چندان که گفتم………
حافظ
و آنچه نگفتم
نمی برم به گورحالا
با خود
برای پاییزت برگ زرد می کنم
و باد شمالی را که سخت سرد است می دمم به کف ِدست
تا نوشته هام پر بریزند
دوباره
جوجه هام شوند
به منقارتشنه شان آب بچکانم
به معدۀ گرسنه شان خرده نانی روانه کنم
و تنهایی / می دانی
تبادل دو تپانچه است در مسیر ِمستقیم ِسکوت
که راز گلوله را پس از شلیک / شلیک ها می فهمند
تمام دیشب را شراب از درد ِ شب رها م کرد و
خواب به رویاهای کودکیم برد
که تا پای بیداری حرفها برای گفتن دارد
و آنچه نگفتنی / می دانی
کلماتی برای نوشتن دارد
و نوشتم آنچه از کودکی به یاد دارم
و ننوشتم آنچه به نوشتن نمی نشیند به تنهایی
چرا ؟ می دانی
تشنه نبودم ؟ یعنی / معنی
لانه خالی از پرنده های واقعه ایی چنان واقعی بود خالی
که آوازهجرشان
همسوی سازشان
هم سرود خوانان
هم سرایندگانشان
بودند
به تنهایی .
مهدی رودسری
2011-09-16
1
مدام جیغ می کشد سگ برۀ تنهایی
در چمنزار روبرو / زار زار
مچاله می شود از دستها بر پا / زار
از پا می جهد بر سر/ زار
از سر می کشد خراش ِ جیغها جیغ
بیرون می ریزد از زبان بازی دهان
در گوشهاجیغ
اعتراف می کنم همیشه معترف است
مبتکر سپاسگزاری / از راه لیسیدن ِ سپاس ها
باقی مانده از اوین
همیشه اعتراف می کند با زندگی / بازیگریست زنده
بازنده ایست
حالا اعتراف می کنیم
نازکتر می شویم
از استکان ِ ظریف چینی جان می نوشیم قهوه
سر فرو می بریم سپس در کاسۀ سفید سر
سکوت می چشیم حالا چون غذای سگ به تنهایی
کجایی ؟
کجا نیستی ؟
مهدی رودسری
2011-09-13