(Access Chamber)

منتشرشده: اوت 6, 2014 در Uncategorized

یک :

منوچهر ميم كه شاعر نبود براى بر طرف کردن مشکلات داخلی بدنش از قبیل واریس و چربی خون و دیابت درجه سه به توصيه دكترى كه پزشك نبود به پياده روى منظم پرداخت روزى دو الی سه ساعت تمام تا از وزن تقریبن سنگین تر از معمولش کمی کم کند اما گم شد .

گرچه گاهى بعد از راه پیمایی معمولی دو الی سه ساعت دیرتر به خانه بر می گشت ولی جاى نگرانى نبود چون هنوز یک سال مانده تا پنجاه سالش تمام شود و به اندازۀ کافی اعتماد به نفس داشت که پس از گم شدن پیدایش شود در حالی که بوس ِ نفس اش بوی سیگار می داد حتی بار قبل از آخر که بعد از چهار ساعت و چهل و پنج دقيقه تأخير شرمنده و سرخ و لرزان به خانه آمد ضمن عذر خواهى بابت خزه و لجن و جلبک های چسبیده روى تى شرت و شلوارك و حتى کفش های کتانی و نگرانی شدید همسرش كه پرسيد : چه نور درخشانى ته چشماته ؛ توضيح دهد كه با يك مار پيتون مناظره جالبى داشته چشم در چشم و همسر با غمزه ایی مقدر شده برای زنان از مرزهای چهل و چند سالگی گذشته و لبخندی گریخته از نگرانی بشنود : روت خيلى زياده مار پيتون .

آن دو در چهارمين ماه از ازدواج میمونشان فهميدند چقدر از مارها خوششان مى آيد و اين از خوش بختى هاى مشترك بعضى زوج هاست در بعضى از ازدواج های غیر معمول وگرنه زوج های فراوانی حاصل از ازدواج های معمولی بعد از گذشتِ چهار سال و شش ماه هم به خوش بختی های مشترك نمى رسند و زندگان چون همسایگان پیرتر می شوند .

مار در فوتوريسم كه فلسفۀ آينده نگران است به معناى فريبِ عالم واقع هم آمده است زیرا سالى يك بار پوست می اندازد بر خلاف انسان ها و سایر جانداران ِ شبه انسانی که در هر فصل سه بار پوست تعويض مى كنند زیرا به شكل عجيبى شبيه سياست مدارانند و كمتر كسى از سياست كه منشعب از علم حرام است رضايت معنوى دارد شايد به همين دليل است كه دوست داشتن مار نزد همسرانی با مخرج مشتركِ تفاهم كمتر خوشبختی از انواع مکانیک و پارامکانیک بیشتر طلب می کند و آنها كه بخت خوش دارند به استثناء شاعر و همسرش داوطلبان فرقه های ترور معنویاتند .

مار در فلسفه هاى متعدد عرفانى چون گنبدیان و سقفیان و میناییان مورد توجه دوشيزگان نيست زيرا هر دوشيزه ايى به سگ خود عشق مى ورزد من مارها شنيده ام سگ خورده اند در آمازون نه در ريچموند پارك كه منوچهر ميم شعرها در آن پیاده نوردیده و با صدای بلند برای خودش خواند ه تا در ضمیر نا خودآگاهش زندانى خانه هایی نشوند با ديوار هاى چوبى که مثل همیشه مهمان عكس هاى سكس و سكوت اند .

اسم مستعار منوچهر غیر از منو میم پيتون زاد بود به روايت همسرش كه به پليس خشك و مؤدبى كه بازجو نبود با اشکی آمیخته به ریمل بنفش که از گونه هایش چون نوزاد های تازه از تخم در آمدۀ مار عینکی می سُریدند و چون رد هزارپاهایی بر دستمال کاغذی های نازک و ارزان قیمت مخصوص ادارات دولتی سریع محو می شدند توضیح می داد تا پلیس مودب و خشک آنچه می شنید با دو انگشت اشاره تند بر كيبورد بكوبد و بنويسد طبق قوانین مقاماتی از پیش متوفی شده و بدون ِ تردید نه خارج از محتویات ِ داخل پرانتزی بالای صفحه که در آن نوشته شده بود ( گزارش پیش از تحقیق نهایی در بارۀ سوژه )

البته بيست و چهار ساعت از تأخير سوژه که شاعر نبود اما منوچهر بود گذشته بود که نگرانى حاصل از نیمی اضطراب و نیمی شادی ی بی دلیل از وصول بیمۀ عمر همسر به جاى اطمينان خاطر مخصوص کدبانوها نشست و او را واداشت از پليس بخواهد به خاطر انجام وظيفه و حقوقى كه با اسكناسهای نقد مالیات دهندگان تامین می شود دخالت كند و کمک که نام دیگر دخالت است را با حسن نیت به انجامی برساند که سری به تشکر تکان تکانی بخورد و منظوری از چشمهایی بتاباند که تازگی یکی نزدیک بین شده بود و دیگری دوربین .

نام واقعی همسر مهم نیست چون فقط به سگش که ماسوله نام دارد عشق می ورزد و دوستان و آشنایان و خویشان هم ماسوله خانم یا خاله ماسوله صداش می زنند جز منوچهر که کبرا صداش می زند و کبرا یا ماسوله آه دیگری کشید و ادامه داد:

گاهى دعواى شاعرانه هم داشتيم ولى هیج وقت دست روم بلند نکرد نه يادم نيست وگرنه باباشو به عزاش می شوندم به همين دليل قاتل بايد ناشناس باشد چون آشناها خیلی دوستش داشتند گرچه مزاجش تند بود اما تلخى نمی کرد نه هیچوقت يادم نيست چون خوش قلب بود و آشناها مرامش را دوست داشتند پس هیچ آشنایی نمی تونه قاتل باشه نمى دانم حالا که دارید مى پرسيد به خيلى جاها مى رسم اما بنويسيد قاتل را نمى تونم ببينم نوشتيد چون من كه همسرم ناپدید شده و مى دانم پليس بايد براى پيدا كردنش كمكم کند بنويسيد لطفن بيست و چهار ساعت تأخير یعنی مرگ ولی من باور نمى كنم که مرده باشه شما که دوره های ویژه دیدید باور می کنید و پلیس که با سبیل نازکی پشت لب های گربه ایش بسیار شهوانی مزاج از فاصلۀ سی سانت بالاتر ازدگمه های کیبورد زیر چشمی نگاهش می کرد تایپ زد ( سوژۀ مزبور لزومن هنوز زنده یا به قتل رسیده است ) بدون اینکه تکانی به پلک هایش بدهد .

فقط بيست و چهار ساعت پيش بود که شاعر بارديگر وسوسه شد تا از تابلوى (Access Chamber) بگذرد و سر به سر پيتون ماری بگذارد كه یک هفته پیش از چهارشنبۀ میلاد مسیح که تعطیل عمومی بود و همسرش با آشناها به ساحلی ناشناس نزدیک منزلشان رفته بود كشف كرده بود .

برای منوچهر میم که آزادانه مسیح را بدون ِ مذهبش پذیرفته بود هر روزی که اتفاقی مرموز می افتاد باید با روزهایی هماهنگ می شد که دارای وجناتی غیرعادی بود چون ( اعتقاد از رسالت مهمتر نیست و رسالت برابر با اعتقاد است ) او همین گزیده گویی را که گوینده اش گمنام یا ترور شده کسی بوده است درون ِتقویم قلبی نوشت که از نوزده سالگی آته ایست شده بود.

یک هفته پیش از تولد مسیح مظلوم خواست به خودش خوش بگذراند پس راه هر روزه را نرفت و به تابلوی (Access Chamber) كه رسيد منحرف شد سیگاری هم داشت که می بایست در انزوا دودش می کرد زیرا بوی نشئه یگانی از پلیس را بی حواس می کرد پس از بی راهه به جنگلى کچل از درختان قدیمی رفت و به جویباری رسید که جاری آب در آن ارگِ گوش نواز مِس ِ مسیح بود در کلیسای انگلیکن که هر متحیری را نه تنها مفتون می كند بلکه مغلوب هم می کند قوی تر از ترنم عود ناصر كه ترك ها به او نصير مى گویند و شاعر و غیر شاعر را چنان هماهنگ مجذوب می کند که معمولن پيتون ماری هشت مترى را هم در چند قدمی نمی بینند و به سلامت باز می گردند اما منوچهر به مدد ایثار مسیح که به یقین باید از ذات مریم بیرون افتاده باشد مار را ديد و در جا مجسمه شد آن زیبایی مجهول داشت بره سگی را زنده مى بلعيد و پاهاى متشنج و عروسکی سگ به رقصی می تپید که از سامبا یا سالسا الهام گرفته بود و هم زمان بزرگترین حفرل صورت که آدم ها به آن دهان می گویند به آهستگى و با طمانینه فرو مى بردش در غاری که بی گمان خروجی داشت اما چنان کوچک بود که نمی شد به آن مقعد گفت چون مقعد ها با پایانۀ غارها متفاوتند .

سگ از نژاد پا کوتاه های شانگ های سینگ چين بود شايد نامش ساهاكو كه در انگليسى سوزان معنى مى دهد و ومعمولن صداش از جثه اش مهیب تر است اما بی صدا داشت ناپديد می شد و شاعر می دید راز پيتون را و می فهميد که فرزانگی در آرامش بلعیدن ِغذای باب میل است نه عجولانه تباه کردن مزه های چهارگانه و با راز همسرش که در غذا خوردن هرگز صبور نبوده و نیست و به چشم بر هم زدنی بشقاب خالی را در سینک ظرفشویی می گذارد تا منوچهر بعد از اتمام مراسم تغذیه بشورد و در جاظرفی به شیوۀ ظرف شوران ِ کلاسیک بگذارد تا بدون ِ لکه خشک شوند متفاوت است چون خصلتش كبرا منشانه است و كبراها يا شاه بانو يا شاه دخت اند و حد وسط ندارند .

شاعر در همان لحظه نترسید و همان جا که ایستاده بود ایستاده تر ماند و برای اولین بار به خود باوراند که پیتون ماری استقرا پسند است و گذاشت تا سگ به تمامی از گلو و سینۀ مار بگذرد و در معده که آرامشسایشگاه هر جانوری است جای گیرد آن گاه با چاپلوسی ترس خورده از طبیعت ِجسور صدایش که خودش لطیف شده بود توضيح مختصری در باره تفاوت های انواع مارها که بی گمان به یک میلیون و یک عدد می رسیدند خواست .

پیتون کمی به راست و چپ خزید و عطر منحصر به فرد ِ گِل و لای لب جویبار را لجنت مایور کرد و گفت : در مورد این سوال شما از این جانب یعنی تفاوت پیتون با کبرا مار البته نظریاتی بسیار متناقص داده شده چرا که فهميدن كبرا مارها از درکِ کامل پسامدرنیتۀ ژاک ماریدا بسیار سخت تر است .

در آمازون مارهای مخطط که نیش سمی ندارند اما آبی اند جهت اصلاح بنیادی اخلاق ِمخالف شئونات عمومی دانشكده منقول و معقول تاسیس کردند که زیرمجموعۀ دانشگاه پروآمازون شناسی بود و آن وقتی بود که من هنوز پنچ متری بودم و شكار نشده بودم در گیومه عرض می کنم شکارچیان من یک زوج ایدالیست بودند بعدها دانستم هر دو از سمپات های حزب نیوسوشیال کرانۀ باختری در شمالِ شرقی امریکای جنوبی است همین جایی که حالا هستم آن ها نیستند و مار زنگی ی عينكى كه استاد همانند شناسى سه بود از روايت میخائیلا فوكوماریا براى تحليل كبرا مارها جزوه های مارمولکی مى داد من متاسفم كه آن جزوه ها را نفهميده حفظ مى كردم فقط برای نمره آوردن و زود فراموش می شدند چون در فلسفۀ تکنودانش نمره رتبۀ پسین را داراست نه همیشه ولی من اِی پلاس می گرفتم چون جوان بودم و نمی فهمیدم که عمیق بودن بهتر از مشهور بودن است و کلک خوردم در واقع شعار سر در دانشکده منحرفم کرد

که می گفت: مارهای معروف زودتر شکار می شوند .

و دوستى شاعر و پيتون مار هشت متری از همين مكالمۀ به ظاهر اکادمیک اما ساده شروع شد زیرا هر دو مرد بودند و مردان دویدن سریع بدون چتر زیر رگبار ِ باران بهاری را تجربه لازمی برای زندگی فوتبال دوستانی می دانند که توپ چهل تکه را ایده ال برای گل زدن می دانند و غالبن نیز چنین است .

همسر به پلیس گفت : ما از سرزمین انقلابات پی در پی می آییم و پلیس که نگاه روحانی اش جذب چالۀ جالب و شهوت برانگیز کنار لب همسر منوچهر میم شده بود با گفتن چرای همراه با مهر و محبت و همدردی فراوان فضا را منعطف کرد و همسر در توضیح انقلابات پی در پی دوباره توجیه کرد : چون هر انقلابی مثل شام خوردنه هر شب باید غذایی فراهم کرد و سفره ایی پهن کرد و گرسنگی که رفع شد ظرف های کثیف می مونه که باید شسته بشه برای همین هم هر انقلابی به سرعت ضد انقلاب می شه و انقلاب پیروز شده رو می خوره و سفره که بر چیده شد باید در تدارک شام بعدی بود و انقلاب بعد که قبل از خوردن انقلاب قبل اتفاق نمی افته جدی نیست و پرسید : شما بچه دارید؟ و با تاسف و عشوۀ معمولی زنان ِ قضانورد اظهار لطف کرد به طبیعت همیشه در عروج منوچهر که یک انقلابی بیزار از انقلاب بود و پلیس مهربان و جوان را به شوق آورد که با چشم های خمار چنین تایپ کند : احتمالن سوژه و همسرش از مخالفان سرزمین انقلاب های مغلوبند .

و از این دلنوشته ضامن ِنارنجکی در دلش ترکید و تشنه شد و آن نیاز غریزه به مکیدن خنکای نوک پستان ِ مادرانه در دهانش باز متولد شد .

و بیست و هفت ساعت از نگرانی ی همسرگذشت و شیفت روز عوض شد و پلیس مودب خشکی محیط کار را بهانه کرد که انگشتانها همیشه به رطوبت احتیاج دارند و شما ناظران رفتار پلیس در حوضه های عمومی خیال بد نکنید امنیت فراگیر از وظایف مبرم هر مامور امنیتی است پس با کبرا به کافه ایی رفتند که قهوه هایی با طعم نعناعش حرف هایی جذاب برای نا هم جنس ها داشت اگرچه آنها برای نتیجۀ نهایی هنوز فرصت داشتند تا گزارش کامل را با تبانی هم تکمیل کنند .

 

دو :

بیست و هفت ساعت پیش منوچهر که میم بود اما شاعر نبود ولی در خفا ترانه می سرود در نهایت تصمیم به معاد صفتی گرفت

یک : به دیدار یک دهان و دو چشم رفت که پیام آورش پیتون بود .

دو : از احوالات روز و شبِ سگ چینی پرسید و وقتی شنید در صحت ِ کامل و انزوای خود خواسته شروع به نقد رمان های مدرن کرده است شاد شد .

سه : دانست که مدرنیته فقط دست ها را نمی گیرد تا سر که خزانۀ مغز است هنگام برخورد به اسفالتِ جاده های خارج از محدوده منفجر نشود بلکه سفتی زمین را کنار می کشد تا خرج تصادف معادل ِ هزینۀ درمان شود و ضمنن دانست بازگشت به ماقبل مدرنیته پاها را از پندارهای نپخته که همان دویدن درحجم کفش هاست نمی رهاند .

چهار: مصمم شد به انزوایی پناه برد که ماه روزه را به سادگی افطار نمی کند .

 

سه :

سنفونی که نوع عامیانۀ موسیقی دوستان ثروتمند است از چهار بخش تشکیل می شود که به ترتیب : اورتوار است که همان ورود است و نام دروازۀ رومی در بیت المقدس که اول بار مسیح الاغ محبوبش را همان جا بسته شده به گلمیخ برنزی دید که در کتابِ مقدس چنین آمده است : پس مریم که روز تولد ِ خدا را که پنجاه هزار میلیون ساله می شد فراموش نکرده بود گل میخی مبارک از بازار مشایخ یهود خرید تا هدیه کند ولی چون باکره بود و خدا حال ِ سرخوشانۀ الاغ را بهتر می فهمید ترجیح داد الاغی به آن گلمیخ مهار کند تا آزاد و سر خوش و قابل رویت شود تا خدا همان بپسندد ولی تقدیر چنین شد که مسیح آن گلمیخ و الاغ دید و الاغ را از گلمیخ رهانید و سوارش شود تا قضاوت کنندگان به ناروا گناه نکنند و خدا لاجرم از گناه الاغ گذشت و گلمیخ را پسندید تا همانا که بر دیوار بماند .

بخش دوم سنفونی پروراندن پیش آهنگ است زیرا در این بخش است که مسیح ریتم به دور مریم ملودی می چرخد و عطش دین در اوج آتش می گیرد و کِش می آید .

بخش سوم موسیقی سنفونیک مغازله و امتناع است و نت هایی که در این بخش فرود می آیند مذکرنیستند و آن که امتناع می کند مونث نیست ، توجیه برامس برای بارور کردن این بخش به رعد و برق ختم می شود تا ابهامش عبرت آموز باشد و برای این تب و تاب وزن لنگ را توصیه می کند که تلفیق مغازله با امتناع است و آمیزش این دو تکاپو تمامیتِ اثر را از تهی بودن نجات می دهد .

در بخش چهارم است که چانه زدن برابر ارزش ِ واقعی است و در نتیجه پند و پیام و پایانی قبل از آغازی دیگر دروازه را برای آخرین عبور فریسیان باز می کند و این همان لحظۀ حساس عروج مسیح است که الاغش مردم هوشیار را عابد و خاکسار می خواهد و سکوت حق صلیب می شود در سنفونی زندگان که گاه احساسات به وزن چهار چهار آن را کامل می کند گاه چون نظر برامس که ترجیح می داد سه هشت سریع که نماد ثبات است و منشاء تناقض ِمعاد که معمولن خیر را به دشمنی و شر را به دوستی تبدیل می کند اعتبار اصلِ را در پایان سنفونی قاطعانه معکوس اعلام کند .

چهار:

 

قصۀ کوتاه نوشتن مثل ِسرگذشت ِ منوچهر میم خیلی سخت نیست و او که در چهارمین دیدارش با سرنوشت به قماری معتقد شد که آن امام محبوس در جنگ مبتلاش شد با این تفاوت که جهان ِبیرون جمکران ِ صغراست و دنیای سفید حصرِ ِکبرا .

پیتون گفت : ببین منوچهر خرجت باید با دخلت بخوونه وگرنه بلیط داخل شدن به من ارزانه فقط یک شیشه روغن زیتون و یک بسته دویست گرمی شکلاتِ تلخ ، شراب هم چون رنگِ خوُنه مجانیه ، نان لازم نیست .

دستور ساده است و با سه سوت به پایان می رسه .

سوتِ اول : تو یادت نیست چطور متولد شدی پس یاد آوری می کنم که نوزاد در وقت بیرون آمدن از حفرۀ مادر لباس تنش نیست حتی شورت و سینه بند مثلِ وقتی که آدم ها با دل و مغزشون می خوان عشق بازی کنند و بدون ِ شرط و شروط شیرجه می پرن روی هم و فرو می رن توی هم .

سوت ِ دوم : ابتدا شکلات تلخ را لخت می کنی و می اندازی به دهان ِ من تا گلوم از تلخی نرمش نیمه نشئه بشه .

سوت ِ سوم : روغن ِ زیتون را جرعه جرعه می ریزی روی سرت تا همۀ بدنت چرب و لیز بشه .

یک هشدار ضروری : چون موهای سرت فریه قبل از عمل با تیغ ِ نمره سه بتراشش که به عطسه نیفتم وگرنه کار ناقص می مونه جاهای دیگه ضروری نیست چون پشم طبیعی نعمتِ طبیعته مثل ِ پوشش ِسگ و گربه و موش که می دونند دشمن ِ هم اند اما نمی دونند چرا شیفتۀ پشم هم اند ولی من که می دونم داروی رفع عطسه پشمه .

و یک تاکید غیر ضروری : قبل از فرو رفتن داخل ِ من باید بدونی که می خوای وارد جهان ِ نمود بشی که بنا به روایت دریمار که گفتم ساختار می شکست با یه بشکن و استاد استادان بود پیش از شکار من متفاوته بعد که شکار شدم از یک تمساح نوک بولدوزری که روزی می گذشت از این طرف ها شنیدم از شکستِ ساختارش نا امید شد و مُرد در واقع جهان ِ هست همین دنیای بی استعاره در تفسیر آخرش اتوپیای رنگ و لعاب و غل وغشه و با دنیای درون ِ من فرق می کنه .  

یک غروب قبل از بیست و هفت ساعت پیش منوچهر به سوپرمارکتِ تارگت رفت و به دور از چشمان ِ کنجکاو کبرا که برای خرید سیبِ سبز و پودر ژله و اسپری نیکوتین برای ترک ِ سیگار آمده بود یک بطری روغن زیتون ِاکسترا ویرژین به نام میس ایالتیا به وزن ِ خالص هفتصد و پنجاه گرم و یک بسته شکلات تلخ به نام مستر سیوس به وزن ِ خالص ِ دویست و پنجاه گرم خرید و طوری که کبرا از پشت ِ عینک های ظریف بینش نبیند بهایشان را پرداخت کرد و به خانه که آمدند دیگر گرمای تابستانی ترانه می خواند برای خنکای شبی خاطره انگیز و آن دو پیش از صرف ِ سالاد که چند ماهی بود جای شام مفصل مصرف می کردند مثل دوقلوها که از یک حفرۀ بیرون می افتند بی جهت لخت شدند و ساعتی با هم مغازله و مقابله کردند تا سنفونی ژوتم که از رادیو پخش می شد خیس عرق تمام شد و آن دو این سکس را اُرگازم ترین بازی زوج هایی که می شناختند و همیشه از عشق بازی هاشان انتقاد داشتند به نام بهتآور در دفتر خاطرات مشترکشان نوشتند و به حمام دویدند تا بدون ِ دلواپسی در منظر ِ تلویزیون که سریال مورد علاقۀ همگانی به نام دوستان پخش می کرد پاکیزه بنشینند و سالاد بخورند ، آخرین سالادی که منوچهر میم خورد با همکاری کبرا از کاهویی تشکیل شده بود که نامش یانگ لوتوس بود.

 

دو :

 

پا نویس ها :

 

الف : بله آماده ام فقط یک ساک ِ ورزشی همراهمه تا همۀ آنچه به آن معتادم که پیراهنه و شلوارک و کفش و جوراب و شورت واین صلیب ِ لعنت شده روی زنجیری طلایی را بریزم توش و بسپارم به سنفونی جویباری که بی دلیل برای موج های کوچکش ارکستری از ویلون ها و فاگوت ها وفلوت های کلید داره .

چرا داره ؟ چون همین که به دار می رسم به مامانم می رسم که بعضی شبا می گفت : زود بخواب که صبح باید زود پاشی و وقتی می پرسیدم چرا : خدا ذلیلت کنه نه ذلیلت نکنه همین جور چهچه بزنی چقدر چرا می پرسی لابد قراره صمصامو بره بالای دار پرسیدم چرا : خدا چقدر کنجکاوی تو چون خون رنگش سرخه خاکسترسیگار خاکستریه گرۀ کلفت ِ طناب دنبالۀ داره و مکیدن هوا یک نفس سالم می خواد تا آدمو چوب نشه ما شمالی ها به درخت می گیم دار شما که بابات جنوبی نیست به درخت می گید راد و مادرم آنقدر درخت بر فراز دار دید که راد گرفت و راد آلزایمر از نوع است و وقتی می پرسیدم : شب دیر بخوابم صبح زود بلند می آد می گفت : نه دیر بخوابی جرثقیل ها خسته می شن از بس درختا آویزان می مونن آدم می شن و می پرسیدم : پس تکلیفِ من که می خوام درخت بشم می گفت : غلط می کنی سَم بهت می زنن با آمپول ِ این قدری گلوله هم می گن کوچیکه اما می شه با عینک دید ولی تق شیشۀ عینکو می شکنه و می گفت : همۀ آدم ها آدم ها جون به جونشون کنی درختن ولی کود می رینن نکنه تو میرزا صمصامی یادش به خیر آیه استخاره می کرد و گلوله از تن در می آورد به این کوچیکی و می انداخت داخل ِ یه لیوان و الکل روش می ریخت تا ما بترسیم انگشت تو لیوان نکنیم می دونی که الکل خنکیه و من می گفتم : نه می گفت : بعله بعد با نخ کاتکوت پوست می دوخت به چه خوشگلی و چقدر پنبه خونی می شد که می ریخت تو کیسۀ سیاه و آب نریخته دفن می کرد چه جاهایی که هیچکس نمی تونست بفهمه کویره یا اروپا و می پرسید : اروپا کویره یا کویر اروپاست و وقتی می گفتم : مامان باز داری کوس ِ شعر می گی دست پشت ِ دستش می زد و سیگار می خواست بهش می دادم بعد از دادن ِ داروهاش که سه قرص و دو شربت و یک تزریق بود بس که اعدام دیده بود تا قبل از فرار کردنم از دست ِ پارکینسون و اعدام و پوشک کردنش.

ب :

هفته پیش دوستم زاهد تلفن زد دو سالی می شد که ندیده بودمش با خوشحالی گفت : صدات چقدر جوون مونده منو راستی خودتی منو که می شناسی منو راستی هنوز کُس شعر می نویسی منو یه چیزی هم بنویس راجع به ایبولا که هزار و دویست و چهار دکتر و کشاورز و پرستار و معتاد و نگهبان و مهندس و مرده سوز و بقال و خانه دار و تو دو هفته کشته باز می گه گرسنه ام پرسیدم : خودتی زاهد حالت خوبه گفت : بهتر از این هیچوقت نبودم شنیدی که اسراییل عزراییل شده رو دست ایبولا آس می کشه دوهزار و سیصد تا پیرزن و زن و جوان زن و دختر تو دو روز کشته و هنوز می گه تشنه ام گفتم : باور نمی کنم گفت : کُس شعر می گی باور که بارانه از بس اخبار نمی شنوی شنیدم چتر بسته شعر می گی خیسم از بس بیست و چهار ساعته اخبار می می شنوم اما نمی بینم راستی گور پدرایبولا و اسراییل همین دیروز فهمیدم از منابع موثق که محمدیاش تو یه هفته چهار هزار و چهار صد تا زندونی که حکم داشتن برا آزاد بشن کشتن و بین پدر و مادر و زن و شوهر و بچه هاشون که دم دروازۀ زندون جمع شده بودند شیرینی پخش کردن که روز ازدواج خدیجه است و یار مبارک بادا گفتم : زاهد چک آپ سالیانه دادی گفت : کُس می گی فردا قراره با دکترم تخته نرد بزنم لامصب همش جفت شیش می آره تو چی مزاجت سالمه گفتم : اضافه وزن دارم گفت : یه دختری می شناسم که زنه می فهمی که گفتم : نه گفت : آرزو می کنم مار پیتون بخوردت دنیا مثل ِ همیشه بد جوری کیریه و تلفن را قطع کرد.

پ :

پروژه داشتم به نام خوش بختی و خوش کامی و شادی روزافزون شاغلان ِبخش دولتی و خصوصی درآیینۀ آمار رسمی رسانه های فراگیر کشورهای امریکای شمالی با ضریبِ خطای سه و دو دهم که با موفقیت به انجام رساندم .

نتیجه در چهار پاراگراف .

اِ : هفتاد وهشت درصد شاغلان در هشتاد و هفت دهم از فعالیت ِ مفید روزانه مبتلابۀ استرس هستن .

بی : هفتاد وهشت درصد شاغلان در هشتاد و هفت دهم از فعالیت ِ مفید روزانه از بیماری عدم امنیت شغلی در رنجند.

سی : نود وپنج و شش دهم درصد شاغلان در شست و نه و پنچ دهم از فعالیت ِ مفید روزانه معتاد به جلق زدن در فکرند.

دی : نود و نه درصد شاغلان در نود ونه دهم از فعالیت ِ مفید روزانه به خودکشی یا دگر کشُی می اندیشند.

 

س :

آنکه در دهات زندگی می کند

تا دمدمه های صبح خوابش نمی برد

دیرگاهی است امید به سیارۀ آبی نقصان گرفته است

به خصوص در سقوط که گاهی کشور کینگ کونگ هاست

و در آن ودکا سرسام گرفته است

ماری جوانا جای گندم و جو را گرفته است

و کاکل ِ بلال افسرده تر از بازی باد در کشتزار

و برنج زار و جو زار و گندم زار

و قناری و بلبل خاموش زار است

دهات با شهر دارد یک سان می شود

مخ ِ سیاست مداران تو خالی تر می شود

سقف آسمان هم کوتاه تر می شود

در مزرع شعر نیز جز کُس شعر نمی روید

آنکه در شهر کوس می فروشد

هی هات فروش ِ شعر است

آنکه در ده داستان می سازد

روشن فکر موسیقی است

چقدر دلت سرخ است

هات داگ لابه می کند

چه گرسنه ایی ! بگذریم .

 

سه :

 

ساعت ها بعد از گم شدن منوچهرمیم پلیس مودبی که دیگر خشک نبود و هر لحظه بر رطوبتش افزوده می شد برای پی گیری دقیق تر نحوه زندگی و معاشرت ها و شیوۀ امرار معاش ِ خانوادۀ نگران بعد از صرف ِ قهوۀ ترک با دوناتِ یونانی در تریای وایکینگ که صاحبش نروژی نبود اما کلاه شاخدار برای جلب ِ مشتری بر سر می گذاشت همراه کبرا به منزل سوژه رفتند تا پرونده برای بررسی های فوق ِ مقدماتی آماده تر از ترازنامۀ دولتی منتخب شود که برای متعادل کردن ِ کسری بودجه قصد داشت دایرۀ تجسسات مربوط به گم شدگان بالغ تر از نوزده سال را منحل کند.

 

چهار :

 

در تمام مدتی که منوچهر روغن زیتون ِ اکسترا ویرژن به اندام عریانش می مالید با تلاشی خارق العاده سعی داشت به پرده فکر نکند به تصمیمی مقدر شده در تقدیر متولدین ِ ماه ترازو در سال اسب و به اولین شب وداع با اولین و آخرین پنجرۀ جهانی عقیم شده فکر نکند چرا که مادرش کبرا را برایش انتخاب کرده بود و در تمام مدتی که روغن ِ باکرۀ زیتون از اندام لختش می چکید تلاش کرد فکر نکند به آن دو تنهایی طلایی در آن شبی که مهتاب ناگاه نقره شد و بعد برنز و سپس مس و دمدمه های سحر که خروس را سر بریده بودند آهن شد و بعد تفاهم کمتر شکر بیشتر در فنجان صبحانه وفکر نکند به همزیستی آسان تر در روزی که با خمیازه شروع می شود .

پیتون دمُ از جویبار بیرون کشید و در دهان گذاشت و چون دندان نداشت تا آن را بگزد لاجرم مکید و با صدایی مملو از هوسی شهوت مُرده و عرفانی گرم شده از اجاق ِ اقاقیاهای وحشی در پارک ِ ریچموند گفت : بی خیال ِکبرا شو و به شعر فکر کن که همیشه داد و فریادش از زمانه بلنده و هیچ وقت باکره نیست .

منوچهر نگاهی به ساعت ِ مچی اش انداخت که کادوی پدر زنش بود

بعد از قرائت ِ خطبۀ عقد و هیچ وقت نفهمید چرا دوستانش در خفا به دختری که قند روی سرشان می سایید و چون تصمیم نداشت ازدواج کند سینه سوخته می گفتند و هِر و کِر می خندیدند و این دلیلی ابلهانه بود برای تفریح و ناگهان به سینه های دختر حسودی اش شد.

لحظه موعود نزدیک است

به پیتون گفت : تا می تونی دهنتو وا کن

و چشمی به سیاه چالۀ پیتون انداخت و

خندۀ حقیقی سگی شنید که سیبی برای بازی داشت

چشم دیگرش را ساری دزدید که کرم پُر پیچ و تابی را به مهارت از لای و گِل قاپید چون شوپن وقتی که بر کلیدهای نکتورن های محزون می کوبید و ملودی شکار می کرد

و به پلیسی فکر نکرد که همان لحظه سینه بند کبرا را مودبانه باز می کرد تا بستر هم خوابگی هم چون تخمی دو زرده در گزارش های هشدارمنشانه بشکند تا صمیمیتِ خدمت گزاران امنیت ِ عمومی در بی نهایت تکرار می شود

منوچهر تپش ِ دل در سینه اش را حس کرد

لفاف ِآدامسی با خیال ی راحت روی آب شناور بود

چند خط روی کاغذ پاره ایی به زبانی بیگانه

دو پروانه بالای سرش می رقصیدند

به خودش گفت : کون ِ لق ِ همۀ مذاهب و خمپاره اندازها و قایق های تفریحی و آیه های مقدس ِ حک شده با آب هویج روی دوغاب ِ دیوار معابد و مساجد وکنیسه ها و کلیسای کرملین و بلندگوها و کاخ ِ سفید

و شیرجه زد به اتوپیایی که هر پیاده آرزوی پیمود نش را داشت .

 

مهدی رودسری

2014-08-06

 

 

Advertisements

از شانس ها و بد شانسى ها ( یک )

منتشرشده: ژوئن 30, 2014 در Uncategorized

 

شانسم شهر بود و بد شانسى هام كوچه هاش

بى خوابى هاش خيابان هاش 

سه ساله بودم كه تهران بودم

در كوچه تبسم هزارخانى خيابانى در سينا 

عاشق شدم

خواهرم دو بزرگتر بود

تا پنج سالگى پنجاه گل پرپر كرديم

هنوز مزارش زير اوار است

در هفت سالگى پايم شكست

در بويين زهرا زلزله امد 

ما به سليمانيه اثاث كشى كرديم

من عاشق زهرا شدم

مى گفت بوى برادرانش 

بوى قران مى دهد بس كه سخت گيرند

تا يازده سالگى سيب و مداد و فلسفه

اولين بار من بوسيدمش

سرخ شد

در هفده سالگى هفت اتفاق مهم افتاد

هفت بار دلم شكست

يكى از شكسته ها يارم شد

در بيست سالگى چپ نبودم

عاشق تو بودم

در سى سالگى

چپ چپ نبودم

عاشق عاشق تو بودم

در چهل سالگى

چپ چپ چپ نبودم

عاشق عاشق عاشق تو بودم

ببين از سليمانه به حافظ رفتيم

سه راه عزيز خان

از عزيز خان به اكباتان بعد جنت اباد بعد سعادت اباد بعد تورنتو 

يك وجب مانده تا قطب اما حالا تابستانى

در پنجاه سالگى

اى

عشق

مكان هاى أباد هستى

عاشق تو هستم .

 

مهدى رودسرى .

 

توپ كه شليك شد

منتشرشده: ژوئن 23, 2014 در Uncategorized

 

توپ كه شليك شد در دقيقه نود و يك

شليك نود دقيقه را يك توپ شد

در دقيقه يك شليك نود توپ شد

يك شد نود شليك كه در راه بودى

نديدى

امد و چمن دروازه بان را نگريست 

دروازه بان بر چمن گريست

نديدى

هميشه در دقيقه يك به اضافه نود 

اتفاق مى افتد

نديدى

سوت بعد از نود و يك اغاز شليك پايان شد

فكر نكن

نود و پايان يك شليك اغاز شد

بعد از پايان يك اغاز ديگر و 

شليك يك سوت ديگر شد

به دروازه خانه و خانم

كه مى ايد و خاك انداز

به اندازه چشم مى گيرد در 

دست ديگر جارو مى گيرد در

جادوى ديگر خانه مى گيرد در 

شادى اين همه نظر در مى بندد و

توپى كه شليك مى شود در يك 

به اضافه نود مى گيرد و

بعد از يك اينده در اغوش هم

خاطره  در خواب و

خواه بيدارى

بالش شب مى گيرد در 

شادى هم مى گردد و 

مى گويد:

نبودم

به خوابم نيامد و

مى ايد توپ

شليك مى كنم

 مى دانم .

 

 

ماسكوكا

منتشرشده: ژوئن 15, 2014 در Uncategorized

 

مى رفتيم به پيك نيك به خانه دور از شهر شلوغ و نزديك به درياچۀ دلرباى موج مست ِشراب ،

صاحب خانه شوريده شاعرى مهندس هوا پرواز و شيفتۀ فوتبال ساحلى و عاشق لاجوردى پوشان ايتالى و همسرش مدرس فلسفه با تخصص ويژه در مكتب يونان باستان و ارسطو شناسى صاحب سبك و پياده پيمايى حرفه ايى كه هر صبح سه كيلومتر مى نورديد و باز ترديد نمى كرد كه كم نورديده و باز با استدلال به خود مى باوريد كه فردا وقتى ديگر ركوردى نوتر .

ساعت يازده رسيديم به مقصد پس از سه ساعت بى استراحت كوبيدن اتوبان صد و يازده به سوى شمالى همراه شجريانى كه سراسر راه را انبوه كرده بود از آواز سبز در سبز نسيمى ميان رقص درختان .

جنگل هاى اين سرزمين آه كه به هر راه كه مى روى بى نهايتند .

همسرم همين را سه بار به سه دوست گفت با صداى بلند وقتى كه با تلفن همراهش تماس گرفتند يا تماس گرفت آه از جنگل هاى اين سرزمين آه . 

يادم نرفته بود كه براى مهندس سيگارى بگيرم از نوع برگ مرغوب و هندوانه كه سلطان ِ تابستان نشینان است .

وقتى رسيديم عطر قهوه خنك بود و هنوز تا افتتاحيه جام جهانى دوهزارو چهارده چند ساعت مانده نمى دانم كه ساعت مچى ام را مدتها پيش گم كرده بودم پس از هشدار نامطمئن پزشكى كه با ترديد گفت : مشكوك به سرطانى اما بايد آزمايشات بيشتر کنی مى دانى و باقى را من گم كردم انگار نيازم به ساعت نالازم شد .

هنوز تا تولد جام جهانى فوتبال چند ساعت مانده دوستم گفت : قهوه يا شراب كه چون همیشه شراب را ترجيح دادم زنم غـُر بلندى كشيد و قهوه خواست و بحث سقراط را پيش كشيد و جام شوكران و ما مردها هم همسرها را تنها گذاشتيم و به باغ رفتيم تا دوستانه بساط آتش و دود و كباب را مهيا كنيم .

باغ را آواز يك قنارى تصرف كرده بود .

شراب سرخ اين سرزمين آواز زبان را گس مى كند نه : به دوستم گفتم و او تاييد كرد و سيگارى كشيديم .

سيخ ها كنار يك ديگ از تكه هاى گوشت بره و گوساله خوابيده لاى پياز رنده شده و گردوى ساييده شده و زعفران و برگه هاى ليموى ترش بى قرارى مى كردند كه قولنج انگشت ها شكستيم و به تن ِستبر سيخ ها گوشت كشيديم و نم نم شراب نوشيديم .

هنوز دود از آتش بر مى خاست كه دوستم براى شاشيدن به داخل خانه بر گشت .

تكه ابرى خاكسترى از فراز نگاهم گذشت ، قنارى انگار قهر کرده بود که ديگر نمى خواند ، از درياچه كه در جنوب خانه بود به فاصلۀ سه دقيقه پياده صداى نم مى آمد ، رطوبتی عریان را نسيمی لخت بر صورتم مى پاشيد .

باغ ديوار نداشت اما حصارى از كاج ها مهارش كرده بود و درى ميان دو سرو سهى نيم باز مانده بود میانشان كه او آهسته بازش كرد به تمامى و وارد باغ شد و من كه ايستاده بودم از حيرت بر كندۀ درختى به گمانم نارون نشستم .

شاخ هاش درخت انجير معابد بود در مينياتورهاى مدرن معصومى كه نقاشى منزوى مى كشيد. چرخى در باغ زد و سوى آتشى رفت كه ديگر دود نمى كرد ، پوى بلندى بر آتش پراند كه خاكسترى لغزان بر آسمان دواند و سپس به سوى من آمد، شايد از ترس بود كه با لذت بطرى شراب را در دست فشردم و به سختى سوى دهانم بردم و ميان قفل لبانم فرو كردم و چند جرعه پى در پى از آن مكيدم تا خشك گلوم تر شد .

سر پيش آورد و دو چشم سرخ بر چشمهام دوخت انگار گريسته بود.

سعى كردم اوضاع را عادى كنم و به عادت آدم ها لبخندى زدم ولى او جدى بود و كمى غمگين و تعارفش كردم كه بنشيند اما قبول نكرد ، گوزن ها ايستاده صحبت مى كنند ، اين را سرخ پوستى گفت كه در كودكى با گوزنى به مدرسه مى رفت و سالها بعد هر دو مكانيك شدند حالا آدرس آن ها را از ياد برده ام .

نمى دانستم كه تشنه است تا سر گرداند و به نيم خوردۀ دوستم اشاره كرد ، به سلامتى دوست گيلاس شراب را پيش دهانش گرفتم با زبان درازش جرعه جرعه نوشيد تا خالی جام و سپس با اشارۀ دستش تقاضاى سيگار كرد كه يكى روشن كردم و بر پوزلبهای کلفتش نشاندم پكى محكم و طولانی زد و به فیلتر رسید و در حالى كه دود غليظ را از دو سوراخ گشاد و پر موى دماغش با طمانينه به بيرون مى داد سرى تكاند و برگى از شاخش پراند و گفت : خجالت نمى كشى تو !

در خودم مچاله شدم اما كم نياوردم و پرسيدم : چرا بايد خجالت بكشم مگه جنايت كردم يا كلاه بردارم كه گفت : ساكت لطفن شراب بده بنوشم دادم و گفت : باز هوس سيگار دارم و روشن كردم و بر پوز لبانش نهادم و پوكيد و اين بار پس از خروج  غليظ دود از حفره دهان سر به سرعت چند بار تكاند و گفت : چرا رحم به دختر خاله ها و پسر عمو هاى من نمى كنيد اى بى شرف ها و سر فرود آورد و با تيزى شاخ چپش به ظرافت سيخ فشرده از گوشتى را به هوا برد و پيش پايم پرت كرد . 

شرمنده شدم. 

گفت : بيمارى 

گفتم : از كجا فهميدى

گفت : از لكه هاى مشكى روى گلوت و خش صدات

گفتم : شايد سرطان دارم

گفت : حاصل نيم قرن گوشت خوارى تو سرطانه ترديد نكن اين مجازات در كتاب فلسفه ارسطو هم آمده به روايت افلاطون در جلد چهارم از مجموعه نظرياتش 

گفتم : درمانى داره

گفت : به عقلت رجوع كن كه از قلبت دستور مى گيره 

و ماغ  بلندى كشيد 

قنارى قهر كرده برگشته بود و روى يكى از سروها نشسته بود و شور می خواند.

من سر وسط دو پاهام فرو كردم و چشم بستم تا سبك روى شانۀ راستم زد ، كمر راست كردم و اشك التماسم را ديد كه گفت : پشتم بشين اگه آماده ايى براى نجات و خود روى زمين نشست تا به راحتى بر كمرش نشستم و دستهام را دور گلوش گره كردم و بر خاست سوى در رفت ، وقت عبور از دو لنگه در بود كه لختى ايستاد و من کمر راست کردم و به باغ و خانه دوباره نگاهى كردم .

سايه همسرم پشت يكى از پنجره هاش مى خنديد ، در همين لحظه قنارى روى سرم نشست و پرهاش را سايبان موهام كرد .

بر خنكاى درياچه قايقى پارو مى كشيد. 

 

مهدى رودسرى

2014-06-15

 

 

Twilight of God

منتشرشده: مه 29, 2014 در Uncategorized

Hengameh Kasraee

It was so hot. Maryam couldn’t sleep all night. She just lay in bed and stared into nothingness. Although she could have lain on her side, turning her back to Ali, dreaming that he was supporting her, she preferred to turn her face to him and listen to the slow rhythm of his snoring. She sat on the bed and looked at the electric clock. It was 2:35:40. 41, 42, 43 …. She could finally get rid of that stupid counting game and look in the mirror, facing a shadow, a woman who was aware of her wrinkles getting deep and deeper. Maryam was sweating. She took her eyes off the mirror and looked through the open window that could not breathe either. “The moon should be somewhere.” She thought to herself. “Who cares anyway?”

Ali seemed calm but Maryam was worried. She did not get even one simple phone call since she had been laid off, one stupid phone call to invite her to an interview. And suddenly, one evening at dusk the telephone would start ringing. A phone call, an unknown one. “Who is calling at 7 o’clock in the evening?” Having no interest in taking the call, Ali and Maryam both looked at each other. “It should not be God worrying about me” Maryam told Ali. “I was forgotten for 7 months, 7 weeks and 7days right after losing my last job.”

“Hello guys, this is me, Farhad, calling from the airport. I just arrived now. It has been almost four years since I’ve had any contact with my brother.
It seems that he moved to the US and obviously nobody is waiting for me”. He was demanding. “Could I come over and stay for…?” The voice stopped, hesitating to end the sentence. “Bye for now“

“He isn’t God.” Maryam said sadly. She went to the fridge to get a glass of cold water, drawing a long sigh of relief, knowing she would not need to be stressed out on the phone, reviewing her laid-off story and searching her small vocabulary for the correct words.

Farhad kept calling almost every 20 minutes, suddenly stopped for one hour or so and finally started crying on the phone. “What is wrong with you people? I am your friend. What am I even talking about? Friendship has no meaning to you. If I were God I would…. Nothing…. forget it.”

Maryam stopped eating Broccoli, whipping Dr. Akbari’s sticky image from her memory advising her to get enough calcium in her diet and watched the TV looking for the time, displaying at the bottom-right corner of the screen. It was almost 12:01:01, 02. 03……10. She refused to count when she saw a lightning flash in the sky. She went to the window. Toronto is probably asleep. She thought. “The last trains should have arrived at the terminals and passengers are leaving the stations now. But Farhad could be somewhere at the airport wandering.” She could hear him whistling.
The sound of thunder mixed with the ringing phone this time. “Pick up the phone please. He has no where to go. Give him our address to come over,” Maryam asked Ali.

****

It was a heavy rain. A limousine parked in their front yard and the One-eye man got out of the car, wearing dark eye glasses. “Why don’t you guys pick up the phone? Where have you been? Didn’t you get my messages? “Farhad was questioning them, rolling the suitcase into their hallway. He continued, “The airplane landed at 6:00, ever since I did not get any chance to take a rest.” He wore an old fashioned black stand-up collar coat with golden yellow buttons. He had become completely bald and looked skinnier. “I have nobody here other than you guys. My brother and his family moved to the US four years ago. I rely on my friends,” he continued.

Maryam is looking for God. Is this him? Could it become him?
She doubted because:
Rule number 1: Gods are not desperate.
Rule number 2: Gods are not alone.
Rule number 3: Gods do not have southern accents.
Rule number 4: Gods do not rely on their friends.
Rule number 5 …. She stopped gaming and sat on a chair close to the window.

“Why didn’t you pick up the phone?” He repeated the same question, sitting in the armchair, staring at them through his dark glasses. Ali went to the kitchen to make tea. He turned the stove on, explaining they were at a party and did not hear the cell phone ring.

“It has been a long time since we last saw each other”. Farhad said. “How is everything going with you guys? “We are fine” Maryam said, not knowing which eye to look at. She finally stopped gaming, looking at his left eye, although she was ready to swear that that was the one that had a blue shapeless iris before; the very little one. “There are so many people out there that got laid off and …. “ “What about you, Ali? He asked. Are you still working in Big Smoke Burger?” “I prefer wine these days, especially the red ones” Ali turned off the kitchen light and came to them.

It was almost 3 in the morning. The glasses of teas were empty. The words, anxious, tired, hopeless, flying in the air, gradually disappeared in the cigarette smoke. “I guess it is the time to sleep. I also have to take a shower,” Farhad said when he stood up, trembling a bit. He started licking his lips. Maryam saw him, whispering something in Ali’s ear when she was taking plates into the kitchen. “No, I do not know anybody around to buy the stuff from.” Ali said loud enough to be heard. “Good night guys, I am very tired. We can talk tomorrow,” she said midway up the staircase.

It was very hot and humid. There was no lighting in the sky. The rain was drizzling. She checked her emails on her Iphone for the last time. No news as usual. “It seemed that God died a thousand years ago,” she was thinking. “No invitation to any interview at all.”

****

Maryam woke up suddenly in the middle of the night. Ali was asleep. It was still raining. She looked at the African mask on the wall, laughing at her with only one tooth left in his big mouth. The beam of light was penetrating into their room from the bottom of the closed door. Farhad was awake. He probably had already started to miss his city in the south and unable to sleep was either going downstairs or coming upstairs.
Maryam glanced at her shadow in the mirror, having no interest to recognize that faceless woman this time. She was struggling to sleep as usual and started practicing interview questions:
“Speaking. Of course… it is a good time to talk… thank you….” she repeated to herself, “not tank you, Thank you. Thank you.” She could not get rid of this word, this time. “Thank you, Thank you … Thank you.”

“From one of the companies you applied for.” Ali said slowly, waking her up in the morning, giving the receiver to her. She had already woke up early in the morning in fear, thinking the phone was ringing and decided to go back to sleep. She came out of the bed this time, wiping sweat from her forehead. “It is still hot,” she whispered. «Hello who am I speaking with?” Maryam Said. “Yes I have strong technical background…. I have 15 years work experience…. Yes I can work night shifts. About salary? I am flexible. My pleasure. Tank you for giving me the chance to talk about my qualifications…..» She told herself ending the call, “Tank you; oh no, thank you, I made the same mistake. I don’t think she will call me back for the second interview.”

But Farhad got the tenth call from welfare:

» I am a Canadian citizen. I’m homeless; you have to find me a shelter.” Farhad shouted, taking his left eye from them. “Yes, I came back from Iran. I am in the street. I have no place to sleep over. Do you understand? My friend’s house is very small. They have no room for me.” “It is true,” Maryam thought. “He has a wife and kids.” “It is a lie.” Maryam grinned. “Here is Canada. “ He continued. “You are the 10th person…..Why is nobody caring about homeless people. He was almost crying.”

Is God normally crying? Maryam told Ali looking through window, watching Farhad smoking. “Farhad never calls us when he goes back to Iran. He does not care if we are dead or alive. He suddenly takes his suitcase and disappears for years. He is popping up because:

1. He had no etiquette
2. He was abusive
3. He was selfish
4. He was …. Maryam stopped the game. “

“Because,” Ali continued, “He knew that nobody would like to see a desperate person who was wandering somewhere between here and there. Somewhere that belonged to his stranger inside.”
****

Days passed by quickly. He kept calling for a limousine, getting neighbors’ attention to go to the casino at nights. And one day he came all the way back the day after in the morning and went upstairs right to his room without saying even one word. That night was his last night with them. “I guess he lost all his money,” Ali said when changing the channels on the TV.

And if Maryam took off her headset and would not listen to the boring interview tips, she could hear the lonely ghost’s unstable footsteps going downstairs in the middle of the night, the ghost that borrowed a few dollars from Ali and left their place the day after. He rolled his suitcase to their driveway. There was no limousine waiting for him anymore. Ali took him to the bus station.

And in the evening, the rain started to fall again. First there was lightning in the sky and a heavy rain right after. Maryam came down stairs, tired of sending resumes, joining Ali to watch the opera, Twilight of the Gods on TV.
At 7 at night the phone started ringing. “It must be Farhad settled down in his small room across the city.” Ali said when he was picking up the phone.

“Hello, Hi Farhad. Where are you? What? Are you telling me that you are calling from Iran …? But you were here today. You haven’t left Iran. Are you joking? You are calling from Kangan Dasht? The handset fell out of Ali’s hand and hit the ground. Ali sat on the floor.

2014-05-01

Twilight of the Gods: Part of Richard Wagner’s great opera cycle, The Ring of the Nibelung.

طرز ِ تهیۀ چای سبز زعفرانی

منتشرشده: آوریل 2, 2014 در Uncategorized

طرز ِ تهیۀ چای سبز زعفرانی

_____________________

 

اگر شبی چای سیاه نداشتید

از باقی ماندۀ چای سبز لاهیجان

می توانید در قوری بریزید

پس از جوش آمدن ِ کتری

آب ِ جوشان رویش بریزید

قبل از گذاشتن ِ در بر قوری

روی داغ ِ آب چند پر زعفران

بپاشید سپس

بگذارید روی کلۀ کتری

با شعلۀ معتدل دم بکشد

به آتش ِ پنهان     بخار.

دم پایی بپوشید شما

راحت باشید تا

آیفون و خبر و تصویر   تفسیر

چند پیام از خاطره   غربت   دلتنگی

پاسخ و تشکر و گاهی بهانه

حال دم کشیده حالا

بریزید در فنجان

زعفران ِ لاهیجان

باغی

باقی

قند و شکر

خود می دانید.

 

مهدی رودسری

2014-04-02

 

 

 

شاهد و مشاهده و مشاعره ( پنج )

منتشرشده: مارس 13, 2014 در Uncategorized

 

» در بیست و پنج اسفند یا شانزده مارچ در سنگر

به دوشنبه بازار معروف کمی مانده به رشت «

 

تولد

 

در یک روز برفی متولد شدم

بوران باد را می خورد

طوفان بوران را می بلعید

می لرزید سقف ِ خانه شاید

که مادرم می ترسید شاید

هم می لرزید حالا هم

هم جیغ می کشید

که خسته شدیم

با سر به دنیا آمدم

دوست ِمن با پا دنیا آمد

و بر گشت و بار دوم یادم

در حال ِ فکر کردن بودم شاید

گریه نکردم بی دلیل فکر کردند مرده ام

به پشتم زدند کبود دردم گریستم

پنجاه و در پرانتز ( هنوز )

فکر می کنم کیستم    می زنند

فکر می کنم نیستم    می زنند

فکر می کنم هستم    می زنند

مادرم هر شب در خوابم می لرزد

اما نمی ترسد هیچ دیگر جیغ نمی کشد

هشتاد و در پرانتز ( پروانه )

 خانه هنوز طوفان و بوران و باد

هر روز

تولد ِ یک آدم برفی.

 

دو باره از بازار ِدوشنبه  در تمام ِ عمر

انگار بی وطنم سنگر

گذر کردم .

 

مهدی رودسری

2014-03-13