( در هرگز از هرگز مگو بگو) چهار

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


از چرا زشت چرا زيبا بگو مگو مى گذرم

عادت از آلوده شدن عادى مى شود  

اين زمانِ منفعل كه همواره به سوى كهنه شدن 

رويا شدن رها نشدن

  در آغوشم مى كشد نرم مى كُشدم 

 دستتو از دستم پس نكش

سقوط چيست جز افتادن در دامِ دستكش ها

ما بر سنگ فرشى از شانس يا اقبال روانيم

شير يا خط تصور كن يال يا ايده

بدونِ دستكش از لمس از تماس از احساس

از سايشِ زمان مى هراسيم

 مى ترسم از مستى جهانى كه خنثى نگام مى كند

بگو نگذرد اين گونه لغزنده توى دست هاى توام

دستتو از دستم نكش بيرون نزديكتر بيا

سگِ ترسو چتر بر سر حمل مى كند

تا گربه را بخنداند كه از باران مى ترسد

ما از لمسِ معشوق بدونِ دستكش گريزانيم

تو از تماسِ عشق بدونِ دستكش سرما مى خورى

داورِ علم و جهل دستكش به دست مى كند

او بهاى اجارهٓ جهاد در سرزمينِ ايمان و كفر 

توامان  تبعيض و عدل را بى اجازه دستمالى مى كند

از فقط سينهٓ برجسته و پُزِ عالى كافى نيست بگو

ضُرطه هاى كون پاره كن خود مى دانند 

در تشتِ زرينِ تعهد چرا حبابِ تنهايى دست نمى شويد

اِى قصيدهٓ بيدارى از خوابى طولانى 

اِى شرقِ  شريعت و حجله و بردگى و باكرگى و سنگسار و مسلسل

شق كردگى بى حجابِ قدرت و صورت هاى همواره سنگواره

و زير بغل هاى پوشيده از مو و شپش هايى كه هم موش و

هم شهبالند  و هم افاده و هم افتخار

آفتابه هاشان ببين چگونه آب در كام مى افشانند

چرا از يادم نمى رويد ماتم 

          از ماتم چه حاصل

چه صبح بى اندوه و بى حدود و  بى حريف و

كو حكيمى كه دستكش بكند از دست هاى شعر

لطفش استارت بزند سايه اش چشمك زنان

بپر بالا بگويد آهسته از اين لامكان دور شويم

كه مكان گم شده در دستكش هاش بيزارى بيدارى

به همسايه مى گويم تا بنوازى ساز

 برقصم بر زمينى  كه مريدم كه مرادم

يكى شده قرارم و فرارم ديگر قابلِ نقاشى نيست

دست از دستكش دست بيرون بكش 

امكانِ مُردن هر دم ممكن است حالا زود و دير نيست

 

مادلينا همين كه منو ديد گفت

چرا چشات سرخه دوباره نكنه انقلابى شدى دوباره

يا گراس زدى دوباره به ياد مادرت گل كاشتى دوباره توى باغِ وطنت دوباره 

او هميشه از دوباره آغاز مى كند تا فراموش نكند كه سكته كرده است و 

گاد به گا داده در نيمه شبى كه گوگِل به دخترش تجاوز كرد

و افشاء اين راز ممكن نيست

كه اخراج از آيندهٓ اكبيرى است

من عذر مى خواهم مادلينا از تجاوز به ديالوگى كه حرف ندارد

گل هاى باغ از سوراخ هاى شلنگ آب مى آشامند

وگرنه خداى من با گادِ تو فرقى ندارد

هر دو غرقِ عرقند در اين شرجى ى بى ترحم 

بى توهم و بى سهم و تمام بى رحم

خداى مرده گيس مى بافد به ريش 

مُرده كه زنده باشه هم حروفشو نمى شمرن

براى ايجاد تفاهم راه آبِ توهم همواره درازتره

باور نمى كنى قدتو اندازه بگير 

سى سال پيش دو برابر بودى 

من عذر مى خواهم مادرِ رحم و رجم با هم

بايد بروم مادلينا 

از اين خانه كه دست مى شكند از ايمان انگشت ها بشكن مى زنند

من اكواريومى لب بسته ماهى در سينه دارم

تو سكاندونيومى دل شكسته جنسيت به باد داده ولى لب چاك  

دستكش هام براى تو با آن ها ساز بزن

هنوز زنى تو مى توانى تو بدونِ ويلچر تو  

به ديدار عاشق يا آرايشگرت بروى تو روزى 

تا ببينند كه تو دوباره به قامتِ سى سالگى تو

هم خوشگل شدى هم اندازه من عذر مى خواهم

پرنده ام از كتابى پريده كه سال ها سال پيش

مى خواندمش ولى به اتمام تن نداد

روى گلى نشسته حالا در باغچه

روى درياى روبرو كه صدام مى كند

اگر مى شنوى براى كشتى هاى شناور 

يا شكسته فرقى نمى كند در موج هاى من

دعا كن سرخى از چشم مى رود

ميان سفيدى هميشه مردمكى هست

و مردمى كه مى گذرند از آن ميان

تو نورى تو بنفش

رنگِ ماتيكِ مادرم. 

 

 

پایان ارديبهشت ١٣٩٤

 

مهدی رودسری

ریچموند هیل – کانادا

 

Advertisements

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) سه

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

 

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد

قفسم برده به باغى و درش باز كنيد

 

كوپهٓ قطار قفس است 

از راه رو از رهايى از راه بگو 

از فرسايشِ تراورس و جان

از سايشِ ريل و روان مگو

چقدر آزادم از قفس اِى زبان 

اِى حريفِ نردهاى عميقِ حرف 

پشتِ عاج ميله هاى نرم 

و ديوارى لذت مكيده لمىيده تَر 

از اين رونده جهانى سوت مى كشد بشنو

شيشه پايين بده باد چه قصه ها پشت پنجره دارد

چه منظره ها كُند و سبك مى گذرند سريع

بگو از مگو ها من گوشم مى بيند چشمم مى شنود

 

سخنِ ناتمام در گردنهٓ گلو در جانم وجدانم

پيچ مى خورد چون قطره از قطار مى چكد بر ايستگاه ها مى چكم

 

دخترى كه گل مى فروشد مى داند غربتى ها غمخنده اند

شيرين است عطر گلى كه مجانى مى دهد او

قبله تويى خاطره ام عميق قبول كن ارزانى تو 

 

در ايستگاهى ديگر روياى مردى كه هنوز

مغزها مى كُشد مُخ ها فرارى مى دهد

 در صفحهٓ اول روزنامه ايى رنگى 

كنجكاو اين آشنا غريبه در غربت نيستم

ساچمه مى پاشد كلوخ كلوخ كلمه بازى الله

 

قهوه ايى نيز در ايستگاهى مى نوشم كه طرحِ فنجانش

پرنده و كودك و گيتار و موج و ابر و ساحل و سايبان 

 

و در  آخرين ايستگاه در نگاهم 

يك كشتى پير چون حسرتى خيس بر اسكله 

 

اگرچه  ناشناسم و خيس بايد بروم

و از كسى بپرسم معنى عكسِ يادگارى چيست ؟ 

از ناآشنا نابلد نا شناخته نا راه نما بايد بپرسم

از پاسخ ِ ماكت ها از خيابان هاى خيس نبايد ترسيد نمى ترسم

از آيه هاى آن كتابِ مقدس ترسى نداشتيم و گذاشتيم و گذشتيم

بگذرم اينك پاسخِ هر پرسش گام به گام به آدرس نزديكتر مى شود 

 

در همان روزهاى اول حوا خداى عريان 

شلوارك پوشيد روى جورابِ ضخيمى از محبت و 

ابراز علاقه به سيگار و انجيل و مضراتِ نشرِ فشن

اتاقى اجاره  داد در حفرهٓ زيرزمين معادلِ پوسيدنِ دو عينك

لاى دو پا و دو ديدار از دو دنياى بى دوست

يك وانِ كهربايى و يك مستراح همگانى

و يك آشپزخانهٓ بى اجاق 

در ضمن ذكام مزمن داشت چاييده بود

چون سرزمينِ چاى و نفت و تفسيرهاى پُرتصوير و البته كبير

از تربتِ فقرا و كتلتِ ناضعفا و تك كتابِ مقدس و خنجرى بر ساحتِ بازو

فروشنده از من پرسيد اين همه نمك زمين گيرت مى كنه نقد مى دى يا با كارت

 

در سرزمينِ پنگوئن ها پل ها هم پاى آدم ها ادامه مى دهند باز

رفتن را از فرازِ رودى كه حمل مى كند قايق ها و ماهى

و غرق نمى كند تا بخواهى حسودى نكن نه پلم نه رود نه قايق نه ماهى

فقط براى برگ زدن به سوسك ها و بچه موش هاى يتيم و 

فرارى دادنِ تله هاى عياش

به اعتيادِ نمك اعتماد مى آموزم 

 

هم سايهٓ بغلى تدى طفلى هميشه بال هايش براى جارو كشيدن است

او رازِ  ابريشمين اصوات را مى داند

آرشهٓ آرهوش * را مى سرايد سرايش مى نوازد محزون مى خواند

پس از ساعت ها خستگى باز آهسته گى مى شكند در مسيرِ سكوت

موسيقى مگر چيست جز سوسوى صوت ها پس از شكستِ سكوت

 

كتى گربهٓ آرايش گاه  با پاشنه هاى ده سانتى

هميشه سه بار در قفل مى چرخد كليدِ هوسبازش 

 تا بگريزد از  تجاوزاتِ گذشته ترسِ حال و هراسِ آينده

بگريزد از ناگفتنى ها مگو كه مى گويم بگو تا بگريزيم  از خودمان

 

در اتاقِ سوم در مجاورتِ سيفون و يخچال و بخارى عمومى 

ويلچرِ مادلينا دائم در مسير مستراح و تنهايى جيرجيركنان

من جيرجيركِ خودمم خانم هم سايهٓ كاغذ و خودكار و خاطره

تا حرف ها از شعرها بر چينم نمانم تنها 

دفترهاى ترجمه از جنونِ سياه كتاب حكايت كنم

 

فحش چيست جز ستايشِ نفرين به شيوهٓ آزاد 

عوام چه زود از مدرسه رانده مى شوند و

چه شتابان زير ناعوام مى خوابند 

كه چون سياست و تجارت از قله روانند سگ اند غلتك اند

و هر باره يك باره فرو مى ريزند سرد و سنگين و مخوف 

و اين تكرار خفقان است تا سال ها بغلطيم 

زير خاك پزيرنده زير ريز برگ و شرم شكوفه و نفرين برف   

همراه تبريك و تسليت اين مهمان هاى ناخوانده

يقين كه مرده قند نمى مكد نمى پويد راه شيرينى را

فراموشى عدلِ تاريخ است بى خود زِر نزن

 

ناسزا چيست جز شعرِ شنل پوشيده كه شعار دارد

و سوارِ تراكتور است اما نمى راند هرگز به راه دور

بس كه فروتن است و سنگين سر 

و  در وسطِ  دعوا و سودا خرما خيرات نمى كند  

به كشتزارى سبك از نباد ها و نيادواره ها

 

دشنام چيست جز شكوهٓ بى مرزِ زبان

كه ميله هاى دندان مى شكند

تا بفوريت بفهماند دهان زندان نيست

و  فرجام همان سرانجام است در قافيه در لغت ليسى

از ايستادن گريز نيست اگر تابِ رسوايى ندارى والله

از ريسك هاى بى دليل و بادليل از بازتابِ مى إيد دشنام

از حواس پنج گانه بى زار است دشنام

شيفتهٓ ششمين حواسِ است دشنام*

 

 

از فاك چه حاصل  كه خدا شاهد است

 هيچ شكى مشايعت نمى كند طعنهٓ شگفت نابارورى را

مجموع سه گانه هاى تولد به فحش

زيستن به ناسزا و مرگ به دشنام

        نفرينِ گاه باور به زور اوست 

 

چه زود با زندگى هم نوا شدم كه نو همين معنى جديد 

در سرزمينِ بيگانه بانوى بانوان به وسعتِ آسمانِ آبى 

پوشيده دامنى رنگين كمانى بر شلواركى تيرانداز 

 

تابِ رسوايى نداردخانهٓ قديمى اِى غربتِ شقايق هاى پرپر در باغچهٓ غروب

چه زود وطن شراب شد در سفال هاى تو به تو

گيلاس هاى  دسته شكسته نقش هاى محو بر جدارِ تهرانتو* 

 

خيابانى كه از روبروى خانه مى گذشت 

در سوى ديگرش بنفشِ موج را مى خنداند

چشم  مى جوييد چون دلقكى در صحنه

نرم نرم مُخ مى زد و مى بلعيد

 

زندگى اصرار در انجمادِ كودك زبانى است

اشتباه نكن قلب من تو شيفتهٓ همان الفبايى

درد دارد اما زبانِ مادرى استامينوفن است

با آنتى اسيد ميل كنيد تا معده نا زخم بماند

زبانِ مادر يعنى تخيل  وهم  رويا

زبانِ مادر در تنهايى نمى ميرد

 

روزى براى تشويقِ اعتراضى مسالمت آلوده

 دستهٓ پرچم ها را تراشيديم بى تشويش

سبز و سفيد و سرخ از آن باريد

همان دم دريافتم سرگذشتِ پرچم چتر نيست

چه خيس عبور كردم و بر گشتم 

 

اشك چيست جز بارشِ شعورى كه شك مى كند

احساسِ شيدا بهروزى ى پيروزى است

 

من از كلماتِ بافته در شعرى بى زارم كه اصرار به بازگشت كند

انگار تمناى ديوار در شاهراه 

شرمِ عقيم هميشه عميق است مى دانى  

از ديدار همين انكارها نتيجه گرفتم كه ريل

اگرچه زير قطار مى خوابد 

اما خواهرِ مقصد است بايد سوار شد

گذشت از خانه ايى كه خواب در تابه اش

چون ماهى عيد جلز ولز مى كند

 

قلبِ من اِى فصلى  كه بيمارى

براى عبور چمدانى ببند

كه كفش هاى نپوشيده را 

كنار شورت و شلوار و پيراهن دوست دارد

 

آن خانه آن اتاقِ نادوست داشتنى زيادى برايم ناز مى كرد

به حوا نوشتم ريه هاى سكوت سرشار از دلقك هاى دود است

سيگار را براى رقصيدن ترك مى كنم

تو را براى هماغوشى هاى بى آه و شهوتت

آدم اگر مى طلبى به عالمِ مستاجر بيا

 بهشتِ حرف و حبس

بنگاه استيجاريست. 

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) دو

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

از ناشناخته مگو  بگو

از آنچه گفت بگو  مگو

سكوتِ سست شكستنى است

با جعلِ رواديد عبور مى كنم از مسير

در اين سطر شناسنامه ها پاره مى شود

 

از هوا فرود مى آيم نه عقابم نه كلاغ

ناسوده ترين سرودها سوره ها سروده ها

ابرهاى سترون اند حاصلِ ساك هاى پاره و

ساق هاى شكسته تا زمين را تشنه بليسد

در گمرك كلاهِ كوير بى كاف است لا الهه الله هو 

گير مى دهد پاس مى خواهد ندارم

پورت مى كند ميخكم  هارت مى زند قلبم  

فلامينگو مى شوم ميانِ مسافران 

ببين مسافران چه زيبا مى شوند وقتى 

به آغوش عزيزى به بوسه به لبخند 

به ماشينى كه عزمِ خانه دارد

 به جانبِ باغِ آشنايى

به سوى وطنِ كوچكِ خويش مى روند 

نه پلنگم نه گربهٓ دست آموز كه دمم بريده نيست

اما قلبم را معده ام قورت داده اجازه است مستراح بروم 

و زنى از آن سوى شيشه ها مى گذرد

زنى كه آبى چشمانش در مه چشمانم گم مى شود 

مى خندد و ابرم نمى بارم  غمگينم و فكر مى كنم

در كدام دستشويى خواهد شاشيد خواهد دست شست

خواهد ماتيك ماليد بر لبانِ شكلات خورده  و حسرتى 

اجازه است قلبم را در مستراح برينم كه بى تابم

ور آر يو فرام 

…………… سكوت

اجازه است قلبم را از آت و اشغال ريخته در مانداب بر دارم 

بشورم دوباره توى سينه بگذارم كه عشق دارد غش مى كند

 مدهوش مى شود در هوشى كه شين به باد داده است

كجاست اتاقى و تختى تا در آن خاموش بنشينم

و شروه آواز كنم 

دو يو وانا ترانس ليتر

…………… و سكوت

 توپِ تنيسم با راكت هاى مزور كوبيده مى شوم

 توپِ هندبالى گرفتارم در دست هاى دسيسه ها ناآرام

 توپِ فوتبالم ببين پاهاى شيطان چطور شوتم مى كنند

كن يو اسپيك انگليش 

……………… و و سكوت

                        نمى شكند در واقع

بر سينه ام نوشته اند به پارسى

            با احتياط جا به جاش كنيد 

اما بينا كه نخواند سنگپاره ام بر كفِ نابينا

 

از ناشناخته بگو داستانِ دريده سينهٓ سهراب 

در مسلخِ انقلابى كه دزد به كاهدان برد

و اسبِ پروار را يابوى بى دماغ كرد 

 روزى كه كودك بوديم گاوى شكست گارى 

خشمگين شاخ شد و دريد شكمِ گاريچى 

                                   ما گريستيم

انقلاب كودكانِ گريان خويش را مى ترساند مى فريباند

مى گاياند تكه تكه مى كند با شوشكه و شلاقِ شكنجه

مى خوراند به اعدام يا مى گريزاند به بى نهايتِ عدم

 

از ناشناخته بگو قصهٓ بريده گيسوانِ منيژه

در خيابانِ انقلابى كه خائن به خانه برد

و از پس و پيش به او تجاوز كرد تا فرزند

بى لب بى لبخند و خِنگ  و بى خشم زاده شود

روزى كه جوان بوديم مجاز بوديم جيغ بكشيم

در جوارِ قارى پيرى كه انقلاب را خريد

سندش را در جيبِ پيژامه فرو كرد و روى صندلى 

بر ايوان نشست و فرمان داد هر كه براى ما جيغ نكشد

جَنَمش بشكنيد قلمش را كباب كنيد جگرش را حراج

جراحتِ اين جريده هرگز جبران نمى شود

 

از ناشناخته بگو روزى كه جنگل بى درخت شد

در واقع زندانيانِ اين فصل را داس ها درو كردند

شاليزار سرخ شد از هواى شور

گندم زار گمراه شد در بادِ گرم

ما كه مزرعهٓ جو نديده نبوديم آبجو شديم

داس ها به دست به راستى سرور شدند

 

از ناشناخته بگو كه وقتى مى شكند

در خاكِ بيگانه مى رويد مى بالد مى تراود

ديگر درخت خود مى داند كه آشيانِ پرنده بماند

يا ريشه بدواند آب بمكد ميوه ندهد به هدهدِ گرسنه

يا تو كه تشنه مقابلِ بازجوى مهاجرت هوس دود دارى

و او به تو سيگار مى دهد تا در حياطِ پشتِ پناه گاه 

پرستويى ببينى كه شعرِ آشيانه مى سازد 

مى سرايد بهتر است و سرانجام سكوت

بر ميز صبحانه مى شكند مى سخناند

 

سخن چيست جز سرايهٓ زبانى سياه كه از دور سبز 

روزى رُز هاى سرخ بردم براى عيادتِ زنى كه الزايمر داشت گفت

پسرجان اين قُرصاى زرد و سفيد سه تارند يا دوچرخه

سخن چيست جز جا به جا گفتنِ اشيا در سرابِ تنهايى

زن در آن بيمارستان زير ملافه مدام به جستجوى دستانش

مّدِ درياچه را جزر مى كرد و لبانِ خلاء مى مكيد

همانجا فهميدم كه انكارِ خرد بى واسطهٓ پلك 

در همين نزديكى موس مى كشد

 

سخن چيست جز الفاظِ بى ثباتى كه در گلدانِ شعر مى پوسد

روزى در حضور شاعرى پير اقرار كردم كه شكوفه هاى شعرش

از شيرابه هاى شرابى سرشار است كه تاكِ كهن كرامتش داده است

 در حالى كه ناخن مى جوييد گفت

كاش به اندازهٓ ناخنى كه مى كنَم 

                    از سر انگشتِ قلم 

شعرى مى نوشتم كه شانسِ شعور شدن داشت

همان جا فهميدم كه شعرِ واقعى  بى شك بى شرم است

 

اين مطلب را هر ننه عقربى مى داند 

نيش وقتى بى زهر است

خيال از آغاز مى گريزاند

تا سرزمينِ جديد سخن مى تازاند

 

بازجو پذيرفت كه داد را فصل بعد به گاه ببرم

زيرا جوانم و بدونِ شك كيسِ سياسى

بى خطرتر از دفاع طبيعى است

 

كسى كه پشت به صحنه مى نشيند در هرگز

هرگز نمى بيند چگونه در ادامهٓ نمايش

 بى وطنى  كه بليط مى خرد

 قنارى ى خستهٓ تشنهّ قراضهٓ سودازدهٓ

بى تماشاگريست كه سوت مى كشد

سوى قطارى بر ريل هاش  پر پر پرى

آيا آزادى هم قيمتِ قفس است ؟ 

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) یک

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


 

به بهروز شيدا

كه خواندن و انديشيدن را

توامان از او آموختم.  

 

 

من از هرگز مى آيم

و از توصيف  بيزارم

اما براى تو مى گويم

اِى خوابيده در مقابلم

تا به هرگز هرگز بر نگرديم

 

در هرگز آسمان خاكستريست

و بر زمين خاكستر مى بارد

در زمين درختان سرنيزه اند

و آسمانِ بى قلب را هدف گرفته اند 

در اين جدالِ برابر فقط اميدها مى ميرند

 

در هرگز شهرها خيابان ندارند

و دالان هاى زير زمينى راه هاى ارتباطند

نام تمام كوچه ها از پلاك ها پاك شده است

و خانه ها چون كورند شماره ندارند

پست چى ها سال هاست خودكشى كرده اند

 

مادران در هرگز هميشه در دردند

و كودكانى شهيد يا جلاد مى زايند

بوى شير از سينه بندشان گريزان است

باور به بارور شدن ديگر ندارند

ابر است در گيسوانشان ولى نمى بارد

 

من پدرم را فراموش كرده ام

چون او را هرگز در هرگز نديده ام

او پسرِ پدرى مهاجر بود كه غرق شد

در قمارهاى بدون بُرد و الكل هاى غليظ

و آغوشِ زنانى كه فاخته بودند

و اين سطر اضافه را دوست دارم

سرشتِ پسر سرگذشتِ پدر است

 

در هرگز كسى از سايه اش پرسيد

خانهٓ ادبيات كجاست ؟ 

سايه از سايه هاى در گذر پرسيد

هم سايه ها ادبيات چيست ؟

سكوت بود سمج سكوتى

 

بازى براى كودكان در هرگز 

نفس در سينه حبس كردن و

دويدن هم پاى زو كشيدن و

مشت كوبيدن به صورتِ ديگرى

و شادى و گريه و خستگى است

در اين سطر افسردگى رشد مى كند

 

در هرگز همه در هيچ دخالت مى كنند

سلسله جبال اما فقط يك قلهٓ دارد 

حاكم  همان كس است كه فرمان مى دهد

و همه در همه امور محكومند كه اطاعت كنند

اين نوشته در اين سطر سخت نگران و سست است

 

در هرگز هرگز گربه از سگ نمى ترسد

و موش ها آزادند تا از گربه نترسند

و سوسك ها هرگز موش نديده اند تا بترسند

و آدم ها كه قرن ها از آدمك ها مى ترسيدند

حالا عينك دودى بر پلك ها كوبيده اند

 

درنانوايى ها كه سالى سه بار نان گران مى كنند

تنورها سردند و آتش ها از تفنگ ها شليك مى شوند

و نان كه برشته شد تنور ها قفل مى شود 

و كليدها به سربازخانه ها مى روند

تا خانه باز سر بارِ نان نشود

در هرگز يك سطر اضافه سير نمى شود تا تفكر كند

 

در هرگز بادها كه بسيارند نام ندارند

و چنان نامجازند كه از نيمه مى نوازند

گردشِ آن ها مطابقِ متنِ صريح قانون

در گلوگاه ها و سرها و ساحل ها و 

چهارسوى جغرافيا و ناكجاى تاريخ و 

مسير مستقيمِ فرودگاه ها ممنوع است

 

در هرگز صداها دال ندارند

دل ها لام ندارند

بيدارى اما دار دارد

روزى درخت از من پرسيد داس يعنى چه ؟

نمى دانى ندايى بر زبان داشتم كه نيامد

در اين سطرها دال ها و لام ها ديوانه اند و بايد خفه خون بگيرند

و از دهانم خون بگيرند و در حلقم بريزند

كه گرفتند و ريختند

در هرگز دهان ها را رايگان پانسمان مى كنند

 

در هرگز وقتى دهان ها را رايگان پانسمان مى كنند

تو نبايد خواب باشى بيدار باشى با هوش باشى مدهوش باشى 

بايد باشى فقط نبايد باشيدن را با بودن برابر بدانى

ما از بلنداى  يك عمارتِ مدرن اما متروك چه مى بينيم

جز آن پله ها كه  هرچه  بالاتر مى روند بيشتر فرود مى آيند

 

در هرگز پا هميشه بر مدارِ پله مى چرخد

بر پله ها كفش هاى بدبختى كاغذى  و

كفش هاى خوش بختى مقوايى است

ما بر كاغذها شعر مى نوشتيم و به پا مى كرديم

در نيمه راه كفش ها و لفظ ها توقيف مى شدند

مقوايى ها محصولِ پاهاى برهنهٓ را

عروجِ پله هاى ناخوانده معرفى مى كردند

از انتشارِ سطرهاى تاول زده جلوگيرى مى كردند

 

در هرگز ديوارها فيلسوفند

وجودِ آجرهاست هستى گيتى در هرگز

و قسٓم ها جاى استدلال را گرفته اند در هرگز

صبح ها در بيشتر مواقع بعد از ظهرند در هرگز

و اذانِ نهار را نيمه شب ها مى خوانند در هرگز

نيستم تو اما من كسى كه سوت مى زنم در باران ملخم در هرگز 

و سوراخ هاى زمين آسوده بلعم مى كنند در هرگز

قطره بر گلبرگ نمى نشيند زيرا عشق كه عاشقِ افتادن است مه مى شود

مدفون مى شود در هرگز در بازتاب و تب تاب و بى تاب و طنابى از سم تابِ هرگز

در هرگز فيلسوفان آجرهاى مستدلند مستند چون سخت تمكين مى كنند اما هستند ديوار در هرگز

 

روزى تصميم گرفتيم برويم سفر شب شد

و شب ها كه قوانين روزها را بررسى مى كنند

از گوش هاى ما به داخل آمدند و به سركشى ادامه دادند

و راه سفر را مساعد ندانستند

در اين زمينه از فقه يك فروع جدا كردند و به  چهرهٓ خورشيد

ماسكِ ماه زدند و منصرف برگشتيم شديم پيش از سفر 

در هرگز هراس هرگز به جاى هدف سخن نمى گويد

 

اين حسِ قديم در هرگز هرگز جديد نمى شود

نقاشى همين كه مى شنويد جاى موسيقى همين كه مى بينيد بافتنِ فرش است 

و يافتنِ يك اتومبيل در زير زمين راندنِ يك رمان است در قوطى كنسرو

كه دربِ طرفِ سوراخش مسدود شده در هرگز بادها كه بى نامند شاعرند

و  ريشه هاى انجير معابد سيم هاى بلندگوهاست در هرگز

كه جادوانه مجموعهٓ عكس ها را خاطراتِ سينما مى سازد بر صفحهٓ چشم ها

نمايش مى دهد در هرگز

تئاتر همان سوزن هاى سيرك است در نمايش نامه كه قلاب بافان از آن عبور مى كنند

تا هنر منبت كارى منسوخ نشود و نقادان در ادامهٓ قصه

داستان روايت مى كنند گويى در هرگز سراى مداحان هرگز بى صدا نمى شود

و روزى كه ندانستيم چرا شيپور شد از مقابلِ تمثالِ درختى رژه رفتيم كه برگ هاى سياه داشت 

بر هر شاخه اش جغدى دوربين تنظيم مى كرد

ما تعظيم مى كرديم و مى گذاشت تا بگذريم

در هرگز هنر ما به ازاى مادر است كه زاييدن را مضر نمى داند زيرا از اضطرابِ مريض لفظ بودن را حذف كرده اند

و همين حضورِ مكرر تنديس راز تسلطِ تصميم هاى اوست

در هرگز او با صميميتِ تمام تصميم مى گيرد

كه حرف در هنر هرگز نگنجد و جيغِ بنفش همان شفق در افق باشد 

او جاجيم را جاى كبريت آتش مى زند و مردانه دود دوارِ اشك زا را در هرگز هنر مى نامد

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه عقابى دوچرخه سوار شود و نكوبد به شعورِ شفافِ بانكى با شيشه هاى ضد فقر ضد 

گلوله ضد تشنگان و ضد مخالفانِ ايدهٓ تقسيم نان و نخود براى رفع گرسنگى

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه پلنگى با پيراهن نخى و شلوار لى و كفش كتانى بدود سوى سراچهٓ مسجدى  و نكوبد مشت بر سينهٓ سپر سربى ى رباتى كه چشم دارد اما نمى بيند و گوش دارد اما نمى شنود و قلب دارد اما عاشق نمى شود و مغز دارد اما نمى انديشد 

ما از اين گونه نگهبان ها گاه با دليل نگرانيم

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه خرس پشم نتراشد و حلاج باشد

كه گنجشگ پر نريزد و حافظ باشد

دخترى كه من عاشقش بودم در هرگز ديگر آفتاب را به گيسوانش مهمان نمى كند

و سازِ ممتاز دستهاش 

و بافه هاى تابيده از تافته هاى حرف هاش بى صداست

حباب هاش در هرگز وقتى مى تركند نتِ مغلوب

خارج از هفت نتِ غالب است

استادى كه داشتم در حسرتِ نوازشِ يك اركستر

در هرگز موهاش ريخت دندان هاش ريخت ناخن هاش ريخت 

و ساقهٓ تُرد نى شد در سال هاى سكونت در هرگز

و روزى كه شكست فقط

صوتى از يك تيتر بى احساس شد

در هرگز صبح ها ژاله از اطلسى نمى چكد

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كلمه با روزنامه آشتى باشد

حتى ياسِ بنفش با بهار قهر است

به عالى ترين كنكاشِ سال هر سال كوزه ايى مى دهند

كه به قدر كفايت عميق است تا در آن مدفون شود

يك كارد براى تيز شدن كافى ست تا گلو ببُرد 

كلاه را واژگون كند سر ببرد تا سرانجام

از كوزه آب بنوشد

در هرگز آيه هاى بازى در جام ها فوت مى شود

 اما هنوز شرابِ خانگى  لب ريزِ فنجان هاست 

چه فرق مى كند وقتى مست مى شديم 

از ياد مى برديم چشم هاى پنجره چرا كور شدند

از ياد مى برديم چرا ميان سينه ها سكوت چنگ مى زند

 

در هرگز كسى نبايد آواز زن بشنود

تيتر تمام روزنامه ها هر صبح و عصر اينست

آوازِ زن و شراب تلخ گناه كبيره است

مرتكب اگر بشويد بدونِ يك كلمه پيش و پس بى كله مى شويد

بى گمان در هرگز روز از كلمه نامه نمى شود

 

هرگز شما نديده ايد در هرگز

هفت روز يك هفته باشد

جمعه وقتى به عيادتِ نماز مى رود

عبادت و ارادت دو روز محسوب مى شود

من نديدم شنبه حتى شنبه هاى متاهل 

وقتى با عددها ازدواج مى كنند از

ساعت هاى بيمارستان سنگين تَر باشند

جمعه هميشه دو بازوى سنگين است

كه وزنِ اساطيرِ تيمارستان را  حمل مى كند

ما ميان جمعه ها تشكى از باران پهن مى كرديم

تا حجمِ  اندوه كامِ سكوت در ما شناور نباشد

تا آيه هاى بى آينده كه خطبه هاى قايق هاى بى بادبانند

از ما بگذرند زيرا سال ها از ساحل

                          خيرى نديديم

جمعه ها بازوهاى كفن و دفند در هرگز

دشمن خويى را به دوش مى كشند 

دوست نمايى مى كنند در هرگز

شش روز سبك تر از زمان نيست اما

در انجمادِ جمعه زمان در گردابِ گُه غرق مى گردد

ما صبح هاى بيدار را مى رانديم به جانبِ كوه

به سوى منشور هاى شكستهٓ نور در ليوان هاى سنگ

سوى هواى رقيقِ نفس كه پشتِ هر بته هر درخت 

از عشق بوسه مى سرود عرق از روح مى ريخت جمعه هاى

غار پيمايى غار تابيدن غار نشينى 

غار گريستن غار بافتن  غار خنديدن

در هرگز از غارهاى محزون و چترهاى تنهايى 

عبور مى كرديم

درهاى بى نشاطى اتوماتيك بسته مى شدند

سنگواره ها شاهدند پوست ها را نگاه كنيد

بر آن ها مى نوشتيم كه جمعه جمعيتِ آيه هاى فرار است

از سلطهّ جميع آيه هاى ريا در هرگز

بى درمان دام پهن مى كردند دام مى پروراندند

در هرگز جمعه ها دام دارى باز مى كردند

رام مى كردند بره هاى آيه هاى بى باور بى ياور بى ياربى بار را 

ما كوه را از غارها مى گذرانديم با هجوم آب ها از آبشارها

عشق بازى مى كرديم

ديو از دو روز جمعه رها مى كرديم

فرار مى كرديم در هرگز شنبه ها از شعار بر مى گشتيم

 

دوست كيست ؟ دوستى چيست ؟

راننده ايى كه بر گازِ باد مى فشرد خنديد

او بر صفحهٓ سفيد آيينه ها مى رقصيد

و ما از شتابِ گريختن تهى بوديم از رفتن از هرگز

يار كيست ؟ جز شراب چه دارى در بساط اِى مهمان دار ؟

يارى جز عشوه فروختن و غمزه قرض دادن چيست مهماندار ؟ 

و او شكوفه از شفافِ شيشه چيد و هديه داد

ما نم از زير پلك هاى رفتن زدوديم

در هرگز خارهاى خاطره ديرسالند

تا پير نشوند سم مى بارند

شعر چيست ؟ شاعرى كجاست تا در كفِ دستم

كفنم دفنم را گور بكاود اِى صندلى اِى مبل اِى تختخوابِ هوايى كه از هرگز دور مى شوى

از اين بالا جز شعارهاى سر افكنده و قافيه هاى معتاد چيزى ديده مى شود كه در هرگز هميشه نابينا بود و پى ى بينايى مى گشت تا كورش كند 

از اين بالا چيزى شنيده مى شود كه گر نيست دگر در هرگز اما هنوز مى آزرد

شراب چيست ؟ فراموشى كجاست ؟

لطفن از آن تلخ وش سرخ اِى فرشته كه از فراز كلاه تا استغناى ريتمِ نرم كفش رهايى مى ريزى

متشكرم من از هرگز هنوز حرف ها داغ ها دردها

رنگ پاشى هاى ديوانه سالارى جنون دارم

بخشِ دوم را پس از مستى

بعد از هستى دوباره

مى خوانم از دفترى كه هرگز

در هرگز شهيد نشد ولى شهادت داد

كه اين شراب از دست هاى فرشته ايى تقديم مى شود

كه ماتيك بنفش دارد 

تجسمِ گريز از هرگز. 

 

آغاز : ارديبهشت ١٣٩٤

 

يكى از ما ملياردها

منتشرشده: اکتبر 24, 2014 در Uncategorized

 

—————–

نيمه ديوانه نيست صادق است قبل از آنكه عاقل به نظر برسد خل به نظر نمى آد نيمه از نيمه تعريف كرد اول كه آمديم خوشم بود آمد بعد بايد روميت مى گرفتم  گرفتيم دختره خوشش نيامد نبود گفت همش حرصت تيزه رفت دومى پسر بود هم سن خودم آشنا با فلسفه سيگارى مى كشيديم اهل هنر بود خط مى نوشت سه تار مثل گيتار مى زد دود شد از بس نت نوشت سومى لزبين بود بعد بيست و چار ساله بعد من جوون اون جوون جون به سرم كرد تا با هم خوابيديم مكافات وسط دار بست معلق مى زد تا بره سيگارى دود كنه برگرده شب هاى ساحل  و خودِ ساحل و درياچه بود از ساحل و چى چى مى گن گفتن كتابه  دوده از سر كتابا بلند مى شه شد رفت كه جدا بشيم سر كرايه كه نداشتيم  هيچ كدوم البته ،،،،،

 بعدى ترياكى بود نمى كشيد آب مى كرد شربت درست مى كرد به عنوان دارو درمان مسكن مى فروخت  سينه اش خراب بود عاقل نبود يك قدم مانده به جاده چرا قضاوت كنيم گفتم جمع كن كأسه كوزتو دود با دود فرق مى كنه نمى دونى جاده به اين درازى با كوچه نمى سازه كه مى دونى جماعتِ دودى با جماعتِ هم دودى مى پره  

دودمون نادود بود دود شد رفت اگه نمى رفت دوديم مى كرد بعدى ديگه بچه ام از اونه نپرس و نپرسيدم 

 

دو ماه بعد كه بر گشتم گفت مى دونى بعدى خوبيت نداشت يا من خسته بودم ساختنى نبود بايد مى كشيديم بجه داشتيم ولى كشمون در رفت لزومى نداشت با هم بمونيم حالا دختره هجده نشده مى گه پولى كه از من قرض كردى بده می کم ندارم می گه برو جهنم گو تو هيل و دود بود و سرفه بود و يك قدم نرسيده به چراغ نه چرا بر گشتيم فكر كنم زير زمين رطوبت داره كه دخترت باهات قهره سرفه گفت  يك خواب و يك دِنه هفت پله پايين هم چپ و هم راست آشپزخونه اش اپن نیست خوبه و يك كپه اسكناس از جيبش در آورد

گفت بعدى فقط با هم بوديم روزها مى خوابيد شب ها با هم چت مى زديم چهار ماه اون تو اتاق خودش من تو اطاق خودم سر راه مستراح يا يخچال گاهى به هم مى خورديم زمان هاى نامناسب گاهى روى بالكنى سيگارى مى كشيديم فكر كنم هوانورد بود يا مى خوند رفت نپرسيدم چرا دود شد نگفت نه ما همه دوديم گفت بعدى بادامى بود نى مى زد فيس بوكش حرف نداشت تمام سايت هاى حقوق بشرى و سپيده ساداتى را يادم داد تويئت مى زد عين قنارى عين توتى جوابشو مى دادم روزى سه بار مى آمد تو اتاقم اشكالامو حل مى كرد خودشم لذت مى برد لايك و كامنتمو مديونشم پوستش ليمو انگشتاش پيانو ولش كردم نه بى خودى ولم كرد رفت دود شد حوصله دود نداشت بعضى اين طورند ديگه زندگى من مى ما حالا تو همين زيرزمينم رطوبت داره می فهمم از سرفه حالا سگى در خانه دارم دارد ،،،،،،

پول دادم گرفتم يك كپه پول سرفه كرد از جيب يكى كشيد پس داد قبل از خداحافظى به كمونيست اعتقاد داشت ليبرال شد هنوز خلق و خوى سوسيال ليبرال داره كمى عاقل كمى خل و نشاط مى فروشه با كمى سود سى ساله كه آشناست گفتم بعدى گفت نه حالاحالاها،،،،،

حالا يكى از ما ميلياردها مى ره که سيگار بخره من جهتِ  خلاف .

 

مهدی رودسری

2014-10-24

میمون و دزد

منتشرشده: اوت 8, 2014 در Uncategorized

 

یک :  

فامیلی به تبعید آمده بودند .

خانواده هایی که از انقلاب گریخته بودند پول ِ فراوانی داشتند اما از همه چیز ایراد می گرفتند حتی آفتابی که چون همیشه پوست مردم را به شکلی طبیعی می سوزاند یا کلاغ ها که غار غار کشان از شرق به غرب می رفتند و غروب بر می گشتند یا سرفه هایی که صاحب مسافرخانه جهت ِسلام داشتِ مسافران از ته گلویش پرت می کرد .

کلاته بن بست شهری در سی کیلومتری مخزن آباد که سه طرفش دریاست و یک طرف جادۀ ورود آنقدر توریست می پذیرد که رییس اتحادیۀ فروشندگان صنایع دستی و رستوران دارها از سوی تمامی اعضاء با کمال ِ میل به پلیس رشوه می دهد تا از خریداران محافظت شود .

منیر خانم که شوهرش اعدام شده بود روز دوم ورودشان به هتل شاداکلاته پیشنهاد کرد گشتی در شهر بزنند و از قلعۀ اکبرکاپو که در دوران ِ سلطۀ مغولان ِمسلمان شده منزل ِمهاراجه ویشتی بودا بود دیدن کنند ؛ یکی از خدمت کاران ِمسافرخانه که فارسی دری می دانست ولی از اهالی افغانستان نبود در مقام ِ هم زبانی چنین توصیه کرده بود و در ضمن یادآوری کرده بود که حتمن ناهار را در رستوران کاپوجاکارا صرف کنند که لذیذترین ماهی کبابِ نوک نیزه ایی را ارزانتر از رستوران های دیگر می دهد به اضافۀ ترشی انبه و سس ِجادوکا که غلیظ ترین شرابِ بادنجان سفید است و چای زنجفیل تمامن مجانی .

تا دیگران آماده شوند منیر خانم تمثال ِ مبارک شوهر رااز چمدان بیرون کشید و به یاری دستمال کاغذی و کمی تف ِ دهانش قاب ِطلایش را صیقل داد و به گردن آویخت

نگاه ِ مصمم و محزون ِ شوهر به ناکجا بود هرجا که منیر خانم می گردید.

دیگران به جز دوربین وساعت های مچی که هنوز به وقتِ وطن بود هم چون منیر خانم عینکِ آفتابی زده بودند به توصیۀ کارمند ِبخش رزرو هتل که گفته بود : آفتاب سوزان عینک دودی نزد کورشد .

شهر بنفش و پیاده رو سرخ بود ، انبوه درختان ِ انبه و بادرنگ و انجیر معابد فضایی روحانی اما بنفش به دیدار کنندگان عرضه می کرد و سرخی پیاده رو از      ناس و زرنیخی بود که هندی ها زیر لب فرو می کردند و عصاره اش را می مکیدند و نشئگی اش را قورت می دادند و تفاله را پرت می کردند به روی پیاده رو که زیر کفش عابران پخش می شد و سنگ فرشها را امپرسیون می کرد .

تابلوهای اخطار از تابلو های علائم رانندگی بیشتر بود و محمود خان که دبیر بخش انگلیسی یک نشریۀ علمی سیاسی بود که سردبیرش را انقلاب اعدام کرده بود با ترجمۀ بعضی از اخطارها همه گان را آگاه می کرد .

متن ِ یکی ازتابلوها : هشدار هشدار مواظب ِ اشیاء براق ِ خود باشید.

و محمود خان در تفسیر اشیاء براق به همراهانش توضیح داد : احتمال می دهم منظور از براق همان برق دار باشد مثل ِ دوربین یا ساعتِ مچی و دلیلش این که مردم شبه قاره چون سیصد سال در استعمار انگلیس بودند و زبان ِ غیر رسمی و اداری انگلیسی بود بعد از اعادۀ استقلال به رهبری مهانداس گاندی و خروج ِ انگلیسی ها نخواستند آن زبان ِانگلیسی کهنه را نو کنند به همین دلیل مثلن به برق می گویند براق و برای همین قدم به قدم هشدار داده شده که مواظب ِ دوربین و ساعت مچی هاتون باشید که احتمالن برق دارند یعنی با باطری که نوعی برق ِ جامده کار می کنن در واقع…

که بهار خانم خواهر باجناقش حرفش را برید و گفت : محمود خان انگار یاد ِ مجله افتادی دوباره و رفتی رومنبر قربونت کاتش کن بذار عرقمونو پاک کنیم دستمال کاغذی خدمتتون هست .

و این گفت و گو تصادف کرد با بازار صنایع دستی و آب میوه فروش هایی که آب انبه و هویج و نارگیل و موز در یخ رنده شده می فروختند و صندلی های ساخته شده از نی به رنگ های زرد و نارنجی و آبی زیر سایبان های تبلیغ سونی و ساری ساچرا و تاج محل .

اگر منیر خانم یک لحظه نمی ایستاد تا پیشنهاد کند برای رفع خستگی و تشنگی آب میوه ایی بنوشند احتمالن میمونی بر دوشش نمی پرید و تمثال ِ آویخته بر سینه را نمی کند و نمی گریخت و خودش هم از ترس غش نمی کرد ولی جیغی کشید و قبل از غش کردن با انگشتِ اشاره پرنده ایی را نشان ِ داد که میمون لاغری بود با زنجیری طلایی لای دندان ها .

محمود خان طبق ِ راهنمایی انگشت ِ اشاره سریع تصمیم گرفت به تعقیب ِ میمون پرنده ایی بدود که به طرف ِ جنگل ِ وحشتناکی از کلاغ و برگ های قهوه ایی می جهید ولی زنی با لهجۀ ایرلندی راهش را سد کرد و گفت : استاپ ! کجا ؟ آن جا خیلی خطرناک ؛ و خدا خیرش بدهد که با دست ِمشت شده اش جهت ِ مخالف را نشان داد و قاطعانه اما متین فرمان داد : بهتر است آن جا بروید ایستگاه پلیس.

و محمود خان که همسرش هنوز در زندان ِ انقلاب بود چنان جذبِ چشم های دریایی زن ایرلندی شد که ایستاد و تشکر کرد و از او آدرس گرفت و داشت منیر خانم را فراموش می کرد که بهار خانم فریاد کشید : محمود خان باز تو یه زن ِ تنها دیدی و گیر دادی تورو جان ِ زن ِ زندونیت بیا فکری به حال منیر بکنیم . 

دو :

در ادارۀ پلیس مسئولی که گروهبان بود ولی همه کلنل خطابش می کرد از جمله زن ِ ایرلندی که همراه منیر خانم ودیگران و محمود خان برای شهادت آمده بود بعد از شنیدن ِ شرح واقعه و اعلام تاسف گفت : اما ما برای هشدار تابلوهای فراوانی در خیابان ها قرار داده ایم که شما توجه نکرده اید و اینک کاری از ما بر نمی آید تا برای شما انجام بدهیم .

و چون بسیار آهسته و شفاف می گفت محمود خان به سادگی موفق به ترجمه می شد .

منیر خانم می خواست التماس کند ولی محمود خان نمی دانست چگونه به انگلیسی التماس کند که آن تمثال ارزش ِ معنوی دارد و قیمتش مهم نیست که زن ِ ایرلندی زیر گوش ِ محمود خان گفت : پنچ دلار بهش بده ولی از زیر میز.

و محمود خان چنین کرد .

کلنلی که گروهبان بود بلافاصله خودکارش را از خودکاردانش بیرون کشید و روی کاغذی مارک دار شروع به نوشتن کرد در حالی که زن ِ ایرلندی مشاهداتش را سلیس بیان می کرد و محمود خان نیز گاهی کلمه ایی می پراند .

در آخر شکایت نامه منیر خانوم باید آن را می خواند و آدرس و تلفن محل اقامتش را می نوشت و امضاء می کرد که جز امضاء کردن باقی در خواست ها را محمود خان و زن ِ ایرلندی انجام دادند با نشانی و شماره تلفن محل ِ اقامت و نام های نوشته شده در پاسپورت ها : منیر مهتابی و محمود ظفرشکن و ماریا نیکولاس.

و ماریا از همان روز به همراهان افزوده شد اگرچه از هیچ انقلابی نگریخته بود و فقط توریستِ تنهایی بود هم سن و سال ِ بهار خانم اما مهربانتر و قاطع تر که نعمتی زمینی بود زیرا به انگلیسی معمولی حرف می زد و همۀ همراهان از جمله محمود خان برای گذران ِ باقی سرنوشتشان سخت به آن نیازمند بودند .   

سه :

 سه روز بعد خدمت کاری که فارسی دری می دانست اما نه افغان و نه هندی بود به منیر خانم اطلاع داد که پلیس او را احضار کرده است و چون موضوع سرقت را می دانست توصیه کرد : دو دو دلاری یا چهار یک دلاری به پلیس بدهید اگر مالت یافتند ورنه باید بروید تا مخزن آباد و بیست دلار خرج کنید تا مال پس گیرید .

آن روز باران می بارید و امپرسیون پیاده روها را می شست و بعضی از مردم بومی هم درست روبروی مهمان خانه صابون به سر وتن می مالیدند و کف کنان می رقصیدند و حمام می کردند و ماریا و محمود خان نیز دست در دست هم از آن ها عکس می گرفتند که منیر خانم و بهار خانم مجبورشان کردند عیش را کات کنند و به ادارۀ پلیس بروند. 

چهار :  

کلنلی که گروهبان بود خود به پیشباز چهار نفر آمد و با خانم ها روبوسی کرد و با محمود خان دست داد و بهار خانم که از این حرکت شوک زده شد به دنبال ِ دستمال کاغذی گشت تا رد بوسه را پاک کند اما نیافت و بی خیال گذشت و گوش به توضیحات گروهبانی سپرد که چون آمیتاباجان در شهرۀ شهر با چرخاندن ِ دست ها و لب ها چگونگی به دام انداختن ِ دزدان ِ نابکار را فیلم بازی می کرد و آنگاه که خیس عرق به سوی اتاق کارش رفت تا چیزی بیاورد محمود خان حرف هاش را ترجمه و توضیح کرد : مردم دهات ِاطراف که از اهالی این شهر محسوب نمی شوند فقیرند و یکی از معدود کارهایی که برای امرار معاش انجام می دهند تربیت ِ میمون های دزد است به این ترتیب : اول یک جفت میمون نر و ماده صید می کنند و دوم از آن ها بچه کشی می کنند و سوم بچه میمون را از پدر و مادر جدا می کنند و چهارم این بچه را گرسنگی می دهند و پنجم به آن ها یاد می دهند که چطور گردنبند و دوربین و چنین چیزهایی از مردم و به خصوص توریست ها بقاپند یعنی بدزدند و ششم به صاحب شان بدهند و برای رفع گشنگی موز و نان و نارگیل بگیرند و کلنل به خاطر ما با عملیاتی حساب شده توانسته دزد گردن بند منیرخانم را پیدا کند و حالا دستمزدش را باید بدهیم و چشمکی زد و گروهبانی که کلنل نبود با یک بسته دستمال کاغذی از اتاق بیرون آمد و تعارف کرد و بهار خانم دو برگ بر داشت و محمود خان که چهار یک دلاری از منیر خانم دریافت کرده بود هر چهار تا را با دو دلاری که خودش به آن اضافه کرده بود لای برگی از دستمال گذاشت و ضمن تشکر به گروهبان برگرداند و همگی کف دست ها را برهم کوبیدند و تا صورت بالا بردند و تشکرتشکر کردند و آنگاه خواستند تا دزدها را ببینند که بی درنگ با این درخواست آنها بعد از آن که به هر کدام دو ماسک دادند تا دهان و دماغ را بپوشانند موافقت شد و منیر خانم چنین نکرد و به پوزخند کلنل یا گروهبان که فرقی با هم ندارند بی اعتنا پوزخندی تحویل داد .

در سلولی که از بوی شاش و عن داشت منفجر می شد منیر خانم قبل از اینکه غش کند ماسک بر ماسک کوبید و بر دماغ و دهان زد ، مردی چون بن کینگزلی در فیلم گاندی به کارگردانی ریچارد اتنبورو گوشۀ سلول شولای مندرس بر خود پیچیده و مچاله در خود فرو رفته بود که با ورود ماسک ها و کلنل پیشانی بر خاک فشرد و دورتر از او عنتری با چشمان ِ مضطرب به دیوار زنجیر شده بود ، پاهای منیرخانم سست شد و بر بهارخانم که شانه به شانه اش بهت زده ایستاده بود یله شد و ماریا جیغ نازکی کشید محمود خان آب خواست که سرباز محافظ سلول که به این سیاه چال زندان می گفت دوید تا بیاورد .

در فرهنگ نامۀ بومیان ِ شرق سوماترا پیش از استعمار هلند چنین آمده است : نگاه میمون بر انسان شوم است و موجب طاعون و وبا می شود.

این مرد و میمونش گردن بند شما را دزدیده اند حالا اگر رضایت بدهید مرد را آزاد می کنیم و میمون را می کشیم و گوشتش را به باغ وحش می دهیم تا خوراک ِ ببرها باشد و اگر رضایت ندهید این مرد همین جا می ماند تا دادگاهی شود اگر پولی داشته باشد و وکیل بگیرد چند سالی زندان می ماند .

محمود خان ترجمه کرد .

انگار میمون حرف آدم ها را می فهمید که زوزه کشید و ملتمسانه نگاهشان کرد

اشکی از چشمش پرید و از لای پاهایش شاشی بیرون ریخت .

منیر خانم : من رضایت می دم هر دو آزاد بشن.

کلنل گروهبان : میمون باید بمیرد چون عادت به دزدی کرده است .

بهار خانم یک دلار داد و گفت : بانانا فور مانکی .

و دو دلاری هم با اشاره به مرد سر بر خاک .

گروهبان کلنل : دوست دارید اعدام میمون ببینید .

ماریا گفت : رضایت نامه را بنویسید امضاء می کنیم .

و اشاره به منیر خانم کرد که داشت پس می افتاد .

مرد زندانی نگاهی چون گاندی مهربان داشت پیش از شلیک ِ گلوله به تن ِ نحیف و و مایوسش در نمایش نامۀ ساتیاگراها از فیلیپ گراس.

بر خاست و دو کف ِ دست بر هم نهاد و نشست و پیشانی بر خاک نهاد. 

مهدی رودسری

2014-08-08 

   

(Access Chamber)

منتشرشده: اوت 6, 2014 در Uncategorized

یک :

منوچهر ميم كه شاعر نبود براى بر طرف کردن مشکلات داخلی بدنش از قبیل واریس و چربی خون و دیابت درجه سه به توصيه دكترى كه پزشك نبود به پياده روى منظم پرداخت روزى دو الی سه ساعت تمام تا از وزن تقریبن سنگین تر از معمولش کمی کم کند اما گم شد .

گرچه گاهى بعد از راه پیمایی معمولی دو الی سه ساعت دیرتر به خانه بر می گشت ولی جاى نگرانى نبود چون هنوز یک سال مانده تا پنجاه سالش تمام شود و به اندازۀ کافی اعتماد به نفس داشت که پس از گم شدن پیدایش شود در حالی که بوس ِ نفس اش بوی سیگار می داد حتی بار قبل از آخر که بعد از چهار ساعت و چهل و پنج دقيقه تأخير شرمنده و سرخ و لرزان به خانه آمد ضمن عذر خواهى بابت خزه و لجن و جلبک های چسبیده روى تى شرت و شلوارك و حتى کفش های کتانی و نگرانی شدید همسرش كه پرسيد : چه نور درخشانى ته چشماته ؛ توضيح دهد كه با يك مار پيتون مناظره جالبى داشته چشم در چشم و همسر با غمزه ایی مقدر شده برای زنان از مرزهای چهل و چند سالگی گذشته و لبخندی گریخته از نگرانی بشنود : روت خيلى زياده مار پيتون .

آن دو در چهارمين ماه از ازدواج میمونشان فهميدند چقدر از مارها خوششان مى آيد و اين از خوش بختى هاى مشترك بعضى زوج هاست در بعضى از ازدواج های غیر معمول وگرنه زوج های فراوانی حاصل از ازدواج های معمولی بعد از گذشتِ چهار سال و شش ماه هم به خوش بختی های مشترك نمى رسند و زندگان چون همسایگان پیرتر می شوند .

مار در فوتوريسم كه فلسفۀ آينده نگران است به معناى فريبِ عالم واقع هم آمده است زیرا سالى يك بار پوست می اندازد بر خلاف انسان ها و سایر جانداران ِ شبه انسانی که در هر فصل سه بار پوست تعويض مى كنند زیرا به شكل عجيبى شبيه سياست مدارانند و كمتر كسى از سياست كه منشعب از علم حرام است رضايت معنوى دارد شايد به همين دليل است كه دوست داشتن مار نزد همسرانی با مخرج مشتركِ تفاهم كمتر خوشبختی از انواع مکانیک و پارامکانیک بیشتر طلب می کند و آنها كه بخت خوش دارند به استثناء شاعر و همسرش داوطلبان فرقه های ترور معنویاتند .

مار در فلسفه هاى متعدد عرفانى چون گنبدیان و سقفیان و میناییان مورد توجه دوشيزگان نيست زيرا هر دوشيزه ايى به سگ خود عشق مى ورزد من مارها شنيده ام سگ خورده اند در آمازون نه در ريچموند پارك كه منوچهر ميم شعرها در آن پیاده نوردیده و با صدای بلند برای خودش خواند ه تا در ضمیر نا خودآگاهش زندانى خانه هایی نشوند با ديوار هاى چوبى که مثل همیشه مهمان عكس هاى سكس و سكوت اند .

اسم مستعار منوچهر غیر از منو میم پيتون زاد بود به روايت همسرش كه به پليس خشك و مؤدبى كه بازجو نبود با اشکی آمیخته به ریمل بنفش که از گونه هایش چون نوزاد های تازه از تخم در آمدۀ مار عینکی می سُریدند و چون رد هزارپاهایی بر دستمال کاغذی های نازک و ارزان قیمت مخصوص ادارات دولتی سریع محو می شدند توضیح می داد تا پلیس مودب و خشک آنچه می شنید با دو انگشت اشاره تند بر كيبورد بكوبد و بنويسد طبق قوانین مقاماتی از پیش متوفی شده و بدون ِ تردید نه خارج از محتویات ِ داخل پرانتزی بالای صفحه که در آن نوشته شده بود ( گزارش پیش از تحقیق نهایی در بارۀ سوژه )

البته بيست و چهار ساعت از تأخير سوژه که شاعر نبود اما منوچهر بود گذشته بود که نگرانى حاصل از نیمی اضطراب و نیمی شادی ی بی دلیل از وصول بیمۀ عمر همسر به جاى اطمينان خاطر مخصوص کدبانوها نشست و او را واداشت از پليس بخواهد به خاطر انجام وظيفه و حقوقى كه با اسكناسهای نقد مالیات دهندگان تامین می شود دخالت كند و کمک که نام دیگر دخالت است را با حسن نیت به انجامی برساند که سری به تشکر تکان تکانی بخورد و منظوری از چشمهایی بتاباند که تازگی یکی نزدیک بین شده بود و دیگری دوربین .

نام واقعی همسر مهم نیست چون فقط به سگش که ماسوله نام دارد عشق می ورزد و دوستان و آشنایان و خویشان هم ماسوله خانم یا خاله ماسوله صداش می زنند جز منوچهر که کبرا صداش می زند و کبرا یا ماسوله آه دیگری کشید و ادامه داد:

گاهى دعواى شاعرانه هم داشتيم ولى هیج وقت دست روم بلند نکرد نه يادم نيست وگرنه باباشو به عزاش می شوندم به همين دليل قاتل بايد ناشناس باشد چون آشناها خیلی دوستش داشتند گرچه مزاجش تند بود اما تلخى نمی کرد نه هیچوقت يادم نيست چون خوش قلب بود و آشناها مرامش را دوست داشتند پس هیچ آشنایی نمی تونه قاتل باشه نمى دانم حالا که دارید مى پرسيد به خيلى جاها مى رسم اما بنويسيد قاتل را نمى تونم ببينم نوشتيد چون من كه همسرم ناپدید شده و مى دانم پليس بايد براى پيدا كردنش كمكم کند بنويسيد لطفن بيست و چهار ساعت تأخير یعنی مرگ ولی من باور نمى كنم که مرده باشه شما که دوره های ویژه دیدید باور می کنید و پلیس که با سبیل نازکی پشت لب های گربه ایش بسیار شهوانی مزاج از فاصلۀ سی سانت بالاتر ازدگمه های کیبورد زیر چشمی نگاهش می کرد تایپ زد ( سوژۀ مزبور لزومن هنوز زنده یا به قتل رسیده است ) بدون اینکه تکانی به پلک هایش بدهد .

فقط بيست و چهار ساعت پيش بود که شاعر بارديگر وسوسه شد تا از تابلوى (Access Chamber) بگذرد و سر به سر پيتون ماری بگذارد كه یک هفته پیش از چهارشنبۀ میلاد مسیح که تعطیل عمومی بود و همسرش با آشناها به ساحلی ناشناس نزدیک منزلشان رفته بود كشف كرده بود .

برای منوچهر میم که آزادانه مسیح را بدون ِ مذهبش پذیرفته بود هر روزی که اتفاقی مرموز می افتاد باید با روزهایی هماهنگ می شد که دارای وجناتی غیرعادی بود چون ( اعتقاد از رسالت مهمتر نیست و رسالت برابر با اعتقاد است ) او همین گزیده گویی را که گوینده اش گمنام یا ترور شده کسی بوده است درون ِتقویم قلبی نوشت که از نوزده سالگی آته ایست شده بود.

یک هفته پیش از تولد مسیح مظلوم خواست به خودش خوش بگذراند پس راه هر روزه را نرفت و به تابلوی (Access Chamber) كه رسيد منحرف شد سیگاری هم داشت که می بایست در انزوا دودش می کرد زیرا بوی نشئه یگانی از پلیس را بی حواس می کرد پس از بی راهه به جنگلى کچل از درختان قدیمی رفت و به جویباری رسید که جاری آب در آن ارگِ گوش نواز مِس ِ مسیح بود در کلیسای انگلیکن که هر متحیری را نه تنها مفتون می كند بلکه مغلوب هم می کند قوی تر از ترنم عود ناصر كه ترك ها به او نصير مى گویند و شاعر و غیر شاعر را چنان هماهنگ مجذوب می کند که معمولن پيتون ماری هشت مترى را هم در چند قدمی نمی بینند و به سلامت باز می گردند اما منوچهر به مدد ایثار مسیح که به یقین باید از ذات مریم بیرون افتاده باشد مار را ديد و در جا مجسمه شد آن زیبایی مجهول داشت بره سگی را زنده مى بلعيد و پاهاى متشنج و عروسکی سگ به رقصی می تپید که از سامبا یا سالسا الهام گرفته بود و هم زمان بزرگترین حفرل صورت که آدم ها به آن دهان می گویند به آهستگى و با طمانینه فرو مى بردش در غاری که بی گمان خروجی داشت اما چنان کوچک بود که نمی شد به آن مقعد گفت چون مقعد ها با پایانۀ غارها متفاوتند .

سگ از نژاد پا کوتاه های شانگ های سینگ چين بود شايد نامش ساهاكو كه در انگليسى سوزان معنى مى دهد و ومعمولن صداش از جثه اش مهیب تر است اما بی صدا داشت ناپديد می شد و شاعر می دید راز پيتون را و می فهميد که فرزانگی در آرامش بلعیدن ِغذای باب میل است نه عجولانه تباه کردن مزه های چهارگانه و با راز همسرش که در غذا خوردن هرگز صبور نبوده و نیست و به چشم بر هم زدنی بشقاب خالی را در سینک ظرفشویی می گذارد تا منوچهر بعد از اتمام مراسم تغذیه بشورد و در جاظرفی به شیوۀ ظرف شوران ِ کلاسیک بگذارد تا بدون ِ لکه خشک شوند متفاوت است چون خصلتش كبرا منشانه است و كبراها يا شاه بانو يا شاه دخت اند و حد وسط ندارند .

شاعر در همان لحظه نترسید و همان جا که ایستاده بود ایستاده تر ماند و برای اولین بار به خود باوراند که پیتون ماری استقرا پسند است و گذاشت تا سگ به تمامی از گلو و سینۀ مار بگذرد و در معده که آرامشسایشگاه هر جانوری است جای گیرد آن گاه با چاپلوسی ترس خورده از طبیعت ِجسور صدایش که خودش لطیف شده بود توضيح مختصری در باره تفاوت های انواع مارها که بی گمان به یک میلیون و یک عدد می رسیدند خواست .

پیتون کمی به راست و چپ خزید و عطر منحصر به فرد ِ گِل و لای لب جویبار را لجنت مایور کرد و گفت : در مورد این سوال شما از این جانب یعنی تفاوت پیتون با کبرا مار البته نظریاتی بسیار متناقص داده شده چرا که فهميدن كبرا مارها از درکِ کامل پسامدرنیتۀ ژاک ماریدا بسیار سخت تر است .

در آمازون مارهای مخطط که نیش سمی ندارند اما آبی اند جهت اصلاح بنیادی اخلاق ِمخالف شئونات عمومی دانشكده منقول و معقول تاسیس کردند که زیرمجموعۀ دانشگاه پروآمازون شناسی بود و آن وقتی بود که من هنوز پنچ متری بودم و شكار نشده بودم در گیومه عرض می کنم شکارچیان من یک زوج ایدالیست بودند بعدها دانستم هر دو از سمپات های حزب نیوسوشیال کرانۀ باختری در شمالِ شرقی امریکای جنوبی است همین جایی که حالا هستم آن ها نیستند و مار زنگی ی عينكى كه استاد همانند شناسى سه بود از روايت میخائیلا فوكوماریا براى تحليل كبرا مارها جزوه های مارمولکی مى داد من متاسفم كه آن جزوه ها را نفهميده حفظ مى كردم فقط برای نمره آوردن و زود فراموش می شدند چون در فلسفۀ تکنودانش نمره رتبۀ پسین را داراست نه همیشه ولی من اِی پلاس می گرفتم چون جوان بودم و نمی فهمیدم که عمیق بودن بهتر از مشهور بودن است و کلک خوردم در واقع شعار سر در دانشکده منحرفم کرد

که می گفت: مارهای معروف زودتر شکار می شوند .

و دوستى شاعر و پيتون مار هشت متری از همين مكالمۀ به ظاهر اکادمیک اما ساده شروع شد زیرا هر دو مرد بودند و مردان دویدن سریع بدون چتر زیر رگبار ِ باران بهاری را تجربه لازمی برای زندگی فوتبال دوستانی می دانند که توپ چهل تکه را ایده ال برای گل زدن می دانند و غالبن نیز چنین است .

همسر به پلیس گفت : ما از سرزمین انقلابات پی در پی می آییم و پلیس که نگاه روحانی اش جذب چالۀ جالب و شهوت برانگیز کنار لب همسر منوچهر میم شده بود با گفتن چرای همراه با مهر و محبت و همدردی فراوان فضا را منعطف کرد و همسر در توضیح انقلابات پی در پی دوباره توجیه کرد : چون هر انقلابی مثل شام خوردنه هر شب باید غذایی فراهم کرد و سفره ایی پهن کرد و گرسنگی که رفع شد ظرف های کثیف می مونه که باید شسته بشه برای همین هم هر انقلابی به سرعت ضد انقلاب می شه و انقلاب پیروز شده رو می خوره و سفره که بر چیده شد باید در تدارک شام بعدی بود و انقلاب بعد که قبل از خوردن انقلاب قبل اتفاق نمی افته جدی نیست و پرسید : شما بچه دارید؟ و با تاسف و عشوۀ معمولی زنان ِ قضانورد اظهار لطف کرد به طبیعت همیشه در عروج منوچهر که یک انقلابی بیزار از انقلاب بود و پلیس مهربان و جوان را به شوق آورد که با چشم های خمار چنین تایپ کند : احتمالن سوژه و همسرش از مخالفان سرزمین انقلاب های مغلوبند .

و از این دلنوشته ضامن ِنارنجکی در دلش ترکید و تشنه شد و آن نیاز غریزه به مکیدن خنکای نوک پستان ِ مادرانه در دهانش باز متولد شد .

و بیست و هفت ساعت از نگرانی ی همسرگذشت و شیفت روز عوض شد و پلیس مودب خشکی محیط کار را بهانه کرد که انگشتانها همیشه به رطوبت احتیاج دارند و شما ناظران رفتار پلیس در حوضه های عمومی خیال بد نکنید امنیت فراگیر از وظایف مبرم هر مامور امنیتی است پس با کبرا به کافه ایی رفتند که قهوه هایی با طعم نعناعش حرف هایی جذاب برای نا هم جنس ها داشت اگرچه آنها برای نتیجۀ نهایی هنوز فرصت داشتند تا گزارش کامل را با تبانی هم تکمیل کنند .

 

دو :

بیست و هفت ساعت پیش منوچهر که میم بود اما شاعر نبود ولی در خفا ترانه می سرود در نهایت تصمیم به معاد صفتی گرفت

یک : به دیدار یک دهان و دو چشم رفت که پیام آورش پیتون بود .

دو : از احوالات روز و شبِ سگ چینی پرسید و وقتی شنید در صحت ِ کامل و انزوای خود خواسته شروع به نقد رمان های مدرن کرده است شاد شد .

سه : دانست که مدرنیته فقط دست ها را نمی گیرد تا سر که خزانۀ مغز است هنگام برخورد به اسفالتِ جاده های خارج از محدوده منفجر نشود بلکه سفتی زمین را کنار می کشد تا خرج تصادف معادل ِ هزینۀ درمان شود و ضمنن دانست بازگشت به ماقبل مدرنیته پاها را از پندارهای نپخته که همان دویدن درحجم کفش هاست نمی رهاند .

چهار: مصمم شد به انزوایی پناه برد که ماه روزه را به سادگی افطار نمی کند .

 

سه :

سنفونی که نوع عامیانۀ موسیقی دوستان ثروتمند است از چهار بخش تشکیل می شود که به ترتیب : اورتوار است که همان ورود است و نام دروازۀ رومی در بیت المقدس که اول بار مسیح الاغ محبوبش را همان جا بسته شده به گلمیخ برنزی دید که در کتابِ مقدس چنین آمده است : پس مریم که روز تولد ِ خدا را که پنجاه هزار میلیون ساله می شد فراموش نکرده بود گل میخی مبارک از بازار مشایخ یهود خرید تا هدیه کند ولی چون باکره بود و خدا حال ِ سرخوشانۀ الاغ را بهتر می فهمید ترجیح داد الاغی به آن گلمیخ مهار کند تا آزاد و سر خوش و قابل رویت شود تا خدا همان بپسندد ولی تقدیر چنین شد که مسیح آن گلمیخ و الاغ دید و الاغ را از گلمیخ رهانید و سوارش شود تا قضاوت کنندگان به ناروا گناه نکنند و خدا لاجرم از گناه الاغ گذشت و گلمیخ را پسندید تا همانا که بر دیوار بماند .

بخش دوم سنفونی پروراندن پیش آهنگ است زیرا در این بخش است که مسیح ریتم به دور مریم ملودی می چرخد و عطش دین در اوج آتش می گیرد و کِش می آید .

بخش سوم موسیقی سنفونیک مغازله و امتناع است و نت هایی که در این بخش فرود می آیند مذکرنیستند و آن که امتناع می کند مونث نیست ، توجیه برامس برای بارور کردن این بخش به رعد و برق ختم می شود تا ابهامش عبرت آموز باشد و برای این تب و تاب وزن لنگ را توصیه می کند که تلفیق مغازله با امتناع است و آمیزش این دو تکاپو تمامیتِ اثر را از تهی بودن نجات می دهد .

در بخش چهارم است که چانه زدن برابر ارزش ِ واقعی است و در نتیجه پند و پیام و پایانی قبل از آغازی دیگر دروازه را برای آخرین عبور فریسیان باز می کند و این همان لحظۀ حساس عروج مسیح است که الاغش مردم هوشیار را عابد و خاکسار می خواهد و سکوت حق صلیب می شود در سنفونی زندگان که گاه احساسات به وزن چهار چهار آن را کامل می کند گاه چون نظر برامس که ترجیح می داد سه هشت سریع که نماد ثبات است و منشاء تناقض ِمعاد که معمولن خیر را به دشمنی و شر را به دوستی تبدیل می کند اعتبار اصلِ را در پایان سنفونی قاطعانه معکوس اعلام کند .

چهار:

 

قصۀ کوتاه نوشتن مثل ِسرگذشت ِ منوچهر میم خیلی سخت نیست و او که در چهارمین دیدارش با سرنوشت به قماری معتقد شد که آن امام محبوس در جنگ مبتلاش شد با این تفاوت که جهان ِبیرون جمکران ِ صغراست و دنیای سفید حصرِ ِکبرا .

پیتون گفت : ببین منوچهر خرجت باید با دخلت بخوونه وگرنه بلیط داخل شدن به من ارزانه فقط یک شیشه روغن زیتون و یک بسته دویست گرمی شکلاتِ تلخ ، شراب هم چون رنگِ خوُنه مجانیه ، نان لازم نیست .

دستور ساده است و با سه سوت به پایان می رسه .

سوتِ اول : تو یادت نیست چطور متولد شدی پس یاد آوری می کنم که نوزاد در وقت بیرون آمدن از حفرۀ مادر لباس تنش نیست حتی شورت و سینه بند مثلِ وقتی که آدم ها با دل و مغزشون می خوان عشق بازی کنند و بدون ِ شرط و شروط شیرجه می پرن روی هم و فرو می رن توی هم .

سوت ِ دوم : ابتدا شکلات تلخ را لخت می کنی و می اندازی به دهان ِ من تا گلوم از تلخی نرمش نیمه نشئه بشه .

سوت ِ سوم : روغن ِ زیتون را جرعه جرعه می ریزی روی سرت تا همۀ بدنت چرب و لیز بشه .

یک هشدار ضروری : چون موهای سرت فریه قبل از عمل با تیغ ِ نمره سه بتراشش که به عطسه نیفتم وگرنه کار ناقص می مونه جاهای دیگه ضروری نیست چون پشم طبیعی نعمتِ طبیعته مثل ِ پوشش ِسگ و گربه و موش که می دونند دشمن ِ هم اند اما نمی دونند چرا شیفتۀ پشم هم اند ولی من که می دونم داروی رفع عطسه پشمه .

و یک تاکید غیر ضروری : قبل از فرو رفتن داخل ِ من باید بدونی که می خوای وارد جهان ِ نمود بشی که بنا به روایت دریمار که گفتم ساختار می شکست با یه بشکن و استاد استادان بود پیش از شکار من متفاوته بعد که شکار شدم از یک تمساح نوک بولدوزری که روزی می گذشت از این طرف ها شنیدم از شکستِ ساختارش نا امید شد و مُرد در واقع جهان ِ هست همین دنیای بی استعاره در تفسیر آخرش اتوپیای رنگ و لعاب و غل وغشه و با دنیای درون ِ من فرق می کنه .  

یک غروب قبل از بیست و هفت ساعت پیش منوچهر به سوپرمارکتِ تارگت رفت و به دور از چشمان ِ کنجکاو کبرا که برای خرید سیبِ سبز و پودر ژله و اسپری نیکوتین برای ترک ِ سیگار آمده بود یک بطری روغن زیتون ِاکسترا ویرژین به نام میس ایالتیا به وزن ِ خالص هفتصد و پنجاه گرم و یک بسته شکلات تلخ به نام مستر سیوس به وزن ِ خالص ِ دویست و پنجاه گرم خرید و طوری که کبرا از پشت ِ عینک های ظریف بینش نبیند بهایشان را پرداخت کرد و به خانه که آمدند دیگر گرمای تابستانی ترانه می خواند برای خنکای شبی خاطره انگیز و آن دو پیش از صرف ِ سالاد که چند ماهی بود جای شام مفصل مصرف می کردند مثل دوقلوها که از یک حفرۀ بیرون می افتند بی جهت لخت شدند و ساعتی با هم مغازله و مقابله کردند تا سنفونی ژوتم که از رادیو پخش می شد خیس عرق تمام شد و آن دو این سکس را اُرگازم ترین بازی زوج هایی که می شناختند و همیشه از عشق بازی هاشان انتقاد داشتند به نام بهتآور در دفتر خاطرات مشترکشان نوشتند و به حمام دویدند تا بدون ِ دلواپسی در منظر ِ تلویزیون که سریال مورد علاقۀ همگانی به نام دوستان پخش می کرد پاکیزه بنشینند و سالاد بخورند ، آخرین سالادی که منوچهر میم خورد با همکاری کبرا از کاهویی تشکیل شده بود که نامش یانگ لوتوس بود.

 

دو :

 

پا نویس ها :

 

الف : بله آماده ام فقط یک ساک ِ ورزشی همراهمه تا همۀ آنچه به آن معتادم که پیراهنه و شلوارک و کفش و جوراب و شورت واین صلیب ِ لعنت شده روی زنجیری طلایی را بریزم توش و بسپارم به سنفونی جویباری که بی دلیل برای موج های کوچکش ارکستری از ویلون ها و فاگوت ها وفلوت های کلید داره .

چرا داره ؟ چون همین که به دار می رسم به مامانم می رسم که بعضی شبا می گفت : زود بخواب که صبح باید زود پاشی و وقتی می پرسیدم چرا : خدا ذلیلت کنه نه ذلیلت نکنه همین جور چهچه بزنی چقدر چرا می پرسی لابد قراره صمصامو بره بالای دار پرسیدم چرا : خدا چقدر کنجکاوی تو چون خون رنگش سرخه خاکسترسیگار خاکستریه گرۀ کلفت ِ طناب دنبالۀ داره و مکیدن هوا یک نفس سالم می خواد تا آدمو چوب نشه ما شمالی ها به درخت می گیم دار شما که بابات جنوبی نیست به درخت می گید راد و مادرم آنقدر درخت بر فراز دار دید که راد گرفت و راد آلزایمر از نوع است و وقتی می پرسیدم : شب دیر بخوابم صبح زود بلند می آد می گفت : نه دیر بخوابی جرثقیل ها خسته می شن از بس درختا آویزان می مونن آدم می شن و می پرسیدم : پس تکلیفِ من که می خوام درخت بشم می گفت : غلط می کنی سَم بهت می زنن با آمپول ِ این قدری گلوله هم می گن کوچیکه اما می شه با عینک دید ولی تق شیشۀ عینکو می شکنه و می گفت : همۀ آدم ها آدم ها جون به جونشون کنی درختن ولی کود می رینن نکنه تو میرزا صمصامی یادش به خیر آیه استخاره می کرد و گلوله از تن در می آورد به این کوچیکی و می انداخت داخل ِ یه لیوان و الکل روش می ریخت تا ما بترسیم انگشت تو لیوان نکنیم می دونی که الکل خنکیه و من می گفتم : نه می گفت : بعله بعد با نخ کاتکوت پوست می دوخت به چه خوشگلی و چقدر پنبه خونی می شد که می ریخت تو کیسۀ سیاه و آب نریخته دفن می کرد چه جاهایی که هیچکس نمی تونست بفهمه کویره یا اروپا و می پرسید : اروپا کویره یا کویر اروپاست و وقتی می گفتم : مامان باز داری کوس ِ شعر می گی دست پشت ِ دستش می زد و سیگار می خواست بهش می دادم بعد از دادن ِ داروهاش که سه قرص و دو شربت و یک تزریق بود بس که اعدام دیده بود تا قبل از فرار کردنم از دست ِ پارکینسون و اعدام و پوشک کردنش.

ب :

هفته پیش دوستم زاهد تلفن زد دو سالی می شد که ندیده بودمش با خوشحالی گفت : صدات چقدر جوون مونده منو راستی خودتی منو که می شناسی منو راستی هنوز کُس شعر می نویسی منو یه چیزی هم بنویس راجع به ایبولا که هزار و دویست و چهار دکتر و کشاورز و پرستار و معتاد و نگهبان و مهندس و مرده سوز و بقال و خانه دار و تو دو هفته کشته باز می گه گرسنه ام پرسیدم : خودتی زاهد حالت خوبه گفت : بهتر از این هیچوقت نبودم شنیدی که اسراییل عزراییل شده رو دست ایبولا آس می کشه دوهزار و سیصد تا پیرزن و زن و جوان زن و دختر تو دو روز کشته و هنوز می گه تشنه ام گفتم : باور نمی کنم گفت : کُس شعر می گی باور که بارانه از بس اخبار نمی شنوی شنیدم چتر بسته شعر می گی خیسم از بس بیست و چهار ساعته اخبار می می شنوم اما نمی بینم راستی گور پدرایبولا و اسراییل همین دیروز فهمیدم از منابع موثق که محمدیاش تو یه هفته چهار هزار و چهار صد تا زندونی که حکم داشتن برا آزاد بشن کشتن و بین پدر و مادر و زن و شوهر و بچه هاشون که دم دروازۀ زندون جمع شده بودند شیرینی پخش کردن که روز ازدواج خدیجه است و یار مبارک بادا گفتم : زاهد چک آپ سالیانه دادی گفت : کُس می گی فردا قراره با دکترم تخته نرد بزنم لامصب همش جفت شیش می آره تو چی مزاجت سالمه گفتم : اضافه وزن دارم گفت : یه دختری می شناسم که زنه می فهمی که گفتم : نه گفت : آرزو می کنم مار پیتون بخوردت دنیا مثل ِ همیشه بد جوری کیریه و تلفن را قطع کرد.

پ :

پروژه داشتم به نام خوش بختی و خوش کامی و شادی روزافزون شاغلان ِبخش دولتی و خصوصی درآیینۀ آمار رسمی رسانه های فراگیر کشورهای امریکای شمالی با ضریبِ خطای سه و دو دهم که با موفقیت به انجام رساندم .

نتیجه در چهار پاراگراف .

اِ : هفتاد وهشت درصد شاغلان در هشتاد و هفت دهم از فعالیت ِ مفید روزانه مبتلابۀ استرس هستن .

بی : هفتاد وهشت درصد شاغلان در هشتاد و هفت دهم از فعالیت ِ مفید روزانه از بیماری عدم امنیت شغلی در رنجند.

سی : نود وپنج و شش دهم درصد شاغلان در شست و نه و پنچ دهم از فعالیت ِ مفید روزانه معتاد به جلق زدن در فکرند.

دی : نود و نه درصد شاغلان در نود ونه دهم از فعالیت ِ مفید روزانه به خودکشی یا دگر کشُی می اندیشند.

 

س :

آنکه در دهات زندگی می کند

تا دمدمه های صبح خوابش نمی برد

دیرگاهی است امید به سیارۀ آبی نقصان گرفته است

به خصوص در سقوط که گاهی کشور کینگ کونگ هاست

و در آن ودکا سرسام گرفته است

ماری جوانا جای گندم و جو را گرفته است

و کاکل ِ بلال افسرده تر از بازی باد در کشتزار

و برنج زار و جو زار و گندم زار

و قناری و بلبل خاموش زار است

دهات با شهر دارد یک سان می شود

مخ ِ سیاست مداران تو خالی تر می شود

سقف آسمان هم کوتاه تر می شود

در مزرع شعر نیز جز کُس شعر نمی روید

آنکه در شهر کوس می فروشد

هی هات فروش ِ شعر است

آنکه در ده داستان می سازد

روشن فکر موسیقی است

چقدر دلت سرخ است

هات داگ لابه می کند

چه گرسنه ایی ! بگذریم .

 

سه :

 

ساعت ها بعد از گم شدن منوچهرمیم پلیس مودبی که دیگر خشک نبود و هر لحظه بر رطوبتش افزوده می شد برای پی گیری دقیق تر نحوه زندگی و معاشرت ها و شیوۀ امرار معاش ِ خانوادۀ نگران بعد از صرف ِ قهوۀ ترک با دوناتِ یونانی در تریای وایکینگ که صاحبش نروژی نبود اما کلاه شاخدار برای جلب ِ مشتری بر سر می گذاشت همراه کبرا به منزل سوژه رفتند تا پرونده برای بررسی های فوق ِ مقدماتی آماده تر از ترازنامۀ دولتی منتخب شود که برای متعادل کردن ِ کسری بودجه قصد داشت دایرۀ تجسسات مربوط به گم شدگان بالغ تر از نوزده سال را منحل کند.

 

چهار :

 

در تمام مدتی که منوچهر روغن زیتون ِ اکسترا ویرژن به اندام عریانش می مالید با تلاشی خارق العاده سعی داشت به پرده فکر نکند به تصمیمی مقدر شده در تقدیر متولدین ِ ماه ترازو در سال اسب و به اولین شب وداع با اولین و آخرین پنجرۀ جهانی عقیم شده فکر نکند چرا که مادرش کبرا را برایش انتخاب کرده بود و در تمام مدتی که روغن ِ باکرۀ زیتون از اندام لختش می چکید تلاش کرد فکر نکند به آن دو تنهایی طلایی در آن شبی که مهتاب ناگاه نقره شد و بعد برنز و سپس مس و دمدمه های سحر که خروس را سر بریده بودند آهن شد و بعد تفاهم کمتر شکر بیشتر در فنجان صبحانه وفکر نکند به همزیستی آسان تر در روزی که با خمیازه شروع می شود .

پیتون دمُ از جویبار بیرون کشید و در دهان گذاشت و چون دندان نداشت تا آن را بگزد لاجرم مکید و با صدایی مملو از هوسی شهوت مُرده و عرفانی گرم شده از اجاق ِ اقاقیاهای وحشی در پارک ِ ریچموند گفت : بی خیال ِکبرا شو و به شعر فکر کن که همیشه داد و فریادش از زمانه بلنده و هیچ وقت باکره نیست .

منوچهر نگاهی به ساعت ِ مچی اش انداخت که کادوی پدر زنش بود

بعد از قرائت ِ خطبۀ عقد و هیچ وقت نفهمید چرا دوستانش در خفا به دختری که قند روی سرشان می سایید و چون تصمیم نداشت ازدواج کند سینه سوخته می گفتند و هِر و کِر می خندیدند و این دلیلی ابلهانه بود برای تفریح و ناگهان به سینه های دختر حسودی اش شد.

لحظه موعود نزدیک است

به پیتون گفت : تا می تونی دهنتو وا کن

و چشمی به سیاه چالۀ پیتون انداخت و

خندۀ حقیقی سگی شنید که سیبی برای بازی داشت

چشم دیگرش را ساری دزدید که کرم پُر پیچ و تابی را به مهارت از لای و گِل قاپید چون شوپن وقتی که بر کلیدهای نکتورن های محزون می کوبید و ملودی شکار می کرد

و به پلیسی فکر نکرد که همان لحظه سینه بند کبرا را مودبانه باز می کرد تا بستر هم خوابگی هم چون تخمی دو زرده در گزارش های هشدارمنشانه بشکند تا صمیمیتِ خدمت گزاران امنیت ِ عمومی در بی نهایت تکرار می شود

منوچهر تپش ِ دل در سینه اش را حس کرد

لفاف ِآدامسی با خیال ی راحت روی آب شناور بود

چند خط روی کاغذ پاره ایی به زبانی بیگانه

دو پروانه بالای سرش می رقصیدند

به خودش گفت : کون ِ لق ِ همۀ مذاهب و خمپاره اندازها و قایق های تفریحی و آیه های مقدس ِ حک شده با آب هویج روی دوغاب ِ دیوار معابد و مساجد وکنیسه ها و کلیسای کرملین و بلندگوها و کاخ ِ سفید

و شیرجه زد به اتوپیایی که هر پیاده آرزوی پیمود نش را داشت .

 

مهدی رودسری

2014-08-06