( در هرگز از هرگزمگو بگو ) سه

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

 

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد

قفسم برده به باغى و درش باز كنيد

 

كوپهٓ قطار قفس است 

از راه رو از رهايى از راه بگو 

از فرسايشِ تراورس و جان

از سايشِ ريل و روان مگو

چقدر آزادم از قفس اِى زبان 

اِى حريفِ نردهاى عميقِ حرف 

پشتِ عاج ميله هاى نرم 

و ديوارى لذت مكيده لمىيده تَر 

از اين رونده جهانى سوت مى كشد بشنو

شيشه پايين بده باد چه قصه ها پشت پنجره دارد

چه منظره ها كُند و سبك مى گذرند سريع

بگو از مگو ها من گوشم مى بيند چشمم مى شنود

 

سخنِ ناتمام در گردنهٓ گلو در جانم وجدانم

پيچ مى خورد چون قطره از قطار مى چكد بر ايستگاه ها مى چكم

 

دخترى كه گل مى فروشد مى داند غربتى ها غمخنده اند

شيرين است عطر گلى كه مجانى مى دهد او

قبله تويى خاطره ام عميق قبول كن ارزانى تو 

 

در ايستگاهى ديگر روياى مردى كه هنوز

مغزها مى كُشد مُخ ها فرارى مى دهد

 در صفحهٓ اول روزنامه ايى رنگى 

كنجكاو اين آشنا غريبه در غربت نيستم

ساچمه مى پاشد كلوخ كلوخ كلمه بازى الله

 

قهوه ايى نيز در ايستگاهى مى نوشم كه طرحِ فنجانش

پرنده و كودك و گيتار و موج و ابر و ساحل و سايبان 

 

و در  آخرين ايستگاه در نگاهم 

يك كشتى پير چون حسرتى خيس بر اسكله 

 

اگرچه  ناشناسم و خيس بايد بروم

و از كسى بپرسم معنى عكسِ يادگارى چيست ؟ 

از ناآشنا نابلد نا شناخته نا راه نما بايد بپرسم

از پاسخ ِ ماكت ها از خيابان هاى خيس نبايد ترسيد نمى ترسم

از آيه هاى آن كتابِ مقدس ترسى نداشتيم و گذاشتيم و گذشتيم

بگذرم اينك پاسخِ هر پرسش گام به گام به آدرس نزديكتر مى شود 

 

در همان روزهاى اول حوا خداى عريان 

شلوارك پوشيد روى جورابِ ضخيمى از محبت و 

ابراز علاقه به سيگار و انجيل و مضراتِ نشرِ فشن

اتاقى اجاره  داد در حفرهٓ زيرزمين معادلِ پوسيدنِ دو عينك

لاى دو پا و دو ديدار از دو دنياى بى دوست

يك وانِ كهربايى و يك مستراح همگانى

و يك آشپزخانهٓ بى اجاق 

در ضمن ذكام مزمن داشت چاييده بود

چون سرزمينِ چاى و نفت و تفسيرهاى پُرتصوير و البته كبير

از تربتِ فقرا و كتلتِ ناضعفا و تك كتابِ مقدس و خنجرى بر ساحتِ بازو

فروشنده از من پرسيد اين همه نمك زمين گيرت مى كنه نقد مى دى يا با كارت

 

در سرزمينِ پنگوئن ها پل ها هم پاى آدم ها ادامه مى دهند باز

رفتن را از فرازِ رودى كه حمل مى كند قايق ها و ماهى

و غرق نمى كند تا بخواهى حسودى نكن نه پلم نه رود نه قايق نه ماهى

فقط براى برگ زدن به سوسك ها و بچه موش هاى يتيم و 

فرارى دادنِ تله هاى عياش

به اعتيادِ نمك اعتماد مى آموزم 

 

هم سايهٓ بغلى تدى طفلى هميشه بال هايش براى جارو كشيدن است

او رازِ  ابريشمين اصوات را مى داند

آرشهٓ آرهوش * را مى سرايد سرايش مى نوازد محزون مى خواند

پس از ساعت ها خستگى باز آهسته گى مى شكند در مسيرِ سكوت

موسيقى مگر چيست جز سوسوى صوت ها پس از شكستِ سكوت

 

كتى گربهٓ آرايش گاه  با پاشنه هاى ده سانتى

هميشه سه بار در قفل مى چرخد كليدِ هوسبازش 

 تا بگريزد از  تجاوزاتِ گذشته ترسِ حال و هراسِ آينده

بگريزد از ناگفتنى ها مگو كه مى گويم بگو تا بگريزيم  از خودمان

 

در اتاقِ سوم در مجاورتِ سيفون و يخچال و بخارى عمومى 

ويلچرِ مادلينا دائم در مسير مستراح و تنهايى جيرجيركنان

من جيرجيركِ خودمم خانم هم سايهٓ كاغذ و خودكار و خاطره

تا حرف ها از شعرها بر چينم نمانم تنها 

دفترهاى ترجمه از جنونِ سياه كتاب حكايت كنم

 

فحش چيست جز ستايشِ نفرين به شيوهٓ آزاد 

عوام چه زود از مدرسه رانده مى شوند و

چه شتابان زير ناعوام مى خوابند 

كه چون سياست و تجارت از قله روانند سگ اند غلتك اند

و هر باره يك باره فرو مى ريزند سرد و سنگين و مخوف 

و اين تكرار خفقان است تا سال ها بغلطيم 

زير خاك پزيرنده زير ريز برگ و شرم شكوفه و نفرين برف   

همراه تبريك و تسليت اين مهمان هاى ناخوانده

يقين كه مرده قند نمى مكد نمى پويد راه شيرينى را

فراموشى عدلِ تاريخ است بى خود زِر نزن

 

ناسزا چيست جز شعرِ شنل پوشيده كه شعار دارد

و سوارِ تراكتور است اما نمى راند هرگز به راه دور

بس كه فروتن است و سنگين سر 

و  در وسطِ  دعوا و سودا خرما خيرات نمى كند  

به كشتزارى سبك از نباد ها و نيادواره ها

 

دشنام چيست جز شكوهٓ بى مرزِ زبان

كه ميله هاى دندان مى شكند

تا بفوريت بفهماند دهان زندان نيست

و  فرجام همان سرانجام است در قافيه در لغت ليسى

از ايستادن گريز نيست اگر تابِ رسوايى ندارى والله

از ريسك هاى بى دليل و بادليل از بازتابِ مى إيد دشنام

از حواس پنج گانه بى زار است دشنام

شيفتهٓ ششمين حواسِ است دشنام*

 

 

از فاك چه حاصل  كه خدا شاهد است

 هيچ شكى مشايعت نمى كند طعنهٓ شگفت نابارورى را

مجموع سه گانه هاى تولد به فحش

زيستن به ناسزا و مرگ به دشنام

        نفرينِ گاه باور به زور اوست 

 

چه زود با زندگى هم نوا شدم كه نو همين معنى جديد 

در سرزمينِ بيگانه بانوى بانوان به وسعتِ آسمانِ آبى 

پوشيده دامنى رنگين كمانى بر شلواركى تيرانداز 

 

تابِ رسوايى نداردخانهٓ قديمى اِى غربتِ شقايق هاى پرپر در باغچهٓ غروب

چه زود وطن شراب شد در سفال هاى تو به تو

گيلاس هاى  دسته شكسته نقش هاى محو بر جدارِ تهرانتو* 

 

خيابانى كه از روبروى خانه مى گذشت 

در سوى ديگرش بنفشِ موج را مى خنداند

چشم  مى جوييد چون دلقكى در صحنه

نرم نرم مُخ مى زد و مى بلعيد

 

زندگى اصرار در انجمادِ كودك زبانى است

اشتباه نكن قلب من تو شيفتهٓ همان الفبايى

درد دارد اما زبانِ مادرى استامينوفن است

با آنتى اسيد ميل كنيد تا معده نا زخم بماند

زبانِ مادر يعنى تخيل  وهم  رويا

زبانِ مادر در تنهايى نمى ميرد

 

روزى براى تشويقِ اعتراضى مسالمت آلوده

 دستهٓ پرچم ها را تراشيديم بى تشويش

سبز و سفيد و سرخ از آن باريد

همان دم دريافتم سرگذشتِ پرچم چتر نيست

چه خيس عبور كردم و بر گشتم 

 

اشك چيست جز بارشِ شعورى كه شك مى كند

احساسِ شيدا بهروزى ى پيروزى است

 

من از كلماتِ بافته در شعرى بى زارم كه اصرار به بازگشت كند

انگار تمناى ديوار در شاهراه 

شرمِ عقيم هميشه عميق است مى دانى  

از ديدار همين انكارها نتيجه گرفتم كه ريل

اگرچه زير قطار مى خوابد 

اما خواهرِ مقصد است بايد سوار شد

گذشت از خانه ايى كه خواب در تابه اش

چون ماهى عيد جلز ولز مى كند

 

قلبِ من اِى فصلى  كه بيمارى

براى عبور چمدانى ببند

كه كفش هاى نپوشيده را 

كنار شورت و شلوار و پيراهن دوست دارد

 

آن خانه آن اتاقِ نادوست داشتنى زيادى برايم ناز مى كرد

به حوا نوشتم ريه هاى سكوت سرشار از دلقك هاى دود است

سيگار را براى رقصيدن ترك مى كنم

تو را براى هماغوشى هاى بى آه و شهوتت

آدم اگر مى طلبى به عالمِ مستاجر بيا

 بهشتِ حرف و حبس

بنگاه استيجاريست. 

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) دو

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

از ناشناخته مگو  بگو

از آنچه گفت بگو  مگو

سكوتِ سست شكستنى است

با جعلِ رواديد عبور مى كنم از مسير

در اين سطر شناسنامه ها پاره مى شود

 

از هوا فرود مى آيم نه عقابم نه كلاغ

ناسوده ترين سرودها سوره ها سروده ها

ابرهاى سترون اند حاصلِ ساك هاى پاره و

ساق هاى شكسته تا زمين را تشنه بليسد

در گمرك كلاهِ كوير بى كاف است لا الهه الله هو 

گير مى دهد پاس مى خواهد ندارم

پورت مى كند ميخكم  هارت مى زند قلبم  

فلامينگو مى شوم ميانِ مسافران 

ببين مسافران چه زيبا مى شوند وقتى 

به آغوش عزيزى به بوسه به لبخند 

به ماشينى كه عزمِ خانه دارد

 به جانبِ باغِ آشنايى

به سوى وطنِ كوچكِ خويش مى روند 

نه پلنگم نه گربهٓ دست آموز كه دمم بريده نيست

اما قلبم را معده ام قورت داده اجازه است مستراح بروم 

و زنى از آن سوى شيشه ها مى گذرد

زنى كه آبى چشمانش در مه چشمانم گم مى شود 

مى خندد و ابرم نمى بارم  غمگينم و فكر مى كنم

در كدام دستشويى خواهد شاشيد خواهد دست شست

خواهد ماتيك ماليد بر لبانِ شكلات خورده  و حسرتى 

اجازه است قلبم را در مستراح برينم كه بى تابم

ور آر يو فرام 

…………… سكوت

اجازه است قلبم را از آت و اشغال ريخته در مانداب بر دارم 

بشورم دوباره توى سينه بگذارم كه عشق دارد غش مى كند

 مدهوش مى شود در هوشى كه شين به باد داده است

كجاست اتاقى و تختى تا در آن خاموش بنشينم

و شروه آواز كنم 

دو يو وانا ترانس ليتر

…………… و سكوت

 توپِ تنيسم با راكت هاى مزور كوبيده مى شوم

 توپِ هندبالى گرفتارم در دست هاى دسيسه ها ناآرام

 توپِ فوتبالم ببين پاهاى شيطان چطور شوتم مى كنند

كن يو اسپيك انگليش 

……………… و و سكوت

                        نمى شكند در واقع

بر سينه ام نوشته اند به پارسى

            با احتياط جا به جاش كنيد 

اما بينا كه نخواند سنگپاره ام بر كفِ نابينا

 

از ناشناخته بگو داستانِ دريده سينهٓ سهراب 

در مسلخِ انقلابى كه دزد به كاهدان برد

و اسبِ پروار را يابوى بى دماغ كرد 

 روزى كه كودك بوديم گاوى شكست گارى 

خشمگين شاخ شد و دريد شكمِ گاريچى 

                                   ما گريستيم

انقلاب كودكانِ گريان خويش را مى ترساند مى فريباند

مى گاياند تكه تكه مى كند با شوشكه و شلاقِ شكنجه

مى خوراند به اعدام يا مى گريزاند به بى نهايتِ عدم

 

از ناشناخته بگو قصهٓ بريده گيسوانِ منيژه

در خيابانِ انقلابى كه خائن به خانه برد

و از پس و پيش به او تجاوز كرد تا فرزند

بى لب بى لبخند و خِنگ  و بى خشم زاده شود

روزى كه جوان بوديم مجاز بوديم جيغ بكشيم

در جوارِ قارى پيرى كه انقلاب را خريد

سندش را در جيبِ پيژامه فرو كرد و روى صندلى 

بر ايوان نشست و فرمان داد هر كه براى ما جيغ نكشد

جَنَمش بشكنيد قلمش را كباب كنيد جگرش را حراج

جراحتِ اين جريده هرگز جبران نمى شود

 

از ناشناخته بگو روزى كه جنگل بى درخت شد

در واقع زندانيانِ اين فصل را داس ها درو كردند

شاليزار سرخ شد از هواى شور

گندم زار گمراه شد در بادِ گرم

ما كه مزرعهٓ جو نديده نبوديم آبجو شديم

داس ها به دست به راستى سرور شدند

 

از ناشناخته بگو كه وقتى مى شكند

در خاكِ بيگانه مى رويد مى بالد مى تراود

ديگر درخت خود مى داند كه آشيانِ پرنده بماند

يا ريشه بدواند آب بمكد ميوه ندهد به هدهدِ گرسنه

يا تو كه تشنه مقابلِ بازجوى مهاجرت هوس دود دارى

و او به تو سيگار مى دهد تا در حياطِ پشتِ پناه گاه 

پرستويى ببينى كه شعرِ آشيانه مى سازد 

مى سرايد بهتر است و سرانجام سكوت

بر ميز صبحانه مى شكند مى سخناند

 

سخن چيست جز سرايهٓ زبانى سياه كه از دور سبز 

روزى رُز هاى سرخ بردم براى عيادتِ زنى كه الزايمر داشت گفت

پسرجان اين قُرصاى زرد و سفيد سه تارند يا دوچرخه

سخن چيست جز جا به جا گفتنِ اشيا در سرابِ تنهايى

زن در آن بيمارستان زير ملافه مدام به جستجوى دستانش

مّدِ درياچه را جزر مى كرد و لبانِ خلاء مى مكيد

همانجا فهميدم كه انكارِ خرد بى واسطهٓ پلك 

در همين نزديكى موس مى كشد

 

سخن چيست جز الفاظِ بى ثباتى كه در گلدانِ شعر مى پوسد

روزى در حضور شاعرى پير اقرار كردم كه شكوفه هاى شعرش

از شيرابه هاى شرابى سرشار است كه تاكِ كهن كرامتش داده است

 در حالى كه ناخن مى جوييد گفت

كاش به اندازهٓ ناخنى كه مى كنَم 

                    از سر انگشتِ قلم 

شعرى مى نوشتم كه شانسِ شعور شدن داشت

همان جا فهميدم كه شعرِ واقعى  بى شك بى شرم است

 

اين مطلب را هر ننه عقربى مى داند 

نيش وقتى بى زهر است

خيال از آغاز مى گريزاند

تا سرزمينِ جديد سخن مى تازاند

 

بازجو پذيرفت كه داد را فصل بعد به گاه ببرم

زيرا جوانم و بدونِ شك كيسِ سياسى

بى خطرتر از دفاع طبيعى است

 

كسى كه پشت به صحنه مى نشيند در هرگز

هرگز نمى بيند چگونه در ادامهٓ نمايش

 بى وطنى  كه بليط مى خرد

 قنارى ى خستهٓ تشنهّ قراضهٓ سودازدهٓ

بى تماشاگريست كه سوت مى كشد

سوى قطارى بر ريل هاش  پر پر پرى

آيا آزادى هم قيمتِ قفس است ؟