دفترهای روز

منتشرشده: ژوئن 2, 2019 در Uncategorized

 

 

دفتر روز ۳۱

///////////////

 

امروز همهٔ باغ سبز شده از بوی واماندگی و نم

داخل ِغلافی ها را کسی جدی نمی گیرد

نوازش می کنند پوست های زبر ِلوبیا

دستِ بیگانه با زنده گی ی یک بعد از ظهر را

پیشِ چشمم پنجره ایی همیشه بسته‌

پشت به دری که گاهی باز می شود

تابستانی دعایی گرم می خواند و می بینم

باغی مانده و زندان های پنهانِ خسته گی

مثل آغاز زمستان که دعایی سرد سرود و رفت

غلاف ها را همسرم می چیند در قاب ِنقاشی

لوبیاها را آزاد کرده و از این ریا می میرم

که خورشید چرا فقط متولد می شود در

در قابی خاموش در یکِ بعد از ظهر در

در کاسهٔ زنده گی ی مرده ها مادرد.

 

دفتر روز ۳۲

/////////////

 

امروز ابری سیاه چشمهام را بست

گم شدم در خودم و بی تو باریدم

و ناگهان همان میز در همان کافه و‌ همان قاب

بر دیواری رطوبت ناک از جنس ِوا‌رهاشده گی

همان قلب های رنگی و مردمی که قطره قطره

در تابلوی شلوغ پلوغِ زنده گی‌ و همان شعر ناتمام

هیچ نمی فهمم از این نقاشی جز چیزی که باید

شاید جهان ناگهان در یک ِبعد از ظهر می میرد

نمی دانم شاید باید پیش از خورده شدن بریزم

داخلِ قهوهٔ داغ ویسکی سرد چون شصت ساله ام

می نوشم اِی تک گل ِآرزویی دور در گلدانی سرخ

می دانم که‌ اگر شعر فکر می کرد که نمی نوشت

شاعرانِ واقعی شعر نمی فکرند که می رقصند

می نوشم اِی رقاصِ شعر در حجم ِیاد آوری

گاهی در یک ِبعد از ظهری در همین کافه بود

باز مانده از انقلابی مغلوب مثل ِگلِ سرخی

آخرین بار در همین کافه روی همین صندلی

همین شعر ناتمام را نوشت اما خیس و خیره

به قلب های وارهاشدهٔ رنگی در قابی بر دیوار.

 

دفتر روز ۳۳

//////////////

 

برای تولد هانا.

 

امروز در گردهمایی ی غازها سخنران سنجابی

آبی رنگ با چشمانی سبز و دمی سیاه و سفید

در کنار برکه ما آدم ها با تلفن عکس های تلفنی

به رنگ های متفاوت چون ما آدم ها متفاوتیم

در سایزهای مختلف چون ما آدم ها مختلفیم

در سایت های متفرقه چون ما متحدثیم هانی

عسلم زنبورم امروز به سه زبان دوستت دارم

در این تفاوت و عسل هوشِ منفی شعر نیست

چشم های شهدبار خودته که کنار برکه و من

سنجابی آبی رنگم در جمع غازها با دمی سیاه

و سفید مثل کیبورد مثل قلم

مثل امروز که به سه زبان دارم بهت می گم

تولدت دوست داشتنی ترین ترانهٔ من.

غازها دست افشان بال ها پراکنده

من و تو و تنهایی با برکه و فندک و سیگار

یک لاک پشت روی شاخه ایی بر برکه

موافقی که روز تولدت بتو بگه

من هم پیپ می کشم عسلم.

 

دفتر روز ۳۴

////////////////

 

امروز کسوف و خبرها همه دربارهٔ کسوف

بی خیال کسوف به دنیای ماهی ها می رویم

سال هاست کسوف آفتابشان را خورده

و از این حیرتِ شگفت تعجب هم نمی کنند

چرا در بارهٔ کسوف هیچ نمی دانند جز حرفی

که خبرهای سانسوری را سیگاری می کند

سیگاری بنام تو آتش می زنم دود می کنم

این ساحل ِخزر چه می کند با این همه غزل

در هوای کسوف و گریه و گاهی نافراموشی

خبرهای بد بعد از خبر های خوب می رسد

بی خیال ِکسوف باش شناور در وارهاشده گی

چرا این همه دوری که حرفام را نمی شنوی

و بعد حرف ماهی و وارهاشده گی از نشئه ام

چرا تمام نمی شود کسوف از آفتابم نمی رود.

 

دفتر روز ۳۵

///////////////

 

امروز هیچکس تنهاست و تنهایی هیچ کس نیست

تنها اگر ضرب ِتنهایی شویم ما دو تا چه تنهاییم

چه خوب است در ادامه هستی جای مرگ خالی

چه خوشبختی که در ادامهٔ مرگ هستی هست

بزودی دوباره در جای خالی ی تخت می گذاریم

راهی را دوباره تا پیدا کنیم برای عشق بازی

راهی که از دنیای کوچولوی شعر بازها جدا باشد

موبایل ها را ببندد و در جواب مسیج ها لال باشد

نگو که می دانم نباید با دنیای مدرن قهر کرد

گاهی ولی اما لاجرم به هر حال آشتی لازم نیست

وقتی زمان یک بعد از ظهر است و سریع می گذرد

دوباره ان خبر را نخوان که مرگ نابود می شود‌

نخوان آن یکی خبر را که تنهایی تعدیل می شود

خبر تمامی ندارد جوی و رود همچنان خشک

با خبرهای تر و تاریک که دریاچه دریا نمی شود

بروم باز کنم صدایی که از پشت پنجره آمد

شبیه ترمز ِتاکسی و پیاده شدن ِکسی شاید تو

ولی اما کو کجا رفت تاکسی و کسی پیاده نشد

باید صبور بود و کمی هم مطالب ِسیاسی خواند

خاموشی اِی موبایل و چه فراموشی ی بی هشتگی

شارژت نمی کنم تا باز به یک ِبعد از ظهر برگردیم.

 

دفتر روز ۳۶

////////////////

 

امروز را دوست ندارم این نماها را

دوست ندارم چه خیسم کو چترم

دوست ندار م چترم هم راهم نباشد

دوست ندارم دنبالم کسی را بکِشم که نیست

با عشق دو بار خودم‌ را کشتم ببینم چه می بینم

گاهی تناقض های دوست نداشتنی را دوست دارم

من یک تناقضم گاهی مثل روبات زار می زنم

اینطور برات بگم یا هر طوری که دوست داری

ساختار دانای کل را ندانسته نمی لیسم

دلیل زابراهی ی امروز را گردن دیروز نمی گذارم

آی معشوقِ من که با گردن بندم روبروتم

چرا خود به خود با عاشقت سیگار نمی کشی

گردنم از غروب گرفته را کی می داند درد چیست

انقلابی قلابی را دریایی طوفانی گرفت

بعد از یک مبحث ِ ناکافی بلعید

ما ماهی های متوهم هم سیگار می کشیدیم

باور نمی کردیم انقلابی قلابی را به تمامی چنان کنند که کردند

که حالا در زاویهٔ خروشانی از دریای مست و ابر چنان

سرمایه و سوسیالیسم و آب و آب نما و نماد می ریزد

که تشنه گی و گرسنه گی و و لیبرالیگی و انارشیسم می ریزد

توهم و پوست ِیک ایده که قلفتی کنده شده می ریزد

حجم ِچند وجهی در این جا هم هست صلح کم آمده می ریزد

در تعارض با یک میدان تا چشم می بیند این دوربین چشم می ریزد

در بعد از ظهری خیس از تنهایی می ریزد از چشمم چی چه کو چترم.

 

دفتر روز ۳۷

//////////////

 

امروز صدای رقص را دست بند زدند و زمین قلنبید

دندان ِمینای پایی که گرفتن و کوفتن را فراموش کند ‌

مرواریدی مدفون در جورابی بوگندو و لجن خو است

ساکن ِکاخ ِمطلق ِسیاه کاری نمی داند طنازی چیست

وقتی فریب می خوردش ناخن ِشیطان تیزتر می شود

کلاغ ِسینه اهورایی یا چرک ِسیاه زادی بر زبان ِآزادی

از این دو که بگذریم هیچ نمی بینم جز مرگ ِصدف

که رقص و کلیدش را خورده و مرواریدی درونش پوکیده

کجام من پشت ِپلک ِغربت که پرسش ها زنجیر است

و کفش ِرقص کو تا پام گریه که می کند بهش بنوشانم

چلچله های سر بریده در آشپزخانهٔ سیاه کاری در تهران

هنوز با پاهای لهیده سکوت ِاوهام را‌ جشن می گیرند

و شیفتهٔ رقصان در خفقان ِیک ِبعد از ظهر مروارید است.

 

دفتر روز ۳۸

///////////////

 

امروز سینه باز کردم و قفل بر قلبم زدم

دیگر دوست داشتن را عاشق نمی شوم

پرنده از ِدریا وقتی حبابی بر می چیند

تابستانی شناورم در خزری که چه دور

مادرم بدون چادری که به جانش چسبیده بود

شناور است در این عکس در ساحلی لاجوردین

عشق هدیهٔ دوست یا بگذریم حالا تنهام

دوربینی بده تا بینِ دور تا نزدیک عکسی بگیرم

اشکی بریزد فتوشاپ کنم بچسبانم بر فیس بوکم

که اگر نبودم یادت بیاید که آمادهٔ بوسیدنت بودم

حالا سال ها از لب ها فاصله داریم

گمان نکن بر عکس ِفراموشی عکس می گیرم

من بودم و یک ِبعد از ظهر و خزر و تو و مادرم

ماسه ها مدفونت کردند و پیدات نکردیم

و وقتی تنها برگشتم حبابی از پرنده گرفتم

روی حجم خالیش نوشته شده بود پرواز کن

تا تنهایی ی مریخ و بعد از تنهایی عکسی بگیر

جای دو چشم مادرت هم دو قفل فتو شاپ کن

بسته به میل ِخودت که بازش کنی تا باز ببینی

عشق دوست داشتن ِیک آرزو در سینه است

یا عشق ِیک دوست در سینهٔ آرزو مدفون است.

 

دفتر روز ۳۹

///////////////

 

امروز به یک درخت ِخاموش گوش می دهم

میانِ این همه جنگل چه تنهایی ی دوری دارم

همین را داشتم می گفتم که گم شدم

یک سیگار از سیگارها جدا می کنم تنهاتر می شویم

به یاد این جنگل چقدر حرف با درخت ها می زدیم

زنی می گوید یک نخ درخت با یک جنگل سیگار

همیشه با سیگار حرف می زد و توی مخ می زد و

حرف هاش همه بیگانه با فراموشی و من خاموش

مانده ام توی سه راهی ی درخت و جنگل و سیگار

گاهی از چیزهایی حرف می زد که حالا یادم‌ نیست

( هستی و انگار یک درخت با جنگل حرف می زند)

تصمیم می گیرم حالا دودی به پا کنم و بدوم

باقی راه را تا رود تا پل تا آنکه چکه چکه چکه.

 

دفتر روز ۴۰

///////////////

 

امروز گل ِخورشید و بلبلی بر شاخه

از آوازی عکسی می گیرم زرد و سفید

همین دو رنگ را آرزو اگر کنی می فرستم

سفید مثل بادبادکی که وقتی می پرید

زرد می پوشیدیم در این عکس ها که هست

به یاد تو چه نزدیکترم چون بادی که می وزد

رسانه های عمومی یا خصوصی یا عاشقانه

یادت را نزدیکتر از دور می کنند وقتی ناپیدایی

گاهی شیر یا خط می زدیم که زرد را که بپوشد

انگار رنگ ِصلح سفید نبود دوستش نداشتیم

نداشتیم که وقتی پریدی سفیدها و زردها پریدند

بلبلی پرید خورشیدی خاموش شد

برای بستن ِاین شعر به عکسی دیگر

به یک بعد از ظهری دیگر نیازم نیست

آزادی پشت ِدر است و زنگ زنگ زنگ .

 

دفترهای روز

منتشرشده: ژوئن 1, 2019 در Uncategorized

 

دفتر روز ۲۱

///////////////

امروز بی دلیل پرسیدم چتر چرا باز است

چرا چتر باید بسته باشد در آفتاب یا باران

ما عادت داریم عادتامونو ببریم زیر چتر

چای با قصه و شعر با بستنی و نقد با قهوه

هم رفیقِ چای و بستنی و‌هم کافی میکر خودتی

ما از رفقای قدیمی فقط خود ِما یادمان نیست

چرا اشک همیشه از جمله در همین جا می ریزد

از جمله همین قصهٔ اشک ساز که می خوانم

خندهٔ شعر در بستنی از جمله در شعری بود

طولانی و به درد نخور که بستنی ی خنده بود

هر بیت قاشقی وانیلی یخی قطبی بی بامعنایی

کافی میکر ِبی آب و قهوه هم خنده اش می گیرد

همین کافی میکر که با ماریای آواز خوانِ ساز تو دوست

هر پاراگرافش جرعهٔ تلخ و بعد دردهای دردِ دل

از چیزی باید بنویسم که عقب بر نگردم

در سفری به آنا لوییزا ماگنا پولیا بودیم

سیارهٔ ناشناسی که تبعیدگاه نیست حالا هست

فهمیدیم به جای اشک شراب می شود سفارش داد

دادیم به طولِ دیدارت نوشیدیم بگو‌ چقدر دور نبودیم

یک چتر باز مانده باز از هر چه گذشته

گیلاسی تا نیمه سرخ و عکسی از آسمانی آبی

یک گفتگوی یک ِبعد از ظهر ی دراز جمله

فیلمی تبعیدی در از جمله یک ِبعد از ظهر …

دفتر شب ۲۲

/////////////////

هر شبی که می گذرد روز کوچکتر می شود

و چنان سبک که هرگز به اعماق نمی رود

وقتی که بچه بودم شب آنقدر کوچک بود

که در درازای روز چند بار به اعماق می رفتیم

مرواریدهای پنهان در صدف دوستانمان بودند

حرف ها می زدیم گاهی گلایه از بی خوابی

هرگز از شکار مروارید خاطره ایی ندارم

ما بچه های دریای روزهای بی شب

قایقِ خورشید را می راندیم و آفتاب

چون رفیقی فقط تنهایی را می سوزاند

تنهایی اما چنان کمیاب بود که نمی سوخت

به یاد ندارم روزی شبیه سوختن دیده باشم

حتی وقتی توپ را شوت می کرد فوتبال

و گلری تنها گل می گرفت شادتر می شدیم

گل در دروازه همان مروارید در صدف بود

در انتهای بی پایانِ روز گل ها در گلدانِ شب

شب فقط لیوان ِآبی برای آبیاری ی گل ها

شب چنان کوتاه بود که گل ها نمی پژمردند

میانِ این شب ِطولانی به روزی فکر می کنم

که آفتاب تا طلوع می کند می میرد و گل ها

در گلدانِ صدف به مروارید تبدیل نمی شوند.

دفتر روز ۲۳

//////////////

امروز راهی ما دو نفریم آبی

سیل در خیابان بند آمده آژیر

در ترافیکی شلوغ و پلوغ چی می گن

چی دارن که بگن : چه طوفانی ترافیکی

چه طولانی دو تنهایی با هم طی کردیم

تو چه ها هدیه دادی چه کردم

از این جا به بعد ممنوع

چه دادم تو چه ها هدیه کردی

شست ساله ها طغیان کنید

شست ساله گی فقط یک بار می آد

طغیان کنید بر عکس شوید عکس شوید

عکسی که با تو گرفتم در شانزده ساله گی

طغیانی هست از تو مثل امروز که آرامم

چی دارن بگن : چه ترافیکی چه طوفانی

چه راهی طی شد چه طغیانی طی کردیم

کافی نیست.

دفتر روز ۲۴

///////////////

امروز این جا منتظرم نور بیاید

ببردم مقصدی جایی که ببینمت

اتوبوسِ ۹۱۱ در مسیر بی تُو

نمی خواست توقف کند مجبور شد

شاید شعری دید رانندهٔ مو بور کمی چاق

مجبور شد توقف کند نمی خواست

شعری که دید پُر از فیل و زرافه بود

در خلوتی داشتند پیپ می کشیدن

من و تو چقدر پیپ کشیدیم

در راهی جنگلی یا قایقی روی رود

اعلانی بر این اتوبوس : از مضراتِ دود

حضرات شاعر می شوند ببخشید

نقشی از وارهال و دودی دو نفری

چند نفر هم چیزی می خوانند .

چشمی که نگام می کند سخت آشناست

چیزی می خوانند مثل شعر می گوید :

موافقی بعد از سال ها که ندیدمت موافقی

ببینمت بعد بگویی از عکس هایی که از تنهایی گرفتی

آخرین عکس من و تو اولین عکس من و تو بود

نه سال و یازده ماه پیش با امروز

نه سال و یازده ماه و یک روز.

دفتر روز ۲۵

////////////

امروز روزِ پرنده است

در برکه و تالاب جشن

گرچه سلطانِ دل نازک یعنی قو

گردن دراز می کند برای حرف زدن

اردکی اما زود می رود توی میکروفون :

بینندگانِ گرامی کمی جا بجا شوید

تا شنوندگانِ گرامی هم بشنوند

که من و تو فقط ما و شما نیستیم

بیننده و شنوندهٔ گرامی هم هستیم .

و ادامه می دهد و حواسم اما پرت است

هر پنجره که می بینم کیپ می بینم

مهاجرا مثل ِتبعیدیا کنار هم نشسته اند

تعداد مهاجرا و تبعیدیا مساوی نیست

با سال هایی که در این شهر هستیم

در جشنِ پرنده ها حضور یک لک لک اما

حادثه ایی باور نکردنیست برای پرنده ها

بلبلی روی دستم می نشیند و می خواند

حادثه ای باور نکردنی اما باور می کنم

یک ماهی بر نوک ِ لک لک می رقصد

همین را می نویسم می خواند بلبل

استاد است او می خواند ایراد هم می گیرد

امروز برای اولین بار عکس هام مکث می کنند

در ساعتِ یک بعد از ظهر زمان می ایستد

حالا زمانی مانده در باقیمانده را می نویسم

کاش این جشن از ادامه نمی ماند.

دفتر شعر ۲۶

////////////////

امروز آمد و خورد و‌ نوشید و کشید و مُرد

قاصدکهای سرگشته که کنترل نمی کنند

صدای یکِ بعد از ظهر را هم نشنیدیم

نای موسیقی هشدار مرگ را نمی شنود

حجمی سبک مانده از او

من راویت گری نمی دانم

می دانست گل اگر سبز چیده شود

زود زرد می شود

و حیوان را باید دور از قفس دوست داشت

رنگِ حرف هاش بینِ طلایی و‌ نقره

رنگ‌ به کلی براش بی تفاوت نبود

به بی رنگی بیش‌تر احترام می گذاشت

از حرکتِ ابر می فهمید عشق خیس است

وقتی ابر ساکن بود شانه بالا می انداخت

شمع را وقتی خاموش بود دوست نداشت

خودش شعله های شعر در درون داشت

خورد و‌ نوشید و کشید و مُرد و پرسیدم

حالا چه احساسی از نبودن هستی

وقتی نیستی اما حرف می زنیم

دلش را گذاشت پشتِ میز تا صندلی ببیند

صندلی همیشه با صندلی حرف می زند

به زودی می بینمت به زودی می بینیم

شمردن از آخر به اول شروع می شود

اگر مخالفی باز با هم بخندیم

دوست داشت بر شقایق وحشی

قاصدکی بنشیند که بخواهد بپرد

از پروازِ قاصدک و حسرت شقایق

با شانه بالا انداختنی عبور می کرد.

دفتر روز ۲۷

///////////////

امروز اتفاقی معمولی صاعقه کرد

یکِ بعد از ظهری گریان را آتش باد

ما فکر کردیم می خندد اشتباه نشد

بینِ گریه و خنده فاصله همیشه نیست

که ایست بدهد هم کسی نمی افتد

ما اما مقابلِ آتش که زیبا بود و هار بود

و زیبایی بی محابا بود بی هوش ایستادیم

بالاتر از درد بی دردی است و صدای سوختن

بدتر از فریادی که لال مانی یاد می دهد

یادمان نداد که بعد از ماندن باید رفت

شاید آخرین پیامبر پرنده ایی پر سوخته بود

که ناگهان از میانِ آتش بیرون پرید و گفت:

ماجرا همین بود و تمام شد بروید حالا

جز این چی بگم که گریختیم از ساعتی تا حالا

که خاکستر شد و جز عقربه های یکِ بعد از ظهر

چیزی نمانده تا اشک ریزان از دود چیزی بگوید.

دفتر روز ۲۸

///////////////

امروز پنجره تابید و شعر بیدار شد

پرت کرد هر لغتی به هر طرف لعنتی

لغتی که فکر نکند بازی را ناتمام رها می کند

تو باز روزنامه باز رادیو باز نِت باز تلویزیون

من یخ می زنم در اواخر این بهار میان خون

همیشه خبرها را که می خوانم یخ می زنم

من از اهالی خاورمیانه ام و بهارِ یخ زده ام

در رویایی جنوبی هر روز با بمب تکه تکه

در تخیلی شمالی هر روز با مین پاره پاره

در نفرتی شرقی هر روز با خنجری خمیده

در حسرتی غربی هر روز در غربتی آواره

یخ می زنم لعنتی خاموش باش کور شو

هر لغتی در قفسی خبری عقیم است

باز لعنتی ابر کرد و‌ شعر پنجره نشد.

دفتر روز ۲۹

/////////////

امروز قشنگترین شدی پستانهات انگور انگار

خواستم بنویسم خوردم خجالت خورد مرا

حالا نیستی در دوستت دارم انگار دیگری

می نویسد یک نفس و‌ خجالت هم نمی کشد

دست از مستی بر نمی دارد انگار این خسته

ول نمی کندم یکِ بعد از ظهر بهارم خودتی

می آیی تا آفتاب ‌را لخت کنی مثلِ ونگوک انگار

از کودکی برگردی تا نوزاده گی تا ارگاسم تولد

‌‌شیر بریزی از لب انگار شرابِ فراموشت نمی کنم

تصویرِ تو در خوابِ یکِ بعد از ظهر هم انگار پرنده

فراموشت نمی کنم که رفتی قابی چوبی خریدی

همیشه بعد از یکِ بعد از ظهر خرابِ توام

می خواهم از مستی به آب برسم تشنه ام انگار

فقط تو می دانی که همهٔ دوستام اعدام شدند

نباید می نوشتم شاید قفسی در جنگلم انگار

تا دست از سرم بر داری بر می گردم تلو تلو خوران

آخرین نگاه منی پیاده از قاب این قفس نرو .

دفتر روز ۳۰

//////////////

امروز تمام کتابهام فدای چشمهات سوخت

بدونِ متن سبک تر نمی کشم نفس عاشقتم

آمدی می دانی اشتباه نیامدی اما نرو عزیزم

وقتی هستی در حاشیهٔ اشتباهاتم دلخوشم

در فاصله یک بطری همیشه شیراز

تا ته اش شراب تشنه گی شاید بمانم

کاش خالی نبود پاکتِ سیگارت تا دودت کنم

این شعرت یادمه که دود با دود حرف می زنه

و منطقِ دود را دود می فهمه نقاشی ی ونگوکی

خراب ِهمین شعرم که شیشهٔ شراب رو می شکنه

فاصلهٔ من با تو را بلافاصله بی فاصله می کنه

در یکِ بعد از ظهر خاکسترِ کتابهاتم

در انجمادِ یک بعد از ظهر مانده اند

فدای چشمانت این متن و این حاشیه

این زبانِ فراموشی که فراموشم نمی کند

این ماندگاری شعرت در این ساعت ِمچی .

 

دفترهای روز

منتشرشده: مه 31, 2019 در Uncategorized

دفتر روز ۱۱

/////////////

امروز یاهوی محزون قمری ناگهان

مرا برد به دستگاه همایون و ناگهان

در گوشهٔ موتزارت ماندم و در جا زدم

دو گلاس شراب شیراز و یک سیگاری

ما دوتا چه دور از هم وحدتِ نظر داریم

مادر همهٔ موزیک ها نتی متناقض است

هر سیم این ساز با ملودی قمری هم کوک

هر ملودی قمری فقط چهار نت است

خانه هایی که در اطراف پنجره نبسته اند

با هر نت بالا می پرند و هو می کشند

و همین جا در زیر زمین ما که ماهی ها

در آکواریوم ها اشک ریزان می شاشند

یا هرچه که دوست دارید تصور کنید

غم چنان بزرگ است که گریه نمی کند

پایین تر اگر برویم هو نمی شنویم

چند کاسهٔ آکوستیک و دستهٔ موزون

چند مضرابِ موم مالیده و ناخنِ شکسته

چند برگ نت نوشته از چند غایب از نظر

یک چوب سیگار و یک فیشِ کهنهٔ بانک

یک لیوانِ لب پریده تا نیمه کف آلود

شعرهایی ناتمام و‌ معلق در فضای مجاز

که‌ برای تکه نوری به هم طعنه می زنند

به خاطر تو ای نور از پله ها بالا می روم

و گل های یاهو در باغ مرده می کارم

جز این شغلِ دیگری ندارم.

دفتر روز ۱۲

////////////

امروز بازی جدیدی جور شد

توپ لغزانِ خورشید خروشید

از چشم یک بعد از ظهر گذشت

در شاخِ پیچ پیچِ گوزنی نشست

که اتفاقن داشت از تخیلِ درختی

لذت می برد که بوی شاش می داد

در کوچه هیچکس با کسی نبود

بهار همیشه بوی شهوتِ شاش می دهد

کودکی ی من همیشه در چهار سالگی

چهار چنگولی به شاخِ گوزنی می چسبید

که در قصهٔ صبحی جیغِ بنفش می کشید

با همین بنفشِ جیغ ها شاعر شدم

تا توپِ لغزانِ خورشید را بگیرم

در کوچه فوتبال بازی کنم

ببرم و ببازم و هیچوقت مساوی نکنم

حالا دمِ مرگی این‌بازی را دوباره اجرا می کنم.

دفتر روز۱۳

////////////

امروز بعد از ظهر خورد مرا

و این که دارد حرف می زند

با درخت و آجر و آدم و گنجشک

بادبادکی نخ پاره کرده است

که اتفاقن خودِ من است

من هم اعتقاد نداشتم و ندارم

به وحدتِ روحانی و جسمانی

و اعتقاد داشتم و همیشه دارم

به تناقضِ روحانی با جسمانی

در این جدالِ عظیم طبقاتی

من و‌ بادبادک رفیق و همرزمیم

هر دو‌ هر روز نخ پاره می کنیم

و‌ با بادی بی در کجا آواره می شویم

فرود نمی آییم مگر در فرودگاهی

که پاره های وحدت بچسبد به تناقض

و روحانی همان جسمانی شود

حیف که چنین چیزی نمی شود

به همین دلیل هم خورده می شویم

ساده در بعد از ظهری از بند رها

من اشکِ بادبادکی‌ مجروح را می فهمم

درخت و آجر و آدم و گنجشک هم می فهمد

چرا همیشه اشک از حرف هام جدا نمی شود.

دفتر روز ۱۴

//////////////

امروز خبرها همه سپید شد

این اتفاق در هفت صبح افتاد

و میز صبحانه از عسل و مربا پُر شد

فریاد کشیدم از شادی و پرنده شدم

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که جنگ و ترس شدند خواهر و

برادرِ صلح و نترسیدن اتفاق افتاد

رسید و پرسید نان را برشته کردی

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که وقتی پرید از خواب پرید مثل

کبوتری سپید و نشست در بغلم

و شهوتِ زندگی را مثل بوسه

نشاند روی لبم در هفت و پنج دقیقه

گفت : دوست دارم که دوستِ مشترک ما

می رقصید این جا روی میز و اعدام نمی شد

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که اعدام یک دوست انجام نشد

در هفت و ده دقیقه آفتاب آمد

سپید و چابک و با ما همراه شد

و نپرسیدیم صورتت را شستی

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که صورتِ نشستهٔ او شسته بود

انگار آیینهٔ نشکسته از حمام آمد

دوان دوان و خندان در آغوش

انگار در هفت و پانزده دقیقه بارید

شیر از آسمان به شکل شکوفه

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که هیچ گاوی اعتراض نکرد.

دفتر روز ۱۵

///////////////

امروز خطر از بیخِ گوشم گذشت

نزدیکِ نوکِ دماغم بود ولی رد شد

خاری خطرناک ولی فرو‌ نرفت به چشمم

ساعت آرام آرام داشت از یک دور می شد

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

زنی با پیراهنی آبی و شلوار آبی و چشم آبی

قهوه در دست و کفش آبی از آبی می گذشت

که باران بعد از ارگاسم معشوق ساخته بود

رودی روی خیابان خوابیده بود

شاهینِ تلخ بلندگو را تصرف کرده بود

داخلِ ماشین فضای اتاق خواب

بدون بالش و ملافهٔ بهار و سرخی چراغ

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

و زن ناگهان از آبی ها جدا شد

چشمش در آب افتاد و غرق شد

برای ترمز نکردن فرصت نبود

همیشه فرصت ها همین جوری از دست می روند

همین جور از دست رفته اند و

این بار نرفته خطر کردم

با تمام لباس های عاشقم از اتاق خواب

بیرون پریدم و شناور شدم

آبی ی دو تنهایی جنسیتِ آدمی را انکار نمی کند

بعد از ارگاسم و انزال به حرف های دریایی

پناهنده شدیم و جلیقه های نجات را ندیدیم

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

تاب از دست داد و آرام شد

اقیانوسی بی خطر

تبعیدی بی افسوس

خطر از قلبِ دل گذشته بود.

دفتر روز ۱۶

//////////////

امروز باران ناگهان از عشقِ ابر ریخت

فاصلهٔ چشم‌ و چتر در‌ سایه مُرد

هنوز ظهر بینِ قبل و بعد مردد بود

از قرار معلوم بینِ قبل و‌ بعد تردید داشتم

بهار منزلِ انزال همین حفره های سبز است

مردی که آرزوی فردای هیچکسی نیست

و آیندهٔ همگانی ی ما در رفتنی است

صفحهٔ تابلت را بست و باز گرسنه بود

نیاز به اعتماد نداشتم اعتقاد داشتم

هر ظهر برای کشیدنِ سیگار بروم

غم را از یاد ببرم رنجی که هر تبعیدی

وقتی عشق را می بازد بازی را می برد

به سرزمینی که در این ظهر شب است

لاتاری ی سیاسی مساوی ندارد

برنده با بازنده فرقِ کوچکی دارد

که هر روز در هر ظهر سبک می شود

اهمیتی ندارد که پرنده به آن نوک بزند

اگر از جنسِ غربت نباشد بگیرد و ببرد

در این فاصله ابر به انزال می رسد

شلوارِ هنوز خیس را می پوشد بعد می رود

ما چتر دود را می بندیم و بر می گردیم

مطمئنم صدای تو را می شنوم.

دفتر روز ۱۷

///////////////

امروز هیچ کس تعطیل نیست تعطیلی هست

از دیشب شروع شد که تنهایی به شانهٔ زنی خورد

هر دو به تاریکی می رفتیم که تنها تعطیل ِمطلق

شانه را از زمین بر داشتم دادم قناری در تاریکی

گرفت تشکر کرد تکاند باران را قناری خواند

تمام این لحظات ِسبک به باد می رود اگر بادی

با هم به تاریکی رفتیم به ژرف ناهای تعطیلی

لحظات ِسبک را بردیم خیس تا باد با خود نبرد

در این میان با انقلابی درگیرم که دارد می آید

جایی که رفتیم امروز بود بدون نِت و تلفن

آیا بدون نِت و تلفن می شود زندگی کرد

کردم و کرد و جهان در مدار ِجنگل گشت

چند بار وسط جنگل فریاد کشیدم انقلاب

چند بار در دریاچه فریاد کشیدم انقلاب

با مجموع انقلاب هایی که تو فریاد کشیدی

خلاء مقدس ِجنگل و دریاچه را بارانی کردیم

فاصلهٔ بیداری از خواب همان نجوای اساطیر

فاصلهٔ بیداری تا خواب نجوای سبک ِشعر

بعد از انقلاب چهل سال اشک ریختیم سبک

سنگین سنگین درد حمل کردیم و مُردیم

این زبانِ آشنا در اعماق ِتاریک شعر است

نمی میرد نزدیکتر بیا انقلاب خواهد آمد.

دفتر روز ۱۸

//////////////

امروز شکوفه بر درخت گرفته چشمم

بهاری آسمانی آبی بر دیوار

سایه روشن ها و شاید از نبودنم اینجا

این جا این برکه می بیند می نویسم

بچه غازها و مادر هم همین قصه ها

استراحتگاهی سنگی و تندیسی از آهن

پدرم تندیسی از آهن بود مادرم قصه

قصهٔ چهل و پنج درجه در عرضِ جنوب

کمکم کن این قصیده را بنویسم مادر

چهل و پنج درجه در عرضِ شمال گاهی

بنویسم مادر این قصیدهٔ تنهایی

چهل و پنج درجهٔ شرق و عرضِ شرقِ خودم

ماهی ی رویایی کمکی عروسِ چهل و

پنج برکهٔ بیوه مادرم

یک امروز تا ساعتی دیگر

باران و قصه و سنگ و تندیس می نویسم

عرضِ این فراموشی را حالا دوازده ظهر

مادرم همیشه در دوازده ظهر با ما نیست

با مادرم می زنم حرف می نویسم

می داند بر درخت و شکوفه حرفم.

دفتر روز ۱۹

///////////////

امروز یک ساعت راه شنیدم رفتم

رفتم و بر نگشتم تا ازش تشکر کنم

نفرینم می کند نفرین در راهم

نفرینی سنگین رگباری در بهاری خیس

امروز شنیدم در هفت سالگی گم شدم

پیدا نمی شدم مادرم بیچاره گریهٔ مرگ می زد

از اینجا هم گریهٔ زنی می شنوم

هفده ساله گی ی من با من همراه نشد

گم شدم مرگِ مادرم گریهٔ این بار از سر چاره جویی

هم ماریا و معصوم هم مریمی

بیست و سی و چهل و پنجاه و هفت و حتی

راه های الهی نفرینم می کنه همین جا

نکته همین جاست این راه همین های وی ی ۴۰۱

به های سلام می کنه به مادر های می کنه

ماریا سلام رویا شدی مدت هاست ندیدمت

دل به رویای کهنهٔ یک ترافیک گم شدن دادن

گم در شلوغ پلوغی تعارف نمی کنم

ترافیکی سخت مادرم بود رویا یا ماریا یا مریم

هر چه که می رسیدیم دیر رسیدی نمی افتاد

از زبانش تا بر نمی داشتیم آرام نمی گرفت.

دفتر روز. ۲۰

//////////////

امروز زمستانی در وسط دوازده ظهر

در وسط بهاری که دیروز تابستانی داشت

رفتم دید گرفت گفتم هستم باشه

اسپرچنچ نداشتم رفتیم تیم هورتونز

ماریا قهوه داد نی هم بر داشتیم

ماریا همیشه شلوغ پلوغ نیست مادرِ مریم هم هست

باقی ی اسپرچنچ را دادم گفت سبک است

در یک تابلوی چینی پُر از ماهی بر دیوار

یک ماهی ی زمستانی دلی در چشم دارد می دهد

یک ماهی ی بهاری متلک به حبابی می اندازد

یک ماهی ی تابستانی رنگین کمان شده

تا میز ما خم شده که چه دارم می نویسم

هملسی که روبروست با آیندهٔ من دو فردا

یا با تو سه فردا فاصله داره دارم پرت می گم

اسپرچنچ ِما اسیر گیسوی تو از نشستن خسته ام

دیگر در این راه اگر گم شوم پیدا نمی شوم که ببینمت

مریمی وسط خالی ها بازی می کند

گاهی خجالت می کشم از بازی بنویسم

ماریا به مریم چیزی می دهد ما بای بای

چرا از آیندهٔ دیروز چیزی شنیدم یا می شنوم.

دفترهای روز

منتشرشده: مه 30, 2019 در Uncategorized

دفترهای روز

—————-

 

دفتر روز ۱

/////////////

 

امروز با خودم گفتم نباید

نباید دیگر با خودم بگویم

از این نوع گفتنی ها نباید

که عطسه به سرفه ام انداخت

فقط پرندهٔ قفسم خندید

رفیقم گفت : من که با خودم هیچ اختلافی ندارم

و زنش : ما اصلن نمی دانیم تضاد چیست

روی میز قهوهٔ کلمبیا بود و شیر و ودکای روس

گاهی روز این جوری تسلیم غروب و شب

و زنش با رفیقم که رفت باز پرندهٔ قفسم خندید

فردا که زنم از سفر برگردد خواهم گفت:

این پرنده فرقِ تضاد و اختلاف را نمی داند

و در جواب چرا خواهم گفت :

دیروز هم مثل همهٔ روزها نبود

با خودم چیزها گفتم که نباید می گفتم

به خاطرِ فراموشم نکنی باز پرندهٔ قفسم.

 

دفتر روز ۲

////////////

 

امروز مردی هستم که همیشه در ساعتِ ظهر

هر کجا باشم در هر شرایطی و با هر پوششی

جایی می روم که آسمان چترِ چشمم باشد

و در لحظه ایی که ماه لبِ خورشید را می بوسد

از تضادِ بین خنده و گریه بی هوش می شوم

چنان که وقتی به هوش می آیم سبکم

چنان رویایی سبک که مردگان را می بینم

چنان مردگانی که بینِ خنده و گریه می مانند

و از راه سومی می روند که ناآشناست

حرفی هم می زنند توضیح این رفتن

حیف که زبانِ مرده ها را نمی فهمم.

 

دفتر روز ۳

/////////////

 

امروز آفتاب می خندد و عرق می کنم

و به جبران عرقی که بخار می شود

آب می خورم تا عرق کنم و

آفتاب بخندد و به جبرانِ خنده اش

بخار می شوم تا فراموش نکنم

سه ماه پیش در چنین روزی بارید

برفی سنگین و تصادف کردی

و بیمارستان پُر از مصدوم بود

بغلی ی مصدومی پُر از ودکا

هم صدا شدیم و نوشیدیم

و روی درد هم عرق ریختیم

روزی چون امروز مست کردیم

و از مبحث‌ِ تضاد بین سرما و

گرما و نوشیدن لذت بردیم.

 

دفتر روز۴

///////////

 

امروز تصمیم گرفتم روز نوشته ها را دلنوشته نکنم

مردی سنگدلم که گاهی به پرنده ایی می خورم

پرنده اگر مجروح شود به خانه می برم

خانهٔ من بستری است همیشه زیر پلی

در خیابانی که دوست ندارد نامش را

هرکسی بداند که ناکس است

مجروح را پانسمان می کنم تا بخندد

به نام خیابانی که میعادگاه هملس ها

این نام را فراموش نکنید روزی اگر کس‌ شدید

و دل درد گرفتید و خواستید دردِ دلی کنید

با پرنده ایی که از پرواز فقط یک خاطره دارد

سنگی رها شده از دلی در این دنیای متمدن

که هملس ها و پرنده هاش رفیقِ رویایند.

 

دفتر روز ۵

//////////////

 

امروز شراب و ودکا را با هم خورد یکِ بعد از ظهر

و مستی مجبور است که بشاشد یک و یک دقیقه بعد

به دیواری چوبی به درختی به کلبه ایی سوخته

و همسایه ها سوت می کشند در یک‌ و دو دقیقه

و سگ هاشان جیغ می کشند در یک و سه دقیقه

و پلیس آژیر می کشد در یک و‌چهار دقیقه

و هلیکوپتری بمبارانش می کند با فحش

و نیروی دریایی آماده باش می دهد در یک و پنج دقیقه

و ناسا از سیاره ایی دور رصد می کند که شاشِ یک هملس

برای بشریت سودمند است یا باید با مادون زرد پاستوریزه شود

احتمالن در یک و‌ شش دقیقه شاخک های جنگ جهانی سوم

و ساعت از یک و هفت دقیقه رد می شود

‌از دیوار چوبی و درخت و کلبهٔ سوخته رد می شود

از بخار متصاعد شده از شاش که در هوا می رقصد

و در یک و هشت دقیقه شراب با ودکا دوباره می آمیزد

و در یک و نه دقیقه دوباره به هملس حال می دهد

اما یک و ده دقیقه در تاریخ ثبت می شود

همیشه صلح در یک و ده‌ دقیقه

همیشه خوابم در یک و‌ صلح‌ دقیقه.

 

دفتر روز ۶

/////////////

 

امروز بعد از ظهر گنجشکها خوابند

پنجرهٔ همسایه ها باز است ماریا

تا پنبه از چشم ها بچینند با آواز تو

بریزند کفِ اتاق‌ها به یادِ آن زفاف

لذتی که دیگر تکرار نمی شود

و با نوازشِ پیانوی تو رگ بزنند

خونِابهٔ آبی بپاشند بر خاطره ها

شناور در رودِ استمنا و بی خبری

اما ماریا تو از همه جا با خبری

حتی می دانی گربهٔ مقدس زاییده

حتی می دانی خرگوش ها گاهی

که نر ندارند لزبین می شوند

ماریا با عصای سفید و عینک دودی

با کفش پاشنه طلایی و مژهٔ مصنوعی

هر روز از روز پیش جوان‌تر می شود

و برای شادی دل همهٔ تبعیدیان

خورشید را به حجله گاهِ ماه می برد

هر بعد از ظهر به همین حجله معتادیم

سپس سکوت ‌و چک چکِ عصا و بیداری

صدای گریهٔ گنجشک پشتِ پنجرهٔ بسته.

 

دفتر روز ۷

/////////////

 

امروز به حیاط خلوتِ این خانه آمد

بر دستی قفسِ پرنده و بر لب سیگاری

شکوفه های سیب را نواخت با لبخندی

و اخم‌کرد به آسمان که چرا نمی بارد

ما پنجره زیاد در اطراف داریم

با شکوفهٔ سیب شکست شیشه ها

آزادشان کرد از زندانِ قاب ها

قفس ها تناقضِ باد و ابرند

نام دیگر قاب قفس نیست

با همین پرسش سیگاری روشن کرد

می داند دود می رقصد و عروج می کند

هرگز هبوط نمی کند ولی ما خروج کردیم

از حیاط خلوتی که فقط یک راه

قفسی بدون‌ پرنده یعنی وحدت

به درون دارد و آخرین سیگار

برای بیرون از امروز یعنی تضاد

باید دود شود و دود می شود

مرگ گاهی همین جورها می آید.

 

دفتر روز ۸

/////////////

 

امروز تو دریایی و من قایقم

بر تنِ تو با لذت می رانم

با تو می خوابم و با تو بیدار می شوم

از هم عبور می کنیم و به هم بر می گردیم

دوباره یکدیگر را در آغوش می گیریم

من الکتریسیته را دوست دارم

مثل مادری که پسرش را

من باطری ها را دوست دارم

مثل پدری که دخترش را

من شارژ شدن را برترین شعور معنوی می دانم

و این تصویرِ نورانی را دوست دارم

مثل امتی که پیامبرش را

من از همخوابگی با تو به انزال می رسم

تو از همخوابگی با من‌ به ارگاسم می رسی

انزال من در ارگاسم تو تکرار می شود

ساعت ها ساعت ساعت ها ساعت

و اگر بمیری به جان مرگ قسم

یکی دیگر از تو بهتر خواهم خرید.

 

دفتر روز۹

//////////

 

امروز شهر از آدم خالی است

فقط شاپرک ها حضور دارند

به نوزادشان شیر می دهند

و شیری که از لب و لوچه شان می ریزد

رودی در شهر شده شیری رنگ

زیر پل ها هملس ها خوابند

و خوابِ بطری ها را می بینند

هر بطری خودش می رود زیر پستانِ گاوی

می مکد با لذتی شهوانی نوکِ پستانِ گاو

و گاو به ارگاسم که می رسد شاپرک می شود

لگد می زند به شکم پُر از شیر و شهوت بطری

شاپرک می پرد و بطری می افتد در دهن هملسی

که خوابیده و شهوتِ شیر هم بیدارش نمی کند

مثل نوزادی شیر می خورد و از لب و‌لوچه اش

شیر می ریزد زیر پلی که سال ها رود ندیده

اگر بیدار نشود هملس پل از تنهایی می شکند

شاپرکی روی شانهٔ چپم به نوزادش می گوید:

گوسالهٔ من پل فقط شب می شکند

حالا ساعت یک بعد از ظهر است.

 

دفتر روز ۱۰

//////////////

 

امروز اسبی ساعتِ سه پیشانیم را شکافت

دیتای مخم خاموش شد و خودت می دانی

بدون نِت چند بایت بدبختی سوارم می شود

خرطوم های این دنیای مجازی چقدر باریکند

نه ایمیلی دیده ام نه تکستی گرفته ام

بازی های آن لاین هم تعطیل

سرم از درد دارد می ترکد

خرطوم های این دنیای متمدن چقدر درازند

هر چه فکر می کنم به سرعت دزدیده می شود

مادرم سوار بر اسب از موج اشکم می جهد

تا بر می گردد در دریاها غرقم کو قایقی

از درد هر چهار برادرم چهار اقیانوس طوفانی

دورم و دیگر از گذشتن همین قدر خسته ام که نگذرم

خرطوم های این دنیای متمدن چقدر خونخوارند

هر چه فکر می کنم بدون فضای مجازی

اندوهم گیج تر از هوای این روز بهاری

عاقبت بر این تناقضِ دیجیتال زین می بندم

سوار وحدتِ اجزا می شوم و بر می گردم

به پیشانیم تا دیتای عزیزم وصل شود

خرطوم های این دنیای متمدن چقدر معتادند.

 

چراغ خواب معجزه

منتشرشده: مه 12, 2019 در Uncategorized
چراغ خواب ِ معجزه
———————-
پیرزنی خوشگل و خوش پوش داد زد بیا و‌ من هم به طرفش رفتم و بغلم کرد و ماچ ِکوچکی از ماتیک ِکاکائویی رنگش بر لپ ِچپم گذاشت و گفت : این چراغ خواب ها معجزه می کنند
من : ترجیح می دم شبا تو تاریکی بخوابم
پیرزن : ولی این چراغ خواب ها روز و شب نمی شناسند و ضمنن ارزانند
من : قیمتش مهم نیست اما قبول داری که تاریکی اسرارآمیز تر از روشناییه
پیر زن : ولی نورهای ناهمرنگ در تاریکی می تونن اسرار مصیبت بار شب را بهتر آشکار کنن و ضمنن پانزده دلار هم برای این همه دلیل کمتر از زیاده
من : با پانزده دلار می شه سه تا از این چراغ خواب ها خرید
پیرزن : ولی چون خریداری ده دلار آخرشه
من : با ده دلار می شه دو تا خرید
پیرزن : ولی وقتی هفت دلار بدی هفده رنگ در تاریکی نصیبت می شه
من : و لابد یک ماچ ِدیگه
پیرزن : بوسه با ارزش ترین تفکر خداست ولی باز می بوسمت تا بعدترها وقتی به بهانهٔ شکستن ِبهت ِتنهایی ی کسالت بارت به لذت ِساز پناهنده می شی فقط به صدا فکر نکنی و ارزش ِسکوت ها را هم در نظر داشته باشی.
شاید به خاطر همین آخرین جملهٔ طولانی ی بغرنج نمای ساده اش بود که نُه دلار دادم و چراغ خوابی به اضافهٔ ماچی مجانی گرفتم و به شتاب رفتم اما هفت قدم نرفته برگشتم تا کف ِدستی برای خداحافظی و تشکری دوباره براش به کف ِدستم بچسبانم که دیدم نیست و هرچه به اطراف چرخاندم چشم ِعسلی رنگم را نبود و سرانجام سرگیجه گرفتم از این همه چرخیدن ِزنبور نگاهم و نیافتن و شرمگین شدن برای چه شاید چانه زدنی بی مزه که مرده شور این چانهٔ حراف ِحرفهام را ببرد که ریشی لنگری بر آن همیشه سبز است.
شاید به دلیل همین ریش لنگری ی زیر چانه است که هر روز سبیلم را می تراشم تا دو سوراخ کوچک ِدماغم راحت تر و تمیز تر و سریع تر نفس بکشند و ضمنن در خوابی که هر شب به آن نیازی فراوان دارم از خرناسه های خودم بیدار نشوم که بیماری ی بدخوابی از نوع مسخره ترین مریضی ها است و لعنت نکنم بهِ شیطانی که می دانم آغوش ِتنهایان فقط خوابگاه اوست.
شب که شد بعد از لخت شدن ِکامل چون تجربهٔ لولیدن در رحِم مادر لذتبخش ترین لحظات ِزیستن ِهر مرد است و زن ها را نمی دانم چون لای پاهاشان همیشه حفره ای دارند عکس برگردان ِاتاقی شبیه رحِم مادر گرم و تاریک با چراغ خوابی سرخ که خود به خود شارژ می شود بر خلاف ِچراغ خواب ِقدیمی ی من که باید از یک منبع خارجی نیرو بگیرد وگرنه خاموش بودن را معمولن ترجیح می دهد به چُس نور پراکنی پس دو‌ دست ِکوچولوی چراغ خواب ِنو را نبوییده و نبوسیده فرو کردم در دو حفرهٔ ِپریزی صورتی رنگ و زیر پتویی رفتم که همیشه نقش ِپلنگی بر آن مترصد ِشکاری و چشم در تاریکی ی مطلقِ باز کردم تا کمی از بار تفکرات ِپیش از خوابم سبک شود که نشد تا پلک هام بیفتد مثل هر شب ِدیگر روی هم که نیفتادند و این پلک های متظاهر ِسست کردار همچنان بر سبکی ی خالی از تفکراتی عمیق پر پر زدند و در ابتذال ِپُر هرج و مرج ِفکرهایی بی سر و ته آنقدر خود را باز و بسته کردند که عاقبت خسته شدم ‌از این همه نیفتادن در خوابچالهٔ رویا و سرزندگی ی جاودانه که واقعیت ِبودن در جهانی بی عشق و مشمئز کننده است.
به ناچار پتو را از سرم کنار زدم چون خشکی ی دهانم نمی گذاشت تا چندتا فحش ِتُپل به خودم بدهم که چرا یک بطری آب کنار تخت نگذاشتم که دیدم غرقم در رنگِ آبی و بطری آبی کنار تختم ایستاده تا گردن پُر از بی رنگی ی حیات و تا دست بردم که کمرش را بگیرم دیدم غرقم در رنگِ سبز و پرواز کرد بطری بطرفم و خودش را در مشتم جا داد و تا خواستم که درش را باز کنم دیدم که‌غرقم در ماتِ هِلی رنگی و درش خود به خود پیچید و باز شد و تا خواستم به طرف ِدهانم ببرم که دیدم غرقم در رنگِ قرمز و آنچه می نوشم گرچه ولرم و به طعم خونی که گاه‌ از زخمی ناهنگام بر انگشتی مکیده ام اما درونم را چنان داغ کرد که انگار شعری در آن می جوشید تا زاده شود و آرزو کردم که کاش موبایلم را خاموش نکرده در کنارم داشتم که دیدم غرقم در رنگِ بنفش و موبایلم روشن به طرفم پرواز می کند که در هوا قاپیدمش و خودش در صفحهٔ نُت بوک باز شد و آمادهٔ نوشتن که دیدم غرقم در دریای لاجوردین از کلمات و شعری خودش نوشته می شود پیش از اینکه واژه ها را جمله کنم و از این مکاشفه به وجد آمده بودم که دیدم غرقم در رنگِ زردناک ِمهتابی که زنی میانش ایستاده و تا نگاهش کردم به طرفم آمد و پرسید : تمام شد ؟
من : شعری که سریع نوشته بشه هیچوقت تمام نمی شه چون نقص هایی داره نادیدنی که بعدها معلوم می شه و این شاید یکی از شگردهای ادبیات باید باشه و شاید یکی از دلایل ِماندگاری ی بعضی متن ها در طول ِتاریخ که خودش بحثی مفصله
او : پس بخوان شعرت را با صدای بلند تا گوش ِمن همراهی کند با زبانت تا گوش ِتو بهتر بشنود موافقی ؟
و چون موافق بودم شعرم را خواندم به صدای بلند تا بازخوردش را در زن ببینم که دیدم غرقم در رنگ ِارغوانی و زن در کنارم روی‌ پتویی دراز کشیده که هنوز پلنگی مترصد ِشکاری افتاده بر بدنِ لختم و از این موضوع‌ در عذابی درونی خودم را شماتت می کردم که از او شنیدم : خجالت نکش و بیا بیرون از زیر پتو و دوباره متولد شو که ما هر دو‌ از یک جنس و جسمیم .
که دیدم غرقم در رنگِ کهربایی که باید از معدن ِسنگ و سکوت ِواقعیت بیرون بیاید که بیرون آمدم و دیدم غرقم در رنگِ قهوه ایی و شورت و زیر پیراهنم روی صندلی ی قهوه ایی رنگی منتظر که پریدند از فراز سر زن و پوشاندنم سریع و بلافاصله هوس قهوه کردم که دیدم غرقم در رنگِ فیروزه ایی و روبروی میزی کوچک از شیشهٔ آبگین ام و بر آن فنجانی قهوه که بخارش عطر تلخ ِشبهای استانبول و یکدفعه اما بی دلیل نمی دانم چرا شرمنده شدم که دیدم غرقم در رنگ ِنیلی و بدون تعارف قهوه ام را به زن دادم که نگرفت و ناگهان دیدم غرقم در رنگِ یشمی و فنجانِ قهوه در نزدیکی ی لبهام که زن گفت :
موافقی بعد از نوشیدن قهوه برویم ؟
دیدم غرقم در رنگِ موافقِ بژ و قبل از اینکه موافقتم را اعلام کنم خودش فهمید و غرق شدیم‌ در رنگ های گوناگونی که از چراغ خواب ِجادو ساطع می شد ‌و چنان نوشیدنِ قهوه را گوارا می کرد که هیچ ‌به یاد ندارم چنین قهوه ایی نوشیده باشم که لامصب مثل پژواک ِیک نخود تریاک نشئه می کرد.
خانهٔ من در کوچه ایی خلوت و پُر از کاج و نارون در داون تاونِ شهری امریکایی قرار دارد منشعب از یکی از شلوغترین خیابان هایی که شب تا سپیدهٔ سحر روز است و مردمی شب پیما در گشت و گذار کاباره کازینوها و کافه های تیبل دانس و دانسینگ هاش که در همسایگی ی هم به دعوت ِشادخواری و لذت های عجیب و غریب اما معمولی رقیب و رفیق هم اند.
و من در حالی که آرزو می کردم کاش در جیب هام پولی داشتم و البته نداشتم چون همیشه با هوملس ها دو قدم فاصله دارم و این دو قدم هرگز به یک قدم نرسیده با زنی که زیباییش سرد چون مانکن واره های فروشگاه های گِس به خیابان زدیم و وارد اولین کافه شدیم که آبجو با بال مرغ سرو می کرد در ظرف های نقره که می گفتند شهوت را ‌شهوانی تر می کند ده بار قوی تر و بهداشتی تر از وایاگرای بیضی و البته باعث ِقوت ِقلب هم می شود ولی دلم برای جیب های بی پولیم می سوخت که او زیر گوشم گفت : نگران جیب‌های خالی نباش که اگر پُر از پول نباشند شرمنده اند.
که بلافاصله دست کردم در جیب راستِ شلوارم که یک کُپه کاغذ چپیدند در مشتم و بیرون که کشیدم دیدم صد دلاری های مچاله هر یک با تصویری پیکاسویی از اخم متین ملکه‌ایی بعد از پیروزی در جنگ ِِدوم جزیرهٔ مالویناس و به سرعت مشتم را سر جایش برگرداندم و خالی کردم در ته جیبم و دست چپم را فرو کردم برای اطمینان در جیبِ چپ کاپشنم که بر خورد به یک بستهٔ حجیم که فوری بیرونش کشیدم و دیدم یک دسته اسکناس صد دلاری اتو کشیده و ملکه ایی بر آن نشسته با لبخندی مرموزتر از لبخند ِژوکوند بعد از سپری کردن سال های سالخورده گی که هیچ نمی گفت جز : تو هیچ و من فقط نگاه.
و نگاه ملکه‌ را بر گرداندم همان جایی که از آن آمده بود که ناگهان نگاهم ‌پرید بر استیچ مدوری در وسط کافه و دوید بین ِمردها و زن‌هایی لخت که در حباب هایی رنگارنگ و مخروطی از جنس ِمه والس می رقصیدند به وزن ِشش چهارم آداچیو که بی اختیار داشتم به طرفشان می رفتم که او گردنم را گرفت و پیچاند و برد به اهستگی به سوی میزی مدور که فقط دو صندلی کنار هم داشت و آبجو و بال مرغ سفارش داد بی نگرانی از نگاه ِحریصم که مشتاق ِآغوش و والس رقصیدن با او بود و او با دقت ِیک مانکن واره من و رقصندگان را در کلوزاپ یک ِتصویر همگن انگار می دید که اهمیتی براش نداشت به همین دلیل تند می نوشید ‌‌و چیزی نمی خورد.
من : خوردن بال مرغ می گن پرواز را سبکتر می کنه.
او‌: ولی خلوص ِالکل را رقیق تر می کند موافقی ؟
من‌: همه می گن الکل اگه بی مزه میل بشه باعث حواس پرتی های بامزه می شه.
او : مزهٔ آبجو کیک ِتوت فرنگی است نه بال ِمرغ چون من گیاه خوار از نوع ویگنیستم
من : همیشه ویگنیست‌ها را دوست داشتم و دارم چون من آنارشسیت از نوع پرودونیستم.
او : می دانم‌ مهمتر از آنارشیست بودن والس با ویگنیست هاست داخلِ حبابی به رنگ ِآلبالویی که شرارت ِشهوت را مهار می کند بعد از پیروزی بر دیو‌ درون یعنی چیرگی بر گرسنگی و بالا بردن ِغلظت الکل در خون ِخمار البته اگر موافقی ؟
به خودم‌ گفتم در پرانتز ( چشمان ِسرب فام تو که فرمان می دهد بخور و بنوش و فکر نکن به هیچ تفکری چون در فکر توام چرا صدای گرم مرا در نمی یابد و می خواهد مدام سردم کند.
او : موافقی که پرانتز را بعد از سردم کند ) ببندیم ؟
موافق بودم و اما بعد از پرداخت ِنقد ِمیز با انعام نرقصیدیم چون حبابی خالی در استیج نبود و باید قبل از سفارش غذا حبابی رزرو می کردیم که نکرده بودیم.
من : حماقت گاهی با دست پاچگی همدست می شه.
او : دست پاچگی همیشه از حماقت رو دست می خورد موافقی ؟
من : آیا حماقت و دست پاچگی رفیق هم اند ؟
او : شفقت ِحماقت از مشقت ِدست پاچگی دو قدم جلوتر است موافقی ؟
من : چرا دو قدم ؟
او : پس چند قدم ؟
من : سه قدم و نیم.
او : چرا سه قدم و نیم ؟
من : پس چند قدم ؟
او : چهار قدم و پنج ششم
من : چرا چهار قدم و پنج ششم ؟
او : پس چند قدم ؟
و من و او در ادامه قدم زنان از کافهٔ بال ِمرغ بیرون زدیم هم زبان ِهم گوی هم در بازی ی قدم به چند قدم و دستی در دست هم چرخان و دست ِدیگر در کمر هم لغزان چون ناکام مانده گانی در طلب ِکام گرفتن از هم که هنوز تا ناامیدی هایی که داشتم و او نداشت امیدها بود که به همین سبب سریع پیوستیم به موجی بی شتاب که در دریای نور باران ِخیابان جاری بود و می رفت و گاه بر می گشت و ناگهان رسیدیم به کافه ایی مثل ِتقدیر ِ مقرر خودمان و ایستادیم تا موافق شویم با کام گرفتن از همین دریای نور که‌ ممتازترین کابارهٔ شرقی در خیابان ِبلور غربی بود و هست از سال ها سال پیش که حتی متولد نشده بودیم با سر دری به شکل ِلب های اُم ِمریلین که نمی دانستم کیست و‌ او دقیقن در ِگوشم به دقت یک تاریخ نگار زمزمه کرد :
او که من نیستم ملکهٔ مطلقهٔ جزیرهٔ میاندوآب در قارهٔ بین الحرمین بود در واقع کمی قبل تر از هفتصد سال پیش از تولد موسی و به همین دلیل سمبل ِمطلق ِدموکراسی در تمدن های پیش از مکتوب شدن ِاوستای متاخر است که تمامن به شعر منثور بوده جز تکه هایی که در یادهای ناخودآگاهی نمانده اما گاهی در پیروانِ مذهب ِآمرزدیسناییان در حین اجرای عبادت در حضور ِآتش خودخوان می شود که بلافاصله توسط متوسلین به ساحت تنها عنصر ِعصر باقی ضبط می شود تا دوباره بازیافت شود آنچه تمامن از بین رفته و چرا من چنین چیزهایی از او می شنوم را بگذاریم و بگذریم که از لب های اُم ِمریلین گذشتیم و فرو رفتیم به اعماق ‌ِنور در دریای جهانی توامان ِموسیقی و معاشقه و میزی که ویترسی چشم بادامی و پستان نارگیلی به ما داد مثل همهٔ میزهای ژاپنی که به همه می دادند پُر بود از کاسه های کوچک ِچینی پُر از پفک ها و برنجک های رنگی و چند قوری به شکل قناری که از منقارش شهدی از شراب و اسکاچ  به رنگ عسل باید ریخته می شد در گیلاس های پنج پری که گنجایش سه شات داشت و ما نشمرده شات هایی در آن ها می ریختیم و به سلامتی ی هم می نوشیدیم اما هر چه‌ می نوشیدیم تمامی نداشت چون بلافاصله ویترس هایی که در واقع دست هایی روبات واره بر سقف بودند فرود می آمدند و جای قناری های خالی قناری های پُر می گذاشتند و انعامی می گرفتند و می گریختند.
و ما می نوشیدیم شات شات از آن شهد ِبی شاهد و انعام بر انعام معمولی اضافه می دادیم و همین انعام ها بر مستی ی ما تاثیری مثبت داشت چون من که نمی دانستم شراب و برنجک خواهران دو قلوی شراب اند و پفک برادر ناتنی ی اسکاچ و او که می دانست هم چیزی نمی گفت چون می‌ دانست که گفتن ِاسرار سبب نقصان ِمستی می شود و نمی خواست که اسرار مستی را نقص کند و نکرد تا سرانجام سیاه مست بر خاستیم تا برقصیم که ناگهان فهمیدم هیچ کدام از پاهایم از من فرمان نمی برد و من فرمانبردار پاهام شده ام که همین را به او گفتم : پاهام به اختیارم نیست
او : پس قدمی به معجزه نزدیکتر شدی حالا موافقی که دستت را به من بدی ؟
خواستم دست ِچپم را به طرفش دراز کنم نشد یا نتوانستم و دستِ راستم جلو آمد و عقب رفت و افتاد که گفتم : دستام هم به اختیارم نیست
او : پس معجزه به دست هات نزدیکتر از پاهات شدند حالا اگر موافقی شعری بگو
خواستم شعری که بیشتر ترانه باشد به ریتمی شش هشتم بخوانم اما زبانم در دهانم قفل شد و گفتم : دا ددا ددا دا دددا دددا دا ددا دددا
او : پس زبانت هم به معجزه وصل شده حالا پلک ببند
خواستم پلک ببندم که نشد و دیدم از قعر چشمهام چند تا او بیرون آمد و به من چشمک زدند مثل ستاره ها در شبی که سقف ِآسمان انقدر پایین می آید که می شود سری تکان داد و با افشانهٔ مو ابری جا به جا کرد و خواستم به او بگویم که صداش در گوشم پیچید : بیدار شو حالا از معراجِ معجزه پایین بپر تا خواب فریبت نداده بیا با من همراه شو و‌ فقط با من و نه با دیگری که فریبت می دهد و به نرمی نرمکِ گوشم را گازی کوچک گرفت و از لذتی که مثل برق گرفته گی تا قلبم دوید از خواب ِمستی انگار گریختم که نگذاشت بیشتر بگریزم چون باقیماندهٔ آبرویم هم در این میان از بین می رفت که خوبیت نداشت و او بهتر از من در این شرایط ِمشکوک می فهمید و‌ من چنان منگ‌ بودم‌ که کمتر می فهمیدم.
و سرانجام ریتمی سبک در سه چهارم بود که آرام آرام والسِ درونم را متوازن کرد ‌‌و توانستم با کمک او از جا کنده شوم تا برقصیم بغل در بغلِ هم و کیپ در کیپ ِزوج هایی که گاه بدن های ما بدن های آنها را نوازش می کرد گاه بدن های آنها بدن های ما را لمس می کرد ولی به شکلی کلیدی اما ژله وار از قفل ِهم عبور می کردیم و باز از همین راه عبور بر می گشتیم تا ناگهان‌ خرگوش ِملوسی با چتری گشوده بر سر پس از پروازی و ویراژی بر فراز صحن ِما رقصنده گان افقی ماند و فرمان ایست داد و موسیقی سکوت کرد و پس هر که در هر حالتی هر کجا که بود بی حرکت ماند و خرگوش عمودی شد و خواند : بیایید که تا صبح نمونده فقط سه ساعت ِدیگه / واسه هر رقصنده ایی هر دقیقه یه زندگیست دیگه / پس باید نقشه نو کشید و رفتاری نو کرد دیگه / که هر ساعت فقط شست دقیقه است دیکه / پس بیایید آماده شوید برای پذیرش ِجهانی دیگه / برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجانی دیگه / برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان.
و ما یک صدا : برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان.
و سپس پنجهٔ همنواز ِگیتاریست ها بر سیم ها و ِفواره های چرخندهٔ نور باران بر اندام ها و ترانهٔ خرگوشی در ریتم هفت چهار که موج بر پاهای دراز فلامینگوی موزیک می زد و میزان به میزان سریع تر اوج می گرفت و ما با همین ریتم لنگ در آغوش هم می غرقیدیم و جدا می شدیم و باز غرق ِعرق ِ هم می شدیم که توامان ِعطر ِ تلخ ِکوچی گاما بود و بوی گس و شهوت ناک ِزیر بغل که تا مرکز لذت پذیر مغز می دوید و نشئهٔ مستی ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وش ِجان ) را شدیدتر می کرد.
از ساعت ِاول هنوز مانده بود دقیقه ها شاید که‌ باز خرگوش ِخوشخوان فرمان ِایست داد و دستی به طنازی بر گوش های درازش کشید و دُمی به عشوه تکاند و با چرب زبانی ی یک فروشندهٔ حرفه ایی : دوستانِ اُم ِمریلین ِکافهٔ دریای نور مثل هر شب دیگه که مثل امشب نیست حباب هایی داریم وای ی ی ی که مخزن ِلذت های نوری و ناسوتی به رنگ های دلخواه برای زوج هایی که مایلند به میل خودشان داخل آنها باشند ساعتی تا بتونند عشق را به هر شکلی که خودشان می پسندند ببینند و شکل بدند تا به آتش شان بکشد یا که نه چنان داغ شان کند که سونا با همهٔ سوز و گدازش از حسادت گم و گور بشه و فریاد کشید ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وشِ جان ) ‌و ما واخوان کردیم ( برای عشق ورزی ی جاودانهٔ جادو وشِ جان ) و ادامه داد : پس حبابی اجاره کنید از اُم ِمریلین فقط با چند صد دلاری و یک ماچ ِکوچک که می دونم که میدونید وصل جان به روح خیلی مهمه‌ و البته می دونم که می دونید وصل ِروح هم به جان خیلی مهمتره ه ه ه ه و این طنین از اِکوی میکروفون تا چند ثانیه ادامه داشت و همین طنین ولوله ایی بر انگیخت که سرانجام اگرچه همیشه می ترسیدم وحشتناک و هنوز هم می ترسم از  رفتن به ارتفاع و از بودن در آسانسور اما او با لبخند سردش مطمئنم کرد که مایل است در حبابی سرخابی با من باشد و برقصد و من هم بناچار پذیرفتم چون وسوسهٔ شعله ور بودن در عشقی ناممنوع و لذت ِداغ هماغوشی بد جوری به جانم افتاده بود.
پیر زنی‌که قبض ِدریافت ِحبابی برای ساعتی صادر می کرد حسابی قشنگ بود با موهای بور که معلوم بود خوب رنگ شده بود و لبخندی دندان نما که مروارید ِهر دندان چنان چشم نواز که ناخودآگاه به دندان پزشکش آفرین می گفت هر که حبابی به سه صد دلاری می گرفت و من هم آخرین پول های باد آورده را دادم و حبابی به رنگ ِسرخابی خواستم که بلافاصله با بوسه ایی آناناس طعم و موز بو گرفتم و نفسی بلند به رضایت بیرون دادم از سینه ایی که داشت از فرط دلشوره می ترکید.
حباب ها خودشان به استیج وسیع کافه آمدند چرخان و هر یک به رنگی رسواگر که موسیقی در مقابلش فوری شکست می خورد و عقب می نشست و ما فقط به تشویق خرگوش نبود که ناخودآگاه ما می خواست و خودآگاه‌ او وگرنه فریاد نمی زد : بروید به داخل ِسرزمین کوچک ِدلچسب ِرویاهای خودتان که جان ِشرطی شده تان را جدا می کنه از شرطی شده گی هاتان و روح کلیشه شده تان را دور می کنه از همهٔ کلیشه شده گی هاتان و شما می مانید و آزادی های بی قید و شرط که آرزوش را همیشه داشته اید و نمی دانستید که دارید و حالا اما نصیب تان می شود و ناگهان گوش ها و دُمش هماهنگ رقصیدند در حالی که جانش بی حرکت بود و ما بشکن زنان به داخل حباب هامان رفتیم تا نصیب ِرنگ هایی بشویم که آگاهانه ما را انتخاب کرده بودند و ما هم مثل همیشه گمان می کردیم که آنها را بر گزیده ایم و این همان معجون ِشرطی شده گی و کلیشه بوده گی چیره بر تمام زنده گی ی ما تا حالا بود که بیگانه امان کرده بود از من ِواقعی و از واقعیتی که باید می بودیم و نبودیم و نیستیم و او نیز با همان نگاه ِمانکن واره اش که دیگر گرم بود و ناکفته های درون را تایید می کرد و در پرانتز ( لبخند ِژوکوند ) واره اش که ناگهان محو شد و همراه با قهقهٔ خودمانی اش پرت شدیم در جهانی که فقط حبابی با حدود مشخص و ارتفاع معین بود و هر رویایی در آن فوری به واقعیتی معمولی تبدیل می شد و اولین رویای من لخت بودن ِما بود که به پلک زدنی خلاص شدیم از شرم ِهمهٔ لباس هایی که زندانبان ِاندام هامان بودند و دومین رویایم دریافت ِعسلی معجون شده با افیون بود تا بمالم بر سینهٔ سوخته از رنج ِهجران های بی معنا و گذر از مرگ هایی بی دلیل تا دلشوره هاش گم و گور شود که شد و این همان بی درد نمانی ی آرامش نمایی ی سبک پروازی ی پری در نسیم.
حالا دیگر نمی دانم در چه محیط ِبی زمانی هستم بعد از آن شب ِبی صبح ولی می دانم که معجزه ایی اتفاق افتاد که خلاص شدیم از خود ِخود مدارمان و حالا شکلی کامل از وجود دیگر باور خود شده ایم و این حاصل ِجمع زیستن در حبابی بی هوازی ضربدر منشور نورهایی است که به هوش ِمنفی وابسته نیست و هرگاه بخواهیم به هر رنگی متولد می شویم تا خِرد ناخود پسندانه امان بتواند منشور رویاهامان را پژواک بدهد با احساسی عمیق از با خویش بودنی که خود تنظیم است و مثل مردمی بی خویشتن نباشیم که نمی دانند چرا نمی توانند حسِ بودن را بی حد و مرز منتقل کنند.
این انتقال در ما اما وقتی اتفاق افتاد که عقربه های سیاه ساعتی که بر پیشانی ی کافهٔ دریای نور نصب بود و چون ماه سپید ِشب ِچهارده از هر کجای بی جایی دیده می شد ناگهان بر پنج و سی و هفت دقیقه ماندند و اولین اشعه های صبح کاذب را سوی ما در حباب بوده گان تاباندند و ذره ذره از خود ِناچیز پسند ِوجودمان جدامان کردند و کوچکتر از جانی نازنده اما نامُرده شدیم در پهنهٔ حبابی کهکشان پیما و گرچه این کوچک شده گی را حس می کردیم اما چنان از لذت ِبی مصیبتی اشباع بودیم که شدت ِاشباع شده گی وقوع هر ناممکن را بدون چون و چرا و با کمال میل به ما می پذیراند و ما با کمال ِخوش بختی می پذیرفتیم تا چنان در هم تنیده شویم که او بشود من و من بشوم او تا سرانجام بفهمد حباب که فهمید فقط یک مهمان در رحم دارد چنان کوچک که با طلوع صبح کامل خاموش می شود تا بخوابد.
وقتی بیدار شدم که صدای آشنایی گفت : بوسه با ارزش ترین تفکر خداست ولی باز می بوسمت تا بعدترها وقتی به بهانهٔ شکستن ِبهت ِتنهایی ی کسالت بارت به لذت ِساز پناهنده می شی فقط به صدا فکر نکنی و ارزش ِسکوت ها را هم در نظر داشته باشی.
و بعد به چپ و راست و بالا و پایین کشیده شدم و بعد خودم را دیدم که به دقت دارد مرا در داخل ِحبابم وارسی می کند که مطمئن شود نقصی نداشته باشم شاید چیزی مثل ِشکسته گی و بعد اَُم ِمریلین بود که پیش آمد و چشمکی زد و نقش ِماتیک ِکاکائویی ی لبش را بر قلب ِچراغ خواب ِجادویی مُهر کرد و بعد مرا در لفافی حریری پیچید و در جعبه ایی خاکی رنگ با نقش ِآبشاری از قطره های قیطانی گذاشت و بعد رها کرد در قعر کیسه ایی پلاستیکی و بعد صدای کوچک ِماچی شنیدم ‌و رفتن و ایستادن و باز رفتن ِخریداری که بودم و هست تا به معجزهٔ جاودانگی ایمان بیاوریم.
مهدی رودسری
۲۲ فرودین ۱۳۹۸
11 اپریل ۲۰۱۹
کانادا / ریچموند هیل

( در هرگز از هرگز مگو بگو) چهار

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


از چرا زشت چرا زيبا بگو مگو مى گذرم

عادت از آلوده شدن عادى مى شود  

اين زمانِ منفعل كه همواره به سوى كهنه شدن 

رويا شدن رها نشدن

  در آغوشم مى كشد نرم مى كُشدم 

 دستتو از دستم پس نكش

سقوط چيست جز افتادن در دامِ دستكش ها

ما بر سنگ فرشى از شانس يا اقبال روانيم

شير يا خط تصور كن يال يا ايده

بدونِ دستكش از لمس از تماس از احساس

از سايشِ زمان مى هراسيم

 مى ترسم از مستى جهانى كه خنثى نگام مى كند

بگو نگذرد اين گونه لغزنده توى دست هاى توام

دستتو از دستم نكش بيرون نزديكتر بيا

سگِ ترسو چتر بر سر حمل مى كند

تا گربه را بخنداند كه از باران مى ترسد

ما از لمسِ معشوق بدونِ دستكش گريزانيم

تو از تماسِ عشق بدونِ دستكش سرما مى خورى

داورِ علم و جهل دستكش به دست مى كند

او بهاى اجارهٓ جهاد در سرزمينِ ايمان و كفر 

توامان  تبعيض و عدل را بى اجازه دستمالى مى كند

از فقط سينهٓ برجسته و پُزِ عالى كافى نيست بگو

ضُرطه هاى كون پاره كن خود مى دانند 

در تشتِ زرينِ تعهد چرا حبابِ تنهايى دست نمى شويد

اِى قصيدهٓ بيدارى از خوابى طولانى 

اِى شرقِ  شريعت و حجله و بردگى و باكرگى و سنگسار و مسلسل

شق كردگى بى حجابِ قدرت و صورت هاى همواره سنگواره

و زير بغل هاى پوشيده از مو و شپش هايى كه هم موش و

هم شهبالند  و هم افاده و هم افتخار

آفتابه هاشان ببين چگونه آب در كام مى افشانند

چرا از يادم نمى رويد ماتم 

          از ماتم چه حاصل

چه صبح بى اندوه و بى حدود و  بى حريف و

كو حكيمى كه دستكش بكند از دست هاى شعر

لطفش استارت بزند سايه اش چشمك زنان

بپر بالا بگويد آهسته از اين لامكان دور شويم

كه مكان گم شده در دستكش هاش بيزارى بيدارى

به همسايه مى گويم تا بنوازى ساز

 برقصم بر زمينى  كه مريدم كه مرادم

يكى شده قرارم و فرارم ديگر قابلِ نقاشى نيست

دست از دستكش دست بيرون بكش 

امكانِ مُردن هر دم ممكن است حالا زود و دير نيست

 

مادلينا همين كه منو ديد گفت

چرا چشات سرخه دوباره نكنه انقلابى شدى دوباره

يا گراس زدى دوباره به ياد مادرت گل كاشتى دوباره توى باغِ وطنت دوباره 

او هميشه از دوباره آغاز مى كند تا فراموش نكند كه سكته كرده است و 

گاد به گا داده در نيمه شبى كه گوگِل به دخترش تجاوز كرد

و افشاء اين راز ممكن نيست

كه اخراج از آيندهٓ اكبيرى است

من عذر مى خواهم مادلينا از تجاوز به ديالوگى كه حرف ندارد

گل هاى باغ از سوراخ هاى شلنگ آب مى آشامند

وگرنه خداى من با گادِ تو فرقى ندارد

هر دو غرقِ عرقند در اين شرجى ى بى ترحم 

بى توهم و بى سهم و تمام بى رحم

خداى مرده گيس مى بافد به ريش 

مُرده كه زنده باشه هم حروفشو نمى شمرن

براى ايجاد تفاهم راه آبِ توهم همواره درازتره

باور نمى كنى قدتو اندازه بگير 

سى سال پيش دو برابر بودى 

من عذر مى خواهم مادرِ رحم و رجم با هم

بايد بروم مادلينا 

از اين خانه كه دست مى شكند از ايمان انگشت ها بشكن مى زنند

من اكواريومى لب بسته ماهى در سينه دارم

تو سكاندونيومى دل شكسته جنسيت به باد داده ولى لب چاك  

دستكش هام براى تو با آن ها ساز بزن

هنوز زنى تو مى توانى تو بدونِ ويلچر تو  

به ديدار عاشق يا آرايشگرت بروى تو روزى 

تا ببينند كه تو دوباره به قامتِ سى سالگى تو

هم خوشگل شدى هم اندازه من عذر مى خواهم

پرنده ام از كتابى پريده كه سال ها سال پيش

مى خواندمش ولى به اتمام تن نداد

روى گلى نشسته حالا در باغچه

روى درياى روبرو كه صدام مى كند

اگر مى شنوى براى كشتى هاى شناور 

يا شكسته فرقى نمى كند در موج هاى من

دعا كن سرخى از چشم مى رود

ميان سفيدى هميشه مردمكى هست

و مردمى كه مى گذرند از آن ميان

تو نورى تو بنفش

رنگِ ماتيكِ مادرم. 

 

 

پایان ارديبهشت ١٣٩٤

 

مهدی رودسری

ریچموند هیل – کانادا

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) سه

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

 

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد

قفسم برده به باغى و درش باز كنيد

 

كوپهٓ قطار قفس است 

از راه رو از رهايى از راه بگو 

از فرسايشِ تراورس و جان

از سايشِ ريل و روان مگو

چقدر آزادم از قفس اِى زبان 

اِى حريفِ نردهاى عميقِ حرف 

پشتِ عاج ميله هاى نرم 

و ديوارى لذت مكيده لمىيده تَر 

از اين رونده جهانى سوت مى كشد بشنو

شيشه پايين بده باد چه قصه ها پشت پنجره دارد

چه منظره ها كُند و سبك مى گذرند سريع

بگو از مگو ها من گوشم مى بيند چشمم مى شنود

 

سخنِ ناتمام در گردنهٓ گلو در جانم وجدانم

پيچ مى خورد چون قطره از قطار مى چكد بر ايستگاه ها مى چكم

 

دخترى كه گل مى فروشد مى داند غربتى ها غمخنده اند

شيرين است عطر گلى كه مجانى مى دهد او

قبله تويى خاطره ام عميق قبول كن ارزانى تو 

 

در ايستگاهى ديگر روياى مردى كه هنوز

مغزها مى كُشد مُخ ها فرارى مى دهد

 در صفحهٓ اول روزنامه ايى رنگى 

كنجكاو اين آشنا غريبه در غربت نيستم

ساچمه مى پاشد كلوخ كلوخ كلمه بازى الله

 

قهوه ايى نيز در ايستگاهى مى نوشم كه طرحِ فنجانش

پرنده و كودك و گيتار و موج و ابر و ساحل و سايبان 

 

و در  آخرين ايستگاه در نگاهم 

يك كشتى پير چون حسرتى خيس بر اسكله 

 

اگرچه  ناشناسم و خيس بايد بروم

و از كسى بپرسم معنى عكسِ يادگارى چيست ؟ 

از ناآشنا نابلد نا شناخته نا راه نما بايد بپرسم

از پاسخ ِ ماكت ها از خيابان هاى خيس نبايد ترسيد نمى ترسم

از آيه هاى آن كتابِ مقدس ترسى نداشتيم و گذاشتيم و گذشتيم

بگذرم اينك پاسخِ هر پرسش گام به گام به آدرس نزديكتر مى شود 

 

در همان روزهاى اول حوا خداى عريان 

شلوارك پوشيد روى جورابِ ضخيمى از محبت و 

ابراز علاقه به سيگار و انجيل و مضراتِ نشرِ فشن

اتاقى اجاره  داد در حفرهٓ زيرزمين معادلِ پوسيدنِ دو عينك

لاى دو پا و دو ديدار از دو دنياى بى دوست

يك وانِ كهربايى و يك مستراح همگانى

و يك آشپزخانهٓ بى اجاق 

در ضمن ذكام مزمن داشت چاييده بود

چون سرزمينِ چاى و نفت و تفسيرهاى پُرتصوير و البته كبير

از تربتِ فقرا و كتلتِ ناضعفا و تك كتابِ مقدس و خنجرى بر ساحتِ بازو

فروشنده از من پرسيد اين همه نمك زمين گيرت مى كنه نقد مى دى يا با كارت

 

در سرزمينِ پنگوئن ها پل ها هم پاى آدم ها ادامه مى دهند باز

رفتن را از فرازِ رودى كه حمل مى كند قايق ها و ماهى

و غرق نمى كند تا بخواهى حسودى نكن نه پلم نه رود نه قايق نه ماهى

فقط براى برگ زدن به سوسك ها و بچه موش هاى يتيم و 

فرارى دادنِ تله هاى عياش

به اعتيادِ نمك اعتماد مى آموزم 

 

هم سايهٓ بغلى تدى طفلى هميشه بال هايش براى جارو كشيدن است

او رازِ  ابريشمين اصوات را مى داند

آرشهٓ آرهوش * را مى سرايد سرايش مى نوازد محزون مى خواند

پس از ساعت ها خستگى باز آهسته گى مى شكند در مسيرِ سكوت

موسيقى مگر چيست جز سوسوى صوت ها پس از شكستِ سكوت

 

كتى گربهٓ آرايش گاه  با پاشنه هاى ده سانتى

هميشه سه بار در قفل مى چرخد كليدِ هوسبازش 

 تا بگريزد از  تجاوزاتِ گذشته ترسِ حال و هراسِ آينده

بگريزد از ناگفتنى ها مگو كه مى گويم بگو تا بگريزيم  از خودمان

 

در اتاقِ سوم در مجاورتِ سيفون و يخچال و بخارى عمومى 

ويلچرِ مادلينا دائم در مسير مستراح و تنهايى جيرجيركنان

من جيرجيركِ خودمم خانم هم سايهٓ كاغذ و خودكار و خاطره

تا حرف ها از شعرها بر چينم نمانم تنها 

دفترهاى ترجمه از جنونِ سياه كتاب حكايت كنم

 

فحش چيست جز ستايشِ نفرين به شيوهٓ آزاد 

عوام چه زود از مدرسه رانده مى شوند و

چه شتابان زير ناعوام مى خوابند 

كه چون سياست و تجارت از قله روانند سگ اند غلتك اند

و هر باره يك باره فرو مى ريزند سرد و سنگين و مخوف 

و اين تكرار خفقان است تا سال ها بغلطيم 

زير خاك پزيرنده زير ريز برگ و شرم شكوفه و نفرين برف   

همراه تبريك و تسليت اين مهمان هاى ناخوانده

يقين كه مرده قند نمى مكد نمى پويد راه شيرينى را

فراموشى عدلِ تاريخ است بى خود زِر نزن

 

ناسزا چيست جز شعرِ شنل پوشيده كه شعار دارد

و سوارِ تراكتور است اما نمى راند هرگز به راه دور

بس كه فروتن است و سنگين سر 

و  در وسطِ  دعوا و سودا خرما خيرات نمى كند  

به كشتزارى سبك از نباد ها و نيادواره ها

 

دشنام چيست جز شكوهٓ بى مرزِ زبان

كه ميله هاى دندان مى شكند

تا بفوريت بفهماند دهان زندان نيست

و  فرجام همان سرانجام است در قافيه در لغت ليسى

از ايستادن گريز نيست اگر تابِ رسوايى ندارى والله

از ريسك هاى بى دليل و بادليل از بازتابِ مى إيد دشنام

از حواس پنج گانه بى زار است دشنام

شيفتهٓ ششمين حواسِ است دشنام*

 

 

از فاك چه حاصل  كه خدا شاهد است

 هيچ شكى مشايعت نمى كند طعنهٓ شگفت نابارورى را

مجموع سه گانه هاى تولد به فحش

زيستن به ناسزا و مرگ به دشنام

        نفرينِ گاه باور به زور اوست 

 

چه زود با زندگى هم نوا شدم كه نو همين معنى جديد 

در سرزمينِ بيگانه بانوى بانوان به وسعتِ آسمانِ آبى 

پوشيده دامنى رنگين كمانى بر شلواركى تيرانداز 

 

تابِ رسوايى نداردخانهٓ قديمى اِى غربتِ شقايق هاى پرپر در باغچهٓ غروب

چه زود وطن شراب شد در سفال هاى تو به تو

گيلاس هاى  دسته شكسته نقش هاى محو بر جدارِ تهرانتو* 

 

خيابانى كه از روبروى خانه مى گذشت 

در سوى ديگرش بنفشِ موج را مى خنداند

چشم  مى جوييد چون دلقكى در صحنه

نرم نرم مُخ مى زد و مى بلعيد

 

زندگى اصرار در انجمادِ كودك زبانى است

اشتباه نكن قلب من تو شيفتهٓ همان الفبايى

درد دارد اما زبانِ مادرى استامينوفن است

با آنتى اسيد ميل كنيد تا معده نا زخم بماند

زبانِ مادر يعنى تخيل  وهم  رويا

زبانِ مادر در تنهايى نمى ميرد

 

روزى براى تشويقِ اعتراضى مسالمت آلوده

 دستهٓ پرچم ها را تراشيديم بى تشويش

سبز و سفيد و سرخ از آن باريد

همان دم دريافتم سرگذشتِ پرچم چتر نيست

چه خيس عبور كردم و بر گشتم 

 

اشك چيست جز بارشِ شعورى كه شك مى كند

احساسِ شيدا بهروزى ى پيروزى است

 

من از كلماتِ بافته در شعرى بى زارم كه اصرار به بازگشت كند

انگار تمناى ديوار در شاهراه 

شرمِ عقيم هميشه عميق است مى دانى  

از ديدار همين انكارها نتيجه گرفتم كه ريل

اگرچه زير قطار مى خوابد 

اما خواهرِ مقصد است بايد سوار شد

گذشت از خانه ايى كه خواب در تابه اش

چون ماهى عيد جلز ولز مى كند

 

قلبِ من اِى فصلى  كه بيمارى

براى عبور چمدانى ببند

كه كفش هاى نپوشيده را 

كنار شورت و شلوار و پيراهن دوست دارد

 

آن خانه آن اتاقِ نادوست داشتنى زيادى برايم ناز مى كرد

به حوا نوشتم ريه هاى سكوت سرشار از دلقك هاى دود است

سيگار را براى رقصيدن ترك مى كنم

تو را براى هماغوشى هاى بى آه و شهوتت

آدم اگر مى طلبى به عالمِ مستاجر بيا

 بهشتِ حرف و حبس

بنگاه استيجاريست.