بایگانیِ فوریه, 2013

Tow

منتشرشده: فوریه 14, 2013 در Uncategorized

 

چشم های تبعیدی شبیه  چراغ های بی ام دبلیو

نیست فریبا بی تاب می زنه   

بر ده صد و هزار گره بر سال های دار

در جاده های شب داد می زنه

 چشم های تبعیدی چون چراغ های مینی ماینر مدل ِ کوپره

که وقتی به  چاله می افته می فهمه

عشق درب و داغان شده فی المثل بوده یا نبوده

چاره ایی نیست جز انگشت ِ شست

  دراز کنه سوی شرق ایستاده  

 تراکی برسه بکشه  کنار دو تنهایی  بار کنه 

تا تعمیر گاهی که نمی دانی کجا

یکی پوست و استخوان

دیگری آهن قراضه و چرم ها پاره در پاره

آهسته به سفری خسته  تو*  کنه

 

مه شکن ها در مه

گاهی آبی با طعم ِ آدامسی

گاهی سبز ِ مایل به چمن ِ جویده شده

گاهی سکوت ِ زُل زده بر خلوت ِ پنجاه ساله مردی 

که از شلوغ ِ عشق های در اشک مانده

می گریزه بی پاسخ از شک های تصادفی در مسیر ِسواره

 

فکر می کنم مهم نیست که سوار ِدوچرخه هستیم

در جستجوی چی ها میراث خور ِ کی ها نیستیم

یا هی سر می چرخانیم مثل ِ یک موتور سوار

چشم می گردانیم چون چراغ گردان ِ پلیس بنز می بینیم

و رد ِ مکعب ها خاطره هاست خانه هاست رویاهاست

سریع چنگ به چشم می کشند و دور می شند

تویوتاهای پیر و شیشه شکسته از تصادف ِ زمستان های گذشته

توده های مردمند دل ریشند دور می شند

هونداهای هنوز هراسان از سوختگی های پارسال ها تابستان

بی تار وپودند قصه های پوک اند

و چند فولکس ِ قوز کرده بر سجادۀ  قرن ها سلطۀ قورباغه ها

در باغ ها ببین چطور روغن داغ می کنند

 مغزها درب و داغان ببین مخ ها می کنند

 

  

و او شرط می بندد که رانندۀ نیست

اگر تشنه باشد و به آبجو تبدیلم نکند

و من قبول نمی کنم که دور از شما

باید به مزدای بیدار اعتماد کنم

 

 همیشه عاشق ِ چشم های تو بودم نیسان

تا سوی چشم های مرا تقویت کنی

تا یک قدم گذشته از گهواره قبر نخرم

که وقتی چنین زنده ام مرگم را بغل نکنی

فقط خیال ِ چراغ شدن مرا تا دیدار تو روشن می کند

 

هنوز همین دو چشمم

با چشم های تو بیوک

چهار چراغیم چشمک زنان

به تعمیر ِ تبعید

کی می رسی ؟

 

مهدی رودسری

2013-02-14

 

*tow=یدک کشیدن / بکسل کردن

 

انتظار می کشیدم داشتم

منتشرشده: فوریه 12, 2013 در Uncategorized

انتظار می کشیدم داشتم

ابرپاره می شدم بودم

خورشید ِ خسته به دیدار ِ بیوۀ دنیا

آن طرف ِ رویا رفته بود

ماه به شکل ِ مغلوبی

گاه در می آورد و می بارید مرطوبی

و قطع نمی شد جیغ ِ جهان نشانی داشت

توقف کرد عاقبت خانه را

آمبولانس

برداشت با لگد لای ناله را

 وارد شدیم با برانکارد همراه کارد

دیدیم که مدرک ِ خون از تیغه تا دسته

روی پیراهنش چند قطعه سیب داشت

همان پوستی که معمولن سرخ می خرید می رقصید

از گردنش پلیس دایرۀ بریده را هی زخم ِفلاش

انگار کافی نبود و بی تعارف

روح سرگردانش را هم عبوری می زد

 

همسایه های خواب خوب

فاصلۀ بیداری تا کنجکاوی رامعیوب

می لنگیدند و جواب از سِلفون ها

می گرفتند و پاسخ به ور ورها  

می دادند و پاچین ِ ربدوشامبرها

چشم نداشت که بعضی ها

 می افتادند و باقی ها

دندان به خنده مسواک کرده برف

با لکه های زرد باز پارو باز می شدند

 

سوال ِ دیگری هم بود؟

نسبت ِ شما با مقتول

از کجا مهاجرت کرده بود؟

 

به مانا یاد ِ سیاسی سابق مسعود سین

 که سرگذشتی چون دندانه های مفقود یک شانه داشت.

 

مهدی رودسری

2013-02-12