بایگانیِ جون, 2024

بی قرارگاه طفلان

منتشرشده: جون 19, 2024 در Uncategorized

هانا کسرایی

دو طفل بود؟

طیف، طایفه

یا تفرقه؟

نه!

یکی

همان که به هیچ دلی

نگفت برو جز دل خودش

که او هم گفت نرو نرو!

ولی او رفت‌

رفت؟

نه! پرید

از فراز جنگل آهن

خانه های خمود

سیاه نه سفید هم

سراسر خاکستری

کبود ِ یک ملکول اکسیژن

در هوای مازوتی

سراپا اما عطش سکه و دلار

از سیم های خاردار

زخم هایی چرک از ضمه و کسره و فتحه

از الرجال ِجلاد و قوامون ِ قدار ِعلی النساء

کراهت ِ انکحت و زوال ِ وزوجتو

زنگال ِ زن و زانی و زنا

جنازه ی جهل و جهاد و جنابت

جعالت نجیب و حجب و حجاب و

جرح و جراحت و رجم

زقوم‌ ِ قاضی یا منقضی ندانست

ضعیفه اما خود ِ مزلف اش که

نصف او را می دید فقط

از کمر به پایین، دانست

تا در یخچالی چهار چرخ

لت شود و پار بی خون

زیر چکمه ی مُسَلَم مسلم بن عقیق کبود

مُرد؟

نه پرواز تر کرد

بالاتر از صورت لاغر

آسمان هایی همه پر خراش

آبی تر از یک، دو، سه

بشمار تا هفتصد و هفتاد و هفت هزار بهشت

سفید تر از فرشته های مادر قحبه

و خود ِ خدای ناتوان در مرکز مغزی جنسی بسیجی که له اش کند حتی زیر چکمه حالا

او را نیکا

به نام گناه

داداداد

ای بیداددددد.

منتشرشده: جون 19, 2024 در Uncategorized

نام من سرخ است

هانا کسرایی

هزار گلبول ام را گُل به گُل با شلیک یک گلوله دقیقن به مرکز اگر سوراخ، سپس به سرعت درون یک آمپول، گورم دسته جمعی پرتاب، سپس تر روز سوم نبش ِ قبرم سرازیر همه ی من هام توی لوله‌ی آزمایشگاه، سانتریفوژ‌ سانت به سانت بچسبانی ام به دیوار، سرانجام صاف ِ صاف هموژن آنقدر، تا رگی هم دهم در نوستالوژی ریشه ی تن هام به خواب، مرگ باشد در مرکز این مثلث مغضوب همه تنها:

گناه

در مغزم راه می روم

می ایستم و باز

راه را می افتم

درون یکی از چاه های هوایی

که هوای گناه دارم

تله ایی تازه و

کنار هر تله گره ایی دیگر و

در هر عقده قادری متعال

تا سرم نحر کند با تبر

سراسر سیناپس هایی حالا

در نرم ِ ماده ام به نام خاکستری

خیس ِ خونی که سر ریزی دارم

دام در دام مدام

توی تاری که می بافم تاریکی

دل نمی بندم یا بی دل دَلَمَه

فرق چه دل می کنم

خدا خسته نمی شود

هرگز از این بازی

مازی که بن بست است

و من در بی نهایت گناه

گیر باید بیفتم هی در خودم

خیس ِ خس خس

بوق‌ ممتدی که باختی بازی

دیگری، یک بار دیگر و

باز و باز و باز همان بازی

برابر برهوت مطلق

سوت ممتد یک گردن دیگر زنی

بالا می آیم وقتی در

ماده ی نرم مغزم سرخ حالا

همه سرخ.

گیوتین

نباید دراز کنم

دست هم اگر نه پاتر از

یک گلیم گسترده در

توحش این مثلث توحید

که تنهاتر‌ از خودم بی خود یا خدا

چه خود تفاوت می کنم‌ کارتونی‌

که خواب ام یا بی خواب آلود

موشی مورفینی که قطع

یا باید بشوم باز بیهوشی

در ماشین گیوتین موضعی‌

یا کش هم اگر بیایم

آتقدر باید در هوشیاری

که کور ِ کور بشوم

سر در حلقه ی دار

توی غلظت چشم بندم سرخ حالا

همه سرخ.

تاریخ

از دورترین دو راهی

یا نزدیک ترین یک راهی

شاید هم‌ از ابتدای هیچ راهی

تا چهار ِ همین بیراه یا بیداد

بیخ تر از‌ این تاریخ بی ریخت

بالا می آیم بر تپه ی اوین

با تنهاها همه روشن

درخالی سینه با یک شمع

تا تن بدهم به انفرادی

توی ازدحام زندانی در

قامت یک تن اگر، آزادی

رو به تاریخی ناانتها سرخ حالا

سرخ ِ سرخ

سرخ.