاى شناور 

يا شكسته فرقى نمى كند در موج هاى من

دعا كن سرخى از چشم مى رود

ميان سفيدى هميشه مردمكى هست

و مردمى كه مى گذرند از آن ميان

تو نورى تو بنفش

رنگِ ماتيكِ مادرم. 

 

 

پایان ارديبهشت ١٣٩٤

 

مهدی رودسری

ریچموند هیل – کانادا

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) سه

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

 

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد

قفسم برده به باغى و درش باز كنيد

 

كوپهٓ قطار قفس است 

از راه رو از رهايى از راه بگو 

از فرسايشِ تراورس و جان

از سايشِ ريل و روان مگو

چقدر آزادم از قفس اِى زبان 

اِى حريفِ نردهاى عميقِ حرف 

پشتِ عاج ميله هاى نرم 

و ديوارى لذت مكيده لمىيده تَر 

از اين رونده جهانى سوت مى كشد بشنو

شيشه پايين بده باد چه قصه ها پشت پنجره دارد

چه منظره ها كُند و سبك مى گذرند سريع

بگو از مگو ها من گوشم مى بيند چشمم مى شنود

 

سخنِ ناتمام در گردنهٓ گلو در جانم وجدانم

پيچ مى خورد چون قطره از قطار مى چكد بر ايستگاه ها مى چكم

 

دخترى كه گل مى فروشد مى داند غربتى ها غمخنده اند

شيرين است عطر گلى كه مجانى مى دهد او

قبله تويى خاطره ام عميق قبول كن ارزانى تو 

 

در ايستگاهى ديگر روياى مردى كه هنوز

مغزها مى كُشد مُخ ها فرارى مى دهد

 در صفحهٓ اول روزنامه ايى رنگى 

كنجكاو اين آشنا غريبه در غربت نيستم

ساچمه مى پاشد كلوخ كلوخ كلمه بازى الله

 

قهوه ايى نيز در ايستگاهى مى نوشم كه طرحِ فنجانش

پرنده و كودك و گيتار و موج و ابر و ساحل و سايبان 

 

و در  آخرين ايستگاه در نگاهم 

يك كشتى پير چون حسرتى خيس بر اسكله 

 

اگرچه  ناشناسم و خيس بايد بروم

و از كسى بپرسم معنى عكسِ يادگارى چيست ؟ 

از ناآشنا نابلد نا شناخته نا راه نما بايد بپرسم

از پاسخ ِ ماكت ها از خيابان هاى خيس نبايد ترسيد نمى ترسم

از آيه هاى آن كتابِ مقدس ترسى نداشتيم و گذاشتيم و گذشتيم

بگذرم اينك پاسخِ هر پرسش گام به گام به آدرس نزديكتر مى شود 

 

در همان روزهاى اول حوا خداى عريان 

شلوارك پوشيد روى جورابِ ضخيمى از محبت و 

ابراز علاقه به سيگار و انجيل و مضراتِ نشرِ فشن

اتاقى اجاره  داد در حفرهٓ زيرزمين معادلِ پوسيدنِ دو عينك

لاى دو پا و دو ديدار از دو دنياى بى دوست

يك وانِ كهربايى و يك مستراح همگانى

و يك آشپزخانهٓ بى اجاق 

در ضمن ذكام مزمن داشت چاييده بود

چون سرزمينِ چاى و نفت و تفسيرهاى پُرتصوير و البته كبير

از تربتِ فقرا و كتلتِ ناضعفا و تك كتابِ مقدس و خنجرى بر ساحتِ بازو

فروشنده از من پرسيد اين همه نمك زمين گيرت مى كنه نقد مى دى يا با كارت

 

در سرزمينِ پنگوئن ها پل ها هم پاى آدم ها ادامه مى دهند باز

رفتن را از فرازِ رودى كه حمل مى كند قايق ها و ماهى

و غرق نمى كند تا بخواهى حسودى نكن نه پلم نه رود نه قايق نه ماهى

فقط براى برگ زدن به سوسك ها و بچه موش هاى يتيم و 

فرارى دادنِ تله هاى عياش

به اعتيادِ نمك اعتماد مى آموزم 

 

هم سايهٓ بغلى تدى طفلى هميشه بال هايش براى جارو كشيدن است

او رازِ  ابريشمين اصوات را مى داند

آرشهٓ آرهوش * را مى سرايد سرايش مى نوازد محزون مى خواند

پس از ساعت ها خستگى باز آهسته گى مى شكند در مسيرِ سكوت

موسيقى مگر چيست جز سوسوى صوت ها پس از شكستِ سكوت

 

كتى گربهٓ آرايش گاه  با پاشنه هاى ده سانتى

هميشه سه بار در قفل مى چرخد كليدِ هوسبازش 

 تا بگريزد از  تجاوزاتِ گذشته ترسِ حال و هراسِ آينده

بگريزد از ناگفتنى ها مگو كه مى گويم بگو تا بگريزيم  از خودمان

 

در اتاقِ سوم در مجاورتِ سيفون و يخچال و بخارى عمومى 

ويلچرِ مادلينا دائم در مسير مستراح و تنهايى جيرجيركنان

من جيرجيركِ خودمم خانم هم سايهٓ كاغذ و خودكار و خاطره

تا حرف ها از شعرها بر چينم نمانم تنها 

دفترهاى ترجمه از جنونِ سياه كتاب حكايت كنم

 

فحش چيست جز ستايشِ نفرين به شيوهٓ آزاد 

عوام چه زود از مدرسه رانده مى شوند و

چه شتابان زير ناعوام مى خوابند 

كه چون سياست و تجارت از قله روانند سگ اند غلتك اند

و هر باره يك باره فرو مى ريزند سرد و سنگين و مخوف 

و اين تكرار خفقان است تا سال ها بغلطيم 

زير خاك پزيرنده زير ريز برگ و شرم شكوفه و نفرين برف   

همراه تبريك و تسليت اين مهمان هاى ناخوانده

يقين كه مرده قند نمى مكد نمى پويد راه شيرينى را

فراموشى عدلِ تاريخ است بى خود زِر نزن

 

ناسزا چيست جز شعرِ شنل پوشيده كه شعار دارد

و سوارِ تراكتور است اما نمى راند هرگز به راه دور

بس كه فروتن است و سنگين سر 

و  در وسطِ  دعوا و سودا خرما خيرات نمى كند  

به كشتزارى سبك از نباد ها و نيادواره ها

 

دشنام چيست جز شكوهٓ بى مرزِ زبان

كه ميله هاى دندان مى شكند

تا بفوريت بفهماند دهان زندان نيست

و  فرجام همان سرانجام است در قافيه در لغت ليسى

از ايستادن گريز نيست اگر تابِ رسوايى ندارى والله

از ريسك هاى بى دليل و بادليل از بازتابِ مى إيد دشنام

از حواس پنج گانه بى زار است دشنام

شيفتهٓ ششمين حواسِ است دشنام*

 

 

از فاك چه حاصل  كه خدا شاهد است

 هيچ شكى مشايعت نمى كند طعنهٓ شگفت نابارورى را

مجموع سه گانه هاى تولد به فحش

زيستن به ناسزا و مرگ به دشنام

        نفرينِ گاه باور به زور اوست 

 

چه زود با زندگى هم نوا شدم كه نو همين معنى جديد 

در سرزمينِ بيگانه بانوى بانوان به وسعتِ آسمانِ آبى 

پوشيده دامنى رنگين كمانى بر شلواركى تيرانداز 

 

تابِ رسوايى نداردخانهٓ قديمى اِى غربتِ شقايق هاى پرپر در باغچهٓ غروب

چه زود وطن شراب شد در سفال هاى تو به تو

گيلاس هاى  دسته شكسته نقش هاى محو بر جدارِ تهرانتو* 

 

خيابانى كه از روبروى خانه مى گذشت 

در سوى ديگرش بنفشِ موج را مى خنداند

چشم  مى جوييد چون دلقكى در صحنه

نرم نرم مُخ مى زد و مى بلعيد

 

زندگى اصرار در انجمادِ كودك زبانى است

اشتباه نكن قلب من تو شيفتهٓ همان الفبايى

درد دارد اما زبانِ مادرى استامينوفن است

با آنتى اسيد ميل كنيد تا معده نا زخم بماند

زبانِ مادر يعنى تخيل  وهم  رويا

زبانِ مادر در تنهايى نمى ميرد

 

روزى براى تشويقِ اعتراضى مسالمت آلوده

 دستهٓ پرچم ها را تراشيديم بى تشويش

سبز و سفيد و سرخ از آن باريد

همان دم دريافتم سرگذشتِ پرچم چتر نيست

چه خيس عبور كردم و بر گشتم 

 

اشك چيست جز بارشِ شعورى كه شك مى كند

احساسِ شيدا بهروزى ى پيروزى است

 

من از كلماتِ بافته در شعرى بى زارم كه اصرار به بازگشت كند

انگار تمناى ديوار در شاهراه 

شرمِ عقيم هميشه عميق است مى دانى  

از ديدار همين انكارها نتيجه گرفتم كه ريل

اگرچه زير قطار مى خوابد 

اما خواهرِ مقصد است بايد سوار شد

گذشت از خانه ايى كه خواب در تابه اش

چون ماهى عيد جلز ولز مى كند

 

قلبِ من اِى فصلى  كه بيمارى

براى عبور چمدانى ببند

كه كفش هاى نپوشيده را 

كنار شورت و شلوار و پيراهن دوست دارد

 

آن خانه آن اتاقِ نادوست داشتنى زيادى برايم ناز مى كرد

به حوا نوشتم ريه هاى سكوت سرشار از دلقك هاى دود است

سيگار را براى رقصيدن ترك مى كنم

تو را براى هماغوشى هاى بى آه و شهوتت

آدم اگر مى طلبى به عالمِ مستاجر بيا

 بهشتِ حرف و حبس

بنگاه استيجاريست. 

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) دو

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

از ناشناخته مگو  بگو

از آنچه گفت بگو  مگو

سكوتِ سست شكستنى است

با جعلِ رواديد عبور مى كنم از مسير

در اين سطر شناسنامه ها پاره مى شود

 

از هوا فرود مى آيم نه عقابم نه كلاغ

ناسوده ترين سرودها سوره ها سروده ها

ابرهاى سترون اند حاصلِ ساك هاى پاره و

ساق هاى شكسته تا زمين را تشنه بليسد

در گمرك كلاهِ كوير بى كاف است لا الهه الله هو 

گير مى دهد پاس مى خواهد ندارم

پورت مى كند ميخكم  هارت مى زند قلبم  

فلامينگو مى شوم ميانِ مسافران 

ببين مسافران چه زيبا مى شوند وقتى 

به آغوش عزيزى به بوسه به لبخند 

به ماشينى كه عزمِ خانه دارد

 به جانبِ باغِ آشنايى

به سوى وطنِ كوچكِ خويش مى روند 

نه پلنگم نه گربهٓ دست آموز كه دمم بريده نيست

اما قلبم را معده ام قورت داده اجازه است مستراح بروم 

و زنى از آن سوى شيشه ها مى گذرد

زنى كه آبى چشمانش در مه چشمانم گم مى شود 

مى خندد و ابرم نمى بارم  غمگينم و فكر مى كنم

در كدام دستشويى خواهد شاشيد خواهد دست شست

خواهد ماتيك ماليد بر لبانِ شكلات خورده  و حسرتى 

اجازه است قلبم را در مستراح برينم كه بى تابم

ور آر يو فرام 

…………… سكوت

اجازه است قلبم را از آت و اشغال ريخته در مانداب بر دارم 

بشورم دوباره توى سينه بگذارم كه عشق دارد غش مى كند

 مدهوش مى شود در هوشى كه شين به باد داده است

كجاست اتاقى و تختى تا در آن خاموش بنشينم

و شروه آواز كنم 

دو يو وانا ترانس ليتر

…………… و سكوت

 توپِ تنيسم با راكت هاى مزور كوبيده مى شوم

 توپِ هندبالى گرفتارم در دست هاى دسيسه ها ناآرام

 توپِ فوتبالم ببين پاهاى شيطان چطور شوتم مى كنند

كن يو اسپيك انگليش 

……………… و و سكوت

                        نمى شكند در واقع

بر سينه ام نوشته اند به پارسى

            با احتياط جا به جاش كنيد 

اما بينا كه نخواند سنگپاره ام بر كفِ نابينا

 

از ناشناخته بگو داستانِ دريده سينهٓ سهراب 

در مسلخِ انقلابى كه دزد به كاهدان برد

و اسبِ پروار را يابوى بى دماغ كرد 

 روزى كه كودك بوديم گاوى شكست گارى 

خشمگين شاخ شد و دريد شكمِ گاريچى 

                                   ما گريستيم

انقلاب كودكانِ گريان خويش را مى ترساند مى فريباند

مى گاياند تكه تكه مى كند با شوشكه و شلاقِ شكنجه

مى خوراند به اعدام يا مى گريزاند به بى نهايتِ عدم

 

از ناشناخته بگو قصهٓ بريده گيسوانِ منيژه

در خيابانِ انقلابى كه خائن به خانه برد

و از پس و پيش به او تجاوز كرد تا فرزند

بى لب بى لبخند و خِنگ  و بى خشم زاده شود

روزى كه جوان بوديم مجاز بوديم جيغ بكشيم

در جوارِ قارى پيرى كه انقلاب را خريد

سندش را در جيبِ پيژامه فرو كرد و روى صندلى 

بر ايوان نشست و فرمان داد هر كه براى ما جيغ نكشد

جَنَمش بشكنيد قلمش را كباب كنيد جگرش را حراج

جراحتِ اين جريده هرگز جبران نمى شود

 

از ناشناخته بگو روزى كه جنگل بى درخت شد

در واقع زندانيانِ اين فصل را داس ها درو كردند

شاليزار سرخ شد از هواى شور

گندم زار گمراه شد در بادِ گرم

ما كه مزرعهٓ جو نديده نبوديم آبجو شديم

داس ها به دست به راستى سرور شدند

 

از ناشناخته بگو كه وقتى مى شكند

در خاكِ بيگانه مى رويد مى بالد مى تراود

ديگر درخت خود مى داند كه آشيانِ پرنده بماند

يا ريشه بدواند آب بمكد ميوه ندهد به هدهدِ گرسنه

يا تو كه تشنه مقابلِ بازجوى مهاجرت هوس دود دارى

و او به تو سيگار مى دهد تا در حياطِ پشتِ پناه گاه 

پرستويى ببينى كه شعرِ آشيانه مى سازد 

مى سرايد بهتر است و سرانجام سكوت

بر ميز صبحانه مى شكند مى سخناند

 

سخن چيست جز سرايهٓ زبانى سياه كه از دور سبز 

روزى رُز هاى سرخ بردم براى عيادتِ زنى كه الزايمر داشت گفت

پسرجان اين قُرصاى زرد و سفيد سه تارند يا دوچرخه

سخن چيست جز جا به جا گفتنِ اشيا در سرابِ تنهايى

زن در آن بيمارستان زير ملافه مدام به جستجوى دستانش

مّدِ درياچه را جزر مى كرد و لبانِ خلاء مى مكيد

همانجا فهميدم كه انكارِ خرد بى واسطهٓ پلك 

در همين نزديكى موس مى كشد

 

سخن چيست جز الفاظِ بى ثباتى كه در گلدانِ شعر مى پوسد

روزى در حضور شاعرى پير اقرار كردم كه شكوفه هاى شعرش

از شيرابه هاى شرابى سرشار است كه تاكِ كهن كرامتش داده است

 در حالى كه ناخن مى جوييد گفت

كاش به اندازهٓ ناخنى كه مى كنَم 

                    از سر انگشتِ قلم 

شعرى مى نوشتم كه شانسِ شعور شدن داشت

همان جا فهميدم كه شعرِ واقعى  بى شك بى شرم است

 

اين مطلب را هر ننه عقربى مى داند 

نيش وقتى بى زهر است

خيال از آغاز مى گريزاند

تا سرزمينِ جديد سخن مى تازاند

 

بازجو پذيرفت كه داد را فصل بعد به گاه ببرم

زيرا جوانم و بدونِ شك كيسِ سياسى

بى خطرتر از دفاع طبيعى است

 

كسى كه پشت به صحنه مى نشيند در هرگز

هرگز نمى بيند چگونه در ادامهٓ نمايش

 بى وطنى  كه بليط مى خرد

 قنارى ى خستهٓ تشنهّ قراضهٓ سودازدهٓ

بى تماشاگريست كه سوت مى كشد

سوى قطارى بر ريل هاش  پر پر پرى

آيا آزادى هم قيمتِ قفس است ؟ 

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) یک

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


 

به بهروز شيدا

كه خواندن و انديشيدن را

توامان از او آموختم.  

 

 

من از هرگز مى آيم

و از توصيف  بيزارم

اما براى تو مى گويم

اِى خوابيده در مقابلم

تا به هرگز هرگز بر نگرديم

 

در هرگز آسمان خاكستريست

و بر زمين خاكستر مى بارد

در زمين درختان سرنيزه اند

و آسمانِ بى قلب را هدف گرفته اند 

در اين جدالِ برابر فقط اميدها مى ميرند

 

در هرگز شهرها خيابان ندارند

و دالان هاى زير زمينى راه هاى ارتباطند

نام تمام كوچه ها از پلاك ها پاك شده است

و خانه ها چون كورند شماره ندارند

پست چى ها سال هاست خودكشى كرده اند

 

مادران در هرگز هميشه در دردند

و كودكانى شهيد يا جلاد مى زايند

بوى شير از سينه بندشان گريزان است

باور به بارور شدن ديگر ندارند

ابر است در گيسوانشان ولى نمى بارد

 

من پدرم را فراموش كرده ام

چون او را هرگز در هرگز نديده ام

او پسرِ پدرى مهاجر بود كه غرق شد

در قمارهاى بدون بُرد و الكل هاى غليظ

و آغوشِ زنانى كه فاخته بودند

و اين سطر اضافه را دوست دارم

سرشتِ پسر سرگذشتِ پدر است

 

در هرگز كسى از سايه اش پرسيد

خانهٓ ادبيات كجاست ؟ 

سايه از سايه هاى در گذر پرسيد

هم سايه ها ادبيات چيست ؟

سكوت بود سمج سكوتى

 

بازى براى كودكان در هرگز 

نفس در سينه حبس كردن و

دويدن هم پاى زو كشيدن و

مشت كوبيدن به صورتِ ديگرى

و شادى و گريه و خستگى است

در اين سطر افسردگى رشد مى كند

 

در هرگز همه در هيچ دخالت مى كنند

سلسله جبال اما فقط يك قلهٓ دارد 

حاكم  همان كس است كه فرمان مى دهد

و همه در همه امور محكومند كه اطاعت كنند

اين نوشته در اين سطر سخت نگران و سست است

 

در هرگز هرگز گربه از سگ نمى ترسد

و موش ها آزادند تا از گربه نترسند

و سوسك ها هرگز موش نديده اند تا بترسند

و آدم ها كه قرن ها از آدمك ها مى ترسيدند

حالا عينك دودى بر پلك ها كوبيده اند

 

درنانوايى ها كه سالى سه بار نان گران مى كنند

تنورها سردند و آتش ها از تفنگ ها شليك مى شوند

و نان كه برشته شد تنور ها قفل مى شود 

و كليدها به سربازخانه ها مى روند

تا خانه باز سر بارِ نان نشود

در هرگز يك سطر اضافه سير نمى شود تا تفكر كند

 

در هرگز بادها كه بسيارند نام ندارند

و چنان نامجازند كه از نيمه مى نوازند

گردشِ آن ها مطابقِ متنِ صريح قانون

در گلوگاه ها و سرها و ساحل ها و 

چهارسوى جغرافيا و ناكجاى تاريخ و 

مسير مستقيمِ فرودگاه ها ممنوع است

 

در هرگز صداها دال ندارند

دل ها لام ندارند

بيدارى اما دار دارد

روزى درخت از من پرسيد داس يعنى چه ؟

نمى دانى ندايى بر زبان داشتم كه نيامد

در اين سطرها دال ها و لام ها ديوانه اند و بايد خفه خون بگيرند

و از دهانم خون بگيرند و در حلقم بريزند

كه گرفتند و ريختند

در هرگز دهان ها را رايگان پانسمان مى كنند

 

در هرگز وقتى دهان ها را رايگان پانسمان مى كنند

تو نبايد خواب باشى بيدار باشى با هوش باشى مدهوش باشى 

بايد باشى فقط نبايد باشيدن را با بودن برابر بدانى

ما از بلنداى  يك عمارتِ مدرن اما متروك چه مى بينيم

جز آن پله ها كه  هرچه  بالاتر مى روند بيشتر فرود مى آيند

 

در هرگز پا هميشه بر مدارِ پله مى چرخد

بر پله ها كفش هاى بدبختى كاغذى  و

كفش هاى خوش بختى مقوايى است

ما بر كاغذها شعر مى نوشتيم و به پا مى كرديم

در نيمه راه كفش ها و لفظ ها توقيف مى شدند

مقوايى ها محصولِ پاهاى برهنهٓ را

عروجِ پله هاى ناخوانده معرفى مى كردند

از انتشارِ سطرهاى تاول زده جلوگيرى مى كردند

 

در هرگز ديوارها فيلسوفند

وجودِ آجرهاست هستى گيتى در هرگز

و قسٓم ها جاى استدلال را گرفته اند در هرگز

صبح ها در بيشتر مواقع بعد از ظهرند در هرگز

و اذانِ نهار را نيمه شب ها مى خوانند در هرگز

نيستم تو اما من كسى كه سوت مى زنم در باران ملخم در هرگز 

و سوراخ هاى زمين آسوده بلعم مى كنند در هرگز

قطره بر گلبرگ نمى نشيند زيرا عشق كه عاشقِ افتادن است مه مى شود

مدفون مى شود در هرگز در بازتاب و تب تاب و بى تاب و طنابى از سم تابِ هرگز

در هرگز فيلسوفان آجرهاى مستدلند مستند چون سخت تمكين مى كنند اما هستند ديوار در هرگز

 

روزى تصميم گرفتيم برويم سفر شب شد

و شب ها كه قوانين روزها را بررسى مى كنند

از گوش هاى ما به داخل آمدند و به سركشى ادامه دادند

و راه سفر را مساعد ندانستند

در اين زمينه از فقه يك فروع جدا كردند و به  چهرهٓ خورشيد

ماسكِ ماه زدند و منصرف برگشتيم شديم پيش از سفر 

در هرگز هراس هرگز به جاى هدف سخن نمى گويد

 

اين حسِ قديم در هرگز هرگز جديد نمى شود

نقاشى همين كه مى شنويد جاى موسيقى همين كه مى بينيد بافتنِ فرش است 

و يافتنِ يك اتومبيل در زير زمين راندنِ يك رمان است در قوطى كنسرو

كه دربِ طرفِ سوراخش مسدود شده در هرگز بادها كه بى نامند شاعرند

و  ريشه هاى انجير معابد سيم هاى بلندگوهاست در هرگز

كه جادوانه مجموعهٓ عكس ها را خاطراتِ سينما مى سازد بر صفحهٓ چشم ها

نمايش مى دهد در هرگز

تئاتر همان سوزن هاى سيرك است در نمايش نامه كه قلاب بافان از آن عبور مى كنند

تا هنر منبت كارى منسوخ نشود و نقادان در ادامهٓ قصه

داستان روايت مى كنند گويى در هرگز سراى مداحان هرگز بى صدا نمى شود

و روزى كه ندانستيم چرا شيپور شد از مقابلِ تمثالِ درختى رژه رفتيم كه برگ هاى سياه داشت 

بر هر شاخه اش جغدى دوربين تنظيم مى كرد

ما تعظيم مى كرديم و مى گذاشت تا بگذريم

در هرگز هنر ما به ازاى مادر است كه زاييدن را مضر نمى داند زيرا از اضطرابِ مريض لفظ بودن را حذف كرده اند

و همين حضورِ مكرر تنديس راز تسلطِ تصميم هاى اوست

در هرگز او با صميميتِ تمام تصميم مى گيرد

كه حرف در هنر هرگز نگنجد و جيغِ بنفش همان شفق در افق باشد 

او جاجيم را جاى كبريت آتش مى زند و مردانه دود دوارِ اشك زا را در هرگز هنر مى نامد

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه عقابى دوچرخه سوار شود و نكوبد به شعورِ شفافِ بانكى با شيشه هاى ضد فقر ضد 

گلوله ضد تشنگان و ضد مخالفانِ ايدهٓ تقسيم نان و نخود براى رفع گرسنگى

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه پلنگى با پيراهن نخى و شلوار لى و كفش كتانى بدود سوى سراچهٓ مسجدى  و نكوبد مشت بر سينهٓ سپر سربى ى رباتى كه چشم دارد اما نمى بيند و گوش دارد اما نمى شنود و قلب دارد اما عاشق نمى شود و مغز دارد اما نمى انديشد 

ما از اين گونه نگهبان ها گاه با دليل نگرانيم

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه خرس پشم نتراشد و حلاج باشد

كه گنجشگ پر نريزد و حافظ باشد

دخترى كه من عاشقش بودم در هرگز ديگر آفتاب را به گيسوانش مهمان نمى كند

و سازِ ممتاز دستهاش 

و بافه هاى تابيده از تافته هاى حرف هاش بى صداست

حباب هاش در هرگز وقتى مى تركند نتِ مغلوب

خارج از هفت نتِ غالب است

استادى كه داشتم در حسرتِ نوازشِ يك اركستر

در هرگز موهاش ريخت دندان هاش ريخت ناخن هاش ريخت 

و ساقهٓ تُرد نى شد در سال هاى سكونت در هرگز

و روزى كه شكست فقط

صوتى از يك تيتر بى احساس شد

در هرگز صبح ها ژاله از اطلسى نمى چكد

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كلمه با روزنامه آشتى باشد

حتى ياسِ بنفش با بهار قهر است

به عالى ترين كنكاشِ سال هر سال كوزه ايى مى دهند

كه به قدر كفايت عميق است تا در آن مدفون شود

يك كارد براى تيز شدن كافى ست تا گلو ببُرد 

كلاه را واژگون كند سر ببرد تا سرانجام

از كوزه آب بنوشد

در هرگز آيه هاى بازى در جام ها فوت مى شود

 اما هنوز شرابِ خانگى  لب ريزِ فنجان هاست 

چه فرق مى كند وقتى مست مى شديم 

از ياد مى برديم چشم هاى پنجره چرا كور شدند

از ياد مى برديم چرا ميان سينه ها سكوت چنگ مى زند

 

در هرگز كسى نبايد آواز زن بشنود

تيتر تمام روزنامه ها هر صبح و عصر اينست

آوازِ زن و شراب تلخ گناه كبيره است

مرتكب اگر بشويد بدونِ يك كلمه پيش و پس بى كله مى شويد

بى گمان در هرگز روز از كلمه نامه نمى شود

 

هرگز شما نديده ايد در هرگز

هفت روز يك هفته باشد

جمعه وقتى به عيادتِ نماز مى رود

عبادت و ارادت دو روز محسوب مى شود

من نديدم شنبه حتى شنبه هاى متاهل 

وقتى با عددها ازدواج مى كنند از

ساعت هاى بيمارستان سنگين تَر باشند

جمعه هميشه دو بازوى سنگين است

كه وزنِ اساطيرِ تيمارستان را  حمل مى كند

ما ميان جمعه ها تشكى از باران پهن مى كرديم

تا حجمِ  اندوه كامِ سكوت در ما شناور نباشد

تا آيه هاى بى آينده كه خطبه هاى قايق هاى بى بادبانند

از ما بگذرند زيرا سال ها از ساحل

                          خيرى نديديم

جمعه ها بازوهاى كفن و دفند در هرگز

دشمن خويى را به دوش مى كشند 

دوست نمايى مى كنند در هرگز

شش روز سبك تر از زمان نيست اما

در انجمادِ جمعه زمان در گردابِ گُه غرق مى گردد

ما صبح هاى بيدار را مى رانديم به جانبِ كوه

به سوى منشور هاى شكستهٓ نور در ليوان هاى سنگ

سوى هواى رقيقِ نفس كه پشتِ هر بته هر درخت 

از عشق بوسه مى سرود عرق از روح مى ريخت جمعه هاى

غار پيمايى غار تابيدن غار نشينى 

غار گريستن غار بافتن  غار خنديدن

در هرگز از غارهاى محزون و چترهاى تنهايى 

عبور مى كرديم

درهاى بى نشاطى اتوماتيك بسته مى شدند

سنگواره ها شاهدند پوست ها را نگاه كنيد

بر آن ها مى نوشتيم كه جمعه جمعيتِ آيه هاى فرار است

از سلطهّ جميع آيه هاى ريا در هرگز

بى درمان دام پهن مى كردند دام مى پروراندند

در هرگز جمعه ها دام دارى باز مى كردند

رام مى كردند بره هاى آيه هاى بى باور بى ياور بى ياربى بار را 

ما كوه را از غارها مى گذرانديم با هجوم آب ها از آبشارها

عشق بازى مى كرديم

ديو از دو روز جمعه رها مى كرديم

فرار مى كرديم در هرگز شنبه ها از شعار بر مى گشتيم

 

دوست كيست ؟ دوستى چيست ؟

راننده ايى كه بر گازِ باد مى فشرد خنديد

او بر صفحهٓ سفيد آيينه ها مى رقصيد

و ما از شتابِ گريختن تهى بوديم از رفتن از هرگز

يار كيست ؟ جز شراب چه دارى در بساط اِى مهمان دار ؟

يارى جز عشوه فروختن و غمزه قرض دادن چيست مهماندار ؟ 

و او شكوفه از شفافِ شيشه چيد و هديه داد

ما نم از زير پلك هاى رفتن زدوديم

در هرگز خارهاى خاطره ديرسالند

تا پير نشوند سم مى بارند

شعر چيست ؟ شاعرى كجاست تا در كفِ دستم

كفنم دفنم را گور بكاود اِى صندلى اِى مبل اِى تختخوابِ هوايى كه از هرگز دور مى شوى

از اين بالا جز شعارهاى سر افكنده و قافيه هاى معتاد چيزى ديده مى شود كه در هرگز هميشه نابينا بود و پى ى بينايى مى گشت تا كورش كند 

از اين بالا چيزى شنيده مى شود كه گر نيست دگر در هرگز اما هنوز مى آزرد

شراب چيست ؟ فراموشى كجاست ؟

لطفن از آن تلخ وش سرخ اِى فرشته كه از فراز كلاه تا استغناى ريتمِ نرم كفش رهايى مى ريزى

متشكرم من از هرگز هنوز حرف ها داغ ها دردها

رنگ پاشى هاى ديوانه سالارى جنون دارم

بخشِ دوم را پس از مستى

بعد از هستى دوباره

مى خوانم از دفترى كه هرگز

در هرگز شهيد نشد ولى شهادت داد

كه اين شراب از دست هاى فرشته ايى تقديم مى شود

كه ماتيك بنفش دارد 

تجسمِ گريز از هرگز. 

 

آغاز : ارديبهشت ١٣٩٤

 

يكى از ما ملياردها

منتشرشده: اکتبر 24, 2014 در Uncategorized

 

—————–

نيمه ديوانه نيست صادق است قبل از آنكه عاقل به نظر برسد خل به نظر نمى آد نيمه از نيمه تعريف كرد اول كه آمديم خوشم بود آمد بعد بايد روميت مى گرفتم  گرفتيم دختره خوشش نيامد نبود گفت همش حرصت تيزه رفت دومى پسر بود هم سن خودم آشنا با فلسفه سيگارى مى كشيديم اهل هنر بود خط مى نوشت سه تار مثل گيتار مى زد دود شد از بس نت نوشت سومى لزبين بود بعد بيست و چار ساله بعد من جوون اون جوون جون به سرم كرد تا با هم خوابيديم مكافات وسط دار بست معلق مى زد تا بره سيگارى دود كنه برگرده شب هاى ساحل  و خودِ ساحل و درياچه بود از ساحل و چى چى مى گن گفتن كتابه  دوده از سر كتابا بلند مى شه شد رفت كه جدا بشيم سر كرايه كه نداشتيم  هيچ كدوم البته ،،،،،

 بعدى ترياكى بود نمى كشيد آب مى كرد شربت درست مى كرد به عنوان دارو درمان مسكن مى فروخت  سينه اش خراب بود عاقل نبود يك قدم مانده به جاده چرا قضاوت كنيم گفتم جمع كن كأسه كوزتو دود با دود فرق مى كنه نمى دونى جاده به اين درازى با كوچه نمى سازه كه مى دونى جماعتِ دودى با جماعتِ هم دودى مى پره  

دودمون نادود بود دود شد رفت اگه نمى رفت دوديم مى كرد بعدى ديگه بچه ام از اونه نپرس و نپرسيدم 

 

دو ماه بعد كه بر گشتم گفت مى دونى بعدى خوبيت نداشت يا من خسته بودم ساختنى نبود بايد مى كشيديم بجه داشتيم ولى كشمون در رفت لزومى نداشت با هم بمونيم حالا دختره هجده نشده مى گه پولى كه از من قرض كردى بده می کم ندارم می گه برو جهنم گو تو هيل و دود بود و سرفه بود و يك قدم نرسيده به چراغ نه چرا بر گشتيم فكر كنم زير زمين رطوبت داره كه دخترت باهات قهره سرفه گفت  يك خواب و يك دِنه هفت پله پايين هم چپ و هم راست آشپزخونه اش اپن نیست خوبه و يك كپه اسكناس از جيبش در آورد

گفت بعدى فقط با هم بوديم روزها مى خوابيد شب ها با هم چت مى زديم چهار ماه اون تو اتاق خودش من تو اطاق خودم سر راه مستراح يا يخچال گاهى به هم مى خورديم زمان هاى نامناسب گاهى روى بالكنى سيگارى مى كشيديم فكر كنم هوانورد بود يا مى خوند رفت نپرسيدم چرا دود شد نگفت نه ما همه دوديم گفت بعدى بادامى بود نى مى زد فيس بوكش حرف نداشت تمام سايت هاى حقوق بشرى و سپيده ساداتى را يادم داد تويئت مى زد عين قنارى عين توتى جوابشو مى دادم روزى سه بار مى آمد تو اتاقم اشكالامو حل مى كرد خودشم لذت مى برد لايك و كامنتمو مديونشم پوستش ليمو انگشتاش پيانو ولش كردم نه بى خودى ولم كرد رفت دود شد حوصله دود نداشت بعضى اين طورند ديگه زندگى من مى ما حالا تو همين زيرزمينم رطوبت داره می فهمم از سرفه حالا سگى در خانه دارم دارد ،،،،،،

پول دادم گرفتم يك كپه پول سرفه كرد از جيب يكى كشيد پس داد قبل از خداحافظى به كمونيست اعتقاد داشت ليبرال شد هنوز خلق و خوى سوسيال ليبرال داره كمى عاقل كمى خل و نشاط مى فروشه با كمى سود سى ساله كه آشناست گفتم بعدى گفت نه حالاحالاها،،،،،

حالا يكى از ما ميلياردها مى ره که سيگار بخره من جهتِ  خلاف .

 

مهدی رودسری

2014-10-24

میمون و دزد

منتشرشده: اوت 8, 2014 در Uncategorized

 

یک :  

فامیلی به تبعید آمده بودند .

خانواده هایی که از انقلاب گریخته بودند پول ِ فراوانی داشتند اما از همه چیز ایراد می گرفتند حتی آفتابی که چون همیشه پوست مردم را به شکلی طبیعی می سوزاند یا کلاغ ها که غار غار کشان از شرق به غرب می رفتند و غروب بر می گشتند یا سرفه هایی که صاحب مسافرخانه جهت ِسلام داشتِ مسافران از ته گلویش پرت می کرد .

کلاته بن بست شهری در سی کیلومتری مخزن آباد که سه طرفش دریاست و یک طرف جادۀ ورود آنقدر توریست می پذیرد که رییس اتحادیۀ فروشندگان صنایع دستی و رستوران دارها از سوی تمامی اعضاء با کمال ِ میل به پلیس رشوه می دهد تا از خریداران محافظت شود .

منیر خانم که شوهرش اعدام شده بود روز دوم ورودشان به هتل شاداکلاته پیشنهاد کرد گشتی در شهر بزنند و از قلعۀ اکبرکاپو که در دوران ِ سلطۀ مغولان ِمسلمان شده منزل ِمهاراجه ویشتی بودا بود دیدن کنند ؛ یکی از خدمت کاران ِمسافرخانه که فارسی دری می دانست ولی از اهالی افغانستان نبود در مقام ِ هم زبانی چنین توصیه کرده بود و در ضمن یادآوری کرده بود که حتمن ناهار را در رستوران کاپوجاکارا صرف کنند که لذیذترین ماهی کبابِ نوک نیزه ایی را ارزانتر از رستوران های دیگر می دهد به اضافۀ ترشی انبه و سس ِجادوکا که غلیظ ترین شرابِ بادنجان سفید است و چای زنجفیل تمامن مجانی .

تا دیگران آماده شوند منیر خانم تمثال ِ مبارک شوهر رااز چمدان بیرون کشید و به یاری دستمال کاغذی و کمی تف ِ دهانش قاب ِطلایش را صیقل داد و به گردن آویخت

نگاه ِ مصمم و محزون ِ شوهر به ناکجا بود هرجا که منیر خانم می گردید.

دیگران به جز دوربین وساعت های مچی که هنوز به وقتِ وطن بود هم چون منیر خانم عینکِ آفتابی زده بودند به توصیۀ کارمند ِبخش رزرو هتل که گفته بود : آفتاب سوزان عینک دودی نزد کورشد .

شهر بنفش و پیاده رو سرخ بود ، انبوه درختان ِ انبه و بادرنگ و انجیر معابد فضایی روحانی اما بنفش به دیدار کنندگان عرضه می کرد و سرخی پیاده رو از      ناس و زرنیخی بود که هندی ها زیر لب فرو می کردند و عصاره اش را می مکیدند و نشئگی اش را قورت می دادند و تفاله را پرت می کردند به روی پیاده رو که زیر کفش عابران پخش می شد و سنگ فرشها را امپرسیون می کرد .

تابلوهای اخطار از تابلو های علائم رانندگی بیشتر بود و محمود خان که دبیر بخش انگلیسی یک نشریۀ علمی سیاسی بود که سردبیرش را انقلاب اعدام کرده بود با ترجمۀ بعضی از اخطارها همه گان را آگاه می کرد .

متن ِ یکی ازتابلوها : هشدار هشدار مواظب ِ اشیاء براق ِ خود باشید.

و محمود خان در تفسیر اشیاء براق به همراهانش توضیح داد : احتمال می دهم منظور از براق همان برق دار باشد مثل ِ دوربین یا ساعتِ مچی و دلیلش این که مردم شبه قاره چون سیصد سال در استعمار انگلیس بودند و زبان ِ غیر رسمی و اداری انگلیسی بود بعد از اعادۀ استقلال به رهبری مهانداس گاندی و خروج ِ انگلیسی ها نخواستند آن زبان ِانگلیسی کهنه را نو کنند به همین دلیل مثلن به برق می گویند براق و برای همین قدم به قدم هشدار داده شده که مواظب ِ دوربین و ساعت مچی هاتون باشید که احتمالن برق دارند یعنی با باطری که نوعی برق ِ جامده کار می کنن در واقع…

که بهار خانم خواهر باجناقش حرفش را برید و گفت : محمود خان انگار یاد ِ مجله افتادی دوباره و رفتی رومنبر قربونت کاتش کن بذار عرقمونو پاک کنیم دستمال کاغذی خدمتتون هست .

و این گفت و گو تصادف کرد با بازار صنایع دستی و آب میوه فروش هایی که آب انبه و هویج و نارگیل و موز در یخ رنده شده می فروختند و صندلی های ساخته شده از نی به رنگ های زرد و نارنجی و آبی زیر سایبان های تبلیغ سونی و ساری ساچرا و تاج محل .

اگر منیر خانم یک لحظه نمی ایستاد تا پیشنهاد کند برای رفع خستگی و تشنگی آب میوه ایی بنوشند احتمالن میمونی بر دوشش نمی پرید و تمثال ِ آویخته بر سینه را نمی کند و نمی گریخت و خودش هم از ترس غش نمی کرد ولی جیغی کشید و قبل از غش کردن با انگشتِ اشاره پرنده ایی را نشان ِ داد که میمون لاغری بود با زنجیری طلایی لای دندان ها .

محمود خان طبق ِ راهنمایی انگشت ِ اشاره سریع تصمیم گرفت به تعقیب ِ میمون پرنده ایی بدود که به طرف ِ جنگل ِ وحشتناکی از کلاغ و برگ های قهوه ایی می جهید ولی زنی با لهجۀ ایرلندی راهش را سد کرد و گفت : استاپ ! کجا ؟ آن جا خیلی خطرناک ؛ و خدا خیرش بدهد که با دست ِمشت شده اش جهت ِ مخالف را نشان داد و قاطعانه اما متین فرمان داد : بهتر است آن جا بروید ایستگاه پلیس.

و محمود خان که همسرش هنوز در زندان ِ انقلاب بود چنان جذبِ چشم های دریایی زن ایرلندی شد که ایستاد و تشکر کرد و از او آدرس گرفت و داشت منیر خانم را فراموش می کرد که بهار خانم فریاد کشید : محمود خان باز تو یه زن ِ تنها دیدی و گیر دادی تورو جان ِ زن ِ زندونیت بیا فکری به حال منیر بکنیم . 

دو :

در ادارۀ پلیس مسئولی که گروهبان بود ولی همه کلنل خطابش می کرد از جمله زن ِ ایرلندی که همراه منیر خانم ودیگران و محمود خان برای شهادت آمده بود بعد از شنیدن ِ شرح واقعه و اعلام تاسف گفت : اما ما برای هشدار تابلوهای فراوانی در خیابان ها قرار داده ایم که شما توجه نکرده اید و اینک کاری از ما بر نمی آید تا برای شما انجام بدهیم .

و چون بسیار آهسته و شفاف می گفت محمود خان به سادگی موفق به ترجمه می شد .

منیر خانم می خواست التماس کند ولی محمود خان نمی دانست چگونه به انگلیسی التماس کند که آن تمثال ارزش ِ معنوی دارد و قیمتش مهم نیست که زن ِ ایرلندی زیر گوش ِ محمود خان گفت : پنچ دلار بهش بده ولی از زیر میز.

و محمود خان چنین کرد .

کلنلی که گروهبان بود بلافاصله خودکارش را از خودکاردانش بیرون کشید و روی کاغذی مارک دار شروع به نوشتن کرد در حالی که زن ِ ایرلندی مشاهداتش را سلیس بیان می کرد و محمود خان نیز گاهی کلمه ایی می پراند .

در آخر شکایت نامه منیر خانوم باید آن را می خواند و آدرس و تلفن محل اقامتش را می نوشت و امضاء می کرد که جز امضاء کردن باقی در خواست ها را محمود خان و زن ِ ایرلندی انجام دادند با نشانی و شماره تلفن محل ِ اقامت و نام های نوشته شده در پاسپورت ها : منیر مهتابی و محمود ظفرشکن و ماریا نیکولاس.

و ماریا از همان روز به همراهان افزوده شد اگرچه از هیچ انقلابی نگریخته بود و فقط توریستِ تنهایی بود هم سن و سال ِ بهار خانم اما مهربانتر و قاطع تر که نعمتی زمینی بود زیرا به انگلیسی معمولی حرف می زد و همۀ همراهان از جمله محمود خان برای گذران ِ باقی سرنوشتشان سخت به آن نیازمند بودند .   

سه :

 سه روز بعد خدمت کاری که فارسی دری می دانست اما نه افغان و نه هندی بود به منیر خانم اطلاع داد که پلیس او را احضار کرده است و چون موضوع سرقت را می دانست توصیه کرد : دو دو دلاری یا چهار یک دلاری به پلیس بدهید اگر مالت یافتند ورنه باید بروید تا مخزن آباد و بیست دلار خرج کنید تا مال پس گیرید .

آن روز باران می بارید و امپرسیون پیاده روها را می شست و بعضی از مردم بومی هم درست روبروی مهمان خانه صابون به سر وتن می مالیدند و کف کنان می رقصیدند و حمام می کردند و ماریا و محمود خان نیز دست در دست هم از آن ها عکس می گرفتند که منیر خانم و بهار خانم مجبورشان کردند عیش را کات کنند و به ادارۀ پلیس بروند. 

چهار :  

کلنلی که گروهبان بود خود به پیشباز چهار نفر آمد و با خانم ها روبوسی کرد و با محمود خان دست داد و بهار خانم که از این حرکت شوک زده شد به دنبال ِ دستمال کاغذی گشت تا رد بوسه را پاک کند اما نیافت و بی خیال گذشت و گوش به توضیحات گروهبانی سپرد که چون آمیتاباجان در شهرۀ شهر با چرخاندن ِ دست ها و لب ها چگونگی به دام انداختن ِ دزدان ِ نابکار را فیلم بازی می کرد و آنگاه که خیس عرق به سوی اتاق کارش رفت تا چیزی بیاورد محمود خان حرف هاش را ترجمه و توضیح کرد : مردم دهات ِاطراف که از اهالی این شهر محسوب نمی شوند فقیرند و یکی از معدود کارهایی که برای امرار معاش انجام می دهند تربیت ِ میمون های دزد است به این ترتیب : اول یک جفت میمون نر و ماده صید می کنند و دوم از آن ها بچه کشی می کنند و سوم بچه میمون را از پدر و مادر جدا می کنند و چهارم این بچه را گرسنگی می دهند و پنجم به آن ها یاد می دهند که چطور گردنبند و دوربین و چنین چیزهایی از مردم و به خصوص توریست ها بقاپند یعنی بدزدند و ششم به صاحب شان بدهند و برای رفع گشنگی موز و نان و نارگیل بگیرند و کلنل به خاطر ما با عملیاتی حساب شده توانسته دزد گردن بند منیرخانم را پیدا کند و حالا دستمزدش را باید بدهیم و چشمکی زد و گروهبانی که کلنل نبود با یک بسته دستمال کاغذی از اتاق بیرون آمد و تعارف کرد و بهار خانم دو برگ بر داشت و محمود خان که چهار یک دلاری از منیر خانم دریافت کرده بود هر چهار تا را با دو دلاری که خودش به آن اضافه کرده بود لای برگی از دستمال گذاشت و ضمن تشکر به گروهبان برگرداند و همگی کف دست ها را برهم کوبیدند و تا صورت بالا بردند و تشکرتشکر کردند و آنگاه خواستند تا دزدها را ببینند که بی درنگ با این درخواست آنها بعد از آن که به هر کدام دو ماسک دادند تا دهان و دماغ را بپوشانند موافقت شد و منیر خانم چنین نکرد و به پوزخند کلنل یا گروهبان که فرقی با هم ندارند بی اعتنا پوزخندی تحویل داد .

در سلولی که از بوی شاش و عن داشت منفجر می شد منیر خانم قبل از اینکه غش کند ماسک بر ماسک کوبید و بر دماغ و دهان زد ، مردی چون بن کینگزلی در فیلم گاندی به کارگردانی ریچارد اتنبورو گوشۀ سلول شولای مندرس بر خود پیچیده و مچاله در خود فرو رفته بود که با ورود ماسک ها و کلنل پیشانی بر خاک فشرد و دورتر از او عنتری با چشمان ِ مضطرب به دیوار زنجیر شده بود ، پاهای منیرخانم سست شد و بر بهارخانم که شانه به شانه اش بهت زده ایستاده بود یله شد و ماریا جیغ نازکی کشید محمود خان آب خواست که سرباز محافظ سلول که به این سیاه چال زندان می گفت دوید تا بیاورد .

در فرهنگ نامۀ بومیان ِ شرق سوماترا پیش از استعمار هلند چنین آمده است : نگاه میمون بر انسان شوم است و موجب طاعون و وبا می شود.

این مرد و میمونش گردن بند شما را دزدیده اند حالا اگر رضایت بدهید مرد را آزاد می کنیم و میمون را می کشیم و گوشتش را به باغ وحش می دهیم تا خوراک ِ ببرها باشد و اگر رضایت ندهید این مرد همین جا می ماند تا دادگاهی شود اگر پولی داشته باشد و وکیل بگیرد چند سالی زندان می ماند .

محمود خان ترجمه کرد .

انگار میمون حرف آدم ها را می فهمید که زوزه کشید و ملتمسانه نگاهشان کرد

اشکی از چشمش پرید و از لای پاهایش شاشی بیرون ریخت .

منیر خانم : من رضایت می دم هر دو آزاد بشن.

کلنل گروهبان : میمون باید بمیرد چون عادت به دزدی کرده است .

بهار خانم یک دلار داد و گفت : بانانا فور مانکی .

و دو دلاری هم با اشاره به مرد سر بر خاک .

گروهبان کلنل : دوست دارید اعدام میمون ببینید .

ماریا گفت : رضایت نامه را بنویسید امضاء می کنیم .

و اشاره به منیر خانم کرد که داشت پس می افتاد .

مرد زندانی نگاهی چون گاندی مهربان داشت پیش از شلیک ِ گلوله به تن ِ نحیف و و مایوسش در نمایش نامۀ ساتیاگراها از فیلیپ گراس.

بر خاست و دو کف ِ دست بر هم نهاد و نشست و پیشانی بر خاک نهاد. 

مهدی رودسری

2014-08-08