بایگانیِ ژوئیه, 2012

هاشور بر حاشیه ها( بیست )

منتشرشده: ژوئیه 12, 2012 در Uncategorized

 

برای که  بگویم؟

از پنجۀ بستۀ  ماه ، از  پنجرۀ لخت  

 از سایه های  بی حرکت ِ  سبک  عبور می کنم

مقابل ِ خودم که  خوابیده ام می ایستم

ملافه  بر سرم می کشم

مکث ِ سفید

 زبان بندان

صدای بختک ِ خفه  از حنجرۀ  کابوس ساز ِ تـُوبا

تاپ تاپ  پُم پُم  می شنوم حتی اگر دلم

بخواهد نمی طپم  از تکرار خسته ام

انگار دورم و نزدیکم

 فکر می کنم اگر درخت بودم

شاخه ایی به دنبالت می دوانیدم

در این صورت  نمی مُردم

بی هق هقی  چنین گریه  نمی شدم

که بوی سیگار می دهد

ورنگ ِ دسته گلی زمستانی است

که زیبا نیست وقتی گلدان ها یخ زده اند

فراموش شده اند

خاموش  اند

برای چه بگویم؟

روی پیشانی ام  پرستویی  خسته  نشسته

چرا برای این همه حرف در حرف آشیان نمی سازد

پلک های بسته از ملافه های سرد  نمی ترسند

فقط  ماجراهای عاشقانه از اطراف پریده اند

گریخته اند

گم اند

پیدا نیست ؟

همین که صدای سرفه می شنوم

حس می کنم  سایۀ یک سکوت در همین لحظۀ مستقیم

 تیزتر از عطسۀ گلوله ایی  بی تردید تهدیدم  می کند

حس می کنم گلوی یک  گلوله

از لای دندانهای بی چاره ،  جرم بسته  ،  فشرده

 عبور کرده  گیر افتاده ام

حس می کنم  شکار  شده ام

و خون ِ  مرگ ِ یک  سینه از خِلط ِ غلیظ  ِ گرم سرریز کرده است

 از ربودن اما نمی ترسم

حس می کنم به ژرفا می روم

خوابم  سفید می شود

عمیق می نگرم

 تو نیستی

 سیاه می شنوم

می دانم کسی که می خواند

فقط  مقیم ِ وطنی  بیگانه  است

 برای تو می گویم.

 

مهدی رودسری

2012-07-12

هاشور بر حاشیه ها( نوزده )

منتشرشده: ژوئیه 5, 2012 در Uncategorized

 

اگرچه  نیمه شب است

با خواب ِ من در ستیز است

همیشه در همین وقت ها، لباس ها  منتظرند

من از بنفشه های  وحشی ی دمیده

بی تردید   

در کناره های جوی های خشک

فقط خاطرات ِ  بد دارم

قاب های  خالی از دوستان ِ قدیمی

دهان هایی  تهی در آخرین  نگاه ها /  آه

که راز ِ تلفظ ِ صحیح  خداحافظی را

ناگهان  فراموش کرده اند

و بدرود های گوناگون / در زبان های سخت ناشناس

زمان های گم  /  آشنا شاید /  ناآشنا گم  /  ناشناس شاید

 قطاری دور خراش می کشد بر دلم  و می ایستد

باید از جنگلی گذشته باشد

دانگ دانگ ِ دارکوب ها را شنیده باشد

تا ترانه های بیگانه  مگر چند ارکستر عبور کرده ام

که پرده های بهت هم  سال هاست  پوسیده اند

پاره پاره شده اند

از چوب بست ِ تکرار فرو افتاده اند

بیگانه انگار خسته بود که  نشست

فقط ستاره های مخفی خیابان می دانند

جیب های ما خالی ست

بیهوده در جستجوی آتش ایم

سیگار ِ تفکر !  فندکی نیست

اگر گردش این شب نفس نگیرد

به دود های  گذشته رجعت می کنم

و باز می گردم

روشنت می کنم.

 

مهدی رودسری

2012-07-05