بایگانیِ دستهٔ ‘Uncategorized’

دفترهای روز

منتشرشده: ژوئن 1, 2019 در Uncategorized

 

دفتر روز ۲۱

///////////////

امروز بی دلیل پرسیدم چتر چرا باز است

چرا چتر باید بسته باشد در آفتاب یا باران

ما عادت داریم عادتامونو ببریم زیر چتر

چای با قصه و شعر با بستنی و نقد با قهوه

هم رفیقِ چای و بستنی و‌هم کافی میکر خودتی

ما از رفقای قدیمی فقط خود ِما یادمان نیست

چرا اشک همیشه از جمله در همین جا می ریزد

از جمله همین قصهٔ اشک ساز که می خوانم

خندهٔ شعر در بستنی از جمله در شعری بود

طولانی و به درد نخور که بستنی ی خنده بود

هر بیت قاشقی وانیلی یخی قطبی بی بامعنایی

کافی میکر ِبی آب و قهوه هم خنده اش می گیرد

همین کافی میکر که با ماریای آواز خوانِ ساز تو دوست

هر پاراگرافش جرعهٔ تلخ و بعد دردهای دردِ دل

از چیزی باید بنویسم که عقب بر نگردم

در سفری به آنا لوییزا ماگنا پولیا بودیم

سیارهٔ ناشناسی که تبعیدگاه نیست حالا هست

فهمیدیم به جای اشک شراب می شود سفارش داد

دادیم به طولِ دیدارت نوشیدیم بگو‌ چقدر دور نبودیم

یک چتر باز مانده باز از هر چه گذشته

گیلاسی تا نیمه سرخ و عکسی از آسمانی آبی

یک گفتگوی یک ِبعد از ظهر ی دراز جمله

فیلمی تبعیدی در از جمله یک ِبعد از ظهر …

دفتر شب ۲۲

/////////////////

هر شبی که می گذرد روز کوچکتر می شود

و چنان سبک که هرگز به اعماق نمی رود

وقتی که بچه بودم شب آنقدر کوچک بود

که در درازای روز چند بار به اعماق می رفتیم

مرواریدهای پنهان در صدف دوستانمان بودند

حرف ها می زدیم گاهی گلایه از بی خوابی

هرگز از شکار مروارید خاطره ایی ندارم

ما بچه های دریای روزهای بی شب

قایقِ خورشید را می راندیم و آفتاب

چون رفیقی فقط تنهایی را می سوزاند

تنهایی اما چنان کمیاب بود که نمی سوخت

به یاد ندارم روزی شبیه سوختن دیده باشم

حتی وقتی توپ را شوت می کرد فوتبال

و گلری تنها گل می گرفت شادتر می شدیم

گل در دروازه همان مروارید در صدف بود

در انتهای بی پایانِ روز گل ها در گلدانِ شب

شب فقط لیوان ِآبی برای آبیاری ی گل ها

شب چنان کوتاه بود که گل ها نمی پژمردند

میانِ این شب ِطولانی به روزی فکر می کنم

که آفتاب تا طلوع می کند می میرد و گل ها

در گلدانِ صدف به مروارید تبدیل نمی شوند.

دفتر روز ۲۳

//////////////

امروز راهی ما دو نفریم آبی

سیل در خیابان بند آمده آژیر

در ترافیکی شلوغ و پلوغ چی می گن

چی دارن که بگن : چه طوفانی ترافیکی

چه طولانی دو تنهایی با هم طی کردیم

تو چه ها هدیه دادی چه کردم

از این جا به بعد ممنوع

چه دادم تو چه ها هدیه کردی

شست ساله ها طغیان کنید

شست ساله گی فقط یک بار می آد

طغیان کنید بر عکس شوید عکس شوید

عکسی که با تو گرفتم در شانزده ساله گی

طغیانی هست از تو مثل امروز که آرامم

چی دارن بگن : چه ترافیکی چه طوفانی

چه راهی طی شد چه طغیانی طی کردیم

کافی نیست.

دفتر روز ۲۴

///////////////

امروز این جا منتظرم نور بیاید

ببردم مقصدی جایی که ببینمت

اتوبوسِ ۹۱۱ در مسیر بی تُو

نمی خواست توقف کند مجبور شد

شاید شعری دید رانندهٔ مو بور کمی چاق

مجبور شد توقف کند نمی خواست

شعری که دید پُر از فیل و زرافه بود

در خلوتی داشتند پیپ می کشیدن

من و تو چقدر پیپ کشیدیم

در راهی جنگلی یا قایقی روی رود

اعلانی بر این اتوبوس : از مضراتِ دود

حضرات شاعر می شوند ببخشید

نقشی از وارهال و دودی دو نفری

چند نفر هم چیزی می خوانند .

چشمی که نگام می کند سخت آشناست

چیزی می خوانند مثل شعر می گوید :

موافقی بعد از سال ها که ندیدمت موافقی

ببینمت بعد بگویی از عکس هایی که از تنهایی گرفتی

آخرین عکس من و تو اولین عکس من و تو بود

نه سال و یازده ماه پیش با امروز

نه سال و یازده ماه و یک روز.

دفتر روز ۲۵

////////////

امروز روزِ پرنده است

در برکه و تالاب جشن

گرچه سلطانِ دل نازک یعنی قو

گردن دراز می کند برای حرف زدن

اردکی اما زود می رود توی میکروفون :

بینندگانِ گرامی کمی جا بجا شوید

تا شنوندگانِ گرامی هم بشنوند

که من و تو فقط ما و شما نیستیم

بیننده و شنوندهٔ گرامی هم هستیم .

و ادامه می دهد و حواسم اما پرت است

هر پنجره که می بینم کیپ می بینم

مهاجرا مثل ِتبعیدیا کنار هم نشسته اند

تعداد مهاجرا و تبعیدیا مساوی نیست

با سال هایی که در این شهر هستیم

در جشنِ پرنده ها حضور یک لک لک اما

حادثه ایی باور نکردنیست برای پرنده ها

بلبلی روی دستم می نشیند و می خواند

حادثه ای باور نکردنی اما باور می کنم

یک ماهی بر نوک ِ لک لک می رقصد

همین را می نویسم می خواند بلبل

استاد است او می خواند ایراد هم می گیرد

امروز برای اولین بار عکس هام مکث می کنند

در ساعتِ یک بعد از ظهر زمان می ایستد

حالا زمانی مانده در باقیمانده را می نویسم

کاش این جشن از ادامه نمی ماند.

دفتر شعر ۲۶

////////////////

امروز آمد و خورد و‌ نوشید و کشید و مُرد

قاصدکهای سرگشته که کنترل نمی کنند

صدای یکِ بعد از ظهر را هم نشنیدیم

نای موسیقی هشدار مرگ را نمی شنود

حجمی سبک مانده از او

من راویت گری نمی دانم

می دانست گل اگر سبز چیده شود

زود زرد می شود

و حیوان را باید دور از قفس دوست داشت

رنگِ حرف هاش بینِ طلایی و‌ نقره

رنگ‌ به کلی براش بی تفاوت نبود

به بی رنگی بیش‌تر احترام می گذاشت

از حرکتِ ابر می فهمید عشق خیس است

وقتی ابر ساکن بود شانه بالا می انداخت

شمع را وقتی خاموش بود دوست نداشت

خودش شعله های شعر در درون داشت

خورد و‌ نوشید و کشید و مُرد و پرسیدم

حالا چه احساسی از نبودن هستی

وقتی نیستی اما حرف می زنیم

دلش را گذاشت پشتِ میز تا صندلی ببیند

صندلی همیشه با صندلی حرف می زند

به زودی می بینمت به زودی می بینیم

شمردن از آخر به اول شروع می شود

اگر مخالفی باز با هم بخندیم

دوست داشت بر شقایق وحشی

قاصدکی بنشیند که بخواهد بپرد

از پروازِ قاصدک و حسرت شقایق

با شانه بالا انداختنی عبور می کرد.

دفتر روز ۲۷

///////////////

امروز اتفاقی معمولی صاعقه کرد

یکِ بعد از ظهری گریان را آتش باد

ما فکر کردیم می خندد اشتباه نشد

بینِ گریه و خنده فاصله همیشه نیست

که ایست بدهد هم کسی نمی افتد

ما اما مقابلِ آتش که زیبا بود و هار بود

و زیبایی بی محابا بود بی هوش ایستادیم

بالاتر از درد بی دردی است و صدای سوختن

بدتر از فریادی که لال مانی یاد می دهد

یادمان نداد که بعد از ماندن باید رفت

شاید آخرین پیامبر پرنده ایی پر سوخته بود

که ناگهان از میانِ آتش بیرون پرید و گفت:

ماجرا همین بود و تمام شد بروید حالا

جز این چی بگم که گریختیم از ساعتی تا حالا

که خاکستر شد و جز عقربه های یکِ بعد از ظهر

چیزی نمانده تا اشک ریزان از دود چیزی بگوید.

دفتر روز ۲۸

///////////////

امروز پنجره تابید و شعر بیدار شد

پرت کرد هر لغتی به هر طرف لعنتی

لغتی که فکر نکند بازی را ناتمام رها می کند

تو باز روزنامه باز رادیو باز نِت باز تلویزیون

من یخ می زنم در اواخر این بهار میان خون

همیشه خبرها را که می خوانم یخ می زنم

من از اهالی خاورمیانه ام و بهارِ یخ زده ام

در رویایی جنوبی هر روز با بمب تکه تکه

در تخیلی شمالی هر روز با مین پاره پاره

در نفرتی شرقی هر روز با خنجری خمیده

در حسرتی غربی هر روز در غربتی آواره

یخ می زنم لعنتی خاموش باش کور شو

هر لغتی در قفسی خبری عقیم است

باز لعنتی ابر کرد و‌ شعر پنجره نشد.

دفتر روز ۲۹

/////////////

امروز قشنگترین شدی پستانهات انگور انگار

خواستم بنویسم خوردم خجالت خورد مرا

حالا نیستی در دوستت دارم انگار دیگری

می نویسد یک نفس و‌ خجالت هم نمی کشد

دست از مستی بر نمی دارد انگار این خسته

ول نمی کندم یکِ بعد از ظهر بهارم خودتی

می آیی تا آفتاب ‌را لخت کنی مثلِ ونگوک انگار

از کودکی برگردی تا نوزاده گی تا ارگاسم تولد

‌‌شیر بریزی از لب انگار شرابِ فراموشت نمی کنم

تصویرِ تو در خوابِ یکِ بعد از ظهر هم انگار پرنده

فراموشت نمی کنم که رفتی قابی چوبی خریدی

همیشه بعد از یکِ بعد از ظهر خرابِ توام

می خواهم از مستی به آب برسم تشنه ام انگار

فقط تو می دانی که همهٔ دوستام اعدام شدند

نباید می نوشتم شاید قفسی در جنگلم انگار

تا دست از سرم بر داری بر می گردم تلو تلو خوران

آخرین نگاه منی پیاده از قاب این قفس نرو .

دفتر روز ۳۰

//////////////

امروز تمام کتابهام فدای چشمهات سوخت

بدونِ متن سبک تر نمی کشم نفس عاشقتم

آمدی می دانی اشتباه نیامدی اما نرو عزیزم

وقتی هستی در حاشیهٔ اشتباهاتم دلخوشم

در فاصله یک بطری همیشه شیراز

تا ته اش شراب تشنه گی شاید بمانم

کاش خالی نبود پاکتِ سیگارت تا دودت کنم

این شعرت یادمه که دود با دود حرف می زنه

و منطقِ دود را دود می فهمه نقاشی ی ونگوکی

خراب ِهمین شعرم که شیشهٔ شراب رو می شکنه

فاصلهٔ من با تو را بلافاصله بی فاصله می کنه

در یکِ بعد از ظهر خاکسترِ کتابهاتم

در انجمادِ یک بعد از ظهر مانده اند

فدای چشمانت این متن و این حاشیه

این زبانِ فراموشی که فراموشم نمی کند

این ماندگاری شعرت در این ساعت ِمچی .

 

دفترهای روز

منتشرشده: مه 31, 2019 در Uncategorized

دفتر روز ۱۱

/////////////

امروز یاهوی محزون قمری ناگهان

مرا برد به دستگاه همایون و ناگهان

در گوشهٔ موتزارت ماندم و در جا زدم

دو گلاس شراب شیراز و یک سیگاری

ما دوتا چه دور از هم وحدتِ نظر داریم

مادر همهٔ موزیک ها نتی متناقض است

هر سیم این ساز با ملودی قمری هم کوک

هر ملودی قمری فقط چهار نت است

خانه هایی که در اطراف پنجره نبسته اند

با هر نت بالا می پرند و هو می کشند

و همین جا در زیر زمین ما که ماهی ها

در آکواریوم ها اشک ریزان می شاشند

یا هرچه که دوست دارید تصور کنید

غم چنان بزرگ است که گریه نمی کند

پایین تر اگر برویم هو نمی شنویم

چند کاسهٔ آکوستیک و دستهٔ موزون

چند مضرابِ موم مالیده و ناخنِ شکسته

چند برگ نت نوشته از چند غایب از نظر

یک چوب سیگار و یک فیشِ کهنهٔ بانک

یک لیوانِ لب پریده تا نیمه کف آلود

شعرهایی ناتمام و‌ معلق در فضای مجاز

که‌ برای تکه نوری به هم طعنه می زنند

به خاطر تو ای نور از پله ها بالا می روم

و گل های یاهو در باغ مرده می کارم

جز این شغلِ دیگری ندارم.

دفتر روز ۱۲

////////////

امروز بازی جدیدی جور شد

توپ لغزانِ خورشید خروشید

از چشم یک بعد از ظهر گذشت

در شاخِ پیچ پیچِ گوزنی نشست

که اتفاقن داشت از تخیلِ درختی

لذت می برد که بوی شاش می داد

در کوچه هیچکس با کسی نبود

بهار همیشه بوی شهوتِ شاش می دهد

کودکی ی من همیشه در چهار سالگی

چهار چنگولی به شاخِ گوزنی می چسبید

که در قصهٔ صبحی جیغِ بنفش می کشید

با همین بنفشِ جیغ ها شاعر شدم

تا توپِ لغزانِ خورشید را بگیرم

در کوچه فوتبال بازی کنم

ببرم و ببازم و هیچوقت مساوی نکنم

حالا دمِ مرگی این‌بازی را دوباره اجرا می کنم.

دفتر روز۱۳

////////////

امروز بعد از ظهر خورد مرا

و این که دارد حرف می زند

با درخت و آجر و آدم و گنجشک

بادبادکی نخ پاره کرده است

که اتفاقن خودِ من است

من هم اعتقاد نداشتم و ندارم

به وحدتِ روحانی و جسمانی

و اعتقاد داشتم و همیشه دارم

به تناقضِ روحانی با جسمانی

در این جدالِ عظیم طبقاتی

من و‌ بادبادک رفیق و همرزمیم

هر دو‌ هر روز نخ پاره می کنیم

و‌ با بادی بی در کجا آواره می شویم

فرود نمی آییم مگر در فرودگاهی

که پاره های وحدت بچسبد به تناقض

و روحانی همان جسمانی شود

حیف که چنین چیزی نمی شود

به همین دلیل هم خورده می شویم

ساده در بعد از ظهری از بند رها

من اشکِ بادبادکی‌ مجروح را می فهمم

درخت و آجر و آدم و گنجشک هم می فهمد

چرا همیشه اشک از حرف هام جدا نمی شود.

دفتر روز ۱۴

//////////////

امروز خبرها همه سپید شد

این اتفاق در هفت صبح افتاد

و میز صبحانه از عسل و مربا پُر شد

فریاد کشیدم از شادی و پرنده شدم

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که جنگ و ترس شدند خواهر و

برادرِ صلح و نترسیدن اتفاق افتاد

رسید و پرسید نان را برشته کردی

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که وقتی پرید از خواب پرید مثل

کبوتری سپید و نشست در بغلم

و شهوتِ زندگی را مثل بوسه

نشاند روی لبم در هفت و پنج دقیقه

گفت : دوست دارم که دوستِ مشترک ما

می رقصید این جا روی میز و اعدام نمی شد

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که اعدام یک دوست انجام نشد

در هفت و ده دقیقه آفتاب آمد

سپید و چابک و با ما همراه شد

و نپرسیدیم صورتت را شستی

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که صورتِ نشستهٔ او شسته بود

انگار آیینهٔ نشکسته از حمام آمد

دوان دوان و خندان در آغوش

انگار در هفت و پانزده دقیقه بارید

شیر از آسمان به شکل شکوفه

در پرانتز بگم برای اولین بار بود

که هیچ گاوی اعتراض نکرد.

دفتر روز ۱۵

///////////////

امروز خطر از بیخِ گوشم گذشت

نزدیکِ نوکِ دماغم بود ولی رد شد

خاری خطرناک ولی فرو‌ نرفت به چشمم

ساعت آرام آرام داشت از یک دور می شد

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

زنی با پیراهنی آبی و شلوار آبی و چشم آبی

قهوه در دست و کفش آبی از آبی می گذشت

که باران بعد از ارگاسم معشوق ساخته بود

رودی روی خیابان خوابیده بود

شاهینِ تلخ بلندگو را تصرف کرده بود

داخلِ ماشین فضای اتاق خواب

بدون بالش و ملافهٔ بهار و سرخی چراغ

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

و زن ناگهان از آبی ها جدا شد

چشمش در آب افتاد و غرق شد

برای ترمز نکردن فرصت نبود

همیشه فرصت ها همین جوری از دست می روند

همین جور از دست رفته اند و

این بار نرفته خطر کردم

با تمام لباس های عاشقم از اتاق خواب

بیرون پریدم و شناور شدم

آبی ی دو تنهایی جنسیتِ آدمی را انکار نمی کند

بعد از ارگاسم و انزال به حرف های دریایی

پناهنده شدیم و جلیقه های نجات را ندیدیم

دلم شقایقی برای دیدنش بی تاب

تاب از دست داد و آرام شد

اقیانوسی بی خطر

تبعیدی بی افسوس

خطر از قلبِ دل گذشته بود.

دفتر روز ۱۶

//////////////

امروز باران ناگهان از عشقِ ابر ریخت

فاصلهٔ چشم‌ و چتر در‌ سایه مُرد

هنوز ظهر بینِ قبل و بعد مردد بود

از قرار معلوم بینِ قبل و‌ بعد تردید داشتم

بهار منزلِ انزال همین حفره های سبز است

مردی که آرزوی فردای هیچکسی نیست

و آیندهٔ همگانی ی ما در رفتنی است

صفحهٔ تابلت را بست و باز گرسنه بود

نیاز به اعتماد نداشتم اعتقاد داشتم

هر ظهر برای کشیدنِ سیگار بروم

غم را از یاد ببرم رنجی که هر تبعیدی

وقتی عشق را می بازد بازی را می برد

به سرزمینی که در این ظهر شب است

لاتاری ی سیاسی مساوی ندارد

برنده با بازنده فرقِ کوچکی دارد

که هر روز در هر ظهر سبک می شود

اهمیتی ندارد که پرنده به آن نوک بزند

اگر از جنسِ غربت نباشد بگیرد و ببرد

در این فاصله ابر به انزال می رسد

شلوارِ هنوز خیس را می پوشد بعد می رود

ما چتر دود را می بندیم و بر می گردیم

مطمئنم صدای تو را می شنوم.

دفتر روز ۱۷

///////////////

امروز هیچ کس تعطیل نیست تعطیلی هست

از دیشب شروع شد که تنهایی به شانهٔ زنی خورد

هر دو به تاریکی می رفتیم که تنها تعطیل ِمطلق

شانه را از زمین بر داشتم دادم قناری در تاریکی

گرفت تشکر کرد تکاند باران را قناری خواند

تمام این لحظات ِسبک به باد می رود اگر بادی

با هم به تاریکی رفتیم به ژرف ناهای تعطیلی

لحظات ِسبک را بردیم خیس تا باد با خود نبرد

در این میان با انقلابی درگیرم که دارد می آید

جایی که رفتیم امروز بود بدون نِت و تلفن

آیا بدون نِت و تلفن می شود زندگی کرد

کردم و کرد و جهان در مدار ِجنگل گشت

چند بار وسط جنگل فریاد کشیدم انقلاب

چند بار در دریاچه فریاد کشیدم انقلاب

با مجموع انقلاب هایی که تو فریاد کشیدی

خلاء مقدس ِجنگل و دریاچه را بارانی کردیم

فاصلهٔ بیداری از خواب همان نجوای اساطیر

فاصلهٔ بیداری تا خواب نجوای سبک ِشعر

بعد از انقلاب چهل سال اشک ریختیم سبک

سنگین سنگین درد حمل کردیم و مُردیم

این زبانِ آشنا در اعماق ِتاریک شعر است

نمی میرد نزدیکتر بیا انقلاب خواهد آمد.

دفتر روز ۱۸

//////////////

امروز شکوفه بر درخت گرفته چشمم

بهاری آسمانی آبی بر دیوار

سایه روشن ها و شاید از نبودنم اینجا

این جا این برکه می بیند می نویسم

بچه غازها و مادر هم همین قصه ها

استراحتگاهی سنگی و تندیسی از آهن

پدرم تندیسی از آهن بود مادرم قصه

قصهٔ چهل و پنج درجه در عرضِ جنوب

کمکم کن این قصیده را بنویسم مادر

چهل و پنج درجه در عرضِ شمال گاهی

بنویسم مادر این قصیدهٔ تنهایی

چهل و پنج درجهٔ شرق و عرضِ شرقِ خودم

ماهی ی رویایی کمکی عروسِ چهل و

پنج برکهٔ بیوه مادرم

یک امروز تا ساعتی دیگر

باران و قصه و سنگ و تندیس می نویسم

عرضِ این فراموشی را حالا دوازده ظهر

مادرم همیشه در دوازده ظهر با ما نیست

با مادرم می زنم حرف می نویسم

می داند بر درخت و شکوفه حرفم.

دفتر روز ۱۹

///////////////

امروز یک ساعت راه شنیدم رفتم

رفتم و بر نگشتم تا ازش تشکر کنم

نفرینم می کند نفرین در راهم

نفرینی سنگین رگباری در بهاری خیس

امروز شنیدم در هفت سالگی گم شدم

پیدا نمی شدم مادرم بیچاره گریهٔ مرگ می زد

از اینجا هم گریهٔ زنی می شنوم

هفده ساله گی ی من با من همراه نشد

گم شدم مرگِ مادرم گریهٔ این بار از سر چاره جویی

هم ماریا و معصوم هم مریمی

بیست و سی و چهل و پنجاه و هفت و حتی

راه های الهی نفرینم می کنه همین جا

نکته همین جاست این راه همین های وی ی ۴۰۱

به های سلام می کنه به مادر های می کنه

ماریا سلام رویا شدی مدت هاست ندیدمت

دل به رویای کهنهٔ یک ترافیک گم شدن دادن

گم در شلوغ پلوغی تعارف نمی کنم

ترافیکی سخت مادرم بود رویا یا ماریا یا مریم

هر چه که می رسیدیم دیر رسیدی نمی افتاد

از زبانش تا بر نمی داشتیم آرام نمی گرفت.

دفتر روز. ۲۰

//////////////

امروز زمستانی در وسط دوازده ظهر

در وسط بهاری که دیروز تابستانی داشت

رفتم دید گرفت گفتم هستم باشه

اسپرچنچ نداشتم رفتیم تیم هورتونز

ماریا قهوه داد نی هم بر داشتیم

ماریا همیشه شلوغ پلوغ نیست مادرِ مریم هم هست

باقی ی اسپرچنچ را دادم گفت سبک است

در یک تابلوی چینی پُر از ماهی بر دیوار

یک ماهی ی زمستانی دلی در چشم دارد می دهد

یک ماهی ی بهاری متلک به حبابی می اندازد

یک ماهی ی تابستانی رنگین کمان شده

تا میز ما خم شده که چه دارم می نویسم

هملسی که روبروست با آیندهٔ من دو فردا

یا با تو سه فردا فاصله داره دارم پرت می گم

اسپرچنچ ِما اسیر گیسوی تو از نشستن خسته ام

دیگر در این راه اگر گم شوم پیدا نمی شوم که ببینمت

مریمی وسط خالی ها بازی می کند

گاهی خجالت می کشم از بازی بنویسم

ماریا به مریم چیزی می دهد ما بای بای

چرا از آیندهٔ دیروز چیزی شنیدم یا می شنوم.