سفر ( بیست و دو)

منتشرشده: سپتامبر 21, 2011 در Uncategorized

 

 

ساحل ِدیگری در پیش رو هست؟

نیست صحبت دیگری جزتلاقی ماسه با موج در شکن ِ چشمهای ما

سایبان ها را با سکوت دمساز می کنیم

گربۀ نرم ِ آفتاب در بغلم

خوابیده زیر پلک های او طراوتی همیشه جوان

و آسمان تا بی کران

پتوی آبی آرامشی که ریز ریز در آن

ابرها لکه می شوند و می میرند

می بینی؟

و می چرخیم برهنه به سوی یکدیگر

نور از گربه می گریزد

میان ما

سایه گسترده تر می شود

گم می شود فاصله از انزوای ما

دوباره به داخل هم ورود می کنیم

می سازیم سازهامان را هم کوک

و مصایب ِ سفر را فراموش می کنیم

بیداری؟

از جانب ِاو جوابی چشم باز می کند

آماده ام!

می نشیند مقابلم

می نشینم روبروی تنش

و گربۀ مشتاق نا گاه می جهد

 می دویم در پی اش

و جهان هیچوقت چنین بیدار و

خواب و

شناور نبوده است.

 

مهدی رودسری

2011-09-21

باز آی و دل ِتنگ ِ مرا

منتشرشده: سپتامبر 16, 2011 در Uncategorized

 

 

باز آی و دل ِتنگ ِ مرا…..

                           حافظ

 

 

دگر راهم  نمی برد ای دوست

به آن دیاری که از خوابم گریخته است

و حتی با مستی شرابی که شب ِ تولدت

  یادت هست؟ یا تولدم

کادو آورده بودی در لفاف ِ کاغذی شعرهایی از شاعری کهن

و شتابان شکستیم تا شقایق ِ درونش را شکوفان  

یادت هست ؟

   و تمام بطری را جرعه جرعه  

  پنهان  !  هان /  کجایی؟ 

کجایی  نوشیدیم

 در شبی که از گور گریخته بودی

یادت هست ؟

  تماس گرفته بودی از باجۀ  متروکی

  تا باهم دیداری  طولانی تر داشته باشیم

یادت هست؟ 

 به کافه ایی برویم

  یک وجب دورتر از بیمارستانی

 که نام دیگرش در حرف های  تو تیمارستانی

یادت هست؟

 نام  آشنا بود ای دوست

و نرسیدم چرا

نپرس چرا

چرا اتوبوس ها / شبها /  چرا

در خوابها /  چرا

 راه گم می کنند ای دوست

و تا گورها

 گور تو ای دوست

توقف نمی کنند.

 

مهدی رودسری

2011-09-16