هستیم

هوا سرداست، جوانمردانه یا ناجوانمردانه، یک ترانه می خواند. انجماد. تکرارپاهایم که از تخت پایین می آیند و قدم هایم را که  می شمرد  یک، دو، سه تا برساندم  به پنجره. انجماد ،انجماد تکرار.  تکرار دست هام که پرده را به یک سو می کشند و باز بادی که سینه بر کف خیابان می کشد. برف و نمک را بلند می کند و آرام می پراکند درهوا.  یک، دو ، سه.  پاهای یخ کرده ام بی اعتنا به موکت سبز که در مسیر قدم هام کچل شده اند  پروازم می دهند به طرف  چرت های  صبح  یک روز  شنبه بر تخت خسته از بی خوابی های شبانه.   همراه زوزه باد، خواب بر پلک هام پاورچین پاورچین راه می رود. یک، دو، سه. و بلافاصله با ریتم یکنواخت دم و بازدم هام  به اولین ایستگاه می رسم . خواب.  

در خواب  می بینم که سوار قطار شده ام و در یکی از ایستگاه های میان راه  دکارت وارد قطار می شود .  چند قدم برمی دارد تا به انتهای واگن برسد و بنشیند کنارمن خواب آلود. قطار راه می افتد و ما  درخواب می اندیشیم. پس هستیم. دقیقا کنار هم.

خوابی که گوش هایش را بسته است و نمی خواهد  زنگ مداوم ساعت را بشنود که هر صبح راس هفت مقطع  می خواند : یک بیب، دو،  سه بیب امروز دوشنبه است. و خاموشش که می کنم.  بلافاصله رادیو بی حوصله از برفی می گوید که باریده است یا می خواهد ببارد. باید رب دو شامبر زمستانی سرمه ایی یا هررنگ دیگر را ، چه تفاوت می کند به تن کنم و بندش را محکم دور کمرم گره بزنم. با صدای کشدار سیفون به  اتاق خواب برگردم خواب آلود. سه، دو،  یک، از اتاق برگردم تا دری  که  وارد راهرو می شود . و باز یک و دو و سه و چهار و پنج و شش….. از پله ها پایین بیایم، می شمرمشان تا پا  روی سرامیک سرد سبزی بگذارم که قرار بوده با موکت سبزی که چمنش را از یاد برده هماهنگ باشد. فنجان چای را روبروم بگذارم و بشقاب سفیدی کنارش با گل های قرمز در حاشیه منتطر پنیر. ….. شش، پنج، چهار، سه،  دو، یک، شمارش معکوس آغاز کنم  و پله ها را بشمرم  تا اتاق خواب و میز توالت.  دور چشم ها را سیاه کنم  و ماتیک روی لب ها بمالم قرمز. و بار دیگر پایین بروم  از پله ها به طرف ماشینی که هرروز یکبار می بردم به ایستگاه قطار تا ببردم به شرکت آی بی سی  یا سی بی آی. فرق زیادی نمی کند  و برم  گرداند.

نگاهم را از پنجرۀ قطار می گیرم و خیره می شوم درچشم های مات یا شاید سبز دکارت که می خواهد با این قطار تا اخر دنیا، یعنی هلند برود. فکر نمی کنم هلند آخر دنیا باشد. اما این مسافر اندیشناک باید از  قطار خواب پیاده شود  وخود را بسپارد به تکراری که از درون می جودش. هر صبح باید رب دوشامبرسرمه ایی یا هر رنگ دیگری چه فرق می کند را به تن کند و بندش را محکم  گره بزند دور کمرش،  یک دو سه چهار تا دستشوئی . چهار، سه،  دو، یک،  تا دری که باز  شود به  راهرویی که ختم می شود به اتاق ناهار خوری و صندلی خالی  آنطرف میز منتظر تا او بر آن بنشیندو این سو پیش خدمتی برای پذیرایی. چهار، سه،  دو، یک، شمارش معکوس تا اتاق خواب و میز آرایش تا ابروهای کم پشتش را کوتاه  کند  و موهای بلند ش را حلقه حلقه بریزد روی شانه و کیف ِ اندیشه هایش را بیاندازد روی شانه و  از خانه بیرون برود. و در نوستالژی هلند گرم  راس پنج به حضور شاهزاده خانمی برسد. وارد کاخ شود و یک بار دیگر از راهروی درازی  بگذرد که دقیقا راس ساعت پنج   می بردش حضور شاهزاده خانم  و مباحث ِ مشکل و شاید سادۀ فلسفی.  ولی قطار دوست دارد  در یکی از بیراهه های رویا گم شود.  

با نوازش اشعه های  گرم خورشید روی موهای کوتاهم، از خواب می پرم. سرم را بالا می گیرم و  برای مدتی  خیره می مانم به آسمان بی سقف قطار. نگاهم   ثابت می ماند برنوار باریک وکمرنگ آفتاب روز شبنه برسقف اتاق.  شنبه ایی که در امتداد روزهای از دست رفته دیگر در قفسه های خاطرات من به خوبی جا خوش کرده است. با نظم بیماریک دایره بایگانی در یک وزارتخانه. با وسواس به گردگیریشان می پردازم.  فن می غرد و دل و روده  یکی از همین روزها را بیرون می ریزد.

دیروز بود یا پریروزکه زیر حجم اخبار روز، خفه  شد و جسدش  حالا  در تابوتی  کوچک کمی پایین تر از قفسۀ عادات روزانه من به سر می برد. باد دیگر زوزه  نمی کشد. حتی فن هم از لجبازی با هوای سرد منصرف شده  و تسلیم سرمای سکوت و  دیگر نمی غرد.  من با وسواس گردگیری  تابوت کوچک را آغاز می کنم:

 وسواس گوش دادن به صداهایی سوار بر امواج اینترنت  که می خواهند وارد اتاق گفتگو شوند. صدای مردی مصرکه می پرسد چرا کسی به ایمیل های پیاپیش برای کار پاسخی نمی دهد. صدای مضطرب زنی که می خواهد پیامی الکترونیک برای معشوقه اش بفرستد اما اسم رمز را فراموش کرده است.  وپیرزنی با صدایی  لرزان در امواج سرد الکترونیک می خواهد  بار دیگر با حریف مجازی اش ورق بازی کند، پشت در بسته اتاق بازی.

 وسواسی در سلولهای مخ میانی ام لانه کرده است.  وسواس استراق سمع گفتگوهای تکراری.  گفتگو هایی که  روزی پنجاه بار با این جمله شروع  می شوند.  » متشکرم برای انتخاب شرکت آی بی سی ، من  کریس، احمد، رابرت، ( یا هرچه که هستند)  چگونه می توانم به شما کمک کنم.»  تکرار  کلماتی مثل » من حتما به شما کمک می کنم.» وقتی که مشتری غمگین از دنیای مجازی به بیرون پرتاب شده است .» آه متاسفم که  مودم شما کار نمی کند» وقتی که مشتری در زمینه ممتد فاک گفتن،  دست از کارمی کشد واز خسارت مالی یک روزمی گوید . تکرار  لبخندهایی که بر فراز شهرها پرواز می کنند و یخ زده از سرما، به گوش مشتری تصنعی  یا طبیعی  نمی دانم ، می آیند. تست اینترنت کمی قبل از پایان  تلفن و تکرار» متشکرم که شرکت آی بی سی را انتخاب کردید.»  دقیقا در پایان گفتگو.

 گوش سپردن به این تکرار و در  دوار وسوسۀ  تهیۀ  یک گزارش وسواسی  از هزاران گفتگوی تلفنچی با مشتری.

دستی به شانه ام می خورد:

 میتینگ در اتاق کنفرانس ساعت 2:55 دقیقه.

چشم های همیشه بادامی هایین حالا درشت و گرد به نظر می آیند. و شلال موهای  مش کرده اش مینیاتوری شده است مثل باسمه روی دیوار. حتی پاهای کشیده اش در جوراب های مشکی ضخیم و چکمه های  سیاه، از هرروز لاغرترند. 

نمی توانم از وسوسه یک استراق سمع دیگر چشم بپوشم. مشتری منتظر بود تا فریاد بکشد که مودم کوفتی شما کار نمی کند. که معامله مهمی را از دست داده است و تلفنچی با همان کلمات قراردادی از تجربه ایی مشترک بگوید و حس همدردی را با تکرارداستانی آغاز کند: چه تصادف عجیبی!  او هم دقیقا یک ماه پیش مثل شما آقا یا خانم  مشتری نیاز اضطراری به اینترنت داشته و … مشتری بگوید شرکت مزخرف شما و تلفنچی با اظهار تاسف بگوید که تیم مهندسین با تجربه بی وقفه و بدون فوت وقت در حال حل کردن مشکلات هستند.  کنترل 30 تلفن در هشت ساعت وسواس است ، منهای دو استراحت ِ 15 دقیقه ایی و یک ناهار30 دقیقه ایی وسواس است یعنی 4.3 تلفن درساعت. و وسواس رسیدن  به عدد جادویی روز.

 نگاهم در پیچ ها و تاب های موی بلند دکارت است . نفس عمیقی می کشم. می فهم که دوباره سوار قطار خواب شده ام. می دانم که رویا می بینم. پس هستم دقیقا کنار دکارت.  ابروهای کم پشتش هنگام صحبت در هم  گره می خورند و سپس باز می شوند. دو پارویی که سرانجام از حرکت باز می ایستند و او در سکوت  سوار بر قایق اندیشه خود از سوئد  دور می شود، از شاهزاده خانم  کریستینا و ازتکراری که می جودش آرام از درون. قایقی که می راند تا هلند گرم. از خیابانها عبورمی کند و از خم کوچه ائی می گذرد تا به خانه مشتاق خود برسد و در کنار تختی متعلق به خود لنگر می اندازد که صبح هاش تا ظهر ادامه دارد و او دراز کشیده در آن  می اندیشید و می اندیشید . پس بود.  من نه! چون باید با صدای تلفن از خواب بپرم.   

برف  شروع به باریدن کرده است. از آن سوی سیم بازاریابی می خواهد مرا آبونۀ  روزنامه شان کند و از قیمت های استثنائی امسال می گوید. در هوس رختخواب گرم با صدای خواب آلود می خواهم قانعش کنم که کار مهمی دارم و باید خانه را خیلی زود ترک کنم! ملافه و بعد پتو را بر سر می کشم تا  در زمینۀ زوزه  ممتد باد ی که از جدار باز پنچر ه ایی به درون می آید  گردگیری روزهای گذشته  را با دقت بیشتری تمام کنم:

  بعد ازمتینگ دست و دل کسی به کار نمی رود. آخرین روز کار در کمپانی رسیده است.  میان همهمه ایی که نمی خواهد آرام بگیرد  پشت به پنجره هایی میکنم که از بارش برفی که خیال تمام شدن ندارد خسته اند ،احساس خسته بودن می کنم و بی اعتنا به اضطراب حاکم،  هدفون را روی سر می گذارم وخودم را به  تکرار هرج  و مرج فایل های صوتی می سپارم.

رقیه یا آنطور که دوست دارد صدایش کنند روکیا  دست چپم را در دست های  یخ زده اش می گیرد  و بی اعتنا به گوش های بسته ام، با دهان گشادش که  معمولا  صبح ها را به تبسمی باز می کند تا  لبخند  لبهای گوشت آلود  مدیر جامائیکایی را بی جواب نگذارد با لهجۀ غلیظ عربی انگلیسی اش از غم  بیکار شدن می گوید. از خانه نشینی در زمستان می گوید که با خانه نشینی در بهار وتابستان فرق دارد. زمستانی که در خیابان ها هجوم برف جولان می دهد و سرما تا مغز استخوان نفوذ  می کند.  از خانه ایی می گوید که در گرو بانک است  و خیلی زود ، پیش از آنکه  کار دیگری دست و پا کند به حراج می رود.

 کریس ِ همیشه  پنهان در پشت دیوار کوتاه کیوبیکلش  که اخیرا به هیجان در بارۀ مقدمات ازدواجش با  همسایه هاش در کیوبیکلهای مجاور پچ پچ می کرد، حالا پریده رنگ پشت به پنجره ایستاده و ساکت است. چشم هام به دنبال چشم های نزدیک بین اش به سد شیشه ایی عینک طبی اش برمی خورد و خیره بر لبخندی می ماند که پس ازخالی کردن تمام کارت های اعتباری  و بازگشت از ماه عسل در هاوایی هنوزاروتیک است. لبخندی که ابتدا به لبخنده ایی و بعد به خنده ایی و سپس قهقه ایی تبدیل می شود که تا اخراجش همچنان ادامه خواهد داشت.  قهقه ایی  که از بالای سر همه مسافر ها در اتوبوس می گذشت و اسکار را عصبانی می کرد که  درردیف جلو کنار من دقیقا روی صندلی های پشت راننده عبوس و متفکر اتوبوسی  که ما را به کنفرانس سالیانه  در هتلی  به مرکز شهر می برد نشسته بود و با لحنی استدلالی  و ادیبانه و  لفظ قلم و با ترسیم خطی از منهای بی نهایت تا مثبت بی نهایت تلاش می کرد تا وجود خدا را برای من اثبا ت کند. کانادایی -السالوادراصل است.

دکارت هیچ چیز را اما ثابت نمی کند. بیزار از سرما، در نظمی بی وقفه به امر شاهزاده خانم  هر روز صبح راس 5 از خواب بر می خیزد تا در کتابخانه حضوربیابد  بی اعتنا به رویای  محتضری که در رختخواب خالی او جان  می دهد و نطمی که از درون می خورد ش تاب می آورد تا وقت ناهار با کریستینای شاهزاده  به مباحث فلسفی بپردازند.

با تک سرفۀ جان مدیربخش، متینگ شروع شد  و با ته لبخند  ماسیده بر لب های کلفتش ادامه پیدا کرد. با نگاه شکارگرش که بی اعتنا به چهره های مضطربی  که دور میز بیضی  قهوه ایی رنگی حلقه زده بودند انگار دنبال پستان های پر شیر ورونیکا ماده سیاه اخمو بود که  از مرخصی زایمان برگشته بود. صورت سیاهش در انعکاس سفید برف که سرما را به درون استفراغ می کرد،  قهوه ایی سوخته می نمود. درمقابل من چشم های  پنج پنجره با پرده های فلزی نیمه کشیده در سکوتی که بی سبب طولانی می شد به هیچ خیره مانده بودند. دست هام را روی  سینه در هم فرو بردم و خودم رابه نرمه بادی که از زمین بر می خاست سپردم  و گم شدم لحظه ایی در برف و نمک معلق در هوا و سپس بر زمین  نشستم. نگاهم روی  آیینۀ یخی کف خیابانی که تازه روبیده شده بود سرید تا همراه  شود  با آرامش پارک سراسر سفیدی که در آن مردی  با کلاه پشمی که تا زیر  گوش ها را پوشانده بود  و دست ها پنهان تا ته جیب ها،  به دنبال سگش حرکت می کرد.

هایین با چشم های بادامی تا به تایش که از همه می دزدید  پیش از شروع جلسه در گوش ِ رئیس کارگزینی چیزی  نجوا  کرد.    

در چشم های بادامی ریچارد وونگ  بیشتر وحشت بود تا سورپرایزی مثل دیروزکه هدفون ها را از سر برداشتیم و وارد اتاق گفتگو شدیم تا  در کنفرانسی مجازی  بیستمین سالگرد ورودش را به کمپانی آی بی سی جشن بگیریم.

 بار دیگر باد وزیدن آغاز کرده بود . هایین حالا  مستقیم  نگاه می کرد. دیواری از برف و نمک  بر پنجره های نیمه لخت و یخ زده قامت راست کرده بود. فن هم با غرشی کوتاه روشن شد.  صدای زیر و زنانۀ مدیر ارشد از نیوبرانزویک که از بلندگوی تلفن مرکزی حرف می زد ، مضطرب به گوش می رسید. جان گلویش را صاف کرد. صدای زن نیو برانزویکی بم و خشدار شد  و سپس میان  باد گم . 

صدای شاهزاده خانم اما هنگام راندن خطابه های مکرر در ساعت مقرر صاف است. آنقدریکنواخت که گاه رنه دکارت  بی اعتنا به تبی که خیا ل فرو نشستن ندارد به خواب فرو می رود. تب مزمنی که با  رنج تکرار شروع شد و حالا به برنشیتی تبدیل شده  که او را به سرفه های پیاپی می اندازد.

 برفباد آرام گرفته بود که گوش های یخزده، مردد میان ماندن و رفتن، مایوس از صید واژه هایی  که سوار بر امواج الکترونیکی تا اتاق کنفرانس سفر کرده بودند،  جلسه را ترک کردند. در چشم های شوخ ریچارد دیگر اثری از استهزا نبود. فریادهای کوتاه و کرکری های پرهیجانش هنگام بازی فوسبال  با حریف از ناهار خوری دیگر نمی آمد. ناهار خوری در واقع اتاق کوچکی  است که در طبقه اول واقع شده کنار پله هایی که  به طبقه دوم می رود  وسپس به دپارتمان کوچک ما منتهی می شود. راهی طولانی است. فریاد هایی که  با چرخاندن دسته های فلزی فوسبال و شوت کردن توپ کوچک پلاستیکی سفید به درون سوراخهای  تنگ  تعبیه شده در دو سوی میز بلند می شد و ما را هم شاد می کرد . او  و تیم به دنبال بقیه کارمندها ، جلوتر از من و رقیه  از میان مارپیچ کیوبیکل ها می گذشتند. تیم تنومند تر از همه است اما با شانه های افتاده آهسته اهسته  قدم بر می دارد. اگر کمی با شتاب حرکت می کردم و از کنارش می گذشتم و سر برمی گرداندم دیگر لبخند هایی را نمی دیدم که از فراز بازوهای در هم پیچیده و مشت های گره کرده سوی حریفی نامرئی در هوا به برق دندانهای مرواریدیش باز می شدند و از رویای باز کردن سالن بوکس می گفتند.

 

دکارت خیال بیدار شدن ندارد. دیگر پاها را تب زده  روی زمین نمی کشد. آرام و سبک  نفس می کشد تا قطا رصبح به  انتها برسد.  من تسلیم چرت کوتاه دیگری هستم ،  سایه اش را می بینم که در عبور نور  از روی پلک های بسته ام می گذرد. در رویام . موهای  فر دارش رهاست  و سبیل کم پشتش را دقیقا تا خط بالای لب کوتاه کرده است.  شنلی از یشم پوشیده است.  باید یشمی باشد . چون سبز است .  شاهزاده خانم  فقط او را با این رنگ به خاطر می آورد که همرنگ چشم هاش  زیر پلک های نیم بسته و خیره به آینده ایی دور. پیش از پیاده شدن از خواب می پرم. برای آخرین بار لب بر پیشانی داغش می گذارم. همان پیشانی تبداری که  شاهزاده خانم پیش ازفرورفتنش در خواب ابدی بوسید و شاید قطر ه ایی اشک هم فشاند . با اینهمه او به سفر خود  زیر سقف کوتاه قطب شمال ادامه می دهد.  صدای سرفه هایش را می شنوم که کمرنگ و عاقبت بی رنگ می شوند.

امشب برف یکسر می بارد. رادیو می گوید. در زمینۀ سمفونی شماره 5 بتهوون، تقدیرسه ضربه  می نوازد . من و شاهزاده خانم مقابل پنجره به یاد دکارت  گیلاس شرابمان را  بالا می بریم و به هم می زنیم. هر دو دوستدار بتهوونیم . فردا دوباره  شاهزاده خانم  راس 5 صبح وارد کتابخانه می شود تا صندلی خالی دکارت غمگینش کند و من راس هشت صبح وارد دفتر مشاور سازمان حمایت از بیکاران می شوم که نامش را در تلفن رنه گفت.

هنگامه کسرائی 

Advertisements
دیدگاه‌ها
  1. عظیم می‌گوید:

    با سلام
    متن شیوا و روان و زیبائی بود .جدا کار ارزشمندی است.تبریک ارز میکنم

  2. عظیم می‌گوید:

    ارز = عرض ( اشتباه فونت فارسی بود)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s