بایگانیِ سپتامبر, 2015

( در هرگز از هرگز مگو بگو) چهار

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


از چرا زشت چرا زيبا بگو مگو مى گذرم

عادت از آلوده شدن عادى مى شود  

اين زمانِ منفعل كه همواره به سوى كهنه شدن 

رويا شدن رها نشدن

  در آغوشم مى كشد نرم مى كُشدم 

 دستتو از دستم پس نكش

سقوط چيست جز افتادن در دامِ دستكش ها

ما بر سنگ فرشى از شانس يا اقبال روانيم

شير يا خط تصور كن يال يا ايده

بدونِ دستكش از لمس از تماس از احساس

از سايشِ زمان مى هراسيم

 مى ترسم از مستى جهانى كه خنثى نگام مى كند

بگو نگذرد اين گونه لغزنده توى دست هاى توام

دستتو از دستم نكش بيرون نزديكتر بيا

سگِ ترسو چتر بر سر حمل مى كند

تا گربه را بخنداند كه از باران مى ترسد

ما از لمسِ معشوق بدونِ دستكش گريزانيم

تو از تماسِ عشق بدونِ دستكش سرما مى خورى

داورِ علم و جهل دستكش به دست مى كند

او بهاى اجارهٓ جهاد در سرزمينِ ايمان و كفر 

توامان  تبعيض و عدل را بى اجازه دستمالى مى كند

از فقط سينهٓ برجسته و پُزِ عالى كافى نيست بگو

ضُرطه هاى كون پاره كن خود مى دانند 

در تشتِ زرينِ تعهد چرا حبابِ تنهايى دست نمى شويد

اِى قصيدهٓ بيدارى از خوابى طولانى 

اِى شرقِ  شريعت و حجله و بردگى و باكرگى و سنگسار و مسلسل

شق كردگى بى حجابِ قدرت و صورت هاى همواره سنگواره

و زير بغل هاى پوشيده از مو و شپش هايى كه هم موش و

هم شهبالند  و هم افاده و هم افتخار

آفتابه هاشان ببين چگونه آب در كام مى افشانند

چرا از يادم نمى رويد ماتم 

          از ماتم چه حاصل

چه صبح بى اندوه و بى حدود و  بى حريف و

كو حكيمى كه دستكش بكند از دست هاى شعر

لطفش استارت بزند سايه اش چشمك زنان

بپر بالا بگويد آهسته از اين لامكان دور شويم

كه مكان گم شده در دستكش هاش بيزارى بيدارى

به همسايه مى گويم تا بنوازى ساز

 برقصم بر زمينى  كه مريدم كه مرادم

يكى شده قرارم و فرارم ديگر قابلِ نقاشى نيست

دست از دستكش دست بيرون بكش 

امكانِ مُردن هر دم ممكن است حالا زود و دير نيست

 

مادلينا همين كه منو ديد گفت

چرا چشات سرخه دوباره نكنه انقلابى شدى دوباره

يا گراس زدى دوباره به ياد مادرت گل كاشتى دوباره توى باغِ وطنت دوباره 

او هميشه از دوباره آغاز مى كند تا فراموش نكند كه سكته كرده است و 

گاد به گا داده در نيمه شبى كه گوگِل به دخترش تجاوز كرد

و افشاء اين راز ممكن نيست

كه اخراج از آيندهٓ اكبيرى است

من عذر مى خواهم مادلينا از تجاوز به ديالوگى كه حرف ندارد

گل هاى باغ از سوراخ هاى شلنگ آب مى آشامند

وگرنه خداى من با گادِ تو فرقى ندارد

هر دو غرقِ عرقند در اين شرجى ى بى ترحم 

بى توهم و بى سهم و تمام بى رحم

خداى مرده گيس مى بافد به ريش 

مُرده كه زنده باشه هم حروفشو نمى شمرن

براى ايجاد تفاهم راه آبِ توهم همواره درازتره

باور نمى كنى قدتو اندازه بگير 

سى سال پيش دو برابر بودى 

من عذر مى خواهم مادرِ رحم و رجم با هم

بايد بروم مادلينا 

از اين خانه كه دست مى شكند از ايمان انگشت ها بشكن مى زنند

من اكواريومى لب بسته ماهى در سينه دارم

تو سكاندونيومى دل شكسته جنسيت به باد داده ولى لب چاك  

دستكش هام براى تو با آن ها ساز بزن

هنوز زنى تو مى توانى تو بدونِ ويلچر تو  

به ديدار عاشق يا آرايشگرت بروى تو روزى 

تا ببينند كه تو دوباره به قامتِ سى سالگى تو

هم خوشگل شدى هم اندازه من عذر مى خواهم

پرنده ام از كتابى پريده كه سال ها سال پيش

مى خواندمش ولى به اتمام تن نداد

روى گلى نشسته حالا در باغچه

روى درياى روبرو كه صدام مى كند

اگر مى شنوى براى كشتى هاى شناور 

يا شكسته فرقى نمى كند در موج هاى من

دعا كن سرخى از چشم مى رود

ميان سفيدى هميشه مردمكى هست

و مردمى كه مى گذرند از آن ميان

تو نورى تو بنفش

رنگِ ماتيكِ مادرم. 

 

 

پایان ارديبهشت ١٣٩٤

 

مهدی رودسری

ریچموند هیل – کانادا

 

Advertisements

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) سه

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

 

من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد

قفسم برده به باغى و درش باز كنيد

 

كوپهٓ قطار قفس است 

از راه رو از رهايى از راه بگو 

از فرسايشِ تراورس و جان

از سايشِ ريل و روان مگو

چقدر آزادم از قفس اِى زبان 

اِى حريفِ نردهاى عميقِ حرف 

پشتِ عاج ميله هاى نرم 

و ديوارى لذت مكيده لمىيده تَر 

از اين رونده جهانى سوت مى كشد بشنو

شيشه پايين بده باد چه قصه ها پشت پنجره دارد

چه منظره ها كُند و سبك مى گذرند سريع

بگو از مگو ها من گوشم مى بيند چشمم مى شنود

 

سخنِ ناتمام در گردنهٓ گلو در جانم وجدانم

پيچ مى خورد چون قطره از قطار مى چكد بر ايستگاه ها مى چكم

 

دخترى كه گل مى فروشد مى داند غربتى ها غمخنده اند

شيرين است عطر گلى كه مجانى مى دهد او

قبله تويى خاطره ام عميق قبول كن ارزانى تو 

 

در ايستگاهى ديگر روياى مردى كه هنوز

مغزها مى كُشد مُخ ها فرارى مى دهد

 در صفحهٓ اول روزنامه ايى رنگى 

كنجكاو اين آشنا غريبه در غربت نيستم

ساچمه مى پاشد كلوخ كلوخ كلمه بازى الله

 

قهوه ايى نيز در ايستگاهى مى نوشم كه طرحِ فنجانش

پرنده و كودك و گيتار و موج و ابر و ساحل و سايبان 

 

و در  آخرين ايستگاه در نگاهم 

يك كشتى پير چون حسرتى خيس بر اسكله 

 

اگرچه  ناشناسم و خيس بايد بروم

و از كسى بپرسم معنى عكسِ يادگارى چيست ؟ 

از ناآشنا نابلد نا شناخته نا راه نما بايد بپرسم

از پاسخ ِ ماكت ها از خيابان هاى خيس نبايد ترسيد نمى ترسم

از آيه هاى آن كتابِ مقدس ترسى نداشتيم و گذاشتيم و گذشتيم

بگذرم اينك پاسخِ هر پرسش گام به گام به آدرس نزديكتر مى شود 

 

در همان روزهاى اول حوا خداى عريان 

شلوارك پوشيد روى جورابِ ضخيمى از محبت و 

ابراز علاقه به سيگار و انجيل و مضراتِ نشرِ فشن

اتاقى اجاره  داد در حفرهٓ زيرزمين معادلِ پوسيدنِ دو عينك

لاى دو پا و دو ديدار از دو دنياى بى دوست

يك وانِ كهربايى و يك مستراح همگانى

و يك آشپزخانهٓ بى اجاق 

در ضمن ذكام مزمن داشت چاييده بود

چون سرزمينِ چاى و نفت و تفسيرهاى پُرتصوير و البته كبير

از تربتِ فقرا و كتلتِ ناضعفا و تك كتابِ مقدس و خنجرى بر ساحتِ بازو

فروشنده از من پرسيد اين همه نمك زمين گيرت مى كنه نقد مى دى يا با كارت

 

در سرزمينِ پنگوئن ها پل ها هم پاى آدم ها ادامه مى دهند باز

رفتن را از فرازِ رودى كه حمل مى كند قايق ها و ماهى

و غرق نمى كند تا بخواهى حسودى نكن نه پلم نه رود نه قايق نه ماهى

فقط براى برگ زدن به سوسك ها و بچه موش هاى يتيم و 

فرارى دادنِ تله هاى عياش

به اعتيادِ نمك اعتماد مى آموزم 

 

هم سايهٓ بغلى تدى طفلى هميشه بال هايش براى جارو كشيدن است

او رازِ  ابريشمين اصوات را مى داند

آرشهٓ آرهوش * را مى سرايد سرايش مى نوازد محزون مى خواند

پس از ساعت ها خستگى باز آهسته گى مى شكند در مسيرِ سكوت

موسيقى مگر چيست جز سوسوى صوت ها پس از شكستِ سكوت

 

كتى گربهٓ آرايش گاه  با پاشنه هاى ده سانتى

هميشه سه بار در قفل مى چرخد كليدِ هوسبازش 

 تا بگريزد از  تجاوزاتِ گذشته ترسِ حال و هراسِ آينده

بگريزد از ناگفتنى ها مگو كه مى گويم بگو تا بگريزيم  از خودمان

 

در اتاقِ سوم در مجاورتِ سيفون و يخچال و بخارى عمومى 

ويلچرِ مادلينا دائم در مسير مستراح و تنهايى جيرجيركنان

من جيرجيركِ خودمم خانم هم سايهٓ كاغذ و خودكار و خاطره

تا حرف ها از شعرها بر چينم نمانم تنها 

دفترهاى ترجمه از جنونِ سياه كتاب حكايت كنم

 

فحش چيست جز ستايشِ نفرين به شيوهٓ آزاد 

عوام چه زود از مدرسه رانده مى شوند و

چه شتابان زير ناعوام مى خوابند 

كه چون سياست و تجارت از قله روانند سگ اند غلتك اند

و هر باره يك باره فرو مى ريزند سرد و سنگين و مخوف 

و اين تكرار خفقان است تا سال ها بغلطيم 

زير خاك پزيرنده زير ريز برگ و شرم شكوفه و نفرين برف   

همراه تبريك و تسليت اين مهمان هاى ناخوانده

يقين كه مرده قند نمى مكد نمى پويد راه شيرينى را

فراموشى عدلِ تاريخ است بى خود زِر نزن

 

ناسزا چيست جز شعرِ شنل پوشيده كه شعار دارد

و سوارِ تراكتور است اما نمى راند هرگز به راه دور

بس كه فروتن است و سنگين سر 

و  در وسطِ  دعوا و سودا خرما خيرات نمى كند  

به كشتزارى سبك از نباد ها و نيادواره ها

 

دشنام چيست جز شكوهٓ بى مرزِ زبان

كه ميله هاى دندان مى شكند

تا بفوريت بفهماند دهان زندان نيست

و  فرجام همان سرانجام است در قافيه در لغت ليسى

از ايستادن گريز نيست اگر تابِ رسوايى ندارى والله

از ريسك هاى بى دليل و بادليل از بازتابِ مى إيد دشنام

از حواس پنج گانه بى زار است دشنام

شيفتهٓ ششمين حواسِ است دشنام*

 

 

از فاك چه حاصل  كه خدا شاهد است

 هيچ شكى مشايعت نمى كند طعنهٓ شگفت نابارورى را

مجموع سه گانه هاى تولد به فحش

زيستن به ناسزا و مرگ به دشنام

        نفرينِ گاه باور به زور اوست 

 

چه زود با زندگى هم نوا شدم كه نو همين معنى جديد 

در سرزمينِ بيگانه بانوى بانوان به وسعتِ آسمانِ آبى 

پوشيده دامنى رنگين كمانى بر شلواركى تيرانداز 

 

تابِ رسوايى نداردخانهٓ قديمى اِى غربتِ شقايق هاى پرپر در باغچهٓ غروب

چه زود وطن شراب شد در سفال هاى تو به تو

گيلاس هاى  دسته شكسته نقش هاى محو بر جدارِ تهرانتو* 

 

خيابانى كه از روبروى خانه مى گذشت 

در سوى ديگرش بنفشِ موج را مى خنداند

چشم  مى جوييد چون دلقكى در صحنه

نرم نرم مُخ مى زد و مى بلعيد

 

زندگى اصرار در انجمادِ كودك زبانى است

اشتباه نكن قلب من تو شيفتهٓ همان الفبايى

درد دارد اما زبانِ مادرى استامينوفن است

با آنتى اسيد ميل كنيد تا معده نا زخم بماند

زبانِ مادر يعنى تخيل  وهم  رويا

زبانِ مادر در تنهايى نمى ميرد

 

روزى براى تشويقِ اعتراضى مسالمت آلوده

 دستهٓ پرچم ها را تراشيديم بى تشويش

سبز و سفيد و سرخ از آن باريد

همان دم دريافتم سرگذشتِ پرچم چتر نيست

چه خيس عبور كردم و بر گشتم 

 

اشك چيست جز بارشِ شعورى كه شك مى كند

احساسِ شيدا بهروزى ى پيروزى است

 

من از كلماتِ بافته در شعرى بى زارم كه اصرار به بازگشت كند

انگار تمناى ديوار در شاهراه 

شرمِ عقيم هميشه عميق است مى دانى  

از ديدار همين انكارها نتيجه گرفتم كه ريل

اگرچه زير قطار مى خوابد 

اما خواهرِ مقصد است بايد سوار شد

گذشت از خانه ايى كه خواب در تابه اش

چون ماهى عيد جلز ولز مى كند

 

قلبِ من اِى فصلى  كه بيمارى

براى عبور چمدانى ببند

كه كفش هاى نپوشيده را 

كنار شورت و شلوار و پيراهن دوست دارد

 

آن خانه آن اتاقِ نادوست داشتنى زيادى برايم ناز مى كرد

به حوا نوشتم ريه هاى سكوت سرشار از دلقك هاى دود است

سيگار را براى رقصيدن ترك مى كنم

تو را براى هماغوشى هاى بى آه و شهوتت

آدم اگر مى طلبى به عالمِ مستاجر بيا

 بهشتِ حرف و حبس

بنگاه استيجاريست. 

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) دو

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized

از ناشناخته مگو  بگو

از آنچه گفت بگو  مگو

سكوتِ سست شكستنى است

با جعلِ رواديد عبور مى كنم از مسير

در اين سطر شناسنامه ها پاره مى شود

 

از هوا فرود مى آيم نه عقابم نه كلاغ

ناسوده ترين سرودها سوره ها سروده ها

ابرهاى سترون اند حاصلِ ساك هاى پاره و

ساق هاى شكسته تا زمين را تشنه بليسد

در گمرك كلاهِ كوير بى كاف است لا الهه الله هو 

گير مى دهد پاس مى خواهد ندارم

پورت مى كند ميخكم  هارت مى زند قلبم  

فلامينگو مى شوم ميانِ مسافران 

ببين مسافران چه زيبا مى شوند وقتى 

به آغوش عزيزى به بوسه به لبخند 

به ماشينى كه عزمِ خانه دارد

 به جانبِ باغِ آشنايى

به سوى وطنِ كوچكِ خويش مى روند 

نه پلنگم نه گربهٓ دست آموز كه دمم بريده نيست

اما قلبم را معده ام قورت داده اجازه است مستراح بروم 

و زنى از آن سوى شيشه ها مى گذرد

زنى كه آبى چشمانش در مه چشمانم گم مى شود 

مى خندد و ابرم نمى بارم  غمگينم و فكر مى كنم

در كدام دستشويى خواهد شاشيد خواهد دست شست

خواهد ماتيك ماليد بر لبانِ شكلات خورده  و حسرتى 

اجازه است قلبم را در مستراح برينم كه بى تابم

ور آر يو فرام 

…………… سكوت

اجازه است قلبم را از آت و اشغال ريخته در مانداب بر دارم 

بشورم دوباره توى سينه بگذارم كه عشق دارد غش مى كند

 مدهوش مى شود در هوشى كه شين به باد داده است

كجاست اتاقى و تختى تا در آن خاموش بنشينم

و شروه آواز كنم 

دو يو وانا ترانس ليتر

…………… و سكوت

 توپِ تنيسم با راكت هاى مزور كوبيده مى شوم

 توپِ هندبالى گرفتارم در دست هاى دسيسه ها ناآرام

 توپِ فوتبالم ببين پاهاى شيطان چطور شوتم مى كنند

كن يو اسپيك انگليش 

……………… و و سكوت

                        نمى شكند در واقع

بر سينه ام نوشته اند به پارسى

            با احتياط جا به جاش كنيد 

اما بينا كه نخواند سنگپاره ام بر كفِ نابينا

 

از ناشناخته بگو داستانِ دريده سينهٓ سهراب 

در مسلخِ انقلابى كه دزد به كاهدان برد

و اسبِ پروار را يابوى بى دماغ كرد 

 روزى كه كودك بوديم گاوى شكست گارى 

خشمگين شاخ شد و دريد شكمِ گاريچى 

                                   ما گريستيم

انقلاب كودكانِ گريان خويش را مى ترساند مى فريباند

مى گاياند تكه تكه مى كند با شوشكه و شلاقِ شكنجه

مى خوراند به اعدام يا مى گريزاند به بى نهايتِ عدم

 

از ناشناخته بگو قصهٓ بريده گيسوانِ منيژه

در خيابانِ انقلابى كه خائن به خانه برد

و از پس و پيش به او تجاوز كرد تا فرزند

بى لب بى لبخند و خِنگ  و بى خشم زاده شود

روزى كه جوان بوديم مجاز بوديم جيغ بكشيم

در جوارِ قارى پيرى كه انقلاب را خريد

سندش را در جيبِ پيژامه فرو كرد و روى صندلى 

بر ايوان نشست و فرمان داد هر كه براى ما جيغ نكشد

جَنَمش بشكنيد قلمش را كباب كنيد جگرش را حراج

جراحتِ اين جريده هرگز جبران نمى شود

 

از ناشناخته بگو روزى كه جنگل بى درخت شد

در واقع زندانيانِ اين فصل را داس ها درو كردند

شاليزار سرخ شد از هواى شور

گندم زار گمراه شد در بادِ گرم

ما كه مزرعهٓ جو نديده نبوديم آبجو شديم

داس ها به دست به راستى سرور شدند

 

از ناشناخته بگو كه وقتى مى شكند

در خاكِ بيگانه مى رويد مى بالد مى تراود

ديگر درخت خود مى داند كه آشيانِ پرنده بماند

يا ريشه بدواند آب بمكد ميوه ندهد به هدهدِ گرسنه

يا تو كه تشنه مقابلِ بازجوى مهاجرت هوس دود دارى

و او به تو سيگار مى دهد تا در حياطِ پشتِ پناه گاه 

پرستويى ببينى كه شعرِ آشيانه مى سازد 

مى سرايد بهتر است و سرانجام سكوت

بر ميز صبحانه مى شكند مى سخناند

 

سخن چيست جز سرايهٓ زبانى سياه كه از دور سبز 

روزى رُز هاى سرخ بردم براى عيادتِ زنى كه الزايمر داشت گفت

پسرجان اين قُرصاى زرد و سفيد سه تارند يا دوچرخه

سخن چيست جز جا به جا گفتنِ اشيا در سرابِ تنهايى

زن در آن بيمارستان زير ملافه مدام به جستجوى دستانش

مّدِ درياچه را جزر مى كرد و لبانِ خلاء مى مكيد

همانجا فهميدم كه انكارِ خرد بى واسطهٓ پلك 

در همين نزديكى موس مى كشد

 

سخن چيست جز الفاظِ بى ثباتى كه در گلدانِ شعر مى پوسد

روزى در حضور شاعرى پير اقرار كردم كه شكوفه هاى شعرش

از شيرابه هاى شرابى سرشار است كه تاكِ كهن كرامتش داده است

 در حالى كه ناخن مى جوييد گفت

كاش به اندازهٓ ناخنى كه مى كنَم 

                    از سر انگشتِ قلم 

شعرى مى نوشتم كه شانسِ شعور شدن داشت

همان جا فهميدم كه شعرِ واقعى  بى شك بى شرم است

 

اين مطلب را هر ننه عقربى مى داند 

نيش وقتى بى زهر است

خيال از آغاز مى گريزاند

تا سرزمينِ جديد سخن مى تازاند

 

بازجو پذيرفت كه داد را فصل بعد به گاه ببرم

زيرا جوانم و بدونِ شك كيسِ سياسى

بى خطرتر از دفاع طبيعى است

 

كسى كه پشت به صحنه مى نشيند در هرگز

هرگز نمى بيند چگونه در ادامهٓ نمايش

 بى وطنى  كه بليط مى خرد

 قنارى ى خستهٓ تشنهّ قراضهٓ سودازدهٓ

بى تماشاگريست كه سوت مى كشد

سوى قطارى بر ريل هاش  پر پر پرى

آيا آزادى هم قيمتِ قفس است ؟ 

 

( در هرگز از هرگزمگو بگو ) یک

منتشرشده: سپتامبر 5, 2015 در Uncategorized


 

به بهروز شيدا

كه خواندن و انديشيدن را

توامان از او آموختم.  

 

 

من از هرگز مى آيم

و از توصيف  بيزارم

اما براى تو مى گويم

اِى خوابيده در مقابلم

تا به هرگز هرگز بر نگرديم

 

در هرگز آسمان خاكستريست

و بر زمين خاكستر مى بارد

در زمين درختان سرنيزه اند

و آسمانِ بى قلب را هدف گرفته اند 

در اين جدالِ برابر فقط اميدها مى ميرند

 

در هرگز شهرها خيابان ندارند

و دالان هاى زير زمينى راه هاى ارتباطند

نام تمام كوچه ها از پلاك ها پاك شده است

و خانه ها چون كورند شماره ندارند

پست چى ها سال هاست خودكشى كرده اند

 

مادران در هرگز هميشه در دردند

و كودكانى شهيد يا جلاد مى زايند

بوى شير از سينه بندشان گريزان است

باور به بارور شدن ديگر ندارند

ابر است در گيسوانشان ولى نمى بارد

 

من پدرم را فراموش كرده ام

چون او را هرگز در هرگز نديده ام

او پسرِ پدرى مهاجر بود كه غرق شد

در قمارهاى بدون بُرد و الكل هاى غليظ

و آغوشِ زنانى كه فاخته بودند

و اين سطر اضافه را دوست دارم

سرشتِ پسر سرگذشتِ پدر است

 

در هرگز كسى از سايه اش پرسيد

خانهٓ ادبيات كجاست ؟ 

سايه از سايه هاى در گذر پرسيد

هم سايه ها ادبيات چيست ؟

سكوت بود سمج سكوتى

 

بازى براى كودكان در هرگز 

نفس در سينه حبس كردن و

دويدن هم پاى زو كشيدن و

مشت كوبيدن به صورتِ ديگرى

و شادى و گريه و خستگى است

در اين سطر افسردگى رشد مى كند

 

در هرگز همه در هيچ دخالت مى كنند

سلسله جبال اما فقط يك قلهٓ دارد 

حاكم  همان كس است كه فرمان مى دهد

و همه در همه امور محكومند كه اطاعت كنند

اين نوشته در اين سطر سخت نگران و سست است

 

در هرگز هرگز گربه از سگ نمى ترسد

و موش ها آزادند تا از گربه نترسند

و سوسك ها هرگز موش نديده اند تا بترسند

و آدم ها كه قرن ها از آدمك ها مى ترسيدند

حالا عينك دودى بر پلك ها كوبيده اند

 

درنانوايى ها كه سالى سه بار نان گران مى كنند

تنورها سردند و آتش ها از تفنگ ها شليك مى شوند

و نان كه برشته شد تنور ها قفل مى شود 

و كليدها به سربازخانه ها مى روند

تا خانه باز سر بارِ نان نشود

در هرگز يك سطر اضافه سير نمى شود تا تفكر كند

 

در هرگز بادها كه بسيارند نام ندارند

و چنان نامجازند كه از نيمه مى نوازند

گردشِ آن ها مطابقِ متنِ صريح قانون

در گلوگاه ها و سرها و ساحل ها و 

چهارسوى جغرافيا و ناكجاى تاريخ و 

مسير مستقيمِ فرودگاه ها ممنوع است

 

در هرگز صداها دال ندارند

دل ها لام ندارند

بيدارى اما دار دارد

روزى درخت از من پرسيد داس يعنى چه ؟

نمى دانى ندايى بر زبان داشتم كه نيامد

در اين سطرها دال ها و لام ها ديوانه اند و بايد خفه خون بگيرند

و از دهانم خون بگيرند و در حلقم بريزند

كه گرفتند و ريختند

در هرگز دهان ها را رايگان پانسمان مى كنند

 

در هرگز وقتى دهان ها را رايگان پانسمان مى كنند

تو نبايد خواب باشى بيدار باشى با هوش باشى مدهوش باشى 

بايد باشى فقط نبايد باشيدن را با بودن برابر بدانى

ما از بلنداى  يك عمارتِ مدرن اما متروك چه مى بينيم

جز آن پله ها كه  هرچه  بالاتر مى روند بيشتر فرود مى آيند

 

در هرگز پا هميشه بر مدارِ پله مى چرخد

بر پله ها كفش هاى بدبختى كاغذى  و

كفش هاى خوش بختى مقوايى است

ما بر كاغذها شعر مى نوشتيم و به پا مى كرديم

در نيمه راه كفش ها و لفظ ها توقيف مى شدند

مقوايى ها محصولِ پاهاى برهنهٓ را

عروجِ پله هاى ناخوانده معرفى مى كردند

از انتشارِ سطرهاى تاول زده جلوگيرى مى كردند

 

در هرگز ديوارها فيلسوفند

وجودِ آجرهاست هستى گيتى در هرگز

و قسٓم ها جاى استدلال را گرفته اند در هرگز

صبح ها در بيشتر مواقع بعد از ظهرند در هرگز

و اذانِ نهار را نيمه شب ها مى خوانند در هرگز

نيستم تو اما من كسى كه سوت مى زنم در باران ملخم در هرگز 

و سوراخ هاى زمين آسوده بلعم مى كنند در هرگز

قطره بر گلبرگ نمى نشيند زيرا عشق كه عاشقِ افتادن است مه مى شود

مدفون مى شود در هرگز در بازتاب و تب تاب و بى تاب و طنابى از سم تابِ هرگز

در هرگز فيلسوفان آجرهاى مستدلند مستند چون سخت تمكين مى كنند اما هستند ديوار در هرگز

 

روزى تصميم گرفتيم برويم سفر شب شد

و شب ها كه قوانين روزها را بررسى مى كنند

از گوش هاى ما به داخل آمدند و به سركشى ادامه دادند

و راه سفر را مساعد ندانستند

در اين زمينه از فقه يك فروع جدا كردند و به  چهرهٓ خورشيد

ماسكِ ماه زدند و منصرف برگشتيم شديم پيش از سفر 

در هرگز هراس هرگز به جاى هدف سخن نمى گويد

 

اين حسِ قديم در هرگز هرگز جديد نمى شود

نقاشى همين كه مى شنويد جاى موسيقى همين كه مى بينيد بافتنِ فرش است 

و يافتنِ يك اتومبيل در زير زمين راندنِ يك رمان است در قوطى كنسرو

كه دربِ طرفِ سوراخش مسدود شده در هرگز بادها كه بى نامند شاعرند

و  ريشه هاى انجير معابد سيم هاى بلندگوهاست در هرگز

كه جادوانه مجموعهٓ عكس ها را خاطراتِ سينما مى سازد بر صفحهٓ چشم ها

نمايش مى دهد در هرگز

تئاتر همان سوزن هاى سيرك است در نمايش نامه كه قلاب بافان از آن عبور مى كنند

تا هنر منبت كارى منسوخ نشود و نقادان در ادامهٓ قصه

داستان روايت مى كنند گويى در هرگز سراى مداحان هرگز بى صدا نمى شود

و روزى كه ندانستيم چرا شيپور شد از مقابلِ تمثالِ درختى رژه رفتيم كه برگ هاى سياه داشت 

بر هر شاخه اش جغدى دوربين تنظيم مى كرد

ما تعظيم مى كرديم و مى گذاشت تا بگذريم

در هرگز هنر ما به ازاى مادر است كه زاييدن را مضر نمى داند زيرا از اضطرابِ مريض لفظ بودن را حذف كرده اند

و همين حضورِ مكرر تنديس راز تسلطِ تصميم هاى اوست

در هرگز او با صميميتِ تمام تصميم مى گيرد

كه حرف در هنر هرگز نگنجد و جيغِ بنفش همان شفق در افق باشد 

او جاجيم را جاى كبريت آتش مى زند و مردانه دود دوارِ اشك زا را در هرگز هنر مى نامد

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه عقابى دوچرخه سوار شود و نكوبد به شعورِ شفافِ بانكى با شيشه هاى ضد فقر ضد 

گلوله ضد تشنگان و ضد مخالفانِ ايدهٓ تقسيم نان و نخود براى رفع گرسنگى

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه پلنگى با پيراهن نخى و شلوار لى و كفش كتانى بدود سوى سراچهٓ مسجدى  و نكوبد مشت بر سينهٓ سپر سربى ى رباتى كه چشم دارد اما نمى بيند و گوش دارد اما نمى شنود و قلب دارد اما عاشق نمى شود و مغز دارد اما نمى انديشد 

ما از اين گونه نگهبان ها گاه با دليل نگرانيم

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كه خرس پشم نتراشد و حلاج باشد

كه گنجشگ پر نريزد و حافظ باشد

دخترى كه من عاشقش بودم در هرگز ديگر آفتاب را به گيسوانش مهمان نمى كند

و سازِ ممتاز دستهاش 

و بافه هاى تابيده از تافته هاى حرف هاش بى صداست

حباب هاش در هرگز وقتى مى تركند نتِ مغلوب

خارج از هفت نتِ غالب است

استادى كه داشتم در حسرتِ نوازشِ يك اركستر

در هرگز موهاش ريخت دندان هاش ريخت ناخن هاش ريخت 

و ساقهٓ تُرد نى شد در سال هاى سكونت در هرگز

و روزى كه شكست فقط

صوتى از يك تيتر بى احساس شد

در هرگز صبح ها ژاله از اطلسى نمى چكد

 

هرگز شما ديده ايد در هرگز

كلمه با روزنامه آشتى باشد

حتى ياسِ بنفش با بهار قهر است

به عالى ترين كنكاشِ سال هر سال كوزه ايى مى دهند

كه به قدر كفايت عميق است تا در آن مدفون شود

يك كارد براى تيز شدن كافى ست تا گلو ببُرد 

كلاه را واژگون كند سر ببرد تا سرانجام

از كوزه آب بنوشد

در هرگز آيه هاى بازى در جام ها فوت مى شود

 اما هنوز شرابِ خانگى  لب ريزِ فنجان هاست 

چه فرق مى كند وقتى مست مى شديم 

از ياد مى برديم چشم هاى پنجره چرا كور شدند

از ياد مى برديم چرا ميان سينه ها سكوت چنگ مى زند

 

در هرگز كسى نبايد آواز زن بشنود

تيتر تمام روزنامه ها هر صبح و عصر اينست

آوازِ زن و شراب تلخ گناه كبيره است

مرتكب اگر بشويد بدونِ يك كلمه پيش و پس بى كله مى شويد

بى گمان در هرگز روز از كلمه نامه نمى شود

 

هرگز شما نديده ايد در هرگز

هفت روز يك هفته باشد

جمعه وقتى به عيادتِ نماز مى رود

عبادت و ارادت دو روز محسوب مى شود

من نديدم شنبه حتى شنبه هاى متاهل 

وقتى با عددها ازدواج مى كنند از

ساعت هاى بيمارستان سنگين تَر باشند

جمعه هميشه دو بازوى سنگين است

كه وزنِ اساطيرِ تيمارستان را  حمل مى كند

ما ميان جمعه ها تشكى از باران پهن مى كرديم

تا حجمِ  اندوه كامِ سكوت در ما شناور نباشد

تا آيه هاى بى آينده كه خطبه هاى قايق هاى بى بادبانند

از ما بگذرند زيرا سال ها از ساحل

                          خيرى نديديم

جمعه ها بازوهاى كفن و دفند در هرگز

دشمن خويى را به دوش مى كشند 

دوست نمايى مى كنند در هرگز

شش روز سبك تر از زمان نيست اما

در انجمادِ جمعه زمان در گردابِ گُه غرق مى گردد

ما صبح هاى بيدار را مى رانديم به جانبِ كوه

به سوى منشور هاى شكستهٓ نور در ليوان هاى سنگ

سوى هواى رقيقِ نفس كه پشتِ هر بته هر درخت 

از عشق بوسه مى سرود عرق از روح مى ريخت جمعه هاى

غار پيمايى غار تابيدن غار نشينى 

غار گريستن غار بافتن  غار خنديدن

در هرگز از غارهاى محزون و چترهاى تنهايى 

عبور مى كرديم

درهاى بى نشاطى اتوماتيك بسته مى شدند

سنگواره ها شاهدند پوست ها را نگاه كنيد

بر آن ها مى نوشتيم كه جمعه جمعيتِ آيه هاى فرار است

از سلطهّ جميع آيه هاى ريا در هرگز

بى درمان دام پهن مى كردند دام مى پروراندند

در هرگز جمعه ها دام دارى باز مى كردند

رام مى كردند بره هاى آيه هاى بى باور بى ياور بى ياربى بار را 

ما كوه را از غارها مى گذرانديم با هجوم آب ها از آبشارها

عشق بازى مى كرديم

ديو از دو روز جمعه رها مى كرديم

فرار مى كرديم در هرگز شنبه ها از شعار بر مى گشتيم

 

دوست كيست ؟ دوستى چيست ؟

راننده ايى كه بر گازِ باد مى فشرد خنديد

او بر صفحهٓ سفيد آيينه ها مى رقصيد

و ما از شتابِ گريختن تهى بوديم از رفتن از هرگز

يار كيست ؟ جز شراب چه دارى در بساط اِى مهمان دار ؟

يارى جز عشوه فروختن و غمزه قرض دادن چيست مهماندار ؟ 

و او شكوفه از شفافِ شيشه چيد و هديه داد

ما نم از زير پلك هاى رفتن زدوديم

در هرگز خارهاى خاطره ديرسالند

تا پير نشوند سم مى بارند

شعر چيست ؟ شاعرى كجاست تا در كفِ دستم

كفنم دفنم را گور بكاود اِى صندلى اِى مبل اِى تختخوابِ هوايى كه از هرگز دور مى شوى

از اين بالا جز شعارهاى سر افكنده و قافيه هاى معتاد چيزى ديده مى شود كه در هرگز هميشه نابينا بود و پى ى بينايى مى گشت تا كورش كند 

از اين بالا چيزى شنيده مى شود كه گر نيست دگر در هرگز اما هنوز مى آزرد

شراب چيست ؟ فراموشى كجاست ؟

لطفن از آن تلخ وش سرخ اِى فرشته كه از فراز كلاه تا استغناى ريتمِ نرم كفش رهايى مى ريزى

متشكرم من از هرگز هنوز حرف ها داغ ها دردها

رنگ پاشى هاى ديوانه سالارى جنون دارم

بخشِ دوم را پس از مستى

بعد از هستى دوباره

مى خوانم از دفترى كه هرگز

در هرگز شهيد نشد ولى شهادت داد

كه اين شراب از دست هاى فرشته ايى تقديم مى شود

كه ماتيك بنفش دارد 

تجسمِ گريز از هرگز. 

 

آغاز : ارديبهشت ١٣٩٤