بایگانیِ اکتبر, 2013

من و مریم سرخ و احسان

منتشرشده: اکتبر 31, 2013 در Uncategorized

 

بین ساعت ِدو تا سه بعد از ظهر یک پاییز ابری که فکر می کردم باید غمگین باشد اما غمگین نبود و شاد نبودم تصمیم گرفتم به احسان تنها دوست واقعی ام تلفن کنم و بروم خانه اش دودی بگیرم.

گوشی را مریم برداشت که شنیده بودم به تازگی همخانه اش شده و صدای سر زنده و ملوسی داشت ولی من یاد گربه ایی که به تازگی مجبور شدم به شلتر ِ حیوانات ببخشم نیافتادم که نامش ملوس بود .

 مریم خیلی رُک و پوست کنده و خودمانی سه بار دعوتم کرد: قدمتون روی تخم ِ چشممون ، املت ِ مکزیکی ساختم این هوا فقط دستتون درد نکنه وقت آمدن سیگار و تخم کدو و خرما فرقی نمی کنه الجزایری یا رطب ِ سیرجانی سرراه بگیرین بیارین کاملتریم ، دوموریه باشه لطفن لایت .

من و دوموریه و تخم کدو و رطب در طبقۀ بیست و سوم از آسانسوری پیاده شدیم که یک مسافرش هی ازم سیگار می خواست و بهش ندادم چون بسته اش هنوز باز نشده بود و یک جندۀ سبزۀ موپشمکی که هی بهم چشمک می زد و دندان های زردش بهم می خندید و راه ندادم.

در را احسان باز کرد که زیپ شلوارش گیر کرده بود و بالا نمی آمد اما یکدیگر را بوسیدیم و مریم به پیشباز آمد و معرفی شدیم و همدیگر را بوسیدیم و مکث مینای پیر احسان هم پرواز کرد و روی دوشم نشست و بوسیدمش و دوباره پرید و رفت روی قفسش نشست و کونش را به ما کرد.

قفس ِ مکث شبیه مسجدالاقصی است اما گنبد ندارد و آن را دوازده سیزده سال پیش در روزی که پناهندگی احسان پذیرفته شد به عنوان ِهدیه خریدم براش از مغازۀ پرنده فروش ِعربی از اهالی مراکش که بعد از سی سال زندگی در خیابان اگلینتن شرقی هنوز برای آزادی بیت المقدس سینه چاک می زد.  

روی سفرۀ میزی مزین به غنچه های گل سرخ املت ِ مکزیکی سرخ و لذیذ بخار می کرد ، بربری برشته در زیر دستی و ماست ِ توت فرنگی در گیلاس های رام جا به جا چون جواهر و خود مریم هم روی دامنِ پیچازی پیراهن ِ سینه باز ِسرخ رنگی پوشیده بود که هشت ِسینه از آن تابان بود پرسیدم : حریره ، گفت : ابریشم مصنوعیه » مید این چاینا » که در جاکارتا دوخته شده.

احسان لفاف ِ سیگار را سریع درید و نخی بیرون کشید و آتش زد وچند کام گرفت و به مریم داد و گفت : خرما با دود می چسبه ، تخم کدو بعد از دود ، و بعد سیگار از دست مریم گرفت و پُک محکمی زد و گفت : از دیشب خفه کردیم خودمونو از این جنس ِ خفن ، به موقع آمدی.

اشاره به مریم کردم یعنی این بار جدیه که فیلتر در جا سیگاری له کرد و گفت : نه بابا کی ، کو، کجاست شانس که مریم لوند کوبید بر دفِ باسن و نشستیم دور میز و برامان غذا کشید مساوی .

در زیر نویس ِتلویزیون لب های بی صدای سناتوری بی وقفه منطق ِ دیپلماتیک می بافت : اشتباه کردم اما دزدی نکردم و اُپوزیشن حق ندارد مرا بعد از چهل و پنچ سال خدمتِ شرافتمندانه به کشوری چنین سربلند و ملتی چنین متمدن مفتضح کند آن هم به خاطر دویست سیصد هزار دلار که قول داده ام در دو سه قسط بلافاصله به صندوق ِ دولت بر گردانم .

یقۀ خزش پهن و سفید با لکه های ناز ِقهوه ایی هماهنگ با موهای پُف کردۀ سفید و مش ِقهوه ای و صورت ِ پودرناک ِسفید و ماتیک ِ قهوه ایی سوخته هارمونی محزونی  بودند در نمایش ِ خسیس از مولیر ، ابهتی گوتیک .

گاهی که دوربین صورتش را کلوزآپ  می کرد لب های کلفت و اشرافی از شدت خشم شهوانی  می شد و لرزه بر عدسی گیرنده می انداخت .

 مینای پیر هم چند بار جیغید زبر : مکث ، مکث و مسجدالاقصی زیر پاهایش لرزید .

عاقبت در حالی که بی تاب بودم از سوزش ِ دهان و گلو ( املت ِ مکزیکی ساخته می شود از تومی تو = گوجه فرنگی و پوتی تو = سیب زمینی و یلو کاروت = زردک و

دبل یولک = تخم مرغ دو زرده و مقدار فراوانی رد پپر = فلفل ِ قرمز ِآتشی ) که فشار به مثانه آورده بود تشکر کردم از نازنین دست پُخت ِگل ِ مریم و خواستم بر خیزم و بدوم به دستشویی که لیموناد ریخت به لیوان ها و گفت : اطاق دم داره انگار گونه هاتون گُر گرفته ، آینه بدم خدمتتون .

گفتم : می بینی مریم خانم فقط خز ِکتش بیست سی هزار دلاره و انکار می کنه که ،

حرفم برید و گفت : فکر نکنم » مینا : مکث ، مکث » خز ِمصنوعیه مید این چاینا ، نباید کتش از دویست سیصد دلار بیشتر باشه .

روی هرۀ بالکن یک ردیف کبوتر نشسته بودند که فقط  یکی از آن ها که یکدست سفید بود و گردنی عجیب دراز داشت هی سرک می کشید داخل ِ اطاق را با چشمهای سرخش دید می زد ، در کبوتر بودنش شک کردم .

مریم واداشت ما را تا باقی نان را به اندازۀ عبور از گلوگاه کبوتر خُرد کنیم » آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچکتر حتا از گلوگاه ِ یکی پرنده «

تلفن زنگ زد و احسان جهید به جانب ِ زنگ و مریم با بشقابی نان ِخُرد به بالکن رفت و من تلویزیون را بی اجازۀ صاحب خانه خاموش کردم و سی دی شجریان را روشن و منتظر ماندم تا کتری سوت کشید و آب جوش داخل قوری روی چای خشک ریختم تا دم بکشد به دستشویی رفتم و سبک باز آمدم.

روی دیوار تابلوی مسیح زنی با تاج ِ خار بر فراز ِ گیسوان ِ پریشان .

از بالکن صدای فاک فاک زنی با لهجۀ شیرین ِ فرنچ می آمد و مریم در جوابش فوک فوک کنان با لهجۀ شیرازی توضیحاتی می داد : من حالا برات می گم که سیر کردن شکم یک پرنده فوک از خواندن ِ بیست سی صفحه بایبل مهمتره فوک وای  چرا  تایرای بایسیکلت پنچرند فوک من همۀ کفشامو از گودویل می خرم چون ارزانه و زود می شه دورشان انداخت فوک آخه ویدم کجاست هانی چه حرف ها می زنی پرنده اگه نرینه که می ترکه خودت پی پی نمی کنی فوک جارو کن بریز تو بالکن پایینی اونم جارو می کنه می ریزه تو بالکن پایینی تا طبقۀ اولی که  تو بک یارده اسم زنش گلداست می دونی فوک عاشق ِ پی پی  کبوترهاست که جمع کنه بریزه تو باغچۀ گل ِ سرخ هاش فوک آف کورس که فردا می ریم گودویل هانی فردا بیشتر توضیح می دم بای .

زنی با صدای سپرانو داد زد : آف کورس تومارو فاک سی یو بای بای ناو.

مریم با بشقاب ِ خالی که برگشت خسته از عصبانیت بی دلیل روی نزدیکترین صندلی ولو شد در حالیکه سینه هاش زیر پیراهن ِ سرخ  می لرزید .

 احسان چای در ماگ های خپله ریخت و قلیان هم از قبل آماده بود ، گاز را من آتش کردم. با اولین دود دماغم به خارش افتاد خاراندم و چون خارییدن مُسری است مریم در حالی که دماغش را می خاراند  تعریف کرد : قبل از آشنا شدن با احسان مردی خاطر خواهم بود که گی بود اما از نوع شرمنده ، شاید چون لهستانی بود پنهان می کرد ، اسم واقعی اش ساموئل بود اما دوستان ِ فرانسوی ما بهش می گفتند سوزی و من برای راحتی خودم اسمال صداش می کردم ، بی دلیل غمگین می شد وشعر های وحشت ناک می نوشت ، یک روز  قبل از آخرین خودکشی مجبورم کرد آخرین شعرشو حفظ کنم خودم ترجمه اش کردم با کمک ِ گوگل :

                    بس کن عسلم اینقدر از سنجاق ها ایراد نگیر

                   که چرا سنجاقک ها را دار می زنند

                  هر صبح که روی نانم عسل می بارم

                  فکر می کنم چه نادانم

                 که نمی توانم تو را با خودم ببرم

                و زنده نگذارم بعد از مُردنم .

و همراه قطرات ِ اشکی در چشمی رفت طرف ِ آشپزخانه تا کتری و قوری را بیاورد بگذارد کنار قلیان که هرچقدر می خواهیم چای بنوشیم .

در غیابش احسان گفت : قتل از روی ترحم می دانی چیه ؟ مینا : مکث ، مکث

اولی رو تو ایران کشت وقتی دکتر ها ازش قطع امید کردن  و دومی هم سرطان حنجره داشت و خودش مایل بود بمیرد.

و دست بر سیب ِ گلوش کشید و به گلوی من اشاره کرد.

 سرفه هامان را هم زمان در دهان خفه کردیم.

 

مهدی رودسری

2013-10-31

 

 

Advertisements

خاک ِغریب( بیست و یک)

منتشرشده: اکتبر 29, 2013 در Uncategorized

 

((  اعدام ، احمقانه ترین اختراع اخلاقی بشر))

(( مبتذل ترین انتقام ِ قضاوتمداران و فضیلتمندان))

 

بشقاب های چرب روی میز

قاشق و چنگال این  سو و آن سو

آب نیم نوشیده در لیوان های کدر

زعفران ِماسیده در دیس ِپلو

استخوان های نیم جویده در پیش دستی

زردی زرچوبه در ته ماندۀ خورش

و حالا هنگام صرفِ سالاد

بر می خیزد او سخن می راند :

یک ترس ِ کبیر نه مثل هزاران ترس ِ صغیر

به خانه و خیابان و سایت و دیش و آنتن ها و

حتی پاسارگاد و غار علیصدر و توچال و

سواحل ِخلیج و خزر و

دل و جگر و گلوگاه و مغز و کلیۀ ما

چسبیده و چون سوپر چسب است

سپیدار را ایستاده خشکانیده

بر شاخه ها پرنده مرگانیده

صدا را پُر ز سکوت

سکوت را زیر زمین دفانیده

حتی در دهاتِ دور

داس از هراس ِ این ترس ِعظیم

تیغ ِ ریش تراشی شده

و صیقل ِ آینه را تراشیده

تا کسی گیس نیاراید

مسواک بردندان نتراواند

کِرم بر چین ِ صورت نمالاند

با نکِ قیچی مو خورۀ سبیل نتراشاند

سوی چشم نگاهی کوتاه ندواند

تا فحش به خود / به دیگری / به او نتواند

 و شورشی اگر خواست بکند

در شاش گاه بکند و برگردد و

سر در گردۀ خود فرو کند

که فرو کردن ِ سر در گرده

اگرچه روح ِ ترس را پنهان نتواند کند

لش ِ ترس مهم نیست انکار تواند کند

که حرف از اعدام بزنیم

من مثل ِ جار از این تیربار

مثل ِخار از این دار می ترسم

و می خواهم که ادامه ندهم بنشینم

کاش کسی پنجره باز کند

تا باد بیاید میز جمع کند بروبد

خالی کند حالیا حکایت ِ ما

من هم از ترس ِ اعدام مثل شما

بر همین صندلی محکم می چسبم

و جیک نمی زنم

گنجشکم

 نمی دانم

گنجشک

نیستید؟

 

مهدی رودسری

2013-10-29

 

هالووین نود و دو

منتشرشده: اکتبر 17, 2013 در Uncategorized

 

(( مفتی های سوریه ایی غوطه و حمص و دمشق و مناطق جنوبی آن که از ماه های طولانی در محاصره اند، طی بیانیه ای به جواز خوردن گوشت گربه، سگ و الاغ و اسب به خاطر نرسیدن مواد غذایی به این مناطق فتوا دادند.))

 

نشسته بودم در چشمانش که خواب آمد و در ربودم .

  دیدم براسب ِ ابلقی نشسته که جابجا روی پوستش به حد وقد ِ نخودی عرقی زرد و نارنجی لب پر می زند و سپس پرواز می کند سوی تکه های ابری در عکسی رنگی  به روزی دم کرده و پاییزی ، دقت که کردم چمباتمه زده بود بر زین ِبزرگتر از صندلی های متعارف اما سنگین وزن ِ باغچۀ پشت ِ خانه های روستایی که در آن متولد شده بودم

 داشت مرغی را پر می کند که کله نداشت.

کپلش طرف ِ سر اسب بود که برای تحمل ِ طول ِ زخمی راه وسکتۀ درختان ِ دو طرفِ جاده نقابی نازک بر چشمها داشت که فقط مسیر ِسایۀ آشنای دست های درازش  را که می شناخت می پیمود  ولی سینه هایش که وابسته به کـُرستی نبود با هر کوبش ِاسب جادۀ باران مکیدۀ خاکستری را موج بر می داشت و به گمانم در موجودیت ِ دریایی شناور بود.

در طول ِ راه گاه بر کنگرۀ بعضی از تکه دیوارهای هنوز مانده از حکایت ِ صلحی رسوب کرده در اعماق ِ قهقهۀ تاریخ ِ ساییده نشده در مغز ِپیران و عبور نکرده از غربال ِ بازی های کودکان ، دندان های تیزمینای بچه تمساح هایی را کاشته بودند که مستقیم ذاتِ بی زار ِهوا را می شکافت تا رمق ِ دزدان ِ نامریی را بدون ِوهم مرعوب کند.

تشتک ِ آسمان گم بود و به جایش سینۀ چرب و پُر موی مردی غیر قابل ِ لمس با  فاصله ایی اندک بر زمین آوارشده بود و تکرار صدای خِس خِس سینه اش شباهت به آروغ زدن ِ قورباغه ایی داشت که سنجاقکی را با تمام سنجاق هایش یک باره قورت داده بود و میان ِ گلویش گیر کرده بود و نه پایین می رفت و نه می توانست عُق بزند و بیاندازدش بیرون ، نوک ِقهوه ایی یک سینه اش شبیه مرده خورشیدی هی از زیر پتوی بد خوابی غلت می زد و بیرون می افتاد و دوباره ناپدید می شد تا سرانجام که ساکن شد دیدم مرغ بی کله از هرچه پر وکرک بود خلاص شده و عریان و بلاتکلیف در دست های او چرخ می زند که ناگهان لگام کشید و اسب که ایستاد  با چابکی کیف ناکی از زین پایین جست و سوی بی تفاوتی مردابی رفتند که بوی مردارهای دجله از آن متصاعد بود و فاضلاب های نجسی  در اطرافش رعشه می زدند .

اسب را  خواباند به پهلوی راستش  با تکرار یکنواخت ِ لالای ملایم ِ سکر آوری در گوشش روی تنها خشکی انباشته از لک و پیس ِ برگ های قهوه ای و زردی که ترتیبشان چون اوراق ِ مقدس و نامنظم مذاهب ِ از رمق افتاده بود تسلیم ِ قطاری که در ادامه بر مسیر ریلی فرسوده می سُرید به جانب ِتونلی غرق شده در مرداب.  

ریسمانی از زین ِ مایوس که بی فرجام بر خنکای خاک غلتیده بود جدا کرد و دست و پای اسب را چنان بست که موازی سایش ِمرگ به زندگی نیاندیشد.

نقاب که از صورت ِ اسب کند کلۀ کامل ِ اسب طرف ِ درختی چرخید که برگ های چرکش مثل ِ خفاش های بال بسته از شاخه هایش آویزان بودند و باد سخن چینی مدام جیر جیرشان را سوی ناکجایی ترشح می کرد .

این ترشح ، غلیظ و سنگین و به رنگ ِ سرب بود و از بوی تندش مشخص بود که ترکیبی است از اسیدهای ناشناخته زیرا تن ِ اطراف ِ درخت را شرحه شرحه کرده بود.

با کف ِ دست ِ راستش چند ضربۀ ملایم  بر ماهوت ِ چسبیده بر گردن ِ ترسیدۀ اسب نواخت تا رگی ورم کرد که ماری لغزیده بر میز تشریح و در این وقت ِ کم مانده به  پایان ِغروب ناگاه با کاردی مخفی در دست ِ چپ که لذت ِ اشکار شدن و بریدن را قیه می کشید زخمی اریب وعمیق بر شیب ِرگ مار ِگردن کشید .

خون که بیرون جهید و خلاف ِ جاذبۀ زمین به جدال با ریزش ِ مه نم های مریی و نامریی بالا رفت شتابان دوید و دیگی آورد که در انتظار همین واقعه زمانی مدید به تسلای خالی خود دل خوش بود و حالا فرود و سجود ِ وقیحانۀ خون را در وجود خود به لذت می لیسید.

خون که نیمۀ دیگ را انباشت و از آن هم گذشت مرغ عریان را چون کفش ِ سفید ِ عروس از ساق ِ یک پایش گرفت و آرام در وهم ِ سرخ ِ گلبول های در نمک شناور رها کرد .

پس از فرو نشستن ِ دندان نمایی خنده بر دهان ِدرد مکیدۀ اسب شتاب ِسکسکۀ مرگ رعشه بر دست و پای ِکش آمده کرد و تا تصلب ِ آرشۀ دُم دوید و غنایی بر نیامد تا هر دو پلک در اواسط ِ بستن باز ماندند.

در این وقت بود که زنگِ سمج و سیال ِساعت شروع شب را سوت کشید و خواب ِ معصومم از گوشه های بیدار ِ چشمها جاری شد و پیوسته و یک نفس ریخت تا در کنارش خودم شدم.

انگار همیشه در کنارش بودم که از بودنم یکه نخورد و حتی تعادل از دست نداد تا بخواهد بنشیند یا دستی برای گرفتن ِعصای شفاعتی دراز کند شاید مراد دهد  .

ایستاده پاکت ِ سیگاری بیرون کشید از عمق ِ جیبی که از لای پاهایش هم می گذشت و دستی را  به تمامی می قاپید و غرق می کرد.

 ابتدا به من تعارف کرد ، یکی را که بی شک مشتاقتر برای آتش پذیرفتن بود من من کنان با شاخ ِ ناخن های شست و اشاره ام در آوردم و فوری لای همان دو انگشت نگه داشتم آماده تا خودش هم همین کرد و بعد چوبی افروخته از کبریتی به دیدار کاغذ و توتون آمد تا دود به میهمانی امعاء و احشاء  درون برود .

 فقط من دیدم که نقش ِ ماتیک ِ کبودش بر فیلتر ماسید و همین شکل ِ بدیع مبتلای وسوسه ام کرد تا  بعد از چند پُک محکم به فیلتر سیگارم نگاه کنم که مطمئن شوم او من نیست و من او نیستم .

سیگار به نصفه نرسیده بود که گفت : فرزندم ، معشوقم ، همسرم ، والدم حالا که خستگی در کردی کمکم کن تا پوستِ این نجیب را دباغی کنیم که برای نوشتن محتاج ِ هیچ صحاف نباشیم.

در حالی که سعی می کردیم یاد ِ یورتمه رفتن هایش را فراموش کنیم خمیدیم و قوزیدیم و او سینۀ اسب را با کاردی دیگر که منحنی تیز و پهنی داشت درید ( یک کلکسیون از کاردهای قتال داشت ) و من آستین ِ دست راستم را از  شانه پاره کردم و مشتم را در چاک ِ سینۀ اسب  که مثل  دهان ِ گربه ماهی  بر خاک افتاده  از آن خزه و کف می ریخت فرو بردم و در جستجوی سال های بی رخوتش مسافر شدم تا قلبش را بیرون کشیدم که همچنان که می تپید و قصد گریز از گرۀ انگشتانم را داشت ونمی توانست و سرانجام  آن را در دیگ ِ خونی انداختم که حالا گلبول های سرخ و خندانش مشغول ِمعاشقه با ورژن های کشف نشده از تقدیر ِبسیار عتیق ِخوراک ناک ِ مرغ بودند.

کمکش کردم تا دیگ را بر اجاقی نشاندیم که انبوهی هیمه های تـُرد زیرش خیمه زده بود و راس ِ مجمع عمومی اشان به دیرکرد ِآتش ناسزا می گفتند ، چوب ِ کبریتی کوچک را بر لثۀ پیوره بستۀ سمباده کشید و زبانه های بزرگ ِآتش دیگ را به آغوش کشیدند .

مرغی که بی تاّبِ پختن بود، قلبی که بی زار از تپیدن بود و گلبول های سرخ و سفیدی که از بچه قورباغه بودن خسته شده بودند از عرض ِ ثانیه ها به سرعت گذشتند و چند ده دقیقۀ بعد که هرگز به ساعتی نرسید ابتدا جوشیدند و سپس حباب شدند و بعد ترکیدند و حباب شدند و جوشیدند و ترکیدند وترکیدند تا پشنگۀ شب و شعلۀ اجاق سلانه سلانه بوی شاش و شرایط ِ در قرنطینه بودن را از دلهره شست وبا دلشوره برد و آنچه ماند و شنیدیم صدای ریزش ِبزاق ِ تحریک شدۀ عابری از قل قل ِ دیگ و بوی پختن ِ احساسی بود که از قامت ِمجهول ِ جاده عبور نمی کرد ،

 ناگاه بی اراده  ویک صدا گفتیمش :

خسته نباشی آشنا ، به جنگ می ری یا از جنگ برگشتی ، اگه گشنته بفرما  .

حالا دیگر تراشیده شده بودیم.

 

مهدی رودسری

2013-10-17 

   

خاک ِغریب( بیست)

منتشرشده: اکتبر 15, 2013 در Uncategorized

 

خمپاره سوی خدا شلیک می شود

این که می بینی جاده قرمزتر از خون ِشهید است

زخم ِ سربازی سنگین وزن است که بر دوش می کشم

و خون ِ خداست وقتی ناودان ها آواز می خوانند

شکم ِ ابر را همو دریده است

و تو ساز ِ خودت را می نوازی

بستگی به عمق ِ زخم

یا شکافی که سوریه بر پوست ایجاد می کند

وقتی پیام بر زنده بود

بهشت شراب بود و جهنم شمشیر

هنگام  تشییع جنازه اش جهنم شراب شد و

 رویای بهشت شمشیر ِ دمشق

و ساتورها پستان ها دریدند

و هر که همراه رویای خود نرفت تیرباران شد

این را ابری که بخیه نمی خورد می بارد

ناودان ها چنین شهادت می دهند می دانی

ما خدا را سرانجام به تخت ِ بیمارستان محکوم کردیم

به شربت ها و قرص ها

به آمپولی که سوزش دارد

اما درمان را تا مقصد می پیماید

خدا را خمپارۀ مدرن چه مدل است ؟

 

مهدی رودسری

2013-10-15

 

خاک ِغریب( نوزده)

منتشرشده: اکتبر 15, 2013 در Uncategorized

 

تمام تنم تا می شود

تا تو بیایی و پرده را کنار بکشی

که آفتاب عبور کند از پنجره

و بر گل های قالی و تای تنم بیافتد

می دانم دوباره زمستان می شود

و شانس ِ ژانویه بودن خورشید را منجمد می کند

کی شجاعت دارد قاب دستمال ِ کنار سینک را بردارد

اشک ِ سایه را پاک کند از چشم های چراغ

تا دوباره تای تنم راست شود

جنگلی در نقشۀ کانادایی آواز می خواند بیا

قایقی در ساحل ِ هزار دریاچه ایی التماس می کند بیا

پرنده ایی که زمانی نام ِ رفیقی را روی یکی از پرهاش نوشته بودم

و فراموشش کرده بودم

دیروز به رویایم برگشت و گفت :

اگر هنوز هم به یادمی بیا

روی بال های من همیشه یک هواپیما صندلی خالیست

آزادی بطری آب است و جدال با زخمای گلو

قطاری که تای تنم را در نوردیده است

از شورترین کویرها گذشته است

اغراق نمی کنم که چنین تشنه ام

به پاکت ِ سیگاری قسم که روی میز است و

دستم به آن نمی رسد تشنه ام

به آتش ِ فندکی قسم که به سوختن مهر می ورزد

بطری آب دورتر از دفتری است که از ازدحام شماره تلفن ها

همیشه دلش پُراست و اگر عُق نزند

یک کاره التماس می کند تا به آتشش کشم

زنگ ِ در / زنگ ِ تلفن / زنگ ِ اخبار ِ نیمروز

زنگ ِ ساعت های رومیزی و مچی و دیواری

زنگ ِ ارسال ِ ایمیل از موبایل

زنگ ِ پس از باران ِ کلیدی در قفل

زنگ ِ قفلی که راه عبورش

زنگ ِ آفتابی که خورشیدش

زنگ ِ صدای تو

که تای تنم را بی تاب می کند

کجایی نمی شنوم

تا تو بیایی

نمی شنوم

تا بیایی .

 

مهدی رودسری

2013-10-15

خاک ِغریب( هجده)

منتشرشده: اکتبر 9, 2013 در Uncategorized

 

برقص بامن /  با من برقص /  برقص

تا همۀ پرندگان ِ مهاجر را

فرود آورم از آسمان ِ پاییزی

به کنار ِ همین رودخانۀ قهوه ایی

که تا پایتخت ِ جنون می رود

تا همان خانه های خاطره در کوچه های خاکی

که نامشان صد دستگاه بود / چهار صد دستگاه بود

شهباز و شهناز و شکوفه بود

خواب های گِل آلوده در فلوت های ارزان قیمت ِ شرق ِ تهران

برقص بامن /  با من برقص /  برقص

تا همۀ ماهیان ِ دونده را

متوقف کنم در زمین ِ پاییزی

بیرون کشم از همین رودخانۀ قهوه ایی

که تا پایتخت ِ جنون می رود

تا همان عشق های یک روزگی بعد از متلک های یائسه

 به دخترهای آرمک پوش ِ مدرسه های اعتصامی و شاهدخت و ساوجی

تا بعدها با پسرهایی ازدواج کنند

که به مدرسه های روزبه و باباطاهر و ناصر خسرو می رفتند

و دنبالۀ گیسوانشان همیشه به دیدار ِ باد

عطر تازه به بازار آمدۀ کریستین دیور

و هوایی که صدایی به آغوش کشیده داشت

چون کاست ِ گوگوش و رامش

و نام ِلاک ناخن هاشان ارغوان و شقایق بود

ارزان چون تصویرهای چهار رنگ ِ فرهاد و داریوش

چسبیده در پشت ِ کلاسورهای تولیدی حاج علی و پسران

برقص بامن /  با من برقص /  برقص

تا همه آواز های صمیمی و مرده را

به یاد آورم در فصل ِ پاییزی

که رودخانه دوباره از عشق بازی با برگ های سرگردان

به شور آمده است

و تا پایتخت ِ جنون یک نفس می رود

تا جوانی ما که در کافه های لاله زار

عرق با ماست و موسیر می خورد و

یک لکه نمک برای تبرک از نوک ِانگشت ِاشارۀ او

و سپس به سینما کریستال می رفت تا کندوی بهروز را ببیند

و در فاصلۀ پایان تا شروع سانس ِدیگر

استفراغ می کرد در پاکت ِ آجیل

و کوکاکولا و چُس فیل مرهم ِ معده های ملتهب بود

تا شب در خیابان ِ شاهرضا گنجشگک اشی مشی را

شبیه چرک ِ شقاوت بخواند به فریادی بلند

و بخندد از هوار ِمادر قحبه یواش بخون مردم خوابند

برقص بامن /  با من برقص /  برقص

تا همه هیمۀ های خشک را

گرد آورم از جنگل ِ پاییزی

بریزم به اجاقی که دارد می میرد

در ساحل ِ همین رودخانۀ قهوه ایی

که تا پایتخت ِ جنون می رود

تا پوتین های کوه / کلاه های سربازی

کوله های برزنتی با بندهای پهن ِ استوار دودی

که طاقت ِ راه پیمایی از تجریش تا

آبشار سوتک و شیرپلا را داشت

و در غار ِ کلک چال بود که  بی طاقت می شد

دراستراحتگاهی که گاهی در آن چند چریک ِ از جان ِ گذشته

انقلاب را به سزارین تشبیه می کردند نه زاییدن

و در تراس ِ رو سوی شمال ِ تهرانش

میزی از نارون های نتراشیدۀ تبر خورده بود

که غروب ها را با شراب ِ سورنتو مخلوط می کرد

و نم نم طی می کرد چسبیده به یاد ِ شریعتی 

که با چه گوارا در ارتباط بود همیشه از دمشق

و در نی بولیوی می دمید همواره بی نفس و

 انکار نمی کنم

حتی  آن غار ِ بی همتا کتابخانه هم داشت

که با کتاب هایش نمی شد فال های فلزی گرفت

اما می شد بیست ویک بازی محبوب با آن ها کرد و

می کردیم و می بردیم و می باختیم و دنبالۀ مبحث ِ مارکس

در اقتصاد ِ سیاسی به مزدک و سلمان ِ سوسیالیست

 و نصف النهار ِسکسکه گاهی بخیه زده می شد

برقص بامن /  با من برقص /  برقص

تا پاهای لخت را بیرون بیاورم

از قلب ِ خنک ِ این لمس ِ پاییزی

که از کرانۀ همین رودخانۀ قهوه ایی

تا پایتخت ِ جنون می رود

تا جنده خانۀ معروف ِ شهر

که نام ِ بیشتر جنده هایش اشرف بود

و چون اشرف خواهر شاه بود

 وبا اشرف دهقانی دشمن بود

تمام مردهای متفکر را به خانه های بی تنفس

پُر از بوی منی و رقص ِ عربی و رنگ ِ بدرگلی

و دستمال های مچالۀ کاغذی میهمان می کرد

 تا پدیدۀ فاحشگی را شانس ِ منفی مدرنیته تبیین کنند

شهر نو را نیز از عوارض ِ هجوم ِ تمدن نو معرفی کنند

چون تلویزیون و یخچال و اتوبان ِ جدید التاسیس ِ تهران کرج

و بانوی اول ِ مملکت و جشن ِهنر در شیراز

و من نمی دانم چرا کاف های جوانان ِ رمانتیک ِ وطن

در شهر نو می مُرد

گرچه خرج ِ ژتون را پیشاپیش به آیینه  پرداخته بودند

به حق ِ صدای سوسن راست می گویم

لبان ِ جنده ها چنان از همیشه در سفربودن غمناک بود

که کاف ِ جوانان را بی جواب می گذاشت

از خونه مون سفر کنید که این جا جای ماتمه پرستوها پرستوها

برقص بامن /  با من برقص /  برقص

که بی تو میدان ِ شاه انقلاب می شود

میدان ِ ژاله شهدا و میدان ِ شهیاد آزادی

و شهرنو در آتش می سوزد

و پیکان ِ دولوکس این امید ِ مطمئن ِهر کارمند در آتش می سوزد

و کوه سنگی و افسریه که انتهای آغاز ِ شرق بود

دیگر گفت و گو نمی کنند با

آپادانا و اکباتان که پایان ِ آغاز ِغرب است و

شوش و جوادیه هم انگار با ولنجک و سعادت آباد قهرند و

کشتارگاه نیز کاردهای خود را در قم تیز می کند

و گیسوان ِ هر دختری که زیر مقنعه زندانیست می سوزد و

موهای ژل ناک ِ هر پسری که زندانی نیست می سوزد و

گیسوان ِ هر دختری که تسلیم نیست و فمینیست است و

پردۀ باکرگی را پیام آور ِ بردگی می داند می سوزد و

امعاء و احشاء پسرهای باکره با موهای بی ژل ناک نیز

می سوزند و

راستش بحث من با شما

گرداگرد ِ همین آتش ِ جاوید

که دودش تا ماه می رود

ادامۀ همین رود است

که تا خانه می رود

تا پس از (( گفتمان  سکوت ))*

به سینۀ خود قلب بکوبد.

 

مهدی رودسری

2013-10-09

 

 

*(( گفتمان  سکوت )) اصطلاحی تدبیر شده از بهروز شیدا

 

از گفت و گوی زهرا باقری شاد با بهروز شیدا ، پژوهشگر ادبی در بارۀ سکوتی که

سانسور به ادبیات ِ معاصر تحمیل می کند . رادیو زمانه :

گفتمان سکوت البته عبارتی متناقض نما است ، اما تناقضی در آن نیست

گفتمانی که مرزهای سکوت را تعیین می کند ؛ یعنی گفتمانی که مرزهای گفتمان های

دیگر را تعیین می کند .  

  

 

خاک ِغریب(هفده)

منتشرشده: اکتبر 7, 2013 در Uncategorized

 

تیپا که می زند تقدیر بر کپل ِ نفر ِجلویی

خون جلوی چشم ِ خورشید را می گیرد

تکه ابری شمشیر می شود در دست ِ سامورایی

چون تـُندر تـُند می غرد

چون غیرت تیز می چرخد

چون تعصب سریع برمی گردد

چند عابر مکث می کنند

ساری از درختی می پرد سوت زنان سوی لقمه فحشی چاق

می ربایدش در هوا از میانۀ دهان ِ گوینده تا گوشهای شنونده

من ماشینم را متوقف می کنم

زیرا چراغ دیگر سبز نیست

ولی پیاده نمی شوم

اما سیگاری روشن می کنم

کپلی که تیپا خورده است تکانده می شود

غیرت پلک می زند

شمشیر ِ شجاع ِ ابر پراکنده می گردد

تعصب تمام می شود

دوباره از عابران گذر می کند عبور ِ خیابان

و سار که حالا روی سقف ِ مغز ِمن نشسته است

نوک بر بوق ِ ماشین ِ عقبی می کوبد

حرکت می کنم

زیرا چراغ دیگر سرخ نیست .

 

مهدی رودسری

2013-10-07