برای رخساره

منتشرشده: ژوئیه 3, 2011 در Uncategorized

 

چقدر راه آمدیم تا نشستیم روی یه صخره

روبرو ی یه شهر سنگی

هیچکس با ما نیست تا عکسی از ما بگیره برای یه خاطره

یه لحظه از زندگی یکی از میلیاردها قطره

دوربین تو با تو نیست

دور بین من یادم رفته

بین ما فقط یک حرفه که مدتهاست شبیه سنگه

 تیزه وگاه مکعبه

لوزی و دایره و این حرفها

بادم که می وزه بی زوزه است و فقط عرق خشک می کنه

بی مزه این زمین

که مدتهاست فقط طعم اخبار روز می ده در روزنامه ها

طعم خیار بی نمک

طعم سیاست و مذهب

طعم تجارت

طعم قبرهای بی شناسنامه

طعم نامه های بی آدرس

طعم کوه های بی قله

طعم عشق های بی رویا

عشقبازیهای بی لذت

و بادهایی که بی برفندو بی باران

بدون صدای تلنگر تگرگی بر چتری

 که بباره شوق گرفتن عکسی در آن میان

با موسیقی نرمی که بخوانه تا اینجا

که جانشینی برای تو

یا من نیست.

 

مهدی رودسری

2011-03-08

 

 

جلاد

 

یه تیکه از همین کیک وانیلی

می ارزه به سالها شنیدن حرفهای تو

که طعم قبرستانها رو می ده بدون قبرهای بدون اسم

یا عکسی از تصویر های تو در همۀ صفحات اول روزنامه هاو تی وی ها

 

یه جرعه از همین آب یا آبجو

می ارزه به مزه مزه کردن سالها صحبت های تو

که طعم تیغۀ تیزچاقوهاست قبل از بریدن گلوی قربانی

 

یه نغمه از همین موسیقی مدرن

می ارزه به مدتها نیاندیشیدن به رفتارهای تو

که طعم بیمارستانهارو می ده وقتی

صدا سالمه

نبض می نوازه

قلب انعکاس مغزه

دست همپای پا می دوه

مرزها دیوارهای زندان نیست

 

یه ساعت از همین زندگی بدون بازگشت

می ارزه به هزاران لحظه که خطور می کنی به ذهنم

خط می زنی و

خط می زنی دوباره خاطرات شیرین زندگی

تا دوباره

دیدار قبرت طلایی تر باشه

 

یه تیکه از همین شعر مشوش

می ارزه به سالها زندگی تو

که سالهای سال  را

نو به نو

خفه کردی.

 

مهدی رودسری

2011-03-08  

 

 

می دانم

 

تا ابد که نمی تونیم بایستیم کنار هم بشیم دو درخت ایستاده مرده

تا ابد که نمی تونیم راه بریم کنار هم بشیم دو ماشین متحرک مرده

تا ابد که نمی تونیم بشینیم کنار هم بشیم دو شاهد هم زنده هم مرده

آسمون امروز عشقیه گاه با باران

عشقیه گاه با آفتاب

گاه برف و تگرگ

گاهی و فقط گاهی بی مذهب و صدای بی مغز سیاست

دلم نمی خواد هیچ تصویری در تی وی

نمی خوام هیچ کلمه ایی از مجله ایی و روز نامه ایی

نمی خوام هیچ خبری از سایتی در کامپیوترم

نمی خوام هیچ زنگی از تلفنم سلفونم یا از تو

برای یه روز

یک ساعت

بمبارانم نکن

موسیقی باش

برای مدتی رها شو

بخواب و بیدار شو

 طناب پاره کن

پاره کن

پیاده روی گاهی تنهایی

پاسخ سوالات قبل از مرگ و

چشیدن آبه

همین که داخل همین بطریست.

 

مهدی رودسری

2011-03-08

بازی کودک ِگریان با مادر

منتشرشده: ژوئیه 3, 2011 در Uncategorized

بازی کودک ِگریان با مادر

 

گریان گریان اشگ اشگ

می گرید بر مادر

می نشیند مادر

دستها در آغوش

می شتابد با دستهای گشوده سوی  آغوش

نمی گشاید آغوش

شیون ِاز شدت ِ وحشت

کودک را شبیه شرم می کند

پرواز نمی کند از آغوش ، دست

بر زمین می غلطاند کودک پا

  می کوبد کودک بر زمین دستها

سر می کوبد بر اشک

 اشک می شتابد تا آغوش

شعله می کشد دست در آغوش ِدست

مادر شعله می کشد

نمی خشکد اشک در چشم

بر نمی خیزد کودک

بر می خیزد به تسلا مادر

حرفی می بارد

کفشی در پیش می کارد

 پایی می رود و نمی ماند

پایی می ماند ونمی رود

برمی گردد وچیزی می گوید وچیزی می خواندو دهان نمی دوزاند و لبخند بردندانها می دواند وچشم نمی دزداند و دام از دستها نمی گشاید و می چرخد و کفش در پیش می راند و می ایستد و صورت می چرخاند و بر خفتۀ خسته از غلطیدن می نگرد و یادی از خطری می آموزاند و تن می گرداند و بازمی چرخاند و باز نمی گردد ازبازی بی بازگشت و می ایستد و می گوید و می چرخد و می رود و باز می آید وگره از گره می گریزاند تا می خیزاندش از بازی

از رازی که می داند چیست

پایی در پیش و پایی در بازی

باز با آغوش باز

بازی کنان.

 

مهدی رودسری

 

2011-05-13