بایگانیِ جون, 2024

حول حالنا الی ….

منتشرشده: جون 19, 2024 در Uncategorized

هانا کسرایی

این فریاد از گلوی زن آوار می شود

از چاقویی که سرش می برد سیب

در تعقیب ِ آن عشق ممنوع

در سلول می سُرفد و سِل را

می برد تا کف خیابان

کف را کنار می زند

عشق می جوید

چه عشقی ؟

عشقی که گم می شود در لهجه هوا

بی هوا وقتی غیض را فرو می کشد

در ازدحام تن ها و

با هر هوار مشت را هوا تر

تا در یکی از این بی راه ها

بپیچد به گذشته ایی

در هزار و چهار صد سال آینده

عتیق عهدی است که نمی شکند!

در سلول می دردد و درد را

می درد تا چرک

چرک را چاک می زند

تا با اسیدی «یا حسین» ی

شب را بزفافد با شکنجه گر

در دمل هراس و بچکد از

«پیشانی ممد نبودی تا ببینی شرمی

می دویدی وقتی در باران گلوله و

قطع می شدی هی

بی دست هات بسته

وصل به تن ات باز یی زانو

پاهات اما با چسب دو قلو»

بی حتی فریادی در لب های زخم

از جنس هر چیز حتی عشق

لب فاصله زن است با زندگی!

در سلول می میرد و

زنده می گردد بار دیگر در خون

می دود در ردش شقه

شقایق یا شقاقل

شلاق آنقدر تا بر باد شود

با سه هزار بادکنک در آسمان سفید

پی نخ هایی که درخالی کلاف

ریشه می دواند زیر سادگی های بی سنگ

به دنبال گره ایی در خاک حتی کور

پوک هم اگر چه باک

خاک می تکاند وقتی قبرها را و

هزار مورچه ی سیاه یا پیاده

قرمز هم اگر نه سواری

ریز می دوند ناگهان

زیر ِ اسکلت رویاها، رو

تار خواب ها را پود

در تعقیب عشق

قبر شعری عمیق است.

سلول ساکت است در او

حول تعلیقی که گیر می کند

گیر گذشته ای برگشته از آینده

یا گیجی آینده سوی گذشته یا

حالی هر چقدر هم محتوم

لاینحل‌ یا حل در او

عشق حال است خود حال!

حالا حال من الهول و الا هُوال

وقتی وحی نزول می کند

در سلول هام بی جان

من بر کف و خیابان زیر پاهام

کشیده می شوم وقتی در خودم

سیب را گاز می زنم و

از خون تهی می شوم

سال عشق تمام می شود

سرخ را اما از تن نمی کنم

می خواهم ترانه ایی تازه ایی

بخوانم حتی در سال وبا

اما نمی شود که نمی شود

نمی اما می شود بر گونه ها.

بیچارگان

منتشرشده: جون 19, 2024 در Uncategorized

هانا کسرایی

رها شوم کاش از

این حلقه ی مودب

تکراری که هر شب سرم می بُرد

با کارد و کراوات و

روز بعد به تن تنهاترم پیوند

کمی لاغرتر تر از مبل چاقی که

در گوشه ی سالن پا می اندازم

روی پام

رو به روی میزی تمیز تر از

دیروز ِ کثیف ام

با سیگاری پلاستیکی بر لب

در محاصره کتاب هایی که

هیچ چیز به یاد نمی آورم سفید

بی رنگ تر از اشیایی که کند

حرکت می کنم

کندتر از ذهن جهانی که هر چه

می دوم جا می مانم از خودم

از کمی شاپرکی شاید

عرفانی که سه بار سکوت می کنم

در مقابل تاریخی که خون هی مغز ریزی دارد

پر از تاول های هیرو قارچ های شیمیایی

کاش کش بیایم در امتداد امروز

معلق در این تعلیق آنقدر تا

به فردای فرانک اشتاین نرسم معیوب

یک لیوان لیموناد چقدر

زیر این آفتاب پرتغالی می چسبد

وسط راه درست در همین ایستگاه

خسته ایی وقتی از این مسخ

بایستد کاش این چرخ.